عبدالکریم پیراستهفر
کلمه مشروطیت از لغت شارت فرنگی به معنای فرمان و قرارداد اخذ شده است و در مشرق زمین هم لفظ مشروطیت و هم اصطلاح قانون اساسی و هم خود شکل حکومت معروف به این اسم از مملکت عثمانی به ایران آمده و از آنجا اقتباس شده است؛ زیرا در سال 1293 ه.ق(1253 شمسی) حکومت عثمانی سلطنت مشروطه شد. گرچه مشروطیت عثمانی دوام نیافت و عبدالحمید 32 ساله آن را به استبداد مطلق برگرداند اما سرمشقی برای ممالک اسلامی از جمله ایران شد. برای تحلیل زمینههای انقلاب مشروطیت باید مروری اجمالی بر زمان قبل از مظفرالدین شاه یعنی عصر ناصرالدین شاه داشته باشیم.
مرگ ناصرالدین شاه که سلطه و نفوذی 50 ساله در ایران داشت اوضاع امنیتی و اجتماعی کشور را بیسامانتر از گذشته کرد. هر روز که میگذشت مشکل خالی بودن خزانه و نقصان عمل مالیه که از سالهای پایانی دوران ناصرالدین شاه آغاز شده بود بیشتر احساس میشد.
یکی از راههای معمول درآمد دربار و دولت در دوران ناصرالدین شاه، گرفتن مبلغی پول بیشتر به صورت سکههای طلا به عنوان پیشکشی از کاندیداهای مشاغل استانداری و فرمانداری بود. دادن پیشکشی برای گرفتن شغل در تمام سازمانها و ادارات معمول و یک سنت جاری بود و استانداران و فرمانداران نیز اختیارات نامحدود داشتند. فراشهای سبیل کلفت، چماغ به دست زیادی در اختیار داشتهاند و این مناصب چندساله بود و در مقابل پیشکشیهایی که به شاه میدادند چندین برابر به عناوین مختلف از مردم حوزه مأموریت خود میگرفتند و صاحب ثروت و املاک میشدند؛ چنانکه بسیاری از آنها در شهرهای مختلف ایران از مالکان بزرگ بودند.
مظفرالدین شاه پس از 36 سال ولیعهدی و فرمانروایی بینظم بر آذربایجان بعد از ترور پدر(شاه) به تهران آمد و با استقرار او بر تخت سلطنت بیشتر درباریان دوران ناصرالدین شاه بر کنار ماندند و چاپلوسان قبلی خود را حاکم بر کشور کردند.
در روزگار مظفرالدین شاه مدت مأموریت استانداران و فرمانداران که چند ساله بود به یک سال تقلیل یافت، اما در صورت پیشکشی مناسب یک سال دیگر تجدید میشد و یا بعضی از آنها امتیاز استانداری یا فرمانداری خود را با گرفتن مبالغی به دیگران واگذار میکردند.
این روش فشار بیشتر بر مردم که نارضایتی بیشتر را موجب میشد با ضعف دولت و فقر خزانه و ناامنی و نابسامانی در امور کشور رو به گسترش بود. اقتصاد ایران در وضعیت عقبماندگی و وابستگی سر میکرد و نفوذ بیگانگان در بخشهای مختلف اقتصادی نمایان بود. اتباع روسیه و انگلیس خطوط تلگرافی ایران را در اجاره خود داشتند. راههای شوسه شمال کشور، بانگ استقراضی، شیلات شمال و حق بهرهبرداری از جنگلهای شمال در اختیار روسها بود. جاده بختیاری(لینچ) بین اهواز و اصفهان، کشتیرانی کارون، بانک شاهنشاهی که از حق انحصاری انتشار اسکناس بهره میبرد، استخراج و بهرهبرداری از نفت جنوب در اختیار انگلیس بود.
علاوه بر آن، دولت ایران چند وام از بانکهای روس و انگلیس گرفته بود که وثیقه بازپرداخت وامها را درآمد گمرک شمال و جنوب تأمین میکرد. دولت روسیه تیپ قزاق ایران را از طریق فرماندهی روس که در راس آن نیرو قرار داشت کنترل میکرد. نارضایتی حاصله از خفقان افکار و ستمگریهای داخلی و خارجی دلهای دردمندان را به تپش درآورده بود و به ناله و فریاد مبدل ساخت و سرانجام به عصیان و انقلاب کشانید.
مقامات مهم کشور به شاهزادگان و خوانین و رجال درباری اختصاص داشت. آنهم با تقدیم تعارفات و پیشکشیهای هنگفت. آنها نیز در قلمرو خود دارای همان قدرت و اختیارات نامحدود ولی نعمتهای خویش بوده، ضعفاً یا اصلاً به حساب نمیآمدند یا با آنها مانند اسیر و رعیت و بنده رفتار میشد.
مأموران حکومت، خدم و حشم، کیفر متمردان
در اطراف حکام درجهدارانی وجود داشتند مانند دهباشی، مینباشی، و اینان افرادی بودند خشن و بیرحم، با چهرههای خشمناک و سبیلهای از بناگوش در رفته که در معیت فراش و شاطر و میرغضب مأمور اجرای فرامین بودند.
فراش: عبارت بود از فردی که کلای نمدی سفید یا قرمز به سر داشت، کمرچین میپوشید، گیوه به پا میکرد و روی کلاهش نشان نقرهای که فراش رویش حک شده بود نصب بود، وظیفه اصلی فراش ابلاغ فرامین، رسانیدن نامهها، وصول حقوق دیوانی، تبعید مجرم و ترسانیدن مردم بود.
شاطر: با چماق سرنقره و کلاه سفید که اطرافش رشتههای ابریشمی آویخته شده بود، کمرچین قرمز یا سفید و جوراب سفید که تا زانو کشیده میشد پیشاپیش حکام به حرکت در میآمدند. جملات معینی که از زبانشان جاری میشد کوتاه و مختصر بود: دور شید، کور شید، پاشو سرپا، بایست سرجا، روکن به دیوار...
القاب: رسم بر این بود که افراد طبقات مختلف اجتماع که خود را کمی بالاتر از سطح مردم عادی میدیدند لقبی برای خود اختیار میکردند. القاب مذبور چنانچه از راه تقدیم پیشکشی به مقامات عالیه و صدور فرمان مخصوص به دست آمده بود که همان مطلوب ایشان بود وگرنه برای حفظ تشخص و ممتاز بودن از دیگران شخصاً لقبی برای خود جعل میکردند و به همان لقب شهرت مییافتند.
مظفرالدین شاه، به سفرهای تفریحی به اروپا و به قول خودش فرنگستان علاقه زیادی داشت و برای تأمین این سفرها دست نیاز به دول فرانسه و انگلیس و روسیه دراز میکرد و با وامهای کلان که هزینهاش از طریق دادن امتیازات نقاطی از مناطق درآمدخیز ایران تأمین میشد انجام میگرفت. اولین سفر مظفرالدین شاه و همراهان در فروردین 1279 شمسی به کشورهای روسیه، فرانسه، بلژیک، هلند، آلمان، اتریش، ایتالیا، یوگسلاوی و عثمانی بود که 9 ماه به طول انجامید. دومین سفرش نیز که با استقراض از دول خارجی و حراج منابع مالی ایران تأمین شد در فروردین 1280 شمسی بود که در این سفر انگلیس نیز بر کشورهای سیاحتی افزوده شد. و این سفر 7 ماه به طول انجامید.
سومین سفرش هم از خرداد تا مهر 1284 به مدت چهارماه طول کشید، که این سفر به علت همراه بودن بیش از 50 نفر از درباریان هزینه هنگفتی را بر گرده مردم ایران گذاشت. این در حالی بود که در اصفهان قحطی و کمبود شدید نان بود و گروهی از مردم و طلبهها در مسجد حکیم و مسجدشاه و خانه مراجع و منتفذین روحانی تحصن کرده بودند. مردم به اماکن حکام هجوم بردند و قیامها و آشوبها شروع شد.
در مشهد بر اثر گرانی و قحطی نان و سختگیری محتکران، شماری از گرسنگان تلف شدند. صدها نفر از مردم خشمگین هنگامی که استاندار به زیارت حرم رفته بود هجوم بردند که موفق به تنبیهاش نشدند و مردم خشمگین خانه رئیس شهربانی را غارت و به انبارهای گندم حمله کردند و گندمها را غارت نمودند.
در این احوال، در شهرهای دیگر از جمله یزد، تبریز، سیستان، سبزوار، کرمان و شیراز نیز عصیان و طغیان و حرکت برضد نابسامانیها و شکایات از حکام صورت گرفت. شاه پس از بازگشت از سومین سفر پرهزینه خود به اروپا، غلام حلقه به گوشش عینالدوله (نخست وزیر) را رسماً مقام صدارت اعظم و لقب اتابک اعظم داد.
در سال 1284 (دی ماه) سیدمحمد طباطبایی، سیدعبدالله بهبهانی، سیدجمالالدین افجهای و صدرالعلماء به همراه هزار نفر از روحانیون و بازاریان به حرم حضرت عبدالعظیم متحصن شدند و بازار در حمایت از آنان دو روز تعطیل شد. علت این اعتراض ستمهای درباریان و توهین مدیر گمرک بود. دولت نماینده فرستاد و خواستار شکستن تحصن شد. متخصصین اما شرط گذاشتند از جمله شروط آنها برپایی عدالتخانه، برکناری حاکم تهران (اعلاءالدوله) و برکناری وزیر گمرک (مسیو نوز) بود. با پذیرش شروط از سوی شاه، متحصنین با احترام و اسکورت نظامی در 22 بهمن 1284 برگشتند.
در سال 1285 به علت جسارت به یک واعظ مبارز و کشتن یک روحانی بار دیگر علما به همراه شیخفضلالله نوری در حرم حضرت عبدالعظیم متحصن شدند و بعد به قم مهاجرت کردند. عدهای بالغ بر 14 هزار نفر نیز در سفارت انگلستان بست نشستند که شبها دو هزار نفر در سفارت میخوابیدند و بقیه با کارت پناهندگی که مجوز عدم تعرض دولت ایران بود به خانههایشان برمیگشتند. سرانجام با فشار علمای متحصن و فشار سفارت انگلیس، شاه در 14 مرداد 1285 دستور تشکیل مجلسی از برگزیدگان را به مشیرالدوله داد. پس از پخش این خبر از طریق مساجد، مردم به حمد و ثنا و شادمانی پرداختند.
یک روز پس از صدور فرمان علما که این دفعه به قم مهاجرت کرده بودند، شاه در صدد دلجویی از آنها برآمد و آنها را دعوت به تهران کرد. علمای متحصن که به قم هجرت کرده بودند برای برگشت به تهران چند شرط گذاشتند از جمله: اطمینان به تأسیس مجلس، عفو عمومی پناهندگان، تبعید صدراعظم (عینالدوله)، بازگشت وعاظ تبعیدی و پرداخت دیه مقتولین، که شاه همه شروط را پذیرفت.
با اعطای مشروطه و موافقت شاه با خواستهای مهاجرین، آنان آماده بازگشت به تهران شدند. شیخفضلالله نوری در بیستم جمادیالثانی از قم به کهریزک حرکت کرد و آقایان دیگر علما روز 23 جمادیالثانی وارد کهریزک شدند. در آنجا گروهی از مردم به پیشواز رفته بودند. حتی جمعی از اقلیتهای یهودی و ارمنی نیز در کهریزک به استقبال آنان شتافتند و دو چادر برای پذیرایی با چای و شربت و شیرینی برپا کردند. علما نیز با استقبال از این حرکت «سیدعبدالله بهبهانی» گفتند: همه در امور معاش و زندگی و امنیتطلبی یکسان هستیم و هموطنی به دعوای مذهبی نداریم. خواسته ما مجلس مشروطه است.
در شهر ری نایبالسلطنه، وزیر جنگ، امیربهادر، وزیر دربار و جمعی از درباریان و دولتیان با برپایی چادرهای متعدد و تشریفات ویژه به استقبال علما شتافتند و بیش از 500 کالسکه و درشکه سلطنتی و دولتی و غیردولتی برای بازگشت آقایان علما و همراهانشان اختصاص داده شده بود. پس از تشریفات استقبال آقایان به تهران مراجعت نموده و به خانههای خود بازگشتند و در جلوی سفارت از باقیمانده پناهدگان درخواست ترک تحصن شد.
نخستین جلسه مجلس در روز 27 جمادیالثانی 1324 ه.ق(27 مرداد 1285 شمسی) در محل مدرسه سابق نظام به ریاست عضدالملک، با حضور علما و شاهزادگان و اعیان و بازرگانان برپا شد و روز 28 مرداد بهبهانی و طباطبایی و صدرالعلما و چند نفر از سران روحانی فعال مشروطیت به دیدار شاه رفتند و برای برپایی مجلس از شاه تشکر کردند.
روز اول رجب مجلس در محل مدرسه سابق با حضور آیتالله طباطبایی، آیتالله بهبهانی، آیتالله افجهای، شیخفضلالله نوری، صدرالعلما، وزیر دربار، مشیرالملک، محتشم السلطنه و شماری از دولتمردان و بازرگانان تشکیل شد.
سرانجام نظامنامه 32 مادهای انتخابات در روز 22 شهریور 1285(20 رجب 1324) به امضاء شاه رسید و به دستور او نظامنامه انتخابات چاپ و به تمام مراکز استانها و شهرها فرستاده شد که انتخابات در هر شهر بر پایه آن انجام میگرفت. بازار و خیابانها و معابر عمومی چراغانی شد و همه جا را آذین بستند.
در نظامنامه انتخابات برای تهران 60 وکیل منظور شده بود که سینفر از طبقات شاهزادگان، قاجاریه، اعیان، ملاکین، علما و بازرگانان بود و 30 نفر دیگر نیز از اصناف مختلف.
تعداد نمایندگان مجلس اول اعم از نمایندگان تهران و نمایندگان سیاسی مقیم تهران مجموعاً 64 نفر بودند. به جز این نمایندگان، هشت نفر نیز به موجب ماده 12 نظامنامه انتخابات به جای نمایندگان مستعفی یا فوتی انتخاب شدند.
مجلس نیز در 17 مهر 1285 با حضور شاه که نشسته بر صندلی چرخدار بود، افتتاح شد. بعد از به توپ بستن مجلس عدهای از مجلسیان از جمله تقیزاده و معاضدالسلطنه به سفارت انگلیس پناهنده شدند و عدهای نیز به سفارت روسیه و عدهای دیگر به کشورهای دیگر مهاجرت کردند. لیاخوف(فرمانده قزاق) به روسیه گزارش کرد که مشروطیت بعد از 22 ماه برچیده شده است. مجلس اول کمتر از دو سال عمر کرد.
در شهرستانها مردم تبریز به رهبری ستارخان(سردار ملی) و باقرخان(سالار ملی) به مبارزه برخاستند و در خطه گیلان به رهبری سردار تنکابنی قیام نمودند. در اصفهان نیز مردم به رهبری مدرس و حاجآقا نورالله قیام کردند که بالاخره در 23 تیر 1288 شمسی تهران به تصرف انقلابیون درآمد و محمدعلی شاه به سفارت روس پناهنده شد. رهبران مشروطیت او را از سلطنت عزل کردند و احمدشاه 12 سال به سلطنت رسید و عضدالملک مسنترین فرد قاجار نائبالسلطنه شد. سپهدار تنکابنی نیز بعد از مدتی که وزیر جنگ بود به نخستوزیری رسید (23 تیر 1288. 28 جمادیالثانی 1327).
بعد از 2 سال این دولت نیز سقوط کرد و کابینه جدید را صمصامالسلطنه بختیاری بر عهده گرفت(29 رجب 1329. 1290 شمسی). در این زمان شاه مخلوع (محمدعلی شاه) با حمایت روسها با سپاهی به تهران حرکت کرد که مقلوب شده و دوباره به روسیه متواری گردیدند. جمعیت ایران در این زمان کمتر از ده میلیون نفر بود. دولت پس از دو ماه مجدداً تغییر کرد.
ناصرالملک نخستوزیر و امیربهادر فرمانده کل قوا شد.(آبان 1286) و آزادیخواهان مخالف دستگیر و زندانی شدند. مطبوعات آن روز(صوراسرافیل، مساوات، روحالقدس، مجلس، ندای وطن، کشکول و زبان ملت) خلافهای شاه از قانون اساسی را افشا کردند. به ناچار شاه برای چهارمین بار سوگند وفاداری یاد کرد. شاه برای حیله و فریب و رضایت آزادیخواهان معترض و آرام نمودن اوضاع نخستوزیر و عدهای از وزیران را دستگیر و زندانی کرد و سرانجام تبعید نمود. «ملیون» نیز در مجلس شورای ملی متحصن بودند. شاه طی نامهای به نخستوزیر جدید(مشیرالسلطنه) مجلس را به بهانه مخالفت با مشروطیت منحل کرد(23 جمادیالاول).
آزادیخواهان از مجلس مراقبت کردند. مخالفین مشروطه در توپخانه به عنوان اعتراض جمع شدند. شاه حیله دیگری زد. پشت قرآن را به عنوان وفاداری و مشروطه امضاء نمود و به مجلس فرستاد. همزمان با شروع دولت احمدخان مشیرالسلطنه آزادیخواهان را سرکوب و دستگیر نمود. لیاخوف با اشاره شاه مجلس را به توپ بست. ساختمان مجلس(بهارستان) و مسجد سپهسالار ویران گردید و سران و رهبران مخالفین شاه و حامیان مشروطیت و مدیران مخالفان روزنامه شاه از جمله جهانگیرخان مدیر صوراسرافیل اعدام شد.
مجلس دوم که در سال 1289 شمسی(ذیقعده 1327) تشکیل شده بود عمرش به دو سال نکشید. در این زمان نائبالسلطنه به پاریس رفت و در طول این سه سال مسافرت نه استعفا داد و نه تکلیفش را مشخص کرد. احمدشاه هم تا این زمان هنوز به حد بلوغ نرسیده و تاجگذاری نکرده بود. تا اینکه سرانجام احمدشاه در سال 1294 هجری شمسی تاجگذاری کرد و سلطنت او با جنگ جهانی اول مقارن شد. عده زیادی از نمایندگان به ترکیه مهاجرت کردند و چندین سال انقلاب مشروطیت با رکود مواجه شد.
نهضت مشروطیت در گیلان
از اولین شهرهایی که مجوز انتخابات بعد از تهران را گرفت رشت بود.
نمایندگان دور اول رشت عبارت بودند: 1) میرزا هادیخان لاهیجانی(دبیر رسایل) 2) آقامحمد یزدی(وکیلالتجار) 3) شیخحسن رشتی(حسامالاسلام) 4) حاجآقا میررشتی(بحرالعلوم) 5) شیخحسن(فلکالمعالی) 6) میرزامحمدعلیخان رحمتآبادی.
نمایندگان دور دوم رشت عبارت بودند: 1) سیدیحیی ندامانی(ناصرالاسلام) 2) ابوالحسن پیرنیا(معاضدالسلطنه) 3) آقامحمد یزدی(وکیلالتجار) 4) دکتراسماعیلخان مرزبان(امینالملک) 5) میرزامحمدعلیخان وزیرزاده 6) میرزا ابوالحسنخان. که چندی بعد استعفا کرد و به وزارت پست رسید.
حکمران گیلان که سردار افخم نام داشت آخرین فرمانداری بود که فرمانداریاش با انقلاب مشروطیت مصادف شد. او در اول «معینالنظام» لقب داشت و بعد به «وکیلالدوله» و سرانجام به «سردار افخم» ملقب گردید و از نوری چشمیهای کامران میرزای نائبالسلطنه بود.
سردار افخم که زمان مظفرالدین شاه، بعد از سالار فرزند حسنعلیخان گروسی رئیس نظمیه شد مأمور یافتن انجمنهایی بود که برای تحصیل آزادی فعالیت میکردند. همین شخص بود که موقرالسلطنه، داماد مظفرالدین شاه را به چوب بست و شیخیحیی کاشی و مهدیخان «وزیر همایون» و ناصرخان «مؤتمن لشکر» و جمعی دیگر را هر یک به گوشهای تبعید کرد و عده بسیاری از بیگناهان را به چوب و فلک بست. برای آنکه قدرت حکمرانیاش را به مردم گیلان بنمایاند و متجاسرین و زبان درازها را به قول خودش گوشمالی دهد، هر جا خبری از تشکیل محفل و یا وجود جمعیتی میشنید بیدرنگ آنجا را محاصره میکرد و آنچه از دستش برمیآمد از ستمگری و مظلومآزاری فروگذار نمیکرد. از جمله رحیم شیشهبر، حسن علاقهبند، تقی آقااحمد، سیدجواد ناطق و میرابوطالب اسدزاده را به جرم تمایلات آزادیخواهی و بدون ارتکاب هیچ گناهی به زندان افکند. مشروطهخواه دیگری به نام حاجمیرزالطفالله را دستور داد تا از سرپل عراق رشت وارونه سوار خر کرده و جمعی از اوباش نیز او را هو کنند و فریاد بکشند که: «ما دیگ پلو خواهیم، مشروطه نمیخواهیم».
جمعی از آزادیخواهان برای مصون ماندن از تعرضات او به شهبندری عثمانی رشت متحصن شدند و جمعی دیگر نیز به منظور استمداد از آزادیخواهان روسیه به باکو رفتند. فراشان حکومت و سربازان سیلاخوری آنچه از تاخت و تاز از دستشان برمیآمد کوتاهی نمیکردند و هر روز در کمین مجاهدی مبارز بودند.
رهبری مشروطیت گیلان
مجاهدان گیلان به احتمال مداخله مصلحانه روسها و اینکه لازم بود امور انقلاب در فردی توانا و واحد تمرکز یابد تا همه از او اطاعت کنند و نقش رهبری را ایفا کند؛ به همین منظور وکیلالتجار یزدی و ناصرالاسلام ندامانی مأمور شدند تا به نزد محمدولیخان نصرالسلطنه خلعتبری(سپهدار تنکابنی) رفته و او را دعوت به همکاری کنند. علت انتخاب این سردار آن بود که او در بین رجال کشور شهرت و معروفیت داشت و سه دوره نخستوزیر شده بود و یک بار نیز به وزارت رسیده و به علت اختلافی که با همشهری خود عینالدوله(نخستوزیر) داشت، گوشهگیری را پیشه کرده بود.
تنکابن تا زمان کریمخان زند جزء گیلان بود. سپهدار پیش از عزیمت از تنکابن برای ستارخان پیامی فرستاد با این مضمون که حاضر است از عینالدوله دست کشیده و به نیروی مجاهدین بپیوندد. اما ستارخان او را نپذیرفت. محمدعلی شاه به او پیغام داد که به دربار بیاید ولی نپذیرفت و رهبری گیلان قبول کرد. مجاهدین به دستور سپهدار تنکابنی به جانب قزوین به حرکت درآمدند.
فرماندهان ارشد این گروه عبارت بودند از: میرزاعلیخان سالار فاتح کجوری(دیوسالار)، عبدالحسین خان، معززالسلطنه(سردار محیی)، علیمحمدخان تربیت، حاجموسیخان میرپنج، یپرمخان و الیکو.
فرماندهان ردههای پایین: عمیدالسلطان، اسداللهخان میرپنج(ابوالفتحزاده)، ابراهیمخان منشیزاده،مشهدی صادق، لاهوتی، قاراسلطنه، اسکندرخان و میرزاکوچک جنگلی
شاه وقتی حرکت مجاهدین گیلانی را به سوی تهران شنید دستور حمله نظامی داد. چهار مرحله درگیری بین مجاهدین گیلانی و قوای دولتی رخ داد. مرحله اول در «قوری چای»، مرحله دوم «پل لوشان»، مرحله سوم «آب ترش» و مرحله چهارم در شهر قزوین بود که قوای دولتی مجبور به عقبنشینی شدند و خلاصه با کمک مجاهدین مناطق دیگر کشور از جمله تبریز و قم و قزوین و آذربایجان، تهران فتح شد.
اسامی مجاهدان و مبارزان نهضت مشروطیت گیلان
غلامرضا نصیری، آقاخان کیایی، سیدجوادخان، فخرالدین حکیمی(حاجآقا فخری) سیدابراهیمخان مشیری، علی ابراهیم و اسماعیل فخرایی، سیدیحیی و سیدعلیاصغر صیف و محمد و شیخعلی و شیخابوتراب و محمدعلی مجد، ابراهیمخان و مهدیخان مجیب، هدایتالله قوامزاده، شیخعلی طالقانی(تنها) سیدحسینخان خلیلی، میراحمد آو، محمدباقر طاهری، اعظام قدسی، اسماعیلپور رسول، علی حبیبی، دکتر رفیعخان، میرزاعبدالرسول قزوینی، میرزاغلامرضا صنیعیتهرانی، حاجی ملامحمد خمامی، حاجشیخ علی فومنی، حاجسیداسماعیل و حاجسیدمحمود و حاجشیخمحمدرضا شکوهسری، معینالممالک، نجدالدوله، ملک الحکما، سیداجل، میرزامهدی شریعتمدار، امامالدوله، شیخمحمد لاکانی، ضیاءالعلما، مبصرالملک، سرتیپ خان، حسین کمالی، ابوالقاسم فخرایی، عمیدالسلطان، میرزاکوچکخان، احمدعلیخان افشهای، حاجمیرزا خلیل، پرمخان، اکبراف، علی زهری، دکترمهدیخان رازی، سیدعبدالوهاب صالحضیابری، حاجیمحمدجعفر اسکندالی، یحیی طواف، کاظم مژدهی، اسداللهخان طائفه، آقامحمد یزدی وکیلالتجار، اسکندرخان، حاجیاحمد نقاش، رفیع خرازیانزلیچی، حاجیمحمد خوشبین، مجیبالسلطنه، احساناللهخان.
چگونگی فعالیت انقلابیون رشت
آزادیخواهان گیلان چون تحت تعقیب بودند کمیتههایی را تشکیل دادند که عبارت بودند از:
کمیته ستار:
این کمیته، کمیته سری رشت بود و اعضای آن عبارت بودند از: میرزاکریمخان رشتی(خان اکبر) و سه برادرش، سیدیحیی ندامانی، حسین کسمائی، علیمحمد تربیت، حاجیحسین اسکندانی، جوادخان(ناصرالملکی) مشهدی مختار(اردبیلی)، آقاگل میخفروش(اسکندانی)، رحیم شیشهبر، میرزامحمدعلی مغازه.
کمیته سری انزلی: حاجعلی توپچی(صراف)، محمدآقا(بانکی)، معینالتجار، محمدرضا(صراف)، اسماعیل عمومی، محمدتقی هروی، ابوطالب خرازی، علیاکبر نارنجی، خیرالله، مصطفی و اسدالله میلانی، محمد مخبر، بابایوف.
اعضای انجمن ملی: ملکالتجار، مشهدی جبار، شرفالملک، حاجیآقا رضازاده، ابوالقاسمخان امام جمعه، وکیلالرعیا، حاجیمحمدتقی خمسی، حاجیمیرمحمد شفیع، حاجیمیرعلی نقی، اصلان، عیسی سیگارچی، ملییحیی، رفیع خرازی، مشهدی غلامعلی و مشهدی ابوالقاسم.
از فعالین جنبش مشروطه انزلی: میرزااباذر(نماینده حبلالمتین کلکته)، معتمد واعظ(دماوندی، مشهدیمحمد (خرازی).
فعالین جنبش مشروطه در تالش: حاجی ملاعلی، سیداشرف، ملاعزیز، عبدالله بیک، رئیس سادات، آقاجان بیک، انوشخان و شیخسعید.
قتل سردار افخم (حاکم گیلان): آزادیخواهان دوبار به سردار افخم پیشنهاد کردند که انجمن ایالتی را تأسیس کنند ولی او اعتنا نکرد. مجاهدین به بهانه کشته شدن میرعلیاکبر تبریزی در عاشورای 1327 که بین دو دسته از عزاداران در محله ساغریسازان رخ داد(و بهانه آن هم تقدم و تأخر عزاداران به مجلس عزاداری «سرای گلشن» بود) قاتل را طلب کردند، ولی سردار افخم مراجعان را به چوب و فلک و حبس و اعدام تهدید کرد. این ناسزاگویی برای مجاهدین گران تمام شد و تصمیم به قتل او گرفتند. لذا در روزی که مهمانان سردار افخم(سردار معتمد، مدیرالملک، سرتیپ علیاکبرخان) تازه به رشت آمده بودند، مجاهدین در گروه 15 نفره وارد محل استقرار او که «باغ مدیریه» بود، شدند و او را به همراه مهمانانش به قتل رساندند.
شهدای مشروطیت مدفون در پورسینای رشت
در سال 1328 هجری قمری وقتی مجاهدین در سراسر کشور سرکوب شدند سپهدار تنکابنی و سردار اسعد استعفاء دادند. آیتالله بهبهانی به نجف مراجعه کرد. شهربانی مرکز آگاهی کرد که مجاهدین تبریزی و گیلانی و بختیاری باید سلاحشان را تحویل دهند، لذا مجاهدین گیلانی خلع سلاح شدند. مجاهدین بختیاری و آذربایجانی نپذیرفتند و به همین مناسبت در پارک اتابک(سفارت شوروی) که آن زمان متعلق به ارباب جمشید زرتشتی بود اجتماع کردند. بعد از درگیری خونین ستارخان مجروح و دیگر مبارزان تسلیم شدند. فرماندهان دیگر که از خودسریهای عدهای از مبارزین ناراحت بودند کمکم به کشورهای دیگر مهاجرت نمودند و یا دست از مبارزه کشیدند. محکمه استیناف در سال 1328(شعبان) از رشت برچیده شد. گیلانیان اعتراض کردند و عده زیادی پابرهنه عازم تهران شدند ولی دست خالی برگشتند.
در سال 1329 ه.ق گیلان در تصرف روسها بود. استقرار بیش از دو هزار تفنگدار روس در گیلان موجب اعلام حکومت نظامی شد. مردم اعتراض و بازار اعتصاب نمودند ولی آنها به ایجاد رعب و وحشت پرداختند و بازار را در اختیار گرفتند و عدهای را بازداشت کردند. مجاهدین که از هماهنگی کمتری برخوردار بودند، بدون رهبریت واحد جمعی از سربازان قزاق روس را به گلوله بستند و کنسول روس دستور دستگیری مجاهدین و مبارزین را صادر کرده و اول آنها را زندانی و سپس به بادکوبه تبعید کرده و سرانجام عدهای را اعدام کرد. بازداشت شدگان عبارت بودند از: حاجمیرزاخلیل(رئیس بلدیه رشت)، کاظم زهری، مدیر روزنامه گیلان، سیدعبدالوهاب صالح، احمد کلاهدوز، صالحخان، ابراهیم پیراهندوز، کاظمخان کمیسر(نکام)، ملاعزیز شریعتمدار کرگانلودی(رئیس مجاهدین تالش) فتحالله حسنزاده، میرزاحسنخان جوبنه و سلیمخان. این افراد را پس از رهایی از تبعید بادکوبه، محاکمه نمودند و در مورد چهار نفر از مبارزین فعال پس از محاکمه تشریفاتی دستور اعدام صادر و بقیه مبارزین را نیز به خارج از کشور تبعید نمودند. این چهار شهید مشروطیت عبارتند از: یوسفخان جوبنهای، صالحخان، شریتعتمدار گرگانلودی و کاظمخان کمیسر.
در روز 13 صفر 1330 یک ساعت قبل از ظهر این چهار نفر را در محل اعدام(قرق ناصریه رشت) که هماکنون بیمارستان پورسینا در آن واقع است اعدام کردند و سپس آنها را بدون رعایت آداب مذهبی چال نمودند. سالها پس از این واقعه که مدفن شهدا به دست فراموشی سپرده شده بود در دوره تصدی حسن رادپور (شکراللهزاده) در بیمارستان پورسینا وی قبر شهدا را مشخص کرد و دستور داد اسامی هر چهارنفر را بر روی سنگی از مرمر حک و روی آرامگاهشان نصب نمایند.
شهدای مشروطیت
انزلی: فیروز حمالباشی، ابوالحسن کرجیبان، حاجعلی صرافتوپچی که در محله غازیان انزلی به دار زدند.
قوای روس برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر همه فعالین گیلان را دستگیر و به مناطق دوردست و یا خارج از کشور تبعید نمودند.
اسامی تبعیدیان: رفیع خرازی، غلامعلیخان امیرالرعیا، معتمدالوزاره، حسین جانقربان اف، خلیفه حمالباشی، ملاشیخ بابر، محمد زیمبری، ملاآقا شیخ، زرقامالسلطنه و هامبارسون ملک سرکیانس، احمدعلی خان، حسین کسمایی، میراحمد امام، افصحالمتکلمین، محمدکاظم زهری، علیمحمد بصیرالرعیا، میرزا محمدعلیخان کنکاش، رحیم شیشهبر، احمد کلاهدوز، دکترابوالقاسمخان فرید، رضایف، میرزامحمدی انشایی، میرزا عبدالغفور توکلی، عزتاللهخان کمیسر(هدایت)، حاجمیرزامحمود رضایف، سیدجلال سیفالشریعه (شهر آشور)، مبصرالملک، آقاگل تبریزیاسکندانی، میرحاجیآقا تبریزی، یوسف خانعمو، محمدرضا صاحبمطبعه عروةالوثقی، حاجمیرزامحمدرضا حکیمی، نائبالصدر، شیخمحمد سعید، آقابزرگ، حاجشیخرضا لاکانی، نرسیس نرسیسیان، امام جمعه انزلی شیخمحمود آقاشریف حاجیشیخ حسن، شیخمحمد لنگرودی و میرزاکوچکخان جنگلی.
بعد از فتح تهران با استقرار مجاهدین در رشت اولین کسانی که کمیته مجاهدین را مهدورالدم اعلام نمود عبارتند از:
1)حاجمیرزا مسعود شیخالاسلام، به جرم مخالفت و مقاومت در برابر «ملیون».
2)حاجیآقا میررشتی(بحرالعلوم)، این شخص نماینده دور اول رشت در مجلس شورای ملی بود و تازه از نجف برگشته بود. به جرم اینکه از طرف شاه مأموریت داشته علمای نجف را علیه مشروطیت برانگیزاند و به جرم همکاری با شیخفضلالله نوری و مهدی شریعتمدار به قتل رساندند و فرزند بحرالعلوم را نیز کشتند. قاتل بحرالعلوم که یکی از مجاهدین رشت به نام حاجیاحمد نقاش بود بعدها توسط سگ صمدخان شجاعتالدوله تبریزی دریده شد.
در این زمان در صفوف مجاهدین اختلاف افتاد. شیخفضلالله نوری که در حرم عبدالعظیم متحصن شده بود وقتی نتوانستند او را از تصمیمش منصرف کنند، نمایندگان شاه و نمایندگان آیات عظام بهبهانی و طباطبایی وقتی مأیوس شدند از شکست تحصن، موضوع را با مراجع روحانی و مشروطهخواه در ایران و نجف گزارش کردند و نمایندگان مجلس شورای ملی نیز به نجف تلگراف کردند و در گزارش آوردند که چون او شخصی به نام حشمتالممالک را برای استانداری سیستان و قائنات توصیه کرده بود و مجلس این توصیه را نپذیرفته بود، لذا از در مخالفت برآمده است. علمای نجف نیز تلگرافی با عنوان بهبهانی و طباطبایی دادند که در آن مخالفت با مجلس را مخالفت با اساس اسلام معرفی نمودند و نوری را مخل آسایش معرفی کردند و دخالت او را در امور مملکت حرام دانستند. این تلگراف به امضای عبدالله مازندرانی و محمدکاظم خراسانی و حاجمیرزاحسین و حاجمیرزاخلیل بود.
حاجی خمامی از علمای متنفذ رشت که تازه از نجف برگشته بود حکم قتل یک ارمنی تبعه روس را به جرم تجاوز به یک زن مسلمان رشتی داده بود. این قتل واکنش دولت روس و احضار او را به پایتخت پیش آورد و در نهایت حاجی خمامی حکم مهدورالدم بودن دو نفر از رهبران مشروطه تهران(بهبهانی و طباطبایی) و حکم اعدام مدیر روزنامه خیرالکلام(افصح) را صادر نمود. نمایندگان تهران نیز مانع از ورود بحرالعلوم(به جرم ارتباط با حاجی خمامی) به مجلس شورای ملی شدند.
شاه برای اختلاف بین علما خود را به نوری که ادعای مشروطه مشروعه داشت، نزدیک کرد. در رشت بین میرزاغفارخان قزوینی(سالار منصور) و حسن عمیدالسلطان که هر دو از رهبران مشروطیت بودند نفاق افتاد به طوری که مثل دو خروس جنگی به جان هم پریدند و همدیگر را مجروح کردند. بین عمید همایون و سردار منصور در تصرف منطقهای از گیلان(چمثقال) حومه صومعهسرا، اختلاف افتاد. به میرزااحمد رشتی مشهور به معینالممالک ایراد میگرفتند که به چه دلیل مستشاری قنسولگری روس را پذیرفته، در حالی که ابتدا با انجمن ایالتی همکاری داشته است. میان دو پهلوان قلم(اصحاب مطبوعات) یعنی افصح و کسمایی نیز که هر دو نویسندگان مبرز بودند مشاجرتی روی داد.
دولتیان به سیدین(بهبهانی و طباطبایی) اهمیت بیشتری میدادند. نماینده عینالدوله(صدرالاعظم) با درشتی شیخفضلالله را از مسجد بیرون کرد و شیخفضلالله نیز به حالت قهر مسجد را ترک کرد. نهضت مشروطیت در گیلان در سال 1330 الی 33 با حمله روسها به افول گرایید و مجاهدین و مبارزین گیلان همانند دیگر شهرها سرکوب و آواره شدند.
مطبوعات گیلان در زمان مشروطیت
1.ساحل نجات 2.خیرالکلام 3.نسیم شمال 4.مهدی حمال 5.دستور 6.افلاطون 7.کنکاش(ارگان آزادیخواهان گیلان) 8.وقت 9.گیلان 10.صدای رشت 11.اتفاق 12.ندای رشت 13.نوع بشر 14.راه خیال 15.زمان وصال 16.آموزگار 17.امید ترقی 18.حبلالمتین 19.انجمن ملی ولایتی گیلان 20.گلستان 21.موبد 22. مجاهد 23.خیال 24.کاشفالحقایق 25.سروش 26.هوا و هوس 27.دبیریه 28.گیلان 29.حقیقت 30.تمدن 31.مدرسه تمدن 32.اخوت.
لازم به ذکر است که بعضی از این جراید بیش از یک شماره و بعضی تا سه شماره انتشار نیافت. بعضیها نیز تا چند ماه و یا چند سال ادامه داشت. عدهای از مدیران روزنامهها صاحب چند روزنامه بودند و بعضی از روزنامهها در لاهیجان، بعضی در رشت و بعضی هم در تهران چاپ میشد.
از روزنامهها و روزنامهنگاران فعال رشت؛ نسیم شمال به صاحب امتیازی سیداشرفالدین الحسینی بود که او را در آخر عمرش به اتهام جنون در دارالمجانین(تیمارستان) تهران بستری نمودند که بعدها با تلاش سیدحسن مدرس از آنجا خلاصی یافت و در سال 1317 شمسی درگذشت.
مشابهت انقلاب مشروطیت با انقلاب اسلامی
همانطور که در این مقاله آمده، رهبران مشروطیت به بهانههای کوچک به جان هم میافتادند و یا خودسری و خیرهسری و بینظمی میکردند. هواداران بعضاً اقدامات نابجا مینمودند و رهبران مشروطیت همدیگر را به کفر و ارتداد و الحاد و مخالفت با نظام مشروطیت متهم میکردند و بعضاً لجبازی یا سهلانگاری وی یا قهر را پیش میگرفتند. آیتالله هاشمیرفسنجانی در نماز جمعه تهران(12مرداد 1380) در این ارتباط میگویند:
بعضیها قصد دارند آنچه را که در مشروطه گذشت و در انقلاب اسلامی میگذرد کاملاً برهم منطبق کنند؛ اما این جوری نیست و تفاوتهای بسیار اساسی وجود دارد. انقلاب اسلامی را شما خودتان دیدید و میدانید واقعاً مردم نظراتی پیدا کردند و بر اساس محوریت دین، به صحنه آمدند و علما پیشتاز آن بودند و مردم رژیم پهلوی را ساکت کردند و آنها را بیرون راندند و به کلی از تاریخ ایران حذفشان کردند. آنها یک نظام 2500 ساله شاهنشاهی ارثی خاص را منسوخ کردند و این یک انقلاب کامل بود. در صورتی که مشروطه چنین نبود. مشروطه فشاری برگرده سلاطین قاجار آورد و آنها خودشان تسلیم شدند. شباهتی که این میان وجود دارد آن است که در آنجا هم علما و روحانیت پیشتاز بودند و مردم هم مقداری آنها را همراهی میکردند، تا آنکه کار به تحصن در شاهعبدالعظیم و جاهای دیگر کشید، ولی خوب بیشتر حالت حرکت از بالا بود نه موج عظیم مردمی که شما در انقلاب شاهد آن بودید. علاوه بر اینها مردم در آن موقع خواستار حذف حکومت قاجار نبودند. در اول عدالتخانه میخواسند که تبدیل شد به مجلس و مشروطه و خاندان قاجار و شاه قاجار ماندند.
شباهت مهمتری که میان این دو انقلاب وجود دارد حضور پررنگ علما و برعکس، حضور کمرنگ فرنگ رفتهها و چپیها(کمونیستها) و طرفداران بلشویکهاست. دومین مسألهای که اتفاق افتاد، این است که آنها قادر به حفظ دستاورد انقلاب مشروطه نشدند که این مسأله باید بیشتر مایه عبرت ما باشد. البته آن زمان یا دوره کنونی فرق داشته است، ولی به هر حال نکته اساسی مشروطه این است که نیروهای مخلص دلسرد شدند و بیرون رفتند و بعدش ظرف مدت کوتاهی به جای خاندان قاجار سلسله دیگری میآید که مبدأ آن رضاخان قزاق است.