* مراد شما از نواندیشی دینی یا روشنفکری دینی چیست؟ و آیا این «نواندیشی» دینی را حداقل در برخی از زمینهها مترادف با مدرنیت میدانید یا خیر. اگر چنین است مؤلفههای این مدرنیته دینی چیست و اگر چنین نیست مشخصههای نواندیشی دینی از نظر شما کدامند؟
** نواندیشی دینی در بدو نظر میتواند دو معنا داشته باشد. میدانیم که دین ودیعهای الهی است که برای هدایت انسانها نازل شده است و ممکن است که اصول و مفاهیم این دین در استمرار زمان گرفتار آفتها و سوءتعبیرها قرار گرفته باشد. این عالمان دینی و اصلاحگران واقعی هستند که باید به ترمیم این تحریفها بپردازند و زمینه را طوری فراهم کنند که مسلمانان هر چه بیشتر از سرچشمه زلال وحی سیراب شوند. در واقع این اصلاحگر تمام فکر و اندیشهاش آغشته به تفکر دینی است یعنی تفکری که حضرت امام از آن به عنوان تفکر ناب محمدی یا اسلام ناب محمدی یاد میکرد. آن تفکر صحیح که حدالمقدور بتواند منطبق بر وحی و برداشت صحیح اسلامی باشد میتواند نواندیشی دینی نام بگیرد. حضرت امام یک نواندیش بود. شما ببینید که اسلام طی این قرون متمادی که بالاخره دین مردم بود چطور مورد استفاده امام(ره) قرار گرفت و ملتی را بسیج کرد. مسئله زمان و مکان ایشان در اجتهاد نمونه بارز این نواندیشی است. یعنی شما بتوانید اسلام را منطبق با شرایط زمان عرضه کنید. البته نه به این معنا که اسلام را تابع اوضاع جاری بکنیم بلکه به این معنا که برای راهی که در پیش داریم از وحی و قرآن استفاده کنیم.
اما امروزه با نواندیشی دیگری مواجه هستیم که در واقع اشتراک لفظی با نواندیشی که از آن صحبت کردم دارند و در واقع شاید کهنهاندیشی و تحجراندیشی باشد. یعنی تحجر نوین یا تحجر مدرن باشد. این نواندیشی تنها اسم نواندیشی را یدک میکشد ولی در باطن انسانها را به عصر جاهلیت یعنی عصری که وحی در آن حاکم نبود میبرد. عصری که خودخواهی و تمایلات انسان بر او غالب بود. اگر تفکری ما را به این سمت سوق دهد، یعنی جنبه حیوانیت آدمی را پرورش دهد مصداق نواندیشی اخیر خواهد بود. امروزه میبینیم که این نوع نواندیشی در جامعه ما مطرح میشود و افرادی سردمدار این تفکر هستند و هدفشان این است که نه تنها دین را پالایش کنند بلکه دین را از صحنه اجتماع کنار بگذارند. البته نمیدانم میشود نام این تفکر را نواندیشی گذاشت یا خیر؟ وقتی شما اندیشهای را طرح میکنید که اساسش این است که شما دستتان از وحی کوتاه شود آیا این نواندیشی دینی است؟ مگر آن که معنای دین را توسعه دهیم و آن را شامل هر مکتب و مرامی، حتی مکتبهای انسانی بدانیم.
اما این واقعی که ودیعه الهی است و برای هدایت آمده و تبیانگر همه چیز است بستر و زمینه را طوری آماده میکند و نظریات را طوری مطرح میکند که ما بتوانیم بیشتر از این منبع استفاده کنیم. پس یک معنای مذموم از نواندیشی دینی داریم و یک معنای ممدوح و اطلاف نواندیشی میتواند اشتراک لفظی باشد.
* اشارۀ شما به معنای مذموم نواندیشی دینی به جریان روشنفکری دینی امروز جامعه ما بازمیگردد. ذیل این معنا به این نکته اشاره کردید که هدف این نواندیشی کنار گذاشتن دین از عرصههای اجتماعی است. حال آن که اگر به تاریخ جدید جوامع اسلامی بنگریم میبینیم که روشنفکری دینی درست با هدفی برخلاف آنچه گفتید ظاهر شده است. یعنی هدف عمده احیاگران دینی مسلمان یا روشنفکران مسلمان از قوه به فعل درآوردن آموزههای اجتماعی و سیاسی دینی بوده است و این نکتهای است که نمیتوان آن را انکار کرد.
** مراد من از نواندیشی دینی ممدوح و مذموم همان روشنفکری دینی ممدوح و مذموم است.
آنچه گفتم، درباره روشنفکری مذموم دینی بود. در روشنفکری مذموم به جای آن که نظریاتی عرضه شود که از دین استفاده بیشتری شود، نظریاتی مطرح میشود که دین از صحنه کنار میرود.
اگر شما عنوان روشنفکری دینی را یدک بکشید اما بنیان دین را سست کنید دیگر دینی باقی نمیماند تا دربارهاش «نو» بیاندیشید.
* به هر طریق جامعه امروز ما چهرههای مشخصی را تحت عنوان روشنفکر دینی میشناسد. بهتر است مشخصاً به انتقادات خاصی که به زعم شما بر این جریان وارد است بپردازیم.
** اگر بخواهیم افراد را تحت این دو تعریفی که ارائه کردم بگنجانیم باید بگویم امروزه طیفی از متفکران مسلمان که داعیه دین هم البته دارند با طرح نظریههایشان تلاش میکنند دین را از عرصه حیات بشر و عرصه اجتماع دور کنند...
* از عرصۀ زندگی بشری یا از عرصۀ اجتماع؟ چون این دو بسیار متفاوتند...
** ببینید، عرصههای زندگی بشر در یک عرصه خلاصه نمیشود. اگر دین را در خانه محبوس کنید یا در زندگی شخصی یک انسان خلاصه کنید در واقع نگذاشتهاید دین در جنبههای دیگر به شما مدد برساند. قرآن نور است. آیا تنها در جنبه مشخصی مرا هدایت میکند. آیا نمیتواند در روابط اجتماعی و حتی روابط کشورها به ما مدد برساند و ما را از ظلمات نجات دهد؟ چرا باید دین را محدود به زندگی شخصی بکنیم؟ کسانی که داعیه سکولاریسم دارند در واقع رگ حیاتی دین را قطع میکنند.
* فکر کنم اگر زمینۀ اجتماعی و تاریخی طرح اندیشهها را لحاظ کنیم قدری این ماجرا بهتر تحلیل شود.
به نظر میرسد که روشنفکران دینی یاد شده حضور دین در عرصه اجتماع را کلاً منکر نمیشوند بلکه به شیوه حضور اجتماعی دین توجه دارند. حضور دین در جامعه بدون عمق یافتن در فرد، به نحو کامل حاصل نمیشود. حالا نکته مورد بحث این است که مشکل جامعه دینخواه امروز ما در کدام عرصه است واقعیات جامعه امروز ما آنها را به این نتیجه رسانده که از منظر آسیبشناسانه بیشتر بر تقویت بعد فردی تأکید کنند.....
** البته خود این نکته قابل بحث است که واقعاً نسبت فرد و جامعه چیست؟ اما در هر حال اگر شما جامعه ناسالمی داشته باشید که در آن بستر برای گناه آماده است نمیتوانید بگوئید که ما فردسازی میکنیم. در عین حال که فرد را میسازیم بستر گناه هم باید از بستر جامعه برداشته شود.
امروزه غرب با این مشکل مواجه است. در آنجا زمینۀ گناه آماده است. انسان هم تمایلات نفسانی دارد و معصوم نیست. مسئله تمایلات نفسانی بسیار مهم است. چرا نباید بستر اجتماعی را هم آماده کنیم تا انسان سریعتر به سعات خود نائل شود. چرا قانون ما دینی نباشد؟ الآن مسئلۀ ربا را در نظر بگیرید. خب تا وقتی زمینه و بستر ربا در جامعه آماده باشد لقمه حرام بر ذهن و روان افراد هم تأثیر میگذارد و شما هر چه به او بگوئید سالم باش او نمیتواند به او میگویید آلوده نشو، اما زمینه را مهیا نکردهاید.
هم در عرصه فردی و هم عرصه اجتماعی باید نور و منبع حیاتبخش حاکم باشد.
* ما دربارۀ جامعه خودمان حرف میزنیم. در جامعه ما که بستر بیرونی برای فردسازی حداقل طی دو دهۀ گذشته فراهم شده است. از این نکته که بگذریم آنچه که در تحلیل وضعیت روشنفکری دینی میگوید از جمله این که دین باید در اجتماع باشد و نور هدایت در سطح اجتماعی هم در نظر باشد مسائلی نیست که مورد اختلاف کسی باشد. بحث بر سر شاخهها و ابعاد این حضور اجتماعی و نحوة این حضور است. یکی از مهمترین نکاتی که باید در زمینه تحلیل وضعیت روشنفکری دینی مدنظر باشد این حقیقت است که بسیاری از ارزشهای اجتماعی از قبیل نظم، قانون، رفاه، فقدان استبداد، در مواجهه با غرب است که برای جامعه ما مطرح میشود و البته فقدان این ارزشها در جوامع اسلامی ربطی هم به گوهر دین ندارد و لیکن این واقعیت هست که دلیل رویکرد روشنفکران دینی به برخی نظریات موجود در غرب همین عدم وجود چنین ارزشهای اجتماعی و بعضاً عدم توجه بخشهایی از نهاد دینی موجود در آن زمان به این ارزشها بوده است. در واقع سؤالی که برای احیاگران دینی پیش آمده این بوده که چطور غربیها که از تعالیم عالیه دینی چون دین اسلام برخوردار نبودند به چنین پیشرفتهای اجتماعی رسیدهاند ولی ما که دینمان سرشار از تعالیم اجتماعی و سیاسی است اینگونه عقب ماندهایم مگر این که معتقد باشید آنچه که در غرب رخ داده به هیچوجه ذیل مفهوم پیشرفت و ترقی قرار نمیگیرد.
به علاوه بسیاری از این روشنفکران، متدین و حتی متشرع بوده و هستند.
** ممکن است بگوئید برخی از افرادی که در طیف روشفکری دینی مذموم، به زعم بنده، میگنجند، خودشان آدمهای متشرعی هستند. ممکن است چنین باشد اما به هر حال فرد متدین و مؤمن باید دست دیگران را هم بگیرد. پیامبر برای ما اسوه است. آیا پیامبر پس از بعثت دست دیگران را نگرفت.
آیا بستر و زمینه هدایت را آماده نساخت؟ آیا گفت من به دیگران چه کار دارم؟ یک انسان متقی علاوه بر این که خودش به هدایت رسیده دوست دارد دیگران را هم هدایت کند.
این مسئولیت یک مسلمان است. مخصوصاً راهبران اجتماعی و متولیان جامعه اصلاً کارشان این است که دست دیگران را بگیرند و هدایتشان بکنند. یک اختلاف فاحشی که میان جامعه دینی و جامعه غربی وجود دارد، یعنی آنچیزی که در دموکراسی غربی وجود ندارد، مسئله هدایت است.
در غرب اصلاً هدایت نیست. انسان آزاد است. اما پرسش این است که ازاد است چه بکند؟
اولاً که به نظر نمیرسد آزاد باشد. ممکن است انسان را از بعضی چیزها آزاد کنند اما گرفتار هزاران قید و بند دیگر هستند. انسانی که گرفتار تمایلات نفسانیاش است و به هیچ چیزی غیر از این نمیاندیشد چگونه آزاد است. باید بتوان تعریفی که منطبق با واقع باشد از انسان ارائه دهیم. دیگر این که تعریف مناسبی از آزادی انسان داشته باشیم. اینها باید خوب معنا شود.
این که بگوییم غربیها آزادند، کافی نیست. باید گفت در چه چیزی آزاد هستند.
یک انسان آزاد آیا میتواند بدون ارتباط با خدای خودش باشد؟ ما موجودات فقیری هستیم.
ای مردم شما فقیر هستید و خداوند غنی است. یعنی ما موجودات وابستهای هستیم و هر آن با خداوند ارتباط داریم. اگر شما این رابطه وجودی با خداوند را پذیرفتند نمیتوانید بعد از آن این رابطه را قطع کنید. این به هلاکت رساندن انسان است. انسان بنده خداست پیامبر که برترین انسان روی زمین است افتخارش عبودیت است. هم در وجودش و هم در حرکات و سکنات خودش. پس اینگونه نیست که انسان غربی انسان آزادی باشد. شما این همه صحنههای غیراخلاقی در غرب میبینید چگونه میتوانید نام آزادی بر آن بگذارید. البته در غرب هم برخی انسانها هموز فطرت بیداری دارند و شما میبینید که برخی دول غربی که میخواهند به یک کشور مظلومی حمله کنند تظاهرات راه میاندازند. ولی اکثر آنها اینطور نیستند. شما در آمریکا که آرمان یک روشنفکر مذموم است میبینید که روشنفکران این کشور از آدمی مثل جورج بوش حمایت میکنند.
* اصل سؤال چیز دیگری بود که ظاهراً فراموش شد: مسئله این بود که از لحاظ تاریخی آن روشنفکری دینی ممدوح هم به نظر نمیرسد در جامعه ما بدون برخورد با غرب و آشنایی با برخی نظامات اجتماعی موجود در غرب حاصل آمده باشد. از چهرههای مشهور علمای دینی ما هم، بیشتر کسانی متصف به این صف یعنی روشنفکر دینی هستند که پس از مشاهده عقبماندگی اجتماعی ما در مقایسه با غرب به فکر چارهجویی افتادهاند.
وضعیت بهگونهای بوده که ظاهراً ساختار نهاد دینی ما در آن زمان بستر مناسبی برای طرح این مسائل اجتماعی نبوده است و نمیتوان گفت از ساختار موجود نهاد دینی ما بحث روشنفکری دینی ممدوح به معنایی که ما از آن امروز مراد میکنیم در آمده باشد. بسیاری از حوزویانی که ما امروز از آنها به عنوان پیشگامان انقلاب اسلامی یاد میکنیم نظیر شهدای گرانقدری چون مطهری و بهشتی خود از جمله منتقدان بخشهایی از ساختار نهاد دینی بودهاند. خود امام(ره) چقدر از برخی گرایشهای مسلط در حوزه زمان خود شکایت کردهاند؟
** ببینید این که گفته شود روشنفکری دینی از حوزه بیرون نیامده است...
* بحث بر سر ساختار حوزه بود نه حوزویانی که نواندیش بودهاند.
** تمام کسانی که اسم بردید به نظر من از حوزه بیرون آمدهاند و فکر نمیکنم این تصور درستی از حوزه باشد که در آنجا حالت رکود و جمودی در دین حاکم باشد. البته نظرات مختلف است ولی بستر و طیف غالب این است که از منبع دین برای مباحث اجتماعی استفاده شود. هر چند ممکن است فردی استعداد لازم را برای فعالیت در عرصه اجتماع را نداشته باشد.
در واقع به نظر من از لحاظ تاریخی صورت مسئله برعکس است. یعنی کسانی که در بیرون هم داعیه دینداری و روشنفکری داشتهاند به نوعی منتسب به حوزه بودهاند. چون واقعاً اگر دین حیات اجتماعی را سبب میشود آیا میشود گفت کسی که آشنا با دین نیست میتواند از این منبع حیاتبخش استفاده کند؟ مشکلی که امروزه در جامعه ما وجود دارد این است که بسیاری از مقدمات را طی نکرده میخواهیم به انتقاد بپردازیم. به یاد دارم یکی از دانشجویانم درگیر فعالیتی سیاسی شده بود که بهزعم خودش در دفاع از اسلام بود، به او گفتم شما به اندازة کافی دربارة اسلام مطالعه کردهاید؟ گفت: نه. اما میخواهم از اسلام واقعی دفاع کنم. گفتم آخر آیا میدانید که اسلام واقعی چیست؟ آیا یک دور قرآن را خواندهاید؟ امروز گرفتاری ما این است که کسی که اصلاً الفبای دین را نمیداند، قرآن را نخوانده و با زندگانی اهل بیت آشنا نیست داعیه روشنفکری دینی دارد. ابتدا باید دین را شناخت و بعد به فکر «نو»اندیشی بود. از لوازم اساسی نواندیشی دینی آشنایی با دین است.