امروزه اغلب مردم دنیا انتظار دارند که خیلی بیشتر از والدینشان و بهتر از اجداد دورترشان زندگی کنند، آنها میخواهند بهتر تغذیه کنند و از سلامتی بیشتری برخوردار باشند. تحصیلات بهتری داشته باشند و روی هم رفته با امکانات اقتصادی مساعدتری رو به رو باشند.
قرنی که ما به تازگی از آن نقل مکان کردهایم، موارد تأسفبرانگیز بسیار داشت. این قرن توسط هزاران تخاصم بیرحمانه، زشت و بدنما شد: فقر، فلاکت و بدبختی، نابرابری چشمگیر بین کشورها، مسائل تبعیضآمیز در قالبهای مختلف و عدم توجه به کرامت انسانها تخریب فزاینده محیط زیست، شیوع بیماریهای متعدد و... از جلوههای آن بود. جهان در حالی از این قرن مسافرت کرد که کمتر خاطره خوشی در حافظه داشت. اگرچه این قرن از لحاظ توسعه در ابعاد مختلف بیبدیل بود ولی از لحاظ جنایت و کشتار، فاصله فقر، تبعیض نیز بیسابقه بود.
ملل متحد در سال 1945 به این خاطر به وجود آمد تا جهانیان را به استقرار صلح مطمئن کند و به بشر اطمینان دهد از این تاریخ به بعد قانون جای حاکمیت جنگل را خواهد گرفت، تمامی کارها بر اساس اصول نظم صورت گرفته و حکومت خاطی تأدیب خواهد شد. اما این آرمانها به زودی و با شروع جنگ سرد یکی پس از دیگری نقش بر آب شد و سازمان ملل در چنگال جنگی گیر افتاد که نه تنها از رسالتهای اصلی خویش غافل ماند بلکه خود به عنوان مرکزی برای تأیید و یا ابطال نظریات دو ابر قدرت فایقه در جهان تبدیل شد.
اگرچه این سازمان در ابتدا منعکسکننده بیشترین آرمان بشریت برای یک جامعه عادلانه و صلحآمیز بود و در حال حاضر نیز آن رویا وجود دارد (و آن به این دلیل است که سازمان ملل از مقبولیت فوقالعادهای برخوردار است) ولی باید اذعان کرد که این سازمان جهانی چندان هم موفقیتآمیز عمل نکرده است.
در عین حال این سازمان بدون قدرت نظامی مستقل بسیاری از مردم جهان را به خود مجذوب کرده و در حال حاضر نیز اگرچه این جذبیت کمتر شده ولی باز هم باید گفت: چه افرادی هستند که از فقر، جنگ، تبعیض و ایدز و... به ستوه آمدهاند و منتظر مساعدتی هستند تا آنها را از ورطه نابودی نجات دهد و بدون شک هیچ ارگانی غیر از این سازمان نخواهد توانست تمامی خواستههای انسانی را از حقوق بشر گرفته تا ایدز، فقر و محیط زیست پوشش دهد.
با این وجود، سازمان ملل متحد در طول فعالیت خود اقدامات مفیدی را جهت کاهش فقر و... انجام داده است و نیز در صورتی خواهد توانست با چالشهایی که از آنها نام خواهیم برد مقابله کند که جهانیان به رسالتی که در مورد اقدامات مشترک به آنها محول شده احساس وظیفه نمایند، یعنی حکومتها در مواردی که لازم است از تعدادی از اصول حاکمیت به نفع جامعه بینالمللی دست بکشند و در مواجهه با بحرانهای بینالمللی علاوه بر کمک به سازمان ملل، خود پیش قدم شوند.
چالشهایی که ما از آنها نام خواهیم برد، همگی به نحوی مرتبط با جهانیشدن میباشند، جهانیشدن فرصتهای زیادی به دست میدهد و در حال حاضر منافعش به صورت بسیار نابرابر توزیع شده است در حالی که هزینهاش توسط تمامی مردم دنیا تقبل و پرداخت میشود.
بنابراین، مساله محوری که امروز وجود دارد این است که تضمین کنیم جهانیشدن به یک نیروی مثبت برای تمام مردم جهان تبدیل گردد. به جای این که میلیونها نفر از آنها را در بلاتکلیفی باقی بگذارد، جهانیشدن فراگیر باید بر نیروی توانمند بازار بنا شود، این امر مستلزم کوشش دامنهدارتری برای ایجاد آیندهای مشترک بر مبنای بشریت مشترکمان با تمامی تنوع و گوناگونی آن است.
اما چرا جهانی شدن جریان معکوس ایجاد کرده، به طوری که اجلاسی همانند اجلاس سازمان تجارت جهانی در نوامبر 1998در سیاتل آمریکا با صدها هزار معترض رو به رو میشود و یا چرا در نشست مشترک صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی در 26 سپتامبر 2000، آندرو مانوئل به عنوان رییس این نشست ترور میشود. آیا این امر خود بیانگر شرایط نابسامانی که جهانیشدن و یا ارگانهای مالی سازمان ملل متحد (IFC – IBRD - …) ایجاد کرده است نیست و یا آیا این گونه عکسالعملها بیانگر این امر نیست که قشر فقیر جهان از پدیده جهانیشدن سودی نبرده است؟
باید تصریح کرد که منافع و فرصتهای جهانی شدن در شمار نسبتاً معکوسی از کشورها متمرکز شده و به طور نابرابری بین آنها گسترش یافته است. حتی در قدرتمندترین کشورها، مردم از خود میپرسند چه کسی در رأس کارها قرار دارد و نگران شغل و کار خویش هستند و از این بیم دارند که در جریان سریع جهانی شدن صدایشان به گوش کسی نرسد.
تغییر ماهیت تهدیدات نسبت به صلح و امنیت که مردم دنیای امروز با آن رو به رو هستند نشان میدهد که تا چه اندازه ما از یک دنیای صرفاً بینالمللی نقل مکان کردهایم، پیشفرض مواد منشور آن بود که تهاجم خارجی علیه کشور دیگر جدیترین تهدید است ولی در دهههای بعد مشخص شد که تعداد خیلی زیادتری از مردم دنیا در اثر جنگهای داخلی و پاکسازی قومی و کشتار جمعی و با سلاحهایی که در بازار جهانی اسلحه در دسترس همه است کشته شدهاند، بعد از آن نیز جهانیان از آن میترسیدند که بمب اتمی که در 16 ژوئیه 1946 در آلاموکودرو در نئومکزیکو آزمایش شد، بزرگترین تهدید برای امنیت بشر باشد و بشر از این تاریخ به بعد و با اختراع سلاحی جدید روی آرامش نخواهد دید و از تیررس آن در امان نخواهد بود. اما گذشت زمان ثابت کرد که نه تهاجم خارجی و نه بمب اتم بزرگترین تهدیداتی نیستند که بشر نیمه دوم قرن 20 را تهدید میکنند، بلکه مشکلاتی همچون افزایش فقر، چالشهای زیست محیطی، مشکل آب، ایدز (به عنوان کابوس قرن)، تروریسم (به عنوان چالشی فراگیر و توسعه یافته) و تضییع فاحش حقوق بشر توسط دولتها، اشخاص و... هستند که گریبانگیر انسان اوایل سده 21 میباشند.
هیچ کس در هنگام تأسیس سازمان ملل فکر نمیکرد که روزی تروریسم، محیط زیست، ایدز و... به عنوان بزرگترین چالشهای بشر معرفی گردند.
تصور کنیم که دنیا به صورت یک دهکده است چالشهای این دهکده جهانی کجاست؟ به جرأت میتوان گفت چالشهای پیشروی این دهکده بسیار فراتر از آن چیزی است که برخی از ایدهآلیستها در هنگام تأسیس سازمان ملل فکر آن را میکردند. با همین وجود باید تصریح کرد که هیچ راهی برای حفظ صلح در دهکده وجود ندارد، تعداد مردان اندکی بیشتر از زنان است ولی زنان اکثریت افرادی را تشکیل میدهند که در فقر به سر میبرند. آیا کسی به این فکر افتاده است که این دهکده تا چه مدت به حیات خویش ادامه خواهد داد.
شواهد موجود که خود کسانی جز مردمان دنیا نیستند بر این اعتقادند که با توجه به میزان چالشهایی که فراروی ما قرار دارد، موفقیتهای گذشته کافی نبوده است و به همین دلیل باید بهتر و فعالتر از گذشته عمل کرد.
کوفی عنان دبیرکل سازمان ملل متحد در گزارش هزاره خود تحت عنوان «ما مردمان» به اجلاس هزاره، چالشهای بنیادین بشر در قرن 21 را در سه گروه خلاصه میکند.
وی میگوید: دو مورد از چالشهای مذکور اهداف بنیادین ملل متحد است که ما هنوز بدان دست نیافتهایم، این چالشهای سه گانه عبارتاند از: 1- آسودگی خیال در مورد فراهم بودن نیازها 2- آسودگی خیال در برقراری امنیت 3- محیط زیست.
در عین حال چالشهایی که ما در این قسمت از آن نام خواهیم برد، اندکی بیشتر خواهد بود ولی این بدان معنا نیست که این موارد ذکر شده چیزی غیر از آن چیزی است که کوفیعنان به آن اشاره کرده است بلکه خود این موارد ذکر شده در چارچوب چالشهای سهگانه کوفی عنان جای میگیرد.
به هر حال چالشهای پیشروی سازمان ملل فراتر از آن چیزی است که ما از آنها یاد خواهیم کرد. به طوری که غیر از فقر، محیط زیست، حقوق بشر و ایدز میتوان به مواردی همچون تروریسم، مخالفان داخلی، سلاحهای سبک و سنگین، آب، مواد مخدر و... اشاره داشت. با همه این وجود باید گفت که همه این چالشها به صورت زنجیروار به همدیگر متصل میباشند و وجود یکی ممکن است وجود دیگری را در پی داشته باشد.
فقر
بدون اغراق باید گفت با وجود بهبود اقتصاد جهانی و ارائه ارقام قابل قبول در هر سال نسبت به سال قبل از آن، فقر همچنان به عنوان بزرگترین چالش قرن رخ مینماید. این چالش بزرگترین چالش بشر در قرن گذشته نیز هست که علاوه بر این که کاهش نیافته است بلکه عمیقتر نیز شده است.
هنگامی که از سویی درباره جهانی شدن و پیشرفت و از سوی دیگر به فقر نظری میافکنیم نباید ویژگیهایی را که به رنج انسانی نسل جدید که قریب نیمی از جمعیت جهان است میافزاید را به دست فراموشی بسپاریم، ما باید ابعاد فقر را درک کنیم ولی مهمتر آن است که راهبردهایی برای مبارزه با فقر و ایدههایی برای تغییر شرایط کنونی نیاز داریم.
تراژدی بزرگ زمان ما فقر است، بهرغم همه پیشرفتهایی که از سال 1944 صورت گرفته ما همچنان در دنیایی زندگی میکنیم که میلیاردها نفر هر روز صبح خود را با گرسنگی، فقر، بیماری و نومیدی شروع میکنند، دنیایی که بهرغم پیشرفتهایی در انباشت ثروت و فنآوری قادر به کاهش اختلاف شدید فقر نبوده است، نابرابری رو به رشد، بزرگترین مخاطره را برای آینده اقتصاد جهانی مطرح میکند، اگر اکثر جمعیت جهان به طور فزاینده در انزوا نگه داشته شوند و از نظر اقتصادی به آنها کمکی نشود، در آن صورت برنامههای جهانی شدن با شکست مواجه خواهد شد و در این صورت است که نمیتوان انتظار داشت که جهان به وضعی که مطلوب نظر است به کار خود ادامه دهد.
در حالی که تعداد بیشتری از مردم از سطح زندگی بهتری نسبت به گذشته برخوردارند اما بسیاری دیگر هنوز در فقر شدید باقی ماندهاند. نیمی از جمعیت دنیا هنوز مجبور هستند با مبلغی کمتر از دو دلار در روز به سر برند، 2/1 میلیارد نفر با کمتر از یک دلار در روز دست و پنجه نرم میکنند، مردمی که در آفریقای جنوب صحرا زندگی میکنند به همان اندازه 20 سال پیش فقیر هستند. این چنین محرومیت و بینوایی، یاس و فقدان آزادی را به دنبال دارد که به نوبه خود به فقر تداوم میبخشد، ادامه این نابرابری درآمد بسیار نگرانکننده به نظر میرسد. در سطح جهان یک میلیارد و اندی نفری که در کشورهای توسعه یافته زندگی میکنند، 60 درصد درآمد دنیا را به دست میآورند. در حالی که 5/3 میلیارد نفر در کشورهای کم درآمد کمتر از 20 درصد درآمد جهانی را کسب میکنند.
میتوان اذعان کرد که فقر مفرط اهانت به کل بشریت است که مسائل دیگر را نیز وخیمتر میکند، مثلاً کشورهای فقیر احتمالاً بیشتر از کشورهای غنی درگیر مخاصمات میشوند. اغلب درگیر جنگهای داخلیاند و اگر مساعی جهان هماهنگ نشود، فقر و نابرابری باز هم وخیمتر خواهد شد.
بدون شک اگر نظامهای اجتماعی اعم از ملی و بینالمللی نتوانند بر بیعدالتی آشکارا چیره شوند و بشریت را از خطر گرسنگی برهانند سزاوار سرزنش خواهند بود. در همین راستا مسابقه تسلیحاتی جهان یکی از عوامل برانگیزاننده مشکلات کنونی اقتصاد جهان، میباشد. وقتی کشورهایی همچون کره شمالی، لیبی، عراق و پاکستان که جزو معروفترین کشورهای فقیر میباشند، سهم عظیمی از درآمد ملی خود را صرف ساخت و خرید تسلیحات نظامی کرده و به مشکلات بنیادین جامعه یعنی فقر و توسعه نیافتگی توجهی مبذول نمیدارند، دیگر چه انتظاری میتوان داشت که توده گرسنه روزی از گرسنگی به تنگ نیامده و خشمش فوران نکند، به همین دلیل است که میتوان گفت، وقتی گرسنگی غالب است، از صلح نمیتوان سخن گفت. صلح و گرسنگی اگرچه دو واژه کاملاً متضاد نیستند ولی دو واژهایاند که باهم اختلاف بنیادین دارند.
اگر بشر بخواهد از آسیب جنگ بر کنار بماند باید پریشانی و تنگدستی انبوه را از میان بردارد، از لحاظ اخلاقی نیز تفاوتی ندارند که انسانها در جنگ کشته شوند و یا به دلیل قحطی و گرسنگی کشته شوند.
در این گفته تردیدی نیست که همه انسانها و از جمله رهبران سیاسی جهان میخواهند که زنده بمانند اما آیا این خواسته خود به خود، زنده ماندن آنها را تضمین میکند، باید دانست که صلح پدیدهای ازلی نیست، ما باید آن را بسازیم و از آن پاسداری کنیم چه بسا که همه نظامها و برداشتهای مسلکی و فلسفی به ذات خود، خواهان بقای بشریت باشند اما تجربههای دراز تاریخی به ما آموخته است که چنین هماهنگی و وحدت نظر به هیچ روی نمیتواند از بروز جنگ پیشگیری نماید.
به همین دلیل است که در دهه آخر جنگ سرد یعنی در سال 1984 جولیوس نایرره، رییس جمهوری تانزانیا و یکی از پیشگامان طرح 4 قاره اظهار داشت، که صلح بیشتر از آن اهمیت دارد که سرنوشت آن تنها در کاخ سفید و یا کرملین تعیین شود.
با همه این وجود وقتی که میلیونها تن با گرسنگی دست به گریبان هستند به حقیقت که نمیتوان از صلح و حفظ آن سخن گفت. از همینرو جامعه جهانی باید کوشاتر از پیش به مبارزه با این بلای خانمانسوز، همت گمارد. در حقیقت چیرگی بر گرسنگی نیز در شرایط فعلی، فوریترین چالش عمومی بشریت است، آیا این اندیشه که گرسنگی میتواند برانگیزاننده جنگ باشد میتواند نادرست و خطا باشد؟
میگویند مردمان گرسنه و پریشان به فکر جنگ و برخورد نیستند، اما بدبختانه تاریخ چیز دیگری به ما میگوید و تازه از کجا میتوان فهمید و اطمینان داشت که مردم آینده به جای تاب آوردن، گرسنگی و مرگ سر به شورش و انقلاب برندارند.
درست است که گرسنهها کمتر حال و توان شورش و تجاوز دارند اما آیا میتوان یکسره مطمئن بود که وقتی به عنوان مثال زمینهای این گونه افراد بیحاصل و برهوت بشود، جنگلهایشان از میان برود و زندگیشان از بنیاد در خطر قرار گیرد باز هم همچنان با بیحالی و ناتوانی نظارهگر جهانی باقی بمانند.
به نظر میرسد که 11 سپتامبر این وضعیت را بهتر روشن ساخت. میشل کادسوس مدیر اسبق صندوق بینالمللی پول در گفتوگو با مجله اکسپرس، خاطرنشان میسازد که حملات به آمریکا بیخیالی ما (آمریکاییان) را آشکار ساخت.
وی در جواب به این سوال که آیا حملات 11 سپتامبر نقاط ضعف مدیریت و اداره جهان را آشکار نکرد؟ میگوید: مسلماً این حملات بیخیالی و بیتوجهی عظیم ما نسبت به مسایلی مانند، فقر، محیط زیست و آب را بر ملا ساخت.
وی ادامه میدهد: مواجهه با بحرانها و شوکهایی از این قبیل، سبب میشود که ما به طور جدی این گونه مشکلات را مورد توجه قرار دهیم، اما نکته غمانگیزتر این است که به عنوان مثال پس از وقوع بحران اقتصادی آسیا و ملی این بحران اصلاحات اندکی صورت میگیرد و پس از آن دیگر هیچ اقدامی انجام نمیشود، به محض این که اندکی احساس آرامش میکنیم، فوراً قانع میشویم.
وی در پاسخ خود به سؤال دیگر خبرنگار اکسپرس مبنی بر این که برای نخستین اقدام فوری چه باید کرد، میگوید: نخست باید بازارهای خود را به روی تولیدات کالاهای کشورهای فقیر بگشاییم، سپس صادرات اسلحه را با روندی که اکنون انجام میدهیم، متوقف ساخته و به وعدههای خود عمل کنیم.
در هر حال، متأسفانه باید گفت: اگر چه فقر به عنوان بزرگترین چالش قرن معرفی شده است ولی سازمان ملل متحد برخلاف سایر چالشهایی که از آنها نام برده خواهد شد توان انجام اقدامات خیلی جدی برای رفع فقر را ندارد. اگر چه سازمانهای مالی عمدهای تحت عنوان سازمانهای تخصصی وابسته به سازمان ملل متحد همچون MF, IFC, IMO و MB از بعد از جنگ دوم جهانی ایفای نقش نمودهاند، ولی باید با جدیت گفت که سازمانهای مزبور نتوانستهاند گره چندانی از مشکلات جهان سوم را بگشایند و به درستی باید گفت این سازمانها، خود در قالب و طرح جدید ادامه دهنده همان سیستم استعماری سابق میباشند.
به نظر میرسد کمک به کشورهای جهان سوم، جهت رسیدن به رشد اقتصادی پایدار، تقویت سیستم پولی، حمایت از کشورهای فقیر با بدهی سنگین، کاهش فروش اسلحه به کشورهای فقیر و بازگذاشتن مرزها برای ورود کالاهای کشورهای جهان سوم و... میتواند راهکارهای عملی برای کاهش فقر در جهان سوم محسوب شود که سازمان ملل متحد، خود میتواند در این مسیر گامهای مؤثری بردارد. ادامه دارد...