تاریخ انتشار : ۰۶ آبان ۱۳۹۱ - ۱۳:۴۷  ، 
کد خبر : ۲۱۲۴۰۲

گفتاری در باب سکولاریسم(بخش ششم)


تیپ ایده‌آل سکولاریسم:
سکولاریسم آرمانی یا حداکثری، نوعی جهان‌بینی عقل‌گرایانه غیر معنوی و ماتریالیستی در چارچوب اتوریته و مرجعیت مطلق آدمی و وحدت مادی جهان است. بر مبنای این دیدگاه، هستی عاری از هرگونه راز و قداستی است و انسان و طبیعت هر دو محصول چنین وجود بی‌روح و فاقد معنایی است، لذا:
1-عالم طبیعی و انسانی، عالمی واحد و به هم پیوسته، خودکفا و تک‌ساختی است که هیچگونه شأن و مرتبه فراطبیعی و فرابشری ندارد و اگر هم داشته باشد، مهمل و بی‌معنا بوده و قابل توجه و عنایتی نیست.
2-عالم شامل همه شئون و اموری است که «عقل» دنیوی و خودبنیاد، اعم از عقل معطوف به ارزش یا عقل معطوف به هدف- وسیله، برای شناخت، تفسیر و هنجارگذاری در آن کافی است. عقل انسانی خود می‌تواند نظام‌های معرفت شناختی، زیبایی شناختی و اخلاقی لازم را برای اداره زندگی عمومی و خصوصی خویش استنباط کرده و محیط مادی و اجتماعی‌اش و حتی خود را آنگونه که می‌خواهد بازسازی کند.
3-رابطه انسان با خود، دیگری و طبیعت، رابطه معرفت- سلطه است و انسان / سوژه معرفتی- اقتداری با تکیه بر عقل خودبنیاد به اعمال سلطه بر ابژۀ طبیعی و انسانی می‌پردازد. بدین‌ترتیب روند توجیه (Justification) شکل گرفته و بسط و گسترش می‌یابد تا آنجا که انسان بر طبیعت و همه محیط پیرامونی حاکم شده و همه چیز، حتی خود را زیر چتر قانونمندی‌های عقل دنیوی(سکولار) و مادی قرار دهد. چنین الگو و طرح انتزاعی، خالص و ایده‌آلی از سکولاریسم، تنها به معنای جدایی دین از دولت یا عرصه عمومی زندگی بشری نیست، بلکه مبین جدایی همه ارزش‌های قدسی و دینی اخلاقی و انسانی(به مفهوم امانیسم مبتنی بر هستی‌شناسی معنوی و قدسی) از عالم و آدم است. سکولاریسم ایده‌آل، نوعی الگوی وحدت وجودی عقلی- مادی در برابر الگوی وحدت وجودی اشراقی- معنوی است که هستی را به یک کل مادی و نسبی بدون راز و رمز و تهی از هر قداست و معنایی تبدیل می‌کند، اما در واقعیت تاریخی و فرآیند تحولاتی که به گونه‌ای مرحله‌ای و انضمامی، غیر خالص و ترکیبی، حلقه‌های زنجیره سکولاریزاسیون را تشکیل می‌دهد، همچون دیگر نمونه‌های زنجیره‌ای و پروسه‌های تحولی و تاریخی، سکولاریسم دو مرحله را پشت‌سر گذاشته است. نخست دو آلیسم و ثنویت سوژه(انسان) / ابژه با مرکز انسان- طبیعت مادی و چارچوب‌گرایی مطلق و الگوهای عام، جهانی و مبتنی بر کلان روایت است که در دوره مدرنیسم، به ظهور رسیده است و دوم وحدت سوژه / ابژه و ادغام و انحلال آنها در یکدیگر و در نتیجه نابودی سوژه و ذات و از بین رفتن مرکز، نسبی شدن همه چیز، جایگزینی روایت‌های سیال، ناپایدار و خرد است که پست مدنیسم آن را نمایندگی می‌کند.
دورۀ مدرنیته در بحران و تغییر گفتمان سکولاریسم به پست‌سکولاریسم، عبور از «آگاهی به خود و طبیعت» به «ناآگاهی از آگاهی به خود و طبیعت» که این چرخش انتقالی، در اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، در کانت و نیچه، با نقادی خرد و آشکار کردن حدود و ناتوانی‌های عقل آدمی و اعلام مرگ خدا و نیهلیسم مرحلۀ تدارک و آمادگی خود را شروع کرده بود. عقل خودبنیاد و تولیدکننده معرفت- ارزش- سلطه در سکولاریسم از همان آغاز تکوین، دلالت‌ها و همبسته‌هایی در عرصه روابط خود مدرن غربی با دیگری غیرمدرن شرقی داشت، زیرا که هرچند انسان مدرن غربی طرح مدرنیته را با گرایش امانیسم عاری از خداوند و ریشه‌های قدسی و هستی‌شناختی معنوی- که خدا را حاشیه‌نشین می‌کند و انسان را در متن و مرکز هستی می‌نهد- آغاز کرد، اما این طرح، به مثابه فلسفه‌ای سکولاریستی انسان را موجودی طبیعی / مادی می‌داند که ریشه در خاک طبیعت / ماده دارد و بنابراین تنها می‌تواند به منافع خود بیندیشد و برای خویش در قبال هستی، هیچگونه مسئولیت اخلاقی و تکلیف، جز حقوق نشناسد. به همین سبب، به جای مرکزیت یافتن انسان در هستی، انسان سفیدپوست اروپایی مرکزیت پیدا می‌کند و به دوگانگی انسان سفید و طبیعت، جایگزین دوگانگی انسان و طبیعت می‌شود.
تمام تلاش این انسان سفید مدرن معطوف بدان می‌شود که همه ابزارها و روش‌ها معرفت و سلطه بر طبیعت و دیگر انسان‌ها را به دست آورد و از همه آنان به بهره‌کشی بپردازد. پیدایش استعمار و امپریالیسم، ظهور اقتصادی- سیاسی رابطه چنین انسان غربی مدرن و سکولاری با «دیگری» است.
تحقق سکولاریسم ایده‌آل در فرآیند تاریخی(سکولاریزاسیون) از مدرنیسم تا پست‌مدرنیسم: تفسیر هیچ تاریخی بدون یک الگوی خالص و انتزاعی و مدل کلی و آرمانی امکان‌پذیر نیست. فرآیند زنجیرۀ واقعی و تاریخی سکولاریسم با تیپ ایده‌آل خود در مراحل ابتدایی و میانی، تفاوت‌هایی را نشان می‌دهد، همچنان که در سطح خرد و انضمامی، به سبب خود ویژگی‌ها و شرایط خاص هر کشور یا مقطعی، می‌توان نمونه‌های عینی مرکب، التقاطی و اختلاط‌آمیزی را دید، اما بطور کلی و صرف‌نظر از خود ویژگی‌ها یا تفاوت‌های ناشی از موقعیت‌های ناقص و ترکیبی، منطق مضمونی و دوره‌بندی فرآیند تحقق یا بسط و انکشاف نمونه خالص سکولاریسم، قابل تفکیک و تمایز به دو دوره مدرنیستی و پست‌مدرنیستی، در تاریخ غرب است. زنجیره ایده‌آل‌گرایانه سکولاریسم در چارچوب اتوریتۀ انسانی و وحدت‌گرایی مادی قرار دارد و بر این فرض مبتنی است که این زنجیره در واپسین حلقه، به پایان منطقی خود خواهد رسید، یعنی حاکمیت انسان بر خود و طبیعت و مرکزیت مطلق آدمی بر عالم، اما این زنجیره، رشته‌ای پارادوکسیکال و حاوی تناقضی درونی است.
تناقضات و ناسازواره‌هایی از قبیل خدایگان کردن همزمان انسان و طبیعت، تقابل سوژه انسانی با ابژه طبیعی، تقابل مطلق و نسبی، کل و جزء، معنا و بی‌معنایی، ثبات و تغییر در فرآیند تحقق تاریخی، این تقابل و تناقض به سمت سویۀ سلبی، منفی و نسبی آن میل می‌کند و سرانجام به جای پیروز شدن انسان، عنصر مادی سلطه می‌یابد و بدین‌ترتیب از دوران قهرمان‌گرایی مدرنیته به نیهلیسم و پوچ‌انگاری مدرنیستی رسیده و از آنجا به پست مدرنیسم استحاله می‌شود. شاید بتوان نقطه آغازین چنین استحاله و انتقالی را در دهه شصت قرن بیستم جست‌وجو کرد. دوره‌ای که مدرنیسم، به سمت بحران و یأس گرایش یافته و زمینه آگاهی پست‌مدرنیستی و در واقع نفی آگاهی آغاز می‌شود، مدرنیته و مدرنیسم، به نقد شالوده‌شکنانه و نفی‌آمیز خود معطوف می‌شود. بر خلاف دوره نخست(مدرنیسم) که یک یا دو مرکز(انسان و طبیعت) وجود داشت، در دوره دوم با شمار زیادی از مراکز روبه‌رو می‌شویم و یا اینکه وجود هرگونه مرکز و مرکزیتی نفی و انکار می‌شود. با استفاده از تیپ ایده‌آل تفسیری، می‌توان فرآیند بسط و گسترش سکولاریسم را علیرغم ظواهر متنوع و پیچیده، تفسیر کرده و وحدت مضمونی، منطقی و پنهان نهفته در ورای همه تفاوت‌ها، نتوع‌ها، نقص‌ها و ترکیب‌های مرحله‌ای و مقطعی را منکشف ساخت. باید متذکر شد که این دوره‌بندی از فرآیند سکولاریزاسیون در جریان تاریخ مدرنیته غربی، ارزشی تفسیر و تحلیلی دارد و با ملاحظات ذیل باید به آن نگریست:
1-ساده‌سازی (Simplification)، بازتاب ساده و مستقیم واقعیت عینی و خارجی نیست و صرفاً روشی برای تفسیر و تحلیل انبوه در هم، متقاطع و بعضاً موزاییکی است.
2-دوره مدرنیستی خود از چند مرحله تشکیل شده است: الف- مرحله انباشت اولیه از دوره اکتشافات جغرافیایی تا انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتی، در قرن پانزدهم تا هجدهم (سرمایه‌داری تجاری تا سرمایه‌داری صنعتی) و ظهور استعمار در قرن نوزدهم و دوره مدرنیزاسیون ماتریالیستی قهرمان‌گرایانه و اتوپیویایی، فلسفه عقل‌گرایی مادی و ایدئولوژی‌های بشری.
ب- مرحله پراگماتیستی، مصرف‌گرایی، رفاه و زمینه‌های نخستین عقل‌گریزی پست‌مدرنیسم، مرحله دوم مدرنیسم در مرحله نخست پنهان بوده است، چرا که ریاضت‌گرایی دیروز برای مصرف‌گرایی فردا بوده است.
ج-دهه شصت قرن بیستم به عنوان نقطه فرضی آغاز بحران مدرنیستی و تدارک یافتن اولیه پست‌مدرنیستی به معنای نوعی انفصال و جداسازی قاطع تاریخی نیست، چرا که فرآیند سکولاریسم و مدرنیزاسیون امری تدریجی و تاریخ است و ظهور و زوال پدیده‌های آن، موضوعی تقویمی و زمانی نیست که بتوان سال و روز مشخصی را به عنوان پایان یا آغاز تکوین و تحویل پدیده مشخص کرد. این دهه بیشتر جنبه نمادین، تقریبی و کلی دارد و باید استمرار و انقطاع را به گونه‌ای موازی و آمیخته مورد توجه قرار داد. سکولاریسم / سکولاریزاسیون و مدرنیسم / مدرنیزاسیون محدود به زمینه و عرصه منحصر به فردی نمی‌شود، بلکه ساخت‌ها و ابعاد گوناگون فلسفی، معرفت‌شناختی و زیبایی‌شناختی، تصاویر مجازی و نمادی، اخلاقی و سبک زندگی، اقتصادی، سیاسی – اجتماعی و بین‌المللی دارد که می‌توان آنها را با دو روش دیاکرونیک(Diachronic)، با زمانی و سینکرونیک (Cynchronic)، همزمانی یا افقی و عمودی مطالعه کرد. در روش اول که شیوه‌ای تکاملی هم هست، ابتدا همه ابعاد و زمینه‌های سکولاریسم مدرنیستی مورد مطالعه واقع شده و سپس از تحول و تکامل آنها در دوره پست‌مدرنیستی سخن گفته می‌شود، اما در روش دوم که شیوه‌ای تکاملی هم به شمار می‌رود، ابتدا سکولاریسم مدرنیستی در همه ابعاد و زمینه‌ها مورد مطالعه و بررسی قرار می‌گیرد و سپس به دوره پست‌مدرنیستی با تمام ساحت‌های آن پرداخته می‌‌شود.
ما در این نوشته می‌کوشیم تا با روش اول، یعنی روش دیاکرونیک و شیوۀ تطبیعی، سیر تحول سکولاریسم در ابعاد چندگانه خود و در دو مرحله مدرنیستی و پست‌مدرنیستی را مورد توصیف و تحلیل قرار دهیم.
1-ساحت فلسفی
طرح مدرنیسم خردگرا و مادی در دوره مدرنیته آغاز شد، طرحی که به یک کل مادی ثابت و هدفمند اعتقاد داشت. این کل در مرحله ثنویت متصلب می‌تواند انسانی یا طبیعی / مادی باشد، هنگامی که به مرحله وحدت متصلب می‌رسیم، طبیعت / ماده یا هر کل سکولار دیگر جانشین می‌گردد. مدرنیسم چیزی بیش از استفاده از علم و تکنولوژی بود. علم و تکنیک رها از هرگونه ارزش، در مدرنیسم مبتنی بر امانیسم غیرالهی، انسان از همه سویه‌ها و ابعاد هستی‌شناحتی، مینوی و معنوی جدا شده و با کنار گذاشتن همه پیوندهای قدسی، تمام نظام‌های ارزشی و اخلاقی قراردادی می‌شود، فرآیند اصلاح دینی و رفرماسیون، به تدریج همه امور قدسی، معنوی و الهی را از عرصه عمومی خارج کرده و در حاشیه زندگی خصوصی قرار داد. با انجام چنین امری، در عرصه دین، دیدگاهی سکولار پدیدار گشت که انسان را به جای خداوند در مرکز هستی نشاند و از دین بشری، دینی جهانی و دنیوی ساخت. این دیدگاه فلسفی و شبه‌دینی در همه زمینه‌های معرفت‌شناختی، زیبایی‌شناختی، اخلاقی... نظرگاه‌های ویژه خویش را دارد و نظام‌های ایدئولوژیک و تئوریک گوناگونی از آن منشب شده است. این دین دنیوی، سفر تکوین خاص خود را پیدا می‌کند(اصل انواع) و پیامبرانش کسانی چون جرمی نبتام، چالز داروین و کارل مارکس می‌شود. روایت کلان آن، اصل پیشرفت ترقی و تکامل است و بهشت آن یوتوپیای علمی و تکنیکی است، چنانکه دوزخش عقب‌ماندگی مادی است.
در درون این نظام، دوگانگی و ثنویتی متصلب میان انسان و طبیعت ایجاد شد که براساس آن، گاهی انسان مرکزیت هستی را به خود اختصاص داد و گاهی طبیعت / ماده مرکزیت یافت. از همان آغاز میان دین دو مرکز هستی، تضاد و کشمکشی وجود داشت. به همین دلیل اندیشه‌های امانیستی عقل را بر طبیعت و ماده برتری دادند و بر آزادی انسان و قدرت او برای شناخت قوانین طبیعت و سلطه بر آن تأکید کردند. در پرتو همین معرفت و قدرت است که مسیر زندگی مادی و اخلاقی انسان تعیین می‌شود. با این همه، همچنان جهان و تاریخ، هدفمند شمرده شده و بر اساس اصل تکامل و پیشرفت تاریخی و قانونمندی تاریخ پیروزی انسان(انسان سفید و اروپایی) و دستیابی به آرمانشهر خود، امری تخلف‌ناپذیر است. ایمان به پیشرفت، محرک انسان و تاریخ شد و قهرمان‌گرایی دنیوی و مادی، ظهور یافت. درست در همین زمان، دیدگاهی انسان ستیزانه پدیدار گشت که معتقد بود علم از هرگونه ارزش مقدس و هدف انسان تهی است، در فلسفه اسپینوزا و علم نیوتنی، طبیعت جای انسان را گرفت و ماده در مرکزیت وجود نشست و به دنبال آن انسان نیز چاره‌ای جز تسلیم به قوانین طبیعی و مادی نداشت. با پیدایش این اندیشه‌ها، به تدریج ارزش‌های مسیحیت و همه امور قدسی، مطلق و ثابت رنگ باخت و عرصه‌های گوناگون زندگی انسان از یکدیگر جدا شده تا هر یک اتوریته و مرجعیت خاص خویش را داشته باشند و از انسان مرکززدایی شود.
هنگامی که این مرحله تقریباً از نیمه دوم قرن نوزدهم آغاز گشت، اندک‌ اندک پایه‌های دیدگاه معرفتی و فلسفه معطوف به شناخت و سلطه بر طبیعت و قوانین آن به لرزه درآمد. وجود کل مادی و علیت سخت و متصلب در علوم مورد تردید قرار گرفت و این دیدگاه قوت گرفت که نه شناخت طبیعت کار آسانی است و نه کشف قوانین آن، به سادگی امکان‌پذیر است. اعتقاد بشر به قانونمندی تاریخ و اصل پیشرفت متزلزل شد و در همین‌جا بود که نیچه از راه رسید و مرگ خدا را اعلام کرد، چیزی که در بیان هایدگر با عنوان «پایان متافیزیک» تکرار دیگری یافت. هرچه این احساس که تمدن غربی دچار مشکل شده، افزایش می‌یافت، باورهای نیهلیسیتی، پوچ‌انگارانه و نیست‌گرایانه بیشتر گسترش پیدا می‌کرد، بطوری که به نظر می‌رسد میان هیچ‌انگاری فلسفی و رشد مصرف‌گرایی ارتباط معنادار و مستقیمی وجود داشته است. انقلابی بر ضد هرگونه کل‌گرایی و ثابت‌گرایی، اعم از مادی و معنوی شکل گرفت و مکاتب فلسفی جدیدی ظهور کردند که نقد مدرنیسم خردگرا و مادی، ایده روشنگری و اصل پیشرفت را نشانه رفتند. این همه نشانه به بن‌بست رسیدن دوره سکولاریسم مدرنیستی و متصلب بود، اما با وجود این، آنچه این دوره را از سیالیت مطلق و سرگردانی رهایی می‌بخشید، احساس بیچارگی و درماندگی ناشی از آن بود، زیرا انسان غربی هنوز خاطرات دوران قهرمان‌گرایی مادی را در لابه‌لای خاطره خویش نگاه داشته بود. انتشار هگلیسم و مارکسیسم در جهان سوم به همین دوره مربوط می‌شود، فلسفه‌هایی که اعتقاد داشتند مرکزی نیرومند در هستی و تاریخ وجود دارد و انسان می‌تواند بر سرنوشت و تقدیر خود سلطه یابد. حتی نیچه که مرگ خدا را اعلام کرده بود، به این نکته اشاره داشت که «سایه‌های خدا» یعنی مفاهیمی از قبیل علیت، کلیت، نهایت‌مندی، هنوز در گوشه و کنار جهان به حیات خود ادامه می‌دهند.
در پایان مرحله مدرنیستی، ماتریالیسم مرکزیت کامل و پویایی ذاتی و مستقل از اراده انسان را پشت‌سر گذاشته و همه چیز اعم از عقل، علم، انسان و... در چنگال صیرورت و تغییر فرو می‌افتد. نظام‌های کلی برچیده می‌شود و انسان دیگر از اصل و معنای هیچ چیز پرسش نمی‌کند. انسان دیگر از اصل و معنای هیچ‌چیز پرسش نمی‌کند. انسان آزادی و اراده خویش را از دست می‌دهد و عقل و محصولات اندیشه از مرجعیت و اقتدار بلامنازع فرو می‌افتد. در چنین شرایطی، انسان به ماده‌ای غرق شده در یک نظام ماشینی تبدیل می‌شود و سیالیت و جدایش‌پذیری به اوج خود می‌رسد. سرانجام پس از سپری شدن دوره‌ای که ماده و طبیعت، به جای انسان مرکزیت عالم را به خود اختصاص داده بود، به تدریج بی‌مرکزی و بی‌هدفی جای آن را می‌گیرد و بدین‌ترتیب دوره «پساها»، «مابعدها»، «پست‌ها»(Post) فرا می‌رسد. پساایدئولوژی، پساتاریخ، پسامتافیزیک، پساماتریالیسم، پساسکولاریسم.
در این مرحله خردگریزی مادی به جای خردگرایی مادی می‌نشیند و با محو همه ارزش‌ها، قدسیت‌ها، ثابت‌ها و مطلق‌ها در عرصه‌های گوناگون معرفت‌شناختی، زیبایی‌شناختی، اخلاقی و... هر انسانی اصول و ارزش‌های خاص خود را پیدا می‌کند، اصول و ارزش‌هایی که دیگر با هیچ‌گونه «عقلانیت» و مبنای معتبری قابل توجیه نیست. مطلق‌گرایی، کلان‌گرایی و ارزش‌گرایی رخت برمی‌بندد تا نسبیت‌گرایی، خردگرایی و ارزش‌گریزی جایگزین شود. طرح‌ها و رویکردهای پست‌مدرنیستی نشانه چنین وضعیت است، زیرا در جهان پست‌مدرنیسم، دیگر نه مرکزی برای هستی مفروض پنداشته می‌شود و نه پیوندی میان دالّ و مدلول ذهن و واقعیت بطور عام وجود دارد. در چنین جهان عاری از روح، قدسیت، راز و رمز، مرکزیت، اصالت و معنایی، از یک‌سو بی‌معنایی، در گرایش افراطی به نفع‌طلبی، مصرف‌گرایی، فلسفه‌های یأس شاد، اپیکوریانیسم نو خود را پنهان می‌کند و فریب می‌دهد و از سوی دیگر راه برای بازتولید گرایش ضد عقلی، ضدانسانی و باز اسطوره‌ای کردن مطلق عالم و آدم گشوده می‌شود.
انواع بنیادگرایی‌های ماقبل مدرن، دوباره فرصت ظهور در صحنه جهانی را پیدا می‌کنند و در واکنش به طرد روح از طرح هستی، همه چهره‌های مرده یا نیمه‌مرده جادویی، اسطوره‌ای و دینی زنده می‌شوند. جهان شهر فرنگی می‌شود که یک‌جا همه نمایندگان عوالم دیرینه‌ای و ماقبل باستانی تا ما بعد مدرنیستی در پشت و یترین آن به نمایش در می‌آیند. امور دینی و قدسی، با ذوب کردن یخ‌های دوره انجمادی خود در عصر سکولاریسم مدرنیتی، احیاء می‌شوند تا خلاء هستی و آدمی را پر کنند، احیاء و نوزایی که در صورت‌های بسیاری مضمون و شکلی جادویی به خود می‌گیرد. با جنگی که علیه سکولاریسم، امانیسم و... در می‌گیرد، عقلانیت، انسانیت و... از دو سوی پست‌مدرنیسم و ضدمدرنیسم برخاسته از بنیادگرایی پیشامدرن زیر فشار و تهدید امحاء و نابودی واقع می‌شود. اگر خدا، به گمان نیچه در اواخر قرن نوزدهم مرد، با پایان مدرنیسم و سرآغاز پست‌مدرنیسم، در فلسفه سکولار شیطان نیز می‌میرد، زیرا لازمه وجود شیطان، روایت کلان و ثنویت متصلب فلسفی و جهانی است که اکنون دیگر از آن اعتبارزدایی و مرجعیت‌زدایی شده است. اکنون اگر نه خدا وجود داشته باشد و نه شیطان و رفتار با تن، روح، سکس و کل جهان رفتاری خنثی و بی‌طرفانه باشد، دیگر تفکیک پاک از ناپاک، خیر از شرّ، خوب از بد، زشت از زیبا دشوار، بلکه بی‌معنا و ناممکن است. بدین‌ترتیب شیطان نیز بازنشسته شده یا می‌میرد.
2-ساحت معرفت‌شناختی و زیبایی‌شناختی
در مرحله نخست، این باور حاکمیت یافت که واقعیتی ثابت، ذاتی، مستقر و منسجم وجود دارد که می‌تواند با استفاده از زبانی شفاف و انعکاس‌دهنده واقعیت‌ها، با دیگر ذات‌ها ارتباط برقرار کند. کارهای هنری نیز بر پایه تقلید و شبیه‌سازی استوار شده و با مفهوم و مضمون انسانی و اخلاقی خود می‌کوشند تا ادراک انسان از واقعیت را ژرف‌تر ساخته یا تغییر دهند.
وظیفه نقد ادبی و هنری هم کشف ارزش‌های والا و زیبای انسانی و اخلاقی است که هم هنرمندان و هم توده مردم می‌توانند در پرتو آن زندگی کنند، اما با پایان این مرحله، انسان در می‌یابد که مرزهایش کدر و مبهم است، واقعیت ثابت و مستقری در کار نیست و اشیاء بر انسان تقدم دارند. به همین سبب ذات و سوژه انسانی دیگر نمی‌تواند با دیگر ذات‌ها ارتباط برقرار کند و تعامل بورزد. حتی زبان نیز ابزار شفاف و رسانایی برای پیوند و ارتباط نیست. کالا شدن و قراردادی شدن، زبان را نیز به تباهی کشانده و زبان دیگر به کار ارتباط با اشیا و و نه انسان‌ها، می‌آید. زبان شیءگونه و کالا شده بر انسان سیطره می‌یابد و موجب از خود بیگانگی انسان می‌شود. انسان با اعتراض خود می‌کوشد تا زبان را از جهان اشیا دور کند و زبانی ذاتی بسازد، بدین‌‌ترتیب تجربه‌های زبانی گسترش می‌یابد. هنرهای مدرن دیگر تقلید از ذات انسانی یا وسیله‌ای برای تغییر آن نیست و هیچ هدفی را دنبال نمی‌کند، بلکه صرفاً فریاد اعتراضی به کالایی شدن جهان است. اعتراضی فاجعه‌بار که خود آیینه پوچی و بیهودگی آن است.
در اینجاست که نظریه‌های هنری پیدا می‌شود که مبنای آن قطع ارتباط هنر با واقعیت است. هنر در این بافت، به هیچ مرجعیتی، جز مرجعیت ذاتی و درونی خویش اشاره نمی‌کند. این کوشش‌ها همه برای این صورت می‌گیرد تا هنر را از فاجعه کالایی شدن واقعیت دور کرده و نجات بخشند و از این‌روست که تجرید و انتزاع، تجربه‌گرایی درونی، طرد مشابه‌سازی واقعیت و شرح پوچی و بیهودگی رواج می‌یابد. وظیفه نقد ادبی و هنری نیز نیل به ارزش‌های زیبایی شناسانه برای صیانت هنرمند از مخاطره جهان کالایی شده است. با گذار مدرنیسم به پست‌مدرنیسم، سوژه مستقل و آگاه انسانی پنهان می‌شود و اگر آگاهی نمایان می‌گردد، فرو رفته در لاک خویش و از هم گسیخته است. واقعیت وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، دست‌نیافتنی است. ارزش و هنجار والایی در کار نیست و اگر هم باشد، چنان پراکنده، نامتمرکز و کدر و تیره است که هماهنگی با آن ناممکن است. زبان، نه شفاف است و نه رسانای خوبی است، چرا که دالّ‌ها همه سر در لاک خویش دارند و به هیچ مدلولی ارتباط ندارند. همین امر موجب می‌شود که معنا پیوسته دگرگون شود.
متون نیز چنین وضعیتی دارند، زیرا هر متنی پنجره‌ای به سوی متنی دیگر است و نه واقعیت و هستی خارج از آن متون، ما را به یکدیگر، حوالت می‌دهند و این انتقال و ارتباط تا بی‌نهایت ادامه دارند. همیشه واقعیت و حتی بخشی از معنا باقی می‌ماند که در اختیار انسان قرار نمی‌گیرد. زبان چیزی جز تصویرهای مجازی که به شکل و شمایل بت درآمده نیست و به هیچ‌وجه ابزار کشف واقعیت و بیان تعامل سوژه و ابژه نمی‌تواند باشد. این همه بدان معناست که بیرون از نظام لغوی یا شبکه‌بازی‌های زبانی، هیچ واقعیتی وجود ندارد. هر سخنی، سخن اندر سخن است و معنا نتیجه ناپایدار و زودگذر کلمات، دالّ‌ها یا تصویرهای مجازی است.
سخن گفتن از زبان به مثابه وسیله‌ای کنترل‌ شده برای ارتباط، گزافه است، زیرا زبان نیز اراده و خواستی است که انسان با قدرت و زور(غیر فیزیکی) بر دیگری تحمیل می‌کند. رابطه زبان و واقعیت دگرگون می‌شود، برخلاف گذشته که می‌پنداشتند، واقعیت سازنده زبان است، اکنون بشر معتقد می‌شود که این زبان است که واقعیت را می‌سازد. در ورای زبان نمی‌توان از هیچ واقعیتی سخن گفت. حقیقت نیز واقعیتی جز واقعیت زبانی ندارد. زبان که اکنون به ابزاری برای اظهار احساسات فردی با شیوه‌ای فردی تبدیل شده است، به جای آنکه عامل پیوند انسان‌ها باشد، به زندان آنها تبدیل شده است. با این همه، انسان می‌تواند از راه تمایز و اعلام ناکامی زبان تا حدودی آزادی خود را به دست آورد. نظام جامعه محصول روایت کلان انسان یا کوشش آگاهانه و ارتباط قانونمند زبانی نیست، بلکه تنها نتیجه هم‌سخنی روایت‌های خرد است. هنر پست‌مدرن نه تنها هنری جدا از واقعیت، بلکه بریده از انسان است و هیچ هدفی را دنبال نمی‌کند. به همین دلیل، چیزی جز یک تجربه محض و زودگذر نیست. این هنر نه تقلیدی از واقعیت و نه آیینه آگاهی هنرمند است، زیرا علاوه بر اینکه هیچ واقعیت ثابتی وجود ندارد، هنرمند خود مدت‌هاست که مرده است. هنر پست‌مدرن، هنر مرگ هنرمند است و وظیفه نقد هنری، تنها آن است که از متون ساختارزدایی کند، آنها را فرو بپاشد تا تناقض‌های درونی‌شان را آشکار سازد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات