قبل از این توضیح، به الگو برمیگردیم و دو سه نکته دیگر را در مورد آن توضیح دهیم در زمینه ساختار فرهنگی منظور بنده مفهوم موسوم و عمومی فرهنگ نیست، بلکه بحث این است که دورانهای تاریخی هر کدام فرهنگهای ویژه خودشان را دارند، دوران سنتی، جامعه در یک مجموعه فرهنگی زندگی میکند که این مجموعه از مجموعه فرهنگی دوران مدرن قابل تمیز است تفاوت اساسی این دو فرهنگ در این نکته است که دنیای سنتی اساساً فرهنگش متکی بر «نگرش علمی به مفهوم مدرن» نیست. در دنیای سنتی علم در لباس شعبده و سحر و جادو پیچیده است در دنیای مدرن علم از این حالت بیرون آمده و نگرشی علمی بر فرهنگ حاکم میشود. یعنی انسانها میپذیرند که هر مشکلی علتی دارد و این علت قابل کشف است، و روش کشف همان «روش علمی» است.
در جوامع مدرن معمولاً مشکلی که ایجاد میشود یا سراغ متخصص میروند یا سراغ کتابخانه میروند یا سراغ آزمایشگاه میروند و به این طریق به سؤال و جواب و استدلال میپردازند.
در جوامع سنتی اینطور نیست و به شکلهای دیگری به سراغ حل مشکلمان میرفتیم (البته توضیح میدهم که منظور من این نیست که جامعه ایران سنتی، بلکه جامعه ایران گذرا است جامعه سنتی مربوط به گذشتههای دور بوده است).
در ساختار فرهنگی هر کشور گذرا، دچار بریدگی فرهنگی میشود، به این مفهوم که در شرایط انتقال از جامعه سنتی به جامعه مدرن بخشی از فرهنگ سنتی و بخشی از فرهنگ مدرن در جامعه تلفیق میشود و باز آن مجموعه التقاطی را به همراه دارد، پس در این رابطه سؤال خواهیم کرد که ساختار فرهنگی چه مقدار تحول داشته است؟
این ساختار چه تحولی دارد؟ به عبارت دیگر، جامعه تا چه حد به طرف علمی شدن ساختار فرهنگی پیش رفته است؟
در مورد ساختار اجتماعی باید سؤال کنیم که گروههای بزرگ اجتماعی ما چه کسانی هستند این گروهها را نیز باید براساس تفکر فرهنگی اشاره شده در فوق تعریفشان کرد. این گروهها براستس اقتصاد قابل تعریف نیستند.
گروههای بزرگ اجتماعی و نهایتاً در بطن این گروههای اجتماعی، کدام لایه در ساختار حاکمیت قرار میگیرد و در درون آن گروه چه بخشی در ساختار حاکمیت قرار دارند؟
وضعیت نظم جهانی مشخص است، موقعیت ژئوپلیتیک کشور مشخص است، درجه وابستگی کشور مشخص است، باید اشاره کرد که در جامعهای ما میتوانیم به این سؤال «آیا هدایت کشور در جهت صنعتی شدن ممکن است؟» جواب مثبت دهیم، که ساختار سیاسیاش حداقل دو خصلت داشته باشد، (ساختار سیاسیاش که این خصلتها را از ساختار فرهنگی و ساختار اجتماعی بدست خواهد آورد) این دو خصلت عبارتند از اینکه ساختار سیاسی باید گرایش مدرن داشته باشد و باید قدرت تأمین ثبات نسبی داشته باشد اگر دو خصلت در ساختار سیاسی کشوری وجود نداشته باشد قطعاً به این سؤال مجبوریم که جواب «نه» بدهیم.
به عبارت دیگر اگر ساختار سیاسی در یک کشور درحال گذر وجود داشته باشد که گرایش حرکاتش، گرایش غیرمدرن باشد و یا قدرت تأمین ثبات نسبی را نداشته باشد که البته خود اینها به ساختار فرهنگی و اجتماعی برمیگردد، آن کشور قابلیت هدایت در آن مقطع را ندارد، به عبارت دیگر در این جامعه اگر حتی سرمایهگذاری صورت گیرد این سرمایهگذاری تلف خواهد شد، از تربیت نیروی انسانی تربیت شده در جهت توسعه استفاده نخواهد شد از قدرت سازماندهی اجرائی و بقیه متغیرها نیز در جهت توسعه استفاده نخواهد شد. ساختار اجتماعی بیان کننده این مسائل است.
به عبارت دیگر باید دید که گروههای اجتماعی بزرگ جامعه کدامند؟ و کدامیک و به چه دلیلی توانستهاند در حاکمیت قرار بگیرند و از چه ساختار فرهنگی نشأت گرفتهاند؟ و بالاخره چون این شش «عامل اولیه» عواملی هستند که به هم وابسته نیستند مثلاً وضعیت نظم جهانی اصلاً دست کشورهای درحال توسعه یا گذرا نیست، موقعیت ژئوپلتیکی به اعتبار نظم جهانی تعریف میشود لذا این هم روشن است که ممکن است تلفیق اینها در یک مقطعی ما را به مسیر «آری» ببرد و هیچ تضمینی وجود ندارد که همیشه در این مسیر بمانیم با یک تغییر در برخی از این متغیرها ممکن است که ما از این مسیر به مسیر «نه» برگردیم. ممکن است در «نه» هستیم، با یک تغییر ممکن است به مسیر «آری» برگردیم، به عبارت دیگر براساس تئوری، جریان تحولات اقتصادی یک کشور گذرا، یک جریان نوسانی و یک جریان دوری است، اکنون میتوانیم به قسمت سوم بحث بپردازیم. و ببینیم در ایران ما در چه وضعیتی هستیم و احتمالاً به کجا خواهیم رفت.
در زمینه ساختار فرهنگی و اجتماعی ایران، در وضعیت فعلی از دیدگاه جامعهشناسی سیاسی، سه گروه بزرگ اجتماعی در ایران وجود دارد، این سه گروه اجتماعی را که به دلایل نگرشهای فرهنگی قبلی ایجاد شدهاند، میشود به این صورت تعریفشان کرد، اولاً، گروهی که با نگرش اقلیتی ایران میشناسیم یک گروه بزرگ اجتماعی است، هموطنان کرد ما، آذربایجانی ما، بلوچ ما، ترکمن ما و ... در مجموعه این گروه قرار میگیرند. در مورد این گروه اطلاعات آماری زیادی نداریم ولی در سرشماری 65 میبینیم که حدود 17 درصد از جمعیت ایران اساساً به زبان فارسی صحبت نمیکنند و این مقدار حداقل حجم این گروه اجتماعی است، طبیعی است که بسیاری از هموطنان ما به فارسی هم صحبت میکنند، بنابراین حداقل حدود 20 درصد از جمعیت را در این گروه بزرگ اجتماعی میبینیم، در باقیمانده کشور دو گروه اجتماعی بزرگ وجود دارند. یک گروه نگرشهای فرهنگیاش، نه تمام فرهنگش را میشود با گرایش مدرنیسم تعریف کرد. نگرشهای گروه دیگر را میشود با گرایش غیرمدرنیسم تعریف کرد. در اینجا اصلاً اطلاعی از کمیت این گروهها وجود ندارد ولی باز هم میتوان به ساختار اشتغال، ساختار آموزش ساختار سکونتی جمعیت کشور مراجعه کرد و برآوردهائی بدست آورد.
براساس محاسبات و مطالعات اینجانب در مجموع حدود 7/46 درصد جمعیت و از مجموع جمعیت کشور را میشود در گروه اجتماعی، با گرایش غیر مدرن طبقهبندی کرد و 3/33 درصد از جمعیت کشور در گروه اجتماعی با گرایش مدرن قابل طبقهبندی میباشند و 20 درصد از جمعیت در گروه اجتماعی اقلیتها قرار دارد. این میزان در شهر و روستا متفاوت است، به نظر میآید که در شهرها از 34 میلیون جمعیت شهری در سال 72 نزدیک به 15 میلیون نفر گرایش مدرن دارند، 15 میلیون گرایش غیرمدرن دارند و نزدیک به 5 میلیون نفر از اقلیتها هستند، لذا به نظر میرسد که ایران در میانههای آن تحول «گذری» است، گروههای اجتماعی بزرگی روبروی هم ایستاده است، این گروههای اجتماعی بزرگ مخالف هم نیستند، با هم دعوا ندارند، بلکه نگرشهای فرهنگیشان به زندگی متفاوت است، این گروهها بهطور بنیادی، خیلی همدیگر را درک نمیکنند، مخالفتی اساسی هم با یکدیگر ندارند. اینجا واقعاً بحث مذهب مطرح نیست، این نیست که مثلاً گروه مدرن، مذهبی نیست و گروه غیرمدرن، مذهبی است، واقعاً این نیست، نوع نگرش مذهبی فرق میکند. این گروههای بزرگ، جامعههای آرمانیشان متفاوت است. به یک مفهومی ما در ایران از دیدگاه جامعهشناسی سیاسی دچار عارضهای هستیم که همه کشورهای «گذرا» دچار آن عارضه هستند و آن عارضه این است که مجموعههای بزرگ و متفاوت جمعیتی در یک مجموعه واحد فیزیکی زندگی میکنند. ایران به این معنی یک جامعه نیست، ایران چند جامعه است، تصور بنده در این دیدگاه جامعهشناسی این است که ما سه گروه بزرگ اجتماعی داریم و تفاوت امروز و تفاوت مثلاً بیست سال پیش، مثلاً زمان مرحوم دکتر مصدق و کودتای از خارج هدایت شده در ایران این است که در آن زمان گروههای مدرن کوچک بوده، راحت میشده دو یا سه هزار نفر را سرکوب کرد و زندان کرد و یک جریان را تمام کرد. ولی وقتی گروههای بزرگ اجتماعی وجود داشته باشند هیچ نوع راهحل، گرفتن و بستن و بیرون کردن مسئله را حل نمیکند، چرا؟ چون گروههای اجتماعی بزرگ است. ما در جامعهای زندگی میکنیم که جامعه معلمین ما حدود 800 هزار نفرند. این دانشگاههای ما نمیدانم به چه شکلی است؟ اما ظاهراً ویروسی دارد که آدمهایی که در دانشگاه بودهاند و از دانشگاه رد شدهاند به یک شکل دیگری فکر میکنند، در مورد تخصص نمیگویم، در مورد نگرش فرهنگی و فکری میگویم، حتی در گروه مذهبی کشور اگر توجه کنیم، اسامی مشهوری مثل آقای بازرگان، آقای شریعتی و بقیه را میبینیم، بخشی از گروه مذهبی که از دانشگاه رد شده، یک نگرشی نسبت به مذهب دارد که به احتمال قوی متفاوت با نگرش نسل مذهبی غیردانشگاهی است حال دانشگاه ویروس داشته، چه بوده، من نمیدانم صحبت از گروههای بزرگ اجتماعی است، ما در جامعهای زندگی میکنیم که تعداد دانشجویانمان بیش از 500 هزار نفر است و جامعه معلمین 800 هزار نفر است. این گروههای بزرگ اجتماعی با تصورات فرهنگی متفاوت در جامعه وجود دارند. اما تأکید میکنم مخالف هم نیستند. دوست هستند، متضاد نیستند، غیرمذهبی و مذهبی ندارند دو نوع نگرش به زندگی دارند، و در کنارش باید دقت کنیم که این گروههای بزرگ به اضافه گروههای اقلیت ما که به علت اینکه سالها تحت نفوذ قدرتهای اقتدارطلب مرکزی بودهاند و مسائل دیگر و نگرش به جامعه آرمانیشان باز متفاوت است، ضمن اینکه در درون خودشان همانند قشربندی مدرن ـ غیرمدرن را دارند. حال وقتی این ساختار اجتماعی وارد دستگاه اداری کشور میشود تصور کنید که چه میشود اگر از دیدگاه جامعهشناسی سیاسی بحث را باز بکنیم، بدنه اصلی بوروکراسی کشور مربوط به گروهی است که گرایش مدرن دارد، بدنه سپاه مربوط به همان گروه است. بدنه ارتش مربوط به همان گروه است، بدنه صدا و سیما مربوط به همان گروه است، بدنه نظام آموزشی مربوط به همان گروه است. یعنی همین گروه اجتماعی است که مسائل اداری مملکت را به عهده دارد، درحالی که این گروه در ساختار سیاسی مملکت جایی ندارد. ساختار سیاسی مرکز فرماندهی است و ساختار اداری عضلات اجرائی. اگر در بدن یک انسان، سلسله اعصاب و مغز با زبانی پیام بفرستند که عضلات آن زبان را نمیشناسند چه اتفاقی میافتد؟
منظور اینکه، این گروههای بزرگ در ساختارهای جامعه در ساختارهای اداری جامعه خودشان را نشان میدهند، عدم کارآئی دستگاههای اداری کشور، ریشه اساسی در این پدیدهها دارد، شاید بیدلیل نیست که وارد هر دستگاه اداری که شوید، وارد هر وزارتخانهای شوید، ظرف ده سال گذشته، پانزده سال گذشته، بیست سال گذشته با حسن نیت آدمهایی آمدهاند و بهطور مداوم ساختارهای سازمانی را تغییر دادهاند، بهطور مداوم گفتهاند: این معاونت چون به اینگونه است پس باعث شده که فلان مسئله اینگونه باشد، پس معاونت را دو تا میکنند، بعد از مدتی میگویند که نشد، پس دو معاونت را یکی میکنند، این دفتر زائد است پس حذفش کردند، بعد از یک مدتی ایجادش کردند اما عدم کارائیش سر جایش مانده است. یعنی آن عدم کارآئی که همه ما با آن درگیر هستیم. ریشه در ساختار اجتماعی امروز کشورمان دارد و ما امروز در چنین شرایطی هستیم.
در ضمن ساختار سیاسی ایران پس از انقلاب در اختیار مذهب قرار گرفته و روحانیت نمایندۀ این مذهب است ولی باید دقت کنیم، بنده تصورم این است، شاید اشتباه کنم، که بخشی از روحانیت مدرن و نوگرا از جمع بزرگ روحانیون حکومت را به دست گرفته است. شخصیت قوی و نفوذ معنوی امام این مسئله را ممکن کرد و ساختار سیاسی را در اختیار بخش ویژهای از روحانیت قرار دارد. این تبعاتی داشت و دارد. تنها اشاره میکنم که برخلاف تصوری که دیگران دارند بنده تصورم این است که این گروهی که حکومت را به عهده گرفت گرایش مدرن دارد یعنی به هیچ وجه به این شکل نیست که مذهب ساختار سیاسی را با گرایش سنتی به عهده گرفته است و لذا کشور قابل هدایت نیست، چنین چیزی نیست، آن گروهی که در درون ساختار سیاسی کشور حکومت را بدست گرفت به نظر بنده با گرایش مدرن کار میکند اما فراموش نکنیم این گرایش مدرن برای جذب کامل معنوی و فکری کل روحانیت کفابت نمیکند و لذا حتی در درون ساختار سیاسی مسائل متعددی باقی میماند مثلاً بین یک بخش از ساختار سیاسی با بخشهای دیگرش طبیعتاً تلاطم ایجاد میشود، تأکید میکنم ضدیت نیست. اینجا منظور بحثهای اجتماعی است و بعد بین این گروه بزرگ اجتماعی با آن گروههای بزرگ اجتماعی دیگر اختلافهایی وجود دارد.
و لذا ما ضمن اینکه یک ساختار سیاسیای داریم بخش مستقیم مسئولان آن دارند متأسفانه به عللی که هنوز نهادهای مشارکتی را گسترش ندادهایم قدرتش در تأمین ثبات نسبی محدود است یعنی در آینده تصورم این است که اگر در کشور، بتوانیم نهادهای مشارکتی را سامان دهیم، این نهادهای مشارکتی در چند بعد خواهد بود در بعد احزاب سیاسی، در بعد عدم تمرکز ناحیهای و در بعد انجمنهای تخصصی و علمی، اگر بتوانیم مشارکت را ایجاد کنیم من فکر میکنم از دیدگاه ساختار سیاسی مشکل حل خواهد شد ولی اگر مشارکت را ایجاد نکنیم دچار مشکلی خواهیم شد که الزاماً اقتصاد به طرف «نه» (در الگوی بحث شده قبلی) خواهد رفت.
اما دربارۀ وضعیت نظم جهانی باید گفت که در وضعیت نوینی از نظم جهانی هستیم، این وضعیت برخلاف این تصور که با فروپاشی نظام شوروی، جهان همسان شده است، اینطور نیست درحال حاضر سه محور بزرگ آمریکا، ژاپن و (آلمان و اروپا) وجود دارد، اینها در بطن یک بحران زد و خوردند نظم جهانی در این مقطع در یک بحران است.
باید یک تصویر تازهای از بحران بیرون بیاید، زمانی که در نظم جهانی بحرانی وجود داشته باشد، اگر ما انسجام داخلی داشته باشیم میتوانیم از این بحران استفاده کنیم، و اگر انسجام داخلی نداشته باشیم از آن بحران تأثیر پذیرفته و ضرر خواهیم کرد، در خلال این بحران نظم جهانی، وضعیت ژئوپلیتیک ایران بعد از فروپاشی شوروی تضعیف نشده است. تمام مطالعاتی که در دنیای نفت صورت میگیرد مؤید این مسئله است که لااقل برای سی سال آینده آن چیزی که قابل پیشبینی است.
این است که ضمن اینکه تکیه جهان بر انرچی نفت محدود خواهد شد (اطلاعاتی وجود دارد که تقاضای انرژی در جهان حدود 3 درصد در سال رشد خواهد کرد، درحالی که تقاضای نفت انرژی حدود یک درصد رشد خواهد کرد) ولی سهم نسبی خلیجفارس از صادرات نفت بشدت بالا خواهد رفت، بنابراین قطعاً خلیجفارس برای جهان استراتژیک باقی میماند.
در مورد خلیج فارس یک عامل دیگری وجود دارد که موقعیت ایران را بشدت استراتژیک میکند و آن عامل این است که در تمام کشورهای منطقه و کشورهای مسلمان ما افسانه و واقعیت حق توحش گرفتن اروپائی و آمریکائی از خودمان وجود دارد. بخشی از این بحث حق توحش واقعیت است و بخشی توهم است بعلاوه که همه ما در دنیای «گذر» زندگی میکنیم و دچار بحران و التهاب هستیم، همه دنبال بازسازی هویتهایمان هستیم و همه فرهنگ اسلامی داریم. و همه ما در اکثریت جمعیت سراغ آن فرهنگی که میشناسیم، میرویم و در ایران داعیه احیای اسلام را داریم.
به نظر بنده از این نظر مهم نیست که اقتصاد ایران طی ده سال گذشته بد عمل کرده یا خوب عمل کرده مهم این نیست که در ده سال آینده بد عمل خواهد کرد یا خوب عمل خواهد کرد، کشش انقلاب وجود خواهد داشت. در کنار این بحث به دلایلی که ذکر شد، ایران تنها کشور بزرگ منطقه است با هویت تاریخی و با توانائیهائی بسیار قابل توجه، و لذا حوزه خلیجفارس برای نظم جهانی، استراتژیک باقی میماند و ایران قطعاً محور این منطقه استراتژیک است. حالا بحثهایی است که مثلاً در فلان کنفرانس که سران هفت کشور صنعتی جمع شدهاند (مثلاً در کنفرانس ژاپن) وضعیت دو کشور در نظم نوین جهانی زیاد روشن نبوده است البته بحث این نیست که آنها هر تصمیمی میگیرند حتماً اجرا میشود ولی تصمیماتی که داشتهاند این دو کشور یکی ایران بوده و یکی برزیل و آخرین اطلاعاتی که از دیدگاه آنها مسئله برزیل حل شده و ایران تنها کشوری است که هنوز در تقسیم بنیههای جدید جهانی وضع روشنی ندارد و این مسئله نشانه استراتژیک بودن ایران است، پس ما در یک وضعیت نظم جهانی بحرانی در یک موقعیت ژئوپلیتک قابل توجه و در یک درجه وابستگی بسیار بالا هستیم.
براساس اطلاعاتی که در روزنامهها و غیره دادهاند، امروز حدود هفت هشت میلیارد دلار سررسید بدهی داریم که نمیتوانیم فوراً بپردازیم، یعنی وابستگی در زمینه ارزی بشدت وجود دارد. در سایر زمینهها نیز وابستگیهایی وجود دارد. بنابراین ما در یک مقطع واقعاً تاریخی هستیم واقعاً اگر دلمان برای این کشور و نظام و بچههایمان میسوزد، اینها واقعاً بحثهای سیاسی نیست بحثهای تخصصی است و باید توجه کرد که در شرایط بحران جهانی، موقعیت بسیار استراتژیک ایران و درجه وابستگی بالا، اگر انسجام داخلی ایجاد نشود ما ضربات بسیار حساسی میخوریم که واقعاً میتواند مشکلزا باشد و اگر انسجام داخلی ایجاد شود ما بطور قطع از همه این شرایط میتوانیم فایده ببریم آنچه که مطرح است برمیگردد به برون این کشور و اینکه آنها چه خواهند کرد؟ درحالی که باید توجهمان به داخل معطوف شود و ببینیم خودمان چه خواهیم کرد و وضعیت کشور اساساً برمیگردد به اینکه آیا در خودمان، علائمی را که مشاهده میکنیم که برخی از علائم نشانه بر تفاهم گروههای اجتماعی دارد، آیا این علائم نتیجه بخش خواهد بود و به سر منزل میرسند؟ آیا ما میتوانیم واقعاً این تفاهم اجتماعی را همراه با نهادهای مشارکتی هماهنگ کنیم و بسازیم؟ اگر این شرایط را ایجاد کنیم آینده ما، چشمانداز ما نمیتواند روشن باشد، نه به این مفهوم که رشد اقتصادی زیادی داشته باشیم، من تصورم این است که در بهترین شرایط هم در چند سال آینده، رشد اقتصادی قابل توجه نخواهد بود اما به هر حال امکان سازندگی وجود خواهد داشت. اگر مشکل در چارچوب ساختار سیاسی اجتماعی تشدید شود ممکن است که عواقب خطرناکی برای جامعه از دیدگاه اقتصادی و اجتماعی به همراه داشته باشد.
چند نکتهای نیز در مورد برنامه دوم توسعه که که در شرف بررسی است عرض میکنم.
برنامه دوم کشورمان در وضعیت فعلی، برنامه مناسبی نیست. یک اشتباه اساسی در برنامه اول در کوتاه مدت صورت گرفت و یک اشتباه اساسی دیگری در برنامه دوم قرار است که تکرار شود.
اشتباه اساسی برنامه اول از دید اقتصادی کوتاهمدت رهاسازی تجارت خارجی کشور بود، و اشتباهی که در برنامه دوم قرار است صورت بگیرد. گران کردن انرژی است. و من انصافاً نمیتوانم بفهمم که طراحان برنامه به چه فکر میکنند؟! در یکی از تبصرههای برنامه دوم که صرفاً گران شدن انرژی در آن آمده، بطور خیلی مشخص بیان کرده که برق از سال اول تا سال پنجم به مرور گران خواهد شد و همینطور فرآوردههای نفتی و... در تبصرههای دیگر هزینه مخابرات گران خواهد شد.
من تصورم این است که طراحان برنامه اینطور توجیه میکنند که انرژی در ایران ارزان است و تلف میشود حال در سال 72 هستیم، امیدوارم در سال 78 نگوئیم اشتباهی شده که باید اصلاح کنیم. امیدواریم که واقعاً این مسئله همین امسال اصلاح شود ارزان بودن انرژی در ایران تنها یک توجیه است، در ادبیات توسعه این بحث هست که یکی از پایههای اصلی توسعه کشورهای صنعتی دسترسی به انرژی ارزان کشورهای توسعه نیافته بوده است.
اصلاً دنیای مدرن روی انرژی مصنوع میگردد. کدام توجیه هست که به ما بگوید که این همه انرژی در ایران باشد توسعه تا این حد به تأمین انرژی ارزان متکی باشد و ما انرژی را در جامعه گران بکنیم؟ اگر برق را گران بکنیم، مشکل خاموشی حل میشود. و بعد میتوانیم بگوئیم که مشکل خاموشی را حل کردیم ولی در کنار این مسئله چه اتفاقی میافتد؟ امروز تقاضای برق است که مجبور میکند تا بخشی از منابع کشور سراغ زیربناسازی انرژی برود وقتی آن تقاضای بالای برق از بین برود و جامعه هم که نیاز وسیعی در سایر بخشها دارد، منابعی که امروز برای ایجاد سد و نیروگاه و غیره بکار گرفته میشود بشدت محدود خواهد شد و بعد از پنج سال متوجه خواهیم شد که سرمایهگذاری لازم در زیربناهای انرژی و مخابراتی را انجام ندادهایم در کنار این مسئله باید دید در ایران بحث انرژی روی چه مبنائی است؟ ظاهراً بر این مبناست که ما انرژی کمتر مصرف بکنیم تا نفت بیشتری برای صادرات داشته باشیم قبلاً هم بحث روی این بود که ایران چقدر نفت صادر بکند و کسی به این مسئله اشاره نمیکرد که ما چقدر میتوانیم صادر بکنیم و انگار که بازار نفت دست ماست.
بازار نفت اشباع است، هنوز عراق وارد بازار نفت نشده ما اگر تصور میکنیم که در مصرف نفت صرفهجویی میکنیم و این صرفهجویی را صادر خواهیم کرد، این از تصورات غیرمنطقی است، باید به بحث عرضه و تقاضای نفت در جهان توجه کرد، کشورهای رقیبی وجود دارند ما چه مصرف بکنیم یا نکنیم فعلاً برای مدتی امکان صادرات اضافه را نداریم، بعلاوه که منابع مختلف انرژی ایران میتواند برای صدها سال انرژی کشور را تدمین کند، اینکه حساب میکنند که نفت و بنزین در ایران گران تمام میشود و ارزان میفروشیم، آیا تا آن حد که میگویند درست است؟ چگونه حساب میکنند؟ اولین قدم محاسبه آنها این است که قیمت بینالمللی این نفت چقدر است و این را میگویند «قیمت سایه» و...
اگر این محاسبات درست است پس چرا قیمت خودرو سواری را براساس قیمت بینالمللی حساب نمیکنیم و آن را ارزان نمیکنیم؟ مفاهیم «قیمت سایه»، «هزینه فرصت» مفاهیمی هستند که در محاسبه قیمت انرژی در ایران مطرح میشوند.
سالهاست که قطعی شده که ضمن اینکه این مفاهیم مهمند ولی هیچ کشوری تعیین قیمت سایه و هزینه فرصت در اختیار مشاوران نمیگذارد چون بنده و هر اقتصاددانی با توسل به همین مفاهیم میتوانیم هر پروژه و هر فکری را توجیه کنیم.
معمولاً در برنامهریزیها آنهایی که خیلی دقیقند، سازمان برنامه میآید چند تا رقم میدهد و میگوید: اینها قیمتهای سایه برای متغیرهای مهم که همه مشاوران باید آنها را در محاسبات ملحوظ دارند و کسی نتواند با این مفاهیم بازی کند، ولی متشکل وقتی پیدا میشود که سازمان برنامه این مفاهیم بازی بکند.
تصورم این است که توجیهی که برای این گرانیها پیدا شده علت چیز دیگری است، علت این است که در چند سال گذشته قیمت ارز به طرف یکسانسازی رفته بخش قابل توجهی از بودجه ریالی از محل فروش ارز تأمین میشد. وقتی مقدار ارز کم شود. بودجه ریالی بشدت دچار کاستی میشود و باید به یک شکلی تأمین شود و در نتیجه مینشینند توجیهی پیدا میکنند که انرژی ارزان است. در هر حال برنامه دوم که بحث «رهاسازی» را تا حد زیادی دنبال میکند، متأسفانه اشتباه
براساس اطلاعاتی که در روزنامهها و غیره دادهاند، درحال حاضر حدود هفت، هشت میلیارد دلار سررسید بدهی داریم که نمیتوانیم فوراً بپردازیم، یعنی وابستگی ارزی بشدت وجود دارد و در سایر زمینهها نیز وابستگیهایی وجود دارد.
اساسی گران کردن انرژی را به اشتباهات قبلی اضافه کرده است. واقعاً امیدواریم که این اشتباه اصلاح شود. بحث را خلاصه میکنیم کشور نیازمند دو دسته تحول است (اگر بخواهیم به ظرفیتی که داریم برسیم) و به هیچوجه نگران کننده هم نیست یکی تحول در نهادهایی است که مشارکت را در
متغیرهای اساسی در کشورهای «گذرا»:
1ـ ساختار فرهنگی
2ـ ساختار اجتماعی
3ـ ساختار سیاسی
4ـ وضعیت نظم جهانی
5ـ موقعیت جغرافیای سیاسی کشور
6ـ درجه وابستگی کشور
7ـ وضعیت علمی کشور از دیدگاه نظریهپردازی اجتماعی
8ـ وضعیت انباشت سرمایه
9ـ وضعیت نیروی انسانی متخصص
10ـ قدرت سازماندهی اجرایی
جامعه تشویق میکند که این مسئله در الگوی سیاسی است و دسته دوم تحولات مربوط به نظریهپردازی اجتماعی کشور است که باید واقعاً از نو نشست و بحث کرد و دید مثلاً آیا آزادسازی، مسائل اقتصاد را حل میکند؟ یا نه؟ تأکید میکنم که بحث ما این نیست که دولت باید برگردد به نظام کنترل قیمتها و قبلاً در نوشتههایم از آن سیستمها انتقاد کردهام. ما حتماً باید «بازار» را بکار بگیریم. ولی بستر حرکت عرضه و تقاضا را دولت باید هدایت کند.
به عنوان مثال نرخ ارز باید براساس نرخ بازار باشد ولی بشرط اینکه مکانیزمی وجود داشته باشد که این ارز که بخشی از سرمایه کشور است، وارد جریان سریع مصرف نسبی نشود و به جریان تشکیل سرمایه تولیدی کشور منجر شود.
این کار را میتوانیم انجام دهیم. بنده نمونه تغییرات سازمانی لازم برای این تغییر را در کتاب «مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران» ارائه دادهام و نشان دادهام که چگونه میشود هم نرخ ارز را آزاد کرد، هم این ارز را به سرمایهگذاری زیربنائی هدایت کرد و هم از ایجاد مشکلات در بودجه عادی جلوگیری کرد.
بنابراین دو تحول اساسی مد نظر است یکی در نهادهای مشارکتی و یکی در ساختار اداری کشور و نظریهپردازی اجتماعی و گرایشهایی که در برنامه کلان کشور هست، با این دو تحول آن وقت است که اقتصاد کشور میتواند به راحتی از امکانات تشکیل سرمایه و نیروی متخصص استفاده بکند و اقتصاد روی مسیر رشد حرکت کند و با سرعت ملایمی در جهت صنعتی شدن پیش رود و در این وضعیت هم ما از وضعیت جهانی بشدت میتوانیم در این مقطع بهرهمند شویم در غیر این صورت نگرانی بنده این است که ما دچار مشکلات اساسی بسیار قابل توجهب خواهیم شد.