ترجمه اجمد اصفهانی
...و صدام متولد شد
با شگفتی جواب داد: «خیلی کارها! میتوانی به بیمارستانها بروی، از فقیرترین محلههای بغداد دیدن کنی، به مدارس سرکشی کنی و هیچکس هم از واقعیت باخبر نمیشود... خیلیها خوشحال خواهند شد، میخاییل، اگر بتوانی این کار را انجام دهی قول میدهم پاداش خوبی نصیبت شود». در ابتدا ظاهراً «خواهشی» به نظر میرسید اما اینقدر ابله نبودم که نفهمم غیر از موافقت چارهای ندارم.
گفتم: «اگر شما مایل باشید من در خدمت هستم». صدام کف زد و گفت: «شک نداشتم که به من کمک میکنی، هیچ مرد دیگری وجود ندارد که کاملاً شبیه من باشد و برخلاف نظر عدی حتی درونش هم با من تفاوتی نکند». صدام به یکی از نگهبانان اشارهای کد و طولی نکشید که او با سینی قهوه پیش ما آمد. صدام گفت: «در روزهای جوانی به خاطر مبارزاتم برای آزادی ملت سالهای زیادی به زندان افتادم».
اکرم صحبت او را قطع کرد و با چاپلوسی گفت: «جناب رئیس، فداکاریهای شما را مردم عراق کاملاً میشناسند». صدام که به تازگی متوجه وجود اکرم شده بود، گفت: «تو اکرم سالم، داماد او هستی، اینطور نیست؟ تو همان کسی نیستی که ما را متوجه وجود این مرد کرد؟» اکرم جواب داد: کاملاً حضرت والا. صدام سه چهار پک به سیگارش زد و در حالیکه آن را از دهانش دور میکرد گفت: «احسنت اکرم، کاملاً حق با توست، ما آن روزها فداکاریهای زیادی کردیم... آن روزها درست کردن قهوه در زندان برای ما ممنوع بود و فقط میتوانستیم چای سیاه تلخ بنوشیم... دوست من عزت ابراهیم نیز همراه من بود».
هرچند همیشه از قهوه بدم میآمد اما چند جرعهای نوشیدم.
... صدام صحبت را از سر گرفت و گفت: «میخاییل، تو معلم مدرسهای نه؟». جواب دادم «بله قربان» صدام ادامه داد: «ساجده همسر من، هم مدیر مدرسه است و هم به بچهها درس هم میدهد، دایی من هم همینطور، معلمی شغل بسیار مهمی است. در همه ملتها هیچ چیزی مهمتر از آموزش و پرورش بچهها وجود ندارد. موافقی؟ گفتم: «کاملا عالیجناب». هنوز حرفم تمام نشده بود که صدام به طرف اکرم برگشت و گفت: «تو که اهل کربلا نیستی؟» اکرم جواب داد: «ابداً قربان. من اهل بغدادم. صدام با سر اشارهای کرد و گفت: «هر دوی شما از یک زندگی شهری برخوردار بودهاید در حالی که من در جایی بزرگ شدهام که از فرط کوچکی در نقشه هم دیده نمیشود».
قبل از اینکه صحبتهایش را ادامه دهد سیگار دیگری برداشت و آتش زد. این از عادتهای همیشگی او بود که من هم به اجبار به آن عادت کردم. صدام روزانه صد نخ سیگار هاوانا میکشید و هر نخ سیگار را ظرف چند دقیقه میکشید. به ویژه آنکه به هیجان هم آمده باشد. آن روز برخلاف همیشه که از بیان مسایل شخصیاش پرهیز میکرد با افتخار از جوانیش سخت گفت.
اما درباره سرگذشت کودکیاش اصلاً هیچ نگفت. او مدعی است که در بیست و هشتم آوریل سال 1937 در دهکده «جوئیس» در اطراف شهر تکریت که در کنار رودخانه دجله است بدنیا آمده... این دهکده در 600 سال پیش توسط دستهای مهاجم غارت شده و یادمانی از جمجمههای کشتهشدگان در آنجا برپا گردید... بعد از مدتی قلعه مخوفی در آن مکان ساخته شد.
او میگوید که پدرش حسین مجید در هنگام تولد او از دنیا رفته است که البته این ادعا فقط یک پوشش است و در حقیقت هیچکس هویت پدرش را نمیداند... درباره ولادت او داستانهای زیادی وجود دارد.