جورج دبلیو بوش(George W.Bush) قول داده بود که سیاست خارجی آمریکا با تواضع همراه باشد، اما در عوض ما را در چشم جهانیان خوار و حقیر کرد. او قول داد «غرور و صداقت را به کاخ سفید بازگرداند» اما بیآبرویی و ننگ واقعی و شهرتی ماندگار به عنوان فریبکارترین رئیس جمهور از زمان ریچارد نیکسون (Richard Nixon) تا به حال برای کشور آورد.
چه نیکنامی و غروری؟ او به پیماننامه ژنو احترام نگذاشت، همان طور که به سازمان ملل، عهدنامههای بینالمللی، نظرات متحدان آمریکا، نقش کنگره و هیئتهای قضایی و آنچه که جفرسون (Jefferson) «احترام معقول به عقیده انسانها» مینامد. او به نظرات و قضاوتها و تجربههای رهبران نظامی در طراحی تجاوزش به عراق اهمیتی نداد. اکنون هم به کشتگان ما احترام نمیگذارد، حتی با حاضر شدن در یک مراسم تشییع یا با مجاز شمردن تصویر تابوتهای در پرچم پیچیده شدهشان.
ما آمریکاییها چگونه از 12 سپتامبر 2001 به اینجا رسیدهایم. از زمانی که تیتر بزرگ یک روزنامه فرانسوی(1) این بود: «اکنون همه ما آمریکایی هستیم» از زمانی که همراهی و همدلی همه دنیا با ما بود... چگونه به وحشتی رسیدهایم که همه ما از دیدن تصاویر شکنجه در ابوغریب احساس کردیم.
این دولت از نخستین روزهایی که به قدرت رسید، تمام تلاش خود را به کار گرفت تا رضایت همگانی از سیاست خارجی آمریکا را نابود کند. رضایتی که آمریکا پس از پایان جنگ جهانی دوم رهنمون آن بود. استراتژی درازمدت و موفقیتآمیز مهار و خودداری ما، به نفع استراتژی جدید «جنگ پیشگیرانه» کنار گذاشته شد؛ چیزی که حق ذاتی هیچ ملتی نیست. هیچ ملتی نمیتواند به دلیل قریبالوقوع بودن تهدید علیه امنیت ملیاش پیشدستی کند. اما قانون یکسویه و یگانه آمریکایی مدعی میشود که میتواند قوانین بینالمللی را نادیده بگیرد و هر وقت خواست علیه هر ملتی عملیات نظامی انجام دهد، حتی در شرایطی که هیچ تهدیدی هم در میان نیست. در نظر بوش و همدستانش فقط یک بیانیه یا خبر از احتمال حملهای در آینده، که کسی گفته یا ادعا کرده باشد، کافی است.
آزاردهندهتر این که آنها برای توضیح اهداف استراتژیکشان همواره کلمه «سلطه» را به کار میبرند. سیاست خارجی آمریکایی سلطه برای همه دنیا نفرتآور است. همانطور که سلطه بیشرمانه آمریکا بر زندانیان بیدفاع و درمانده عراقی باعث انزجار مردم آمریکا هم شد.
از نشانههای آشکار از دست دادن خودآگاهی آن است که شخص نمیفهمد زیردستانش و آنهایی که بر آنها حکومت میکند و تسلط دارد، دارای روح و شخصیت هستند؛ به خصوص وقتی چنین شخصی با زیردستانش و درماندگان مانند حیوان و تحقیرآمیز برخورد میکند. همانطور که روانشناسان چون فروید و دوما (De Sade) گفتهاند، آزار مردم و انحرافات جنسی ارتباطی نزدیک با هم دارند. این که عدهای از اشرار به نام آمریکا چنین بیرحمانه و نابهنجار رفتار میکنند، ناراحتکننده و تکاندهنده است. تصاویر شکنجهها و تجاوزهای جنسی، همراه با موجی از اخبار به دست ما میرسد. اخباری که زدوخوردهای فزاینده و آشفتگی رو به رشد سیاست ما در عراق را بازگو میکنند. برای درک شکست کامل سیاستمان در عراق کافی است به آنچه در زندانهای ابوغریب رخ میدهد توجه کنیم و از خود بپرسیم آیا این اعمال نماینده ما آمریکاییهاست. روشن است که بیدرنگ پاسخ میدهیم نه، اما متأسفانه واقعیت پیچیدهتر از این است.
درون هرکس نیکی و بدی هست. آنچه آمریکا را در تاریخ ملتها برجسته مینماید، تعهد ما به اجرای اصول، قوانین و سیستم سازمانیافته دقیقی برای بازنگری و حفظ تعادل در کشور است. بیاعتمادی طبیعی ما به قدرت متمرکز و طرفداری ما از حکومت درهای باز و دموکراسی باعث شده است ما در نگاهی کلی، مردمی باشیم که نسبت به دیگر ملتها، همواره خوب را به بد ترجیح دادهایم.
بنیانگذاران کشور ما دانشپژوهانی بودند که به ماهیت انسانی با بصیرت و عمیق نگریستهاند. آنها از سوءاستفاده از قدرت میترسیدند؛ زیرا میدانستند درون هر انسانی فقط نیکی وجود ندارد، بلکه تمایلی درونی و وسوسهای برای سوءاستفاده از قدرت علیه دیگران هم وجود دارد.
بنیانگذاران ما کاملاً آگاه بودند یک سیستم جبرانی برای ایجاد تعادل(Checks and balances) در قانون اساسی لازم است، زیرا هر انسانی با سیستم درونی جبرانی برای ایجاد تعادل زندگی میکند. آنها فهمیده بودند که نمیتوان فقط به امید پدیدآمدن قدرتی پرهیزگار تکیه کرد؛ به خصوص اگر میخواهند اجازه دهند بخشی از قدرت ناسالم حکومت بر شهروندان به دست عدهای خاص بیفتد.
زمانی که جوزف م. داربی(Joseph M.Darby) از چارلز گرانر(Charles Graner) میخواهد تا در مورد اعمالش که در تصاویر ثبت شده توضیح دهد، او چنین توصیف میکند: «مسیحی که در من است میگوید اشتباه کردهام، اما مأمور اصلاحات میگوید من میخواهم مردی را که آبروی خود را میبرد سرزنش کنم»
اکنون آشکار میشود آنچه در زندانهای ابوغریب رخ داده است نتیجه کار تصادفی چند آدم نیست، بلکه نتیجه طبیعی سیاست دولت بوش است. سیاستی که ضرورتهای عقلانی را کنار گذاشت و با سیستم آمریکایی جبرانی برای ایجاد تعادل به جنگ برخاست.
تجاوز به زندانیان ابوغریب نتیجه آشکار سوءاستفاده از حقیقت در نیروی نظامی دولتی و سوءاستفاده از اعتماد مردم آمریکا به ریاست جمهوری بوش پس از 11 سپتامبر است.
در آن زمان ما بدون در نظر گرفتن کارهای بوش با تهدید تروریسم روبهرو بودیم. اما به جای بهتر کردن شرایط، آن را بدتر کردهایم. اکنون به دلیل سیاستهای او امنیت کمتری داریم. در دوره 228 ساله پیدایش ملت ما، او بیش از هر رهبری خشم و عصبانیت دیگران را علیه ما به عنوان آمریکایی برانگیخته است. خشم و عصبانیتی که به حق است و به دلیل برخوردهای تحقیرآمیز او با هر انسان، موسسه یا ملت مخالف اوست.
او هر آمریکایی را در داخل و خارج در معرض حمله تروریستها قرار داده است. او به دلیل رفتار خودسرانه، متکبرانه و خام خود، با توهین به مذاهب، فرهنگ و آداب و رسوم مردم کشورهای دیگر و سیاستهای تحقیقی پلیسی باعث مرگ هزاران مرد، زن و کودک بیگناه شده است. او باعث برانگیختن لانههای زنبوری شده است که پیش از این برای ما تهدیدی نداشتند. بوش در سخنرانی یکشنبه شب خود گفت: «جنگ عراق، جبهه مرکزی جنگ علیه «تروریسم» است. اما این جنگ متأسفانه نه جبهه مرکزی مبارزه با تروریسم که مرکز عضوگیری و تجدیدقوای تروریستها بود. [دیک چنی(Dick Cheney) گفته است: «ممکن است این جنگ در تمام عمر ما ادامه یابد»]. بیکفایتی محض بوش حقیقتی ناخوشایند است که دنیا را مکانی خطرناک کرده است و خطر تروریسم علیه آمریکا را افزوده است. روز گذشته مؤسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک(ISS) گزارش داد درگیری در عراق «انرژی و منابع القاعده و پیروانش را به صورت قابل توجهی متمرکز و اتحاد جهانی علیه تروریسم را تضعیف کرده است... پس از جنگ عراق، القاعده بیش از 18 هزار تروریست بالقوه در سراسر دنیا دارد که این جنگ پایگاه آنها را محکمتر میکند»
برنامه جنگ بدون توجه به نصیحتهای متخصصان نظامی و تحلیل روشنفکران اشتباه بود. این خیال که از سربازان ما جمعیتی خوشحال با دستههای گل استقبال میکنند نیز اشتباه بود. بنابراین لازم نیست به دکترینهای پاول(Powell) درباره نیروی متحد و یکصدا احترام بگذاریم.
برنامهریزی رامسفلد(Rumsfeld) برای ایجاد امنیت در زمینه سلاح هستهای، جلوگیری از گسترش بیقانونی و جنگ و غارت شکست خورد.
خوشبختانه سربازان ما با وجود آن که عدهشان کم بود و ابزار کافی برای مأموریتشان نداشتند لیاقت زیادی نشان دادند. چه شرمآور که اکنون خانوادههای آنها به سختی زندگی میکنند و...
بدتر آن که ژنرال جوزف هوار(Joseph Hoar) رهبر پیشین نیزوی دریایی گفته است: «مطمئنم که ما در آستانه شکست هستیم و به دوزخ نزدیک میشویم.»
وقتی یک مافوق، رهبری نظامی مثل جو هوار واژه «دوزخ» را به کار میبرد، ما بهتر متوجه میشویم. منظور او این است که سربازان آمریکایی بیشتری میمیرند؛ عراق آشفتهتر، بیثباتتر، بینظمتر و ناامنتر میشود. ادامه این وضعیت، نفوذ و اختیارات اخلاقی ما را بیشتر تضعیف میکند.
ژنرال بازنشسته نیروی دریایی آنتونی زینی(Anthony Zinni) گفت: «در دوره کنونی، گویا کشور ما در آستانه سقوط و بالای آبشار نیاگاراست.» او پیش از آن که فرستاده مخصوص بوش در خاورمیانه شود، فرماندهی مرکزی را اداره میکرد.
واشنگتنپست از فرمانده بخش هوابرد 82، ژنرال نظامی کل چارلز اچ. سواناک(Charles H.Swannack) پرسید، آیا او فکر میکند آمریکا در جنگ با عراق میبازد؟ او پاسخ داد: «من فکر میکنم ما از نظر استراتژیکی اشغال شکست خوردهایم. کلنل ارتش پاول هوگس(Paul Hughes) که نقشه استراتژیکی اشغال بغداد توسط نیروهای آمریکایی را هدایت میکرده در جنگ ویتنام نیز برادرش را از دست داده است. او این دو جنگ را مقایسه میکند و میگوید: «من به خود قول دادهام هرگاه وظیفه اجرایی پیدا کردم، هرچه در توانم هست به کار برم تا مانع رخ دادن فاجعهای دیگر شوم.» ویتنام نیز طرح یک نبرد پیروزمندانه را ترسیم میکرد اما شکست خورد.» هوگس میافزاید: «تا زمانی که از هماهنگی در سیاست خود مطمئن نشویم، از نظر استراتژیکی شکست میخوریم.»
در شبکه تلویزیونی(Live) از سخنگوی کاخ سفید دان بارتلت(Dan Bartlett) درباره نظرات انتقادآمیز ژنرالهای سطوح بالای برنامهریزی در پنتاگون سؤال میشود. او میگوید: «آنها بازنشسته هستند و ما راهبردهای خود را از مسئولان رسمی در حال کار میگیریم.»
جالب توجه است که مسئولان رسمی نظامی هم علیه بوش صحبت میکنند. برای مثال واشنگتنپست از یک ژنرال مهم در پنتاگون که نامش برده نشده است نقل میکند: «دفتر وزارت دفاع فعلی Office of the secretary of defense OSD)معروف است) از شنیدن یا پیروی از دستورات نظامی سر باز میزند.» چنین اتفاقی در تاریخ آمریکا نادر است که فرمانده یونیفرمپوش نظامی با فرمانده نظامی مافوق خود در دولت دچار چالش شود.»
واشنگتنپست همچنین آورده است که ژنرالی گفت: «من هم مثل بسیاری از عالیرتبگان نظامی ناراضی هستم» او دو دلیل ذکر کرده و گفته است: «من فکر میکنم آنها میخواهند ارتش را نابود کنند» و چیزی که واقعاً خشم او را برمیانگیزد این است که «آنها اصلاً به این مسئله اهمیت نمیدهند.» زینی، در کتاب اخیرش دلیل فاجعههای کنونی را بیلیاقتی بوش میداند او مینویسد: «در برپایی جنگ عراق و هدایت آن، کمترین چیزی که میبینیم، سهلانگاری، بیتوجهی، بیمسئولیتی واقعی، عدم صلاحیت و گسترش فساد است.
کتاب زینی به کتابخانه در حال رشد مشاوران سابق بوش میپیوندد. این کتاب شامل مطالبی درباره مشاور اصلی او در تروریسم، ریچارد کلارک(Richard Clarke)، مشاور اصلی سیاست اقتصادی و وزیر سابق دارایی پاول اونیل Paul)Oneill)، سفیر کبیر سابق جو ویلسون Wilson) (Joeاست. پدر بوش از پدر ویلسون به دلیل خدماتش در عراق قدردانی کرد. این کتاب همچنین درباره مشاور داخلی سابق او در سازمانهای مذهبی جان دیلولیو(John Dilulio) است. دیلولیو گفته است: «اتفاقاتی که اکنون رخ میدهد در هیچ دورهای در کاخ سفید سابقه نداشته است؛ فقدان دستگاه کامل خطمشی. در فقدان یک دستگاه کامل استراتژی آنچه داریم و توسط آن اداره میشویم بازوی سیاسی است؛ که این چیزی جز ماکیاولیسم نیست.»
رئیس ستاد ارتش، ژنرال اریک شینسکی(Eric Shinseki) در فوریه به کنگره گفته است، اشغال نظامی احتیاج به «چندین صدهزار هنگ نظامی دارد» اما رامسفلد و بوش معتقد بودند با هزینه کمتری میتوان به عراق حمله کرد. از آنجا که آنها نمیخواستند مخالف نظر خود را بشنوند، صدای ژنرال شینسکی خفه شد و او را بیرون کردند.
حاصل مستقیم طراحی و برنامه ناکارآمد و قدرت نظامی ناکافی این شد که سربازان جوان در موقعیتهای نامعقول گذاشته شوند. برای نمونه، نیروهای ذخیره جوانی که به زندانهای عراق فرستاده شدهاند بدون آموزش و نظارت کافی فراخوانده شده بودند و از مافوق خود دستور گرفته بودند؛ زندانیان را سرکوب و تحقیر کنند تا آنها برای بازجویی آماده شوند.
متأسفانه آنها در وضعیت پیچیدهای قرار گرفته بودند. آنها با مجموعهای از دستورات مأموران اطلاعاتی و ریاست زندان روبهرو بودند. دستوراتی در هم که ترکیبی نظامی و غیرنظامی و گیجکننده به وجود میآورد. سربازانی که متهم به این گونه جنایات هستند، مسئول رفتارهای خود هستند. اگر مجرم شناخته شوند، باید به سختی و به روشی مناسب تنبیه شوند. اما آنها مسئول اولیه رسوایی آمریکا نیستند.
سرجوخه، لیندی انگلند (Lynndie England) حکم نداده است که آمریکا پیماننامه ژنو را نادیده بگیرد. چارلز گرانر کسی نبود که روش اتاق تاریک با زندانیان برهنه برای شکنجه و در فشار گذاشتن و واداشتن آنها به بازگویی چیزهایی که با روشهای قانونی نمیگویند را تصویب کند.
این روشها تحت نظر کاخ سفید بوش طراحی و اجرا شدهاند. در واقع مشاور حقوقی رئیسجمهور نیز در مورد همین موضوع خاص او را نصیحت میکند. وزیر دفاع و دستیارش در برابر اعتراض ارتش موارد بیرحمی و خشونت را از معیارهای تاریخی آمریکا بیرون میکشند. وزارت دفاع با گامهایی از پیش تعیین نشده از یک وکیل خصوصی که کارشناس امور حقوق بشر است کمک میگیرد. ژنرال اریک شینسکی(Eric Shinseki) در فوریه به کنگره گفته است، اشغال نظامی احتیاج به «چندین صدهزار هنگ نظامی دارد.» اما رامسفلد و بوش معتقد بودند با هزینه کمتری میتوان به عراق حمله کرد. از آنجا که آنها نمیخواستند مخالف نظر خود را بشنوند، صدای ژنرال شینسکی خفه شد و او را بیرون کردند.
حاصل مستقیم طراحی و برنامه ناکارآمد و قدرت نظامی ناکافی این شد که سربازان جوان در موقعیتهای نامعقول گذاشته شوند. برای نمونه، نیروهای ذخیره جوانی که به زندانهای عراق فرستاده شدهاند بدون آموزش و نظارت کافی فراخوانده شده بودند و از مافوق خود دستور گرفته بودند؛ زندانیان را سرکوب و تحقیر کنند تا آنها برای بازجویی آماده شوند.
متأسفانه آنها در وضعیت پیچیدهای قرار گرفته بودند. آنها با مجموعهای از دستورات مأموران اطلاعاتی و ریاست زندان روبهرو بودند. دستوراتی در هم که ترکیبی نظامی و غیرنظامی و گیجکننده به وجود میآورد. سربازانی که متهم به این گونه جنایات هستند، مسئول رفتارهای خود هستند. اگر مجرم شناخته شوند، باید به سختی و به روشی مناسب تنبیه شوند. اما آنها مسئول اولیه رسوایی آمریکا نیستند.
سرجوخه، لیندی انگلند(Lynndie England حکم نداده است که آمریکا پیماننامه ژنو را نادیده بگیرد. چارلز گرانر کسی نبود که روش اتاق تاریک با زندانیان برهنه برای شکنجه و در فشار گذاشتن و واداشتن آنها به بازگویی چیزهایی که با روشهای قانونی نمیگویند را تصویب کند.
این روشها تحت نظر کاخ سفید بوش طراحی و اجرا شدهاند. در واقع مشاور حقوقی رئیسجمهور نیز در مورد همین موضوع خاص او را نصیحت میکند. وزیر دفاع و دستیارش در برابر اعتراض ارتش موارد بیرحمی و خشونت را از معیارهای تاریخی آمریکا بیرون میکشند. وزیر دفاع با گامهایی از پیش تعیین نشده از یک وکیل خصوصی که کارشناس امور حقوق بشر است کمک میگیرد. ژنرال جاج ادوکاتز(Judge Advocates) آنقدر از این موضوع ناراحت میشود و با آن مخالفت میکند که به وکیل میگوید: «برای ایجاد جوی با ابهام قانونی در مورد بدرفتاری با زندانیان، تلاشی از پیش طراحی شده صورت میگیرد.»
در واقع، رئیس برنامه متوجه میشود که فرهنگ و رفتار معمول نظامی، عامه مردم آمریکا و همه دنیا از این گونه فعالیتها حمایت نمیکنند. از دیگر موارد آشکار تخطی از معیارهای رفتاری پذیرفته شده مأموریت دادن به همپیمانان خصوصی و فرستادن زندانیان به کشورهایی است که بیزاری از شکنجه در آنها کمتر است.
بوش بدگمانی ما را در ایالات متحدهاش افزایش داده است. او اشاره میکند «بیش از 30هزار تروریست مظنون در کشورهای مختلف دنیا دستگیر شدهاند» و بعد میافزاید: «بسیاری هم کشته شدهاند»، «به این ترتیب آنها دیگر مشکلی برای آمریکا و متحدانش نیستند.»
جورج بوش قول داده است فضای حاکم بر واشنگتن را تغییر دهد؛ همان چیزی که او در واقع هم انجام داده است. 37 زندانی در اسارت کشته شدهاند، البته اعتماد به همین عدد هم مشکل است، زیرا در موارد زیادی از جمله مرگهای وحشیانه امکان کالبدشکافی وجود ندارد.
چه گستاخانه اشتباه خود را در گماشتن نیروهای ذخیره در مقامات بالاتر سرزنش میکنند. بوش بیشتر از یک پوزش بدهکار است. در فهرست افرادی که اجازه کار داشتهاند، سربازان جوانی هستند که بیشک خود نیز مقصرند. اما آشکار است که آنها در یک لانه فساد اخلاقی قرار گرفته بودند. این مقصران خود قربانی سیاست جورج بوش هستند.
چه گستاخاند! بیکفایتی و خودرأیی کابینه بوش- چنی ملت و مردم ما را در چشم جهانیان و در نظر مردم خودمان خوار و سرافکنده ساخته است. آنها چه گستاخانه ما را در معرض بیصداقتی، رسوایی و روسیاهی قرار دادهاند. آنها نام نیک ایالات متحده را با شکنجه زندانیان صدام چنین لکهدار کردهاند.
دیویدکای(David Kay) از تحقیقات خود در زمینه تخریب گسترده سلاحها در عراق چنین نتیجه میگیرد: «همه ما اشتباه کردیم.» در نظر بسیاری از مردم آمریکا اظهار کای نشاندهنده رویارویی جدی واقعیت و همه نظرات نادرست و رو به زوال رئیسجمهور بوش است. نظراتی که برای پروراندن حامیان سیاست جنگ به کار رفته است.
اکنون کاخ سفید به مردم آمریکا اعلام کرده است اعتماد به احمد چلبی هم اشتباه بوده است. گرچه آنها 340هزار دلار در ماه به او دادهاند، یعنی 33 میلیون دلار(چک). آنها او را همجوار لورا بوش(Laura Bush) قرار دادهاند. چلبی متهم به کلاهبرداری و اختلاس 70 میلیون دلاری از بودجه عمومی یک بانک اردنی بود و با فرار از آن کشور زندانی فراری شمرده میشد. بدون توجه به این گزارش، او یکی از مهمترین مشاوران دولت بوش در برنامهریزی و برپاداشتن جنگ علیه عراق شده است.
آنها همیشه از او به عنوان یک مقام مختار و حتی شاید رئیسجمهور آینده عراق یاد کردهاند. شگفتانگیزتر آن که او و ارتش خصوصیاش را مقدم بر شخص دیگری به بغداد فرستادند و اجازه دادند کنترل اوراق محرمانه صدام را به دست گیرد.
اکنون به مردم آمریکا میگویند او جاسوس ایران است و در تمام این مدت رئیسجمهور را فریب داده است.
ژنرال بویکین(Boykin)، یکی از ژنرالهایی که در رأس سیاست جنگ بود، در وقت آزاد خود در سخنرانیاش از جنگ مقدس ملت مسیحی یاد میکند. او وقتی در خلیج گوانتانامو مسئول بازداشتشدگان بود، به افسران دستور داد روشهایش را در مورد بازداشتشدگان و زندانیان عراقی هم به کار گیرند. طبق شهادت زندانیان، آنها را مجبور میکردند به اعتقادات خود دشنام دهند. بوش در اوایل جنگ علیه عراق از واژه «جنگ صلیبی» استفاده کرد، اما مفسران اشاره کردند این کلمه به دلیل حساسیت و تاریخ دنیای مسلمانان مناسب نیست. اما چند هفته بعد بوش دوباره همین لغت را به کار برد.
زینی گفته است: «اکنون ما جنگجویان صلیبی و استعمارگران مدرن در این گوشه دنیا هستیم.» کشور ما چه سرنوشت وحشتناکی دارد. کشوری که پناهندگانی آن را بنا نهادند که در پی آزادی مذاهب بودند، کسانی که به آمریکا آمدند تا از رهبران خودکامه فرار کنند، رهبرانی که آنها را وادار میکردند از مذهب خود دست بکشند. اکنون کشور ما خود همین کارها را میکند.
امین سعیدالشیخ به واشنگتنپست گفته که او شکنجه شده است و وادارش کردهاند به اسلام دشنام دهد. پس از آن که پای او شکسته شده، یکی از شکنجهگران شروع به ضربه زدن به آن کرده است و در عین حال به او دستور میداده به اسلام توهین کند. او میگوید سپس «به من دستور دادند از مسیح تشکر کنم که زندهام.» عدهای دیگر هم گفتهاند مجبورشان کردهاند الکل و گوشت خوک بخورند.
در تعالیم مذهبی انجیل به من یاد دادهاند: «... همانطور که درخت را از میوهاش میشناسند، ایشان را نیز میتوان از اعمالشان شناخت. شما یقیناً فرق درخت انگور و خار بیابان و فرق انجیر و بوته خار را میدانید. درخت سالم میوه خوب میدهد و درخت فاسد میوه بد. درخت سالم نمیتواند میوه بد بدهد؛ درخت فاسد نیز میوه خوب نمیدهد... بلی، به این گونه میتوانید پیامبران دروغین را از اعمالشان بشناسید.» (2)
رئیسجمهور بوش، بیشتر مردم را متقاعد کرده که صدام حسین مسئول حمله 11 سپتامبر است. صدام در حقیقت هیچ ربطی به این مسئله ندارد. رئیسجمهور با اسناد تحریف شده و دلایل نادرست و بیشرمانه همه را متقاعد کرده است که صدام حسین با القاعده همپیمان بوده است و او را نمیتوان از اسامه بن لادن جدا دانست.
او از ملت میخواست تصور کنند چقدر وحشتناک است اگر صدام سلاحهای هستهای را به تروریستها بدهد و دائماً اظهار میداشت عراق در موقعیت خطرناکی قرار دارد و تهدید علیه ملت ما را بیشتر میکند. او بذر جنگ میکاشت و توفان درو میکرد. اکنون «درخت فاسد» جنگی که بر اساس نادرست راه افتاد «میوههای بد» تحقیر زندانیان و شکنجه آمریکایی به بار آورده است. به عقیده من جان کری(John Kerry) با تراژدی گستردهای به صورتی بینهایت مسئولانه و تأثیرگذار روبهروست. بزرگترین خواسته ملت ما رئیسجمهوری است که بتواند برگی جدید رو کند، با جارویی تازه همهجا را تمیز کند و در 20 ژانویه مسئولیت دور آینده را به دست گیرد. آنها دولتی میخواهند که بتواند موقعیت حساس ملت ما را ارزیابی کند، موقعیتی که در آن قدرت از دست گروه بیکفایت و بیصلاحیتی که این فجایع را آفریدند، درمیآید.
کری باید دستان خود را باز بگذارد.
پیشنهاد صلح کامل و برنامههای مشروح در شرایطی چنین متغیر و بیاساس که اوضاع روبه وخامت میگذارد، دستهای او را میبنند. او باید موقعیت و شخصیت خود و ملت ما را حفظ کند. او باید گزینههایی را انتخاب کند که با به پایان رسیدن کابوس ملی، افتخار و سربلندی ملت ما را بازگرداند.
آیزنهاور(Eisenhower) در دوره ریاست جمهوریاش در سال 1952 برنامه پنج موردی را اعلام نکرد تا شیوه آمریکا در جنگ کره را تغییر دهد.
وقتی یک موسسه تجاری مشکلات جدی پیدا کند، مشکلاتی که ناشی از سیاست نادرست و مغلوب مدیریت کنونی است؛ هیئت مدیران و سهامداران شرکت به مدیر شکستخورده میگویند: «خیلی متشکریم، اما ما کس دیگری به جای شما میگذاریم... کسی که اصرار کمتری بر ادامه راهی غلط دارد.» آن هم راهی که به گفته ژنرال زینی، ما را بالای آبشار نیاگارا قرار میدهد.
یکی از قدرتهای دموکراسی، توانایی مردم در ایجاد تغییرات لازم و منظم در رهبری، برکناری رهبری که شکستخورده و به کار گماردن شخصی که قول تغییرات امیدبخش میدهد، است و این همان راهحل حقیقی برای باتلاق آمریکایی در عراق است. با این حال هنوز مدتی از ریاست جمهوری کنونی باقی مانده است و زمان حساسی برای کشور ماست، آن هم به دلیل بیصلاحیتی آشکار و بیفکری دولت کنونی.
باید به گزینههای خطرناک و حتی مرگبار خود توجه کنیم. رأیدهندگان باید نوامبر 2004 را از نو بسازند. همراه آنها ما نیز تلاش میکنیم راههایی برای کاهش سریع و جدی خطر فوقالعادهای که با وجود رهبری کنونی با آن روبهروییم پیدا کنیم. به همین دلیل من امروز از جمهوریخواهان و دموکراتها میخواهم به من بپیوندند تا خواستار استعفای سریع کسانی شویم که زیردست جورجبوش و دیک چنی، مسئولان اصلی فاجعهای هستند که در عراق با آن دست به گریبانیم.
ما شدیداً به یک گروه امنیت ملی با صلاحیت و کفایت نیازمندیم. زیرا گروه کنونی با گذشت زمان همهچیز را بدتر میکند. آنها جان سربازان ما را به خطر میاندازند، خطری که شهروندان آمریکا را در هر گوشه دنیا تهدید میکند رو به افزایش است. آنها میلیونها نفر را خشمگین کردهاند و نسل ضدآمریکایی را عصبانیتر میکنند. اکنون این عصبانیت و خشمها به نقطه جوش رسیده است. ما نمیتوانیم به سادگی هزینه افزایش خطراتی که با اشتباهات این گروه کشورمان را تهدید میکند، بپردازیم. دونالد رامسفلد، رئیس طراحان برنامه جنگ، باید امروز استعفا دهد. همینطور نمایندگان او پل وولفوویتز(Paul Wolfowitz)، داگلاس فیث(Dauglas Feith) و مقام عالیرتبه اطلاعاتی استیون کامبون(Stephen Cambone) هر روز که رامسفلد وزیر دفاع باشد، خطر بیشتری ملت ما را تهدید میکند.
کوندولیزا رایس(Condoleei Rizeza) که سیاست خارجه را اداره کرده است باید بلافاصله استعفا دهد.
جورج تنت(George Tenet) نیز باید استعفا دهد. باید جملهای درباره او بگویم، زیرا او دوست شخصی من است و فردی خوب و محترم است. برایم دردناک است که خواستار استعفای او شوم. اما متأسفانه به این نتیجه رسیدهام که کشور ما باید رهبر جدیدی در CIA داشته باشد. مهمترین جلوه ملت ما امید است. امید به این که مردم بتوانند در محدوده قانونی آزاد باشند و به دنبال خواستهها و آرزوهایشان بروند. دموکراسی میتواند جای سرکوب و استبداد را بگیرد؛ عدالت- و نه قدرت- نیروی هدایتگر جامعه خواهد بود. اختیارات اخلاقی ما در دنیا از امیدی که بر پایه قانون بود ریشه میگرفت. با این شکست بیشرمانه قانون در هر بخشی از دولتمان، باید مبارزهای بزرگ آغاز کنیم، برای بازگرداندن اختیارات اخلاقی خود در دنیا و نشان دادن تعهدمان به فراهم کردن زندگی بهتر برای همسایگان جهانیمان.
در دوره ریاست جمهوری رونالد ریگان(Ronald Reagan)، وزیر کار رای دونوان(Ray Donovan) متهم به رشوهخواری شد. اما به هر حال پس از جاروجنجالهای بسیار، قاضی او را تبرئه کرد. دونوان پرسید «اکنون من چگونه شهرت از دست رفتهام را به دست آورم؟
رئیس جمهور بوش نیز آمریکا را در چنین وضعیتی قرار داده است. چگونه میتوانیم نام نیک خود را بازپس گیریم.
ما چنان خواهیم کرد که همیشه هنگام تغییرات چشمگیر کردهایم. ما در صندوقهای رأی به همه دنیا نشان میدهیم در چهارسال گذشته در آمریکا چه اتفاقی افتاده است. آنچه آمریکا در دو سال گذشته در عراق کرده است، واقعاً ما نبودهایم. ما مردم، حداقل اکثریت ما، بیاحترامی به پیماننامه ژنو را تأیید نمیکنیم.
اشتباه نکنید، آنچه که در ابوغریب رخ داد، فقط شهرت و خواستههای استراتژیک آمریکا را نابود نمیکند، بلکه روح آمریکایی را هم نابود میکند. ملت ما باید بفهمد آسیبی که در طول جنگ دیده است بسیار بیش از آن است که پاسخهای نیمبند و با تأخیر بوش بتواند آن را توجیه کند. به یاد آورید هر یک از ما چقدر از دیدن تصاویر محرمانه منقلب شدیم. در نگاه اول ترجیح میدادیم رویمان را برگردانیم. آنگاه این فکر به ذهنمان میآمد که چه کسی چنین انحراف روانی کمیاب و عجیبی دارد، فقط یک مغز معیوب میتواند چنین کارهایی بکند یا به قول پنتاگون «یک مشت احمق».
اما اخبار تکاندهندهتر این روزها ما را مطمئن میکند این جنایات معدود نبودهاند و انحرافات روانی هم نبودهاند. نیویورک تایمز گزارش داده است مطالعه نظامی شکنجه و مرگ زندانیان در عراق و افغانستان «الگوی وسیع تجاوز و آزار را نشان میدهد که نسبت به گذشته در واحدهای نظامی بیشتری گسترش یافته است.»
این رفتارهای ناهنجار از چند مغز معیوب در موقعیتهای پایین نظامی سرچشمه نگرفته است، بلکه از درجههای معیوب و سیاستهای بیرحمانه سطوح بالاتر دولت ما آغاز میشود. همه این ناهنجاریها به نام ما و به دست رهبران ما صورت گرفته است.
این وحشتها، نتایج قابل پیشبینی گزینههای سیاسی دولت ماست. سلطهای که آنها به دنبالش بودند نه فقط در خور آمریکا نیست بلکه هدفی واهی است.
جهان امروز ما سلطهپذیر نیست. زیرا روح انسانی سلطهپذیر نیست هر استراتژی ملی که هدفش رسیدن به سلطه و حکومت باشد. محکوم به شکست است. زیرا خود ضد خود را میآفریند و در گذر زمان برای حکومت و سلطه خود دشمنانی پدید میآورد.
سیاستی که بر مبنای تسلط و حکمرانی بر دنیا باشد، نه تنها دشمنانی برای ایالات متحده میآفریند، که باعث تقویت القاعده هم میشود و همکاری بینالمللی را تضعیف میکند؛ همکاریای که برای شکست تلاش تروریستهایی که میخواهند به آمریکا آسیب بزنند، لازم است.
سیاست خلع سلاح یکطرفه که به صورت دردناکی در عراق دیدیم، همه چیز را بدتر میکند. این روش ممکن است عدهای را از نظر سیاسی ارضا کند اما برای ارتش و نیروی نظامی خطرناک است. از سربازان ما آنقدر کار کشیدهاند که خسته شدهاند و از پا درآمدهاند، نه فقط به دلیل این که رامسفلد با خودرأیی، نظر رهبران نظامی در مورد نیروی لازم را نادیده گرفت، بلکه به دلیل بیتوجهی رئیس جمهور بوش به نظر متحدین تجاری و عقیده بینالمللی. همین بیتوجهی او باعث شد ما هیچ متحد واقعی برای تقسیم فشار اقتصادی و نظامی جنگ نداشته باشیم. آینده ما وابسته به همکاری روزافزون و وابستگی متقابل در دنیایی است که بیشتر از قبل با فناوری ارتباطات و حملونقل پیوند میخورد. پیدایش تمدن جهانی حقیقی با تشخیص چالشهای جهانی همراه شده است. این چالشها به پاسخهایی نیاز دارند که گاهی فقط با وجود ایالات متحده ممکن است و در صورتی که ایالات متحده اختیارات اخلاقی خود را برای رهبری بازگرداند و حفظ کند.
در واقع اختیارات اخلاقی ما، بزرگترین منبع قدرت ما هستند. محاسبات بیارزش و مسامحههای بوش همین اختیارات اخلاقی ما را با بیملاحظگی در معرض خطر قرار داده است.
در سال 1999 از هیئت قضایی اسرائیل میخواهند از طریق قانونی در برابر تهدیدات هولناکی که امنیت مردمش را تهدید میکند عمل کند. در پاسخ میگوید:
«این تقدیر دموکراسی است، چون همه روشها و اهداف در آن پذیرفته شده نیستند و راه دشمنان هم پذیرفتنی نیست. دموکراسی همیشه باید با دستانی که از پشت بسته شدهاند مبارزه کند، با این حال دست بالاتر را دارد. در دموکراسی حفظ قوانین و تشخیص آزادی شخصی در درک امنیت بسیار مهم است. در پایان روز هم به نیروی آنهایی که به این شیوه عمل میکنند افزوده میشود.»
مهمترین و آخرین توصیف هدف آمریکایی در دنیا هنوز در همان پیام سالانه لینکلن (Lincoln) به کنگره در 1 دسامبر 1862 است:
«مناسبتها روی هم انباشته میشوند و ما باید خود را با آنها هماهنگ کنیم. ما اکنون با وضعیت جدیدی روبهرو هستیم، پس باید فکری نو داشته باشیم و عملی نو. در عصر جدید باید کشور خود را حفظ کنیم. همشهریان! ما نمیتوانیم از تاریخ فرار کنیم. دردسرها و آزمایشهای پرشور و آتشینی که پشت سر گذاشتهایم، اکنون بر ما میتابند و در افتخار و سربلندی یا رسوایی و بیآبرویی ما تا آخرین نسل تأثیر میگذارند. ما باید شرافتمندانه خود را حفظ کنیم یا همه آرزوهایمان را فراموش کنیم... راه ساده، صلحآمیز و سخاوتمندانهای است، تنها راهی که اگر از آن پیروی کنیم، دنیا برای همیشه به ما آفرین خواهد گفت و خداوند همواره درهای رحمتش را بر ما خواهد گشود.» آشکار است روش نادرست در رویارویی با حقیقت و اشتباه غیرقابل بخشش در اعتماد مردم آمریکا به بوش پس از 11 سپتامبر باعث چنین فجایعی شده است. همین اعتماد نادرست است که به خشونت با زندانیان در ابوغریب انجامید. اکنون متوجه دریافتهایم که طبق آمار صلیب سرخ 70-90 درصد قربانیان اعمال بوش از هر خطایی مبرا و بیگناه بودهاند.
همین روح تاریک «سلطه» باعث شده است برای نخستین بار در تاریخ آمریکا، شهروندان آمریکایی بدون هیچ دلیلی زندانی شوند، و حق دیدن یک وکیل، خبردادن به خانوادهشان یا دانستن جرمشان را نداشته باشند. حتی به هیچ دادگاهی برای هرگونه فرجامخواهی دسترسی نداشته باشند. حتی به هیچ دادگاهی برای هرگونه فرجامخواهی دسترسی نداشته باشند. دولت بوش از قدرت خود استفاده کرده و کتابدارها را وادار کرده است به او بگویند آمریکاییها چه کتابهایی میخوانند و آنها را مجبور کرده در مورد این دستور سکوت کنند وگرنه زندانی خواهند شد.
آنها یک حمله بینظیر آغاز کردهاند، علیه آزادی فردی، علیه حق بازنگری قضایی اعمالی که مرتکب میشوند و علیه حق رسانههای خبری برای آگاهی از سیاستی که دنبال میکنند.
همه سیاست آنها به همین صورت است. آنها از هر محدودیتی به عنوان مانعی بر سر حکومت و قدرت خود خشمگین میشوند. اشتهای آنها شگفتآور است. همین باعث شده است مرحلهای جدید از خباثت، درندهخویی در روشهای پارتیزانی ایجاد کنند. همین خباثت، باعث میشود به سناتور ماکس کللاند(Max Cleland) وطنپرست که سه عضو خود را در جنگ ویتنام از دست داده است، حمله کنند.
رئیس جمهور به ظاهر نقش یک نجاتدهنده وحدتبخش را بازی میکند. اگر او واقعاً میخواهد چنین نقشی داشته باشد بهتر است راش لیمبوق(Rush Limbaugh) را کنار بگذارد لیمبوق قویترین حامی سیاسی اوست و گفته است شکنجههای ابوغریب یک «مانور نظامی بینظیر» هستند و این «تصاویر نمونه خوب پرنوگرافی قدیمی آمریکایی» میباشند. به گفته او اعمالی که انجام شده مردمانی را به تصویر میکشد که «در حال خوشگذرانی بوده و میخواهند خود را تخلیه کنند.»
وحشیگری سیاسی رئیسجمهور و حامیانش نه تنها در عملیاتهای نظامی که در سیاست روزانه دموکراسی او هم دیده میشود. آنها اصرار دارند رهبران حزبشان در کنگره، هرگونه نقش موثر دموکراتها در قانونگذاری را نفی کنند و هر موردی را پیش از ما بحث کنند. حتی در همایشهای مهم کمیسیونهایی که اعمال بین مجلس سنا و نمایندگان را تطبیق میدهند، شرکت کنند. همین تنگنظری در سیاست داخلی هم دیده میشود. به نام میهنپرستی، مسلمانان بدون هیچ گناهی دستگیر میشوند. معمولاً از نظر جسمی آزار داده میشوند و مدتهای مدیدی ممنوعالملاقات نگه داشته میشوند. آنچه در ابوغریب رخ داد، متفاوت بود اما نه از نظر نوع بلکه به لحاظ ابعاد و شدت فاجعه. وقتی موضوع بحث شکنجه باشد، اختلاف در ابعاد و شدت مهم است. دفاعیهپردازان در مورد آنچه پیشآمده است نظراتی دارند که باید شنیده و به وضوح درک شود. حقیقت این است که هر فرهنگ و سیاستی زمانی خود را با بیرحمی نشان میدهد. این حقیقت انکارناپذیری است که کشورهای دیگر نیز شکنجه کردهاند؛ حتی راحتتر و بیرحمانهتر از ما. جورج اورول زمانی زندگی در روسیه استالین را چنین توصیف کرده است: «چکمهای روی صورت انسان تا ابد مهر شده است.» این نهایت فرهنگ خشونت است. آنقدر ریشهدار و عمیق، سازمان یافته و منظم است که هرکسی در آن با وحشت زندگی میکند، حتی تروریستها. همین ماهیت و درجه خشونت در عراق صدام حسین هم بود.
همه ما این مسائل را میدانیم. نباید خیال خود را راحت کنیم یا خوشحال شویم که جامعه ما بیرحمتر از دیگران نیست. عده زیادی هم بسیار کمتر از ما بیرحم هستند، گرچه اهمیتی ندارد. این رسوایی دلخراش در ابوغریب باید باعث شود ما با دقت و جامعیت بیشتر داخلی زندانهایمان را بررسی کنیم.
آنچه اکنون در پاسخ به فاجعه ابوغریب باید انجام دهیم، برگزیدن روشی جدید است. باید بدانیم ما در آغاز قرن بیستویکم چه کسی هستیم، توجه کنیم تجاوز به زندانیان فقط از سیاست کاخ سفید بوش ناشی نشده است. این روشها نه فقط از نظرات و شیوههای رئیس جمهور و مشاورانش که از حامیانی در بخشهایی از جامعه ما ناشی شده است؛ از افرادی که به دلیل انزجار و ترس از حمله 11 سپتامبر نظر و عقیده خود را تغییر دادهاند.
رئیس جمهور از این ترسها سوءاستفاده میکند و به آنها دامن میزند. از سوی دیگر آمریکاییهای حساس و منطقی هم حرفهایی میزنند. به یاد دارم در نوشته سطح بالایی این پرسش را خواندم که آیا هنوز ممنوعیت علیه شکنجه مطلوب یا مناسب است. همین کجفهمیهای عجیب، مسئول آن چیزی است که در یادداشت مشاور حقوقی رئیس جمهور، آلبرت گنزالس(Albert Gonzalez) میآید. او در 25 ژانویه 2002 در یادداشت خود مینویسد: 11 سپتامبر «محدودیتهای سخت و متروکه پیماننامه ژنو در بازجویی زندانیان دشمن را نشان میدهد و نشان میدهد بعضی از آییننامههای آن عجیب است.»
نمیتوانیم تصاویری که دیدهایم و اخباری را که شنیدهایم نادیده بگیریم. آنها بخشی از ما هستند. اکنون پرسش مهم این است که با شکنجه چه باید کرد؟ آن را متوقف کنیم؟ بله، البته. اما این به آن معنی است که همه واقعیت را آشکار کنیم، نه این که آن را پنهان کنیم، همانطور که رئیسجمهور و دولت میکند. یکی از کسانی که در ابوغریب بوده است، گروهبان ساموئل پرونس(Samuel Provance) به خبرگزاری ABC، پیش از آن که به خاطر گفتن حقیقت مرعوب و مجازات شود، گفت: «مطمئناً مسائلی هست که پنهان میشود. من احساس میکنم به دلیل درستکاری و صداقت مجازات میشوم.» کارهای نفرتانگیز در زندانها نتیجه صریح فرهنگ روش مجازاتی است که بوش و رامسفلد در بیانیهشان تشویق میکنند؛ بیانیهای که پیماننامه ژنو تایید نمیکند، جنایات آشکار جنگی که صورت گرفته است، پیامد اجتنابناپذیر و منطقی روشها و بیانیههای دولت است.
سندیت این تصاویر برای من بسیار روشن است. همانطور که تصاویر گواه هستند، زندانیان در طول بازدیدهای کمیته بینالمللی صلیب سرخ(ICRC)، در اطراف چرخانده میشدند تا نتوان آنها را بازدید کرد. تا کسی نتواند شکایت کند. این روشی است که از بالا و با قصد صریح مخدوش کردن به ارزشهای ایالات متحده صورت گرفته است. همان روشی که در جایی مثل چین و کوبا نقد میشود.
افزون بر این، دولت بوش ترتیبی داده که زنان و مردان نیروهای مسلح خودمان در صورت اعتراض به رفتار با زندانیان، خود زندانیان نوبت بعدی باشند. این دولت باید جریمه سنگینی بپردازد. از غمانگیزترین نتایج جنایات رسمی این است که برای ما آمریکاییها تا مدت زمانی دراز دشوار خواهد بود، به نام حقوق انسانی بپاخیزیم، یا از دولتهای دیگر انتقاد کنیم، این سیاستها به این میانجامند که سربازان ما تا این حد نفرتانگیز و شرمآور رفتار کنند. دولت باعث سرافکندگی آمریکا شده است و به پایههای آزادی و حقوق انسانی در هر گوشهای از دنیا ضربه زده است. این دولت پیام اصلی آمریکا به جهان را تضعیف کرده است. رئیس جمهور یک عذرخواهی و توجیه خلاصه و ناقص به دنیای عرب اظهار کرده است. اما او باید از همه مردم دنیا برای زیر پاگذاشتن پیماننامه ژنو معذرت بخواهد. او پوزشی هم به ارتش آمریکا برای فرستادن بی- مسئولانه آنها به سوی خطر، و بیتوجهی به نظرات فرماندهانشان بدهکار است، مهمتر این که باید از همه مردان و زنان دنیا معذرت بخواهد، از همه آنهایی که به نظرشان ایالات متحده مانند نگینی درخشان بود، به دلیل تخریب تلاشهای آنها برای برقراری عدالت در لوای قانون کشورشان، او باید عذر بخواهد. البته مسئله اصلی این است که یک معذرتخواهی واقعی و جدی نیاز به تعیین و تصحیح خطاها و عزم برای پذیرش مسئولیت و جذب اعتماد مردم دارد. رئیس جمهور نه تنها نمیخواهد اشتباهات خود را بداند، که با اکراه و بیمیلی، عضوی از دولت خود را مسئول استراتژی غلط و محاسبات نظامی نادرست و بزرگترین اشتباه در تاریخ آمریکا معرفی میکند.
او فقط حاضر است به دلیل رفتار نادرست عدهای از افراد پایینرتبه ارتش که سپر بلای شکست فاحش سیاسی او شدهاند، معذرت بخواهد.
در دسامبر 2000، من به شدت با تصمیم دیوانعالی آمریکا برای شمارش برگههای رأی مخالف بودم. وظیفه خود میدانستم عقیده محکم خود را به ملت اعلام کنم و بگویم ما ملتی قانونمدار هستیم و من تصمیمات را میپذیرم و در عین حال آنچه در توان دارم انجام میدهم تا مانع قانونی شدن جورج بوش شدم، در حالی که او سوگند رسمی به عنوان رئیسجمهور خورده است.
در آن زمان فکر نمیکردم بوش، در دوره ریاست جمهوری خود، چنین بیکفایتی محضی در اجرای قانون نشان دهد و هربار بیشتر از پیش مسئولیت خود را انکار کند.
بنابراین امروز میخواهم با آمریکاییهایی حرف بزنم که فکر میکنند بوش به اطمینان و اعتماد ملت ما خیانت کرده است، آنهایی که از اعمال او به نام آمریکا وحشتزده شدهاند. آنهایی که میخواهند همه دنیا بداند ما آمریکاییها خشونتی را که در زندانهای عراق، افغانستان، گوانتانامو و مکانهای مخفی که هنوز آشکار نشده صورت گرفته، قبول نداریم و این رفتارها از شخصیت و ماهیت واقعی مردم آمریکا و اصولی که کشور ما بر پایه آن بنا شده به دور است.
بیتردید ما وظیفه داریم بوش را مسئول بدانیم و از او پاسخ بخواهیم و مطمئنم که چنین خواهیم کرد. همانطور که لینکلن گفته است «اکنون زمان آزمایش بزرگ ماست.» ما اینجا هستیم، قدرت را حفظ میکنیم و مسئولیت را تحمل میکنیم.
این مطلب در نشانی اینترنتی زیر قابل دسترسی است.
http://www.Moveonpac.Org