مهدی صادقی / www.sadeghi mahdi122@gmail.com
* پس از گذشت 30 سال از انقلاب آیا توانستهایم بحث «تحول علوم انسانی» را به گفتمان غالب فضای علمی کشور تبدیل کنیم؟
** نه؛ به نظرم خوشبینی زیادی لازم است برای اینکه بگوییم توانستهایم این امر را محقق کنیم. اگر دو شاهبال علمی جامعه، یعنی حوزه و دانشگاه را در نظر بگیریم قدری وضعیت روشنتر خواهد شد. آیا واقعاً اکثریت قاطع عالمان دانشگاهی چنین موضعی دارند؟ آیا قاطبه عالمان حوزوی بر چنین موضعی اتفاق دارند؟ متأسفانه تردیدی ندارم که اقلیتی بسیار کوچک از عالمان حوزوی و دانشگاهی بر این موضع هستند. عموم عالمان دانشگاهی و حوزوی یا با صورت مسئله مواجه نشدهاند و یا مسئله، بنیاناً برایشان موضوعیت ندارد.
* فکر نمیکنید دلیلش این است که هنوز نتوانستهایم روش تولید علم و نظریه پردازی را تدوین کنیم؟
** کمترین آشنایی تخصصی با روششناسی – نه آن چیزی که در دانشگاهها به نام روش تحقیق تدریس میشود- آشکار میکند که برای تولید نظریه یا نظریهپردازی، حتی در حوزههای جاافتاده و قدیمی چون نجوم و مکانیک، هیچگونه قاعده و ضابطهای وجود ندارد. اگر نگاهی به چند اثر مبنایی در علمشناسی فلسفی بیندازید یا دستکم برخی از آثار و تأملات به اصطلاح فلسفی و معرفت درجه دو افرادی همچون نیوتن و هایزنبرگ و اینشتاین و شرودینگر و پلانک و فارادی را با دقت بخوانید تا از نزدیک با رهپیمودنهای افتان و خیزان این نظریهپردازان خطمقدمیِ نوآور آشنا شوید؛ خواهید دید که قواعد و ضوابط نظریهپردازی در هیچ کجای این عالم وجود ندارد! صحبت از چگونگی تدوین راهکارها و روشهای ضابطهمند تولید علم دینی اساساً منتفی است.
* نظرتان در مورد استفاده از زبان عربی به عنوان میراث غنی اسلامی در ارائه نظریات جدید چیست؟ آیا به جهان شمولی و فراگیری نوآوریها کمک میکند؟
** همانطور که میدانید زبان لاتین به عنوان میراث یونان باستان در فرهنگ پژوهشی اروپا به نحوی مشابه، نقش زبان عربی در فرهنگ اسلامی را طی قرونی داشته است اما خوب است بدانیم برخی از محققان علمشناسِ متخصص انقلاب علمی قرن هفدهم قائلاند که از جمله عوامل تمهید و تسریعکننده انقلاب علمی - به عنوان بزرگترین انقلاب علمی غرب - و تحولات فکری و اندیشهای قرون بعدی در اروپا مرهون روی آوردن هر چه بیشتر محققان به زبانهای قومی و ملیشان بوده است. بنابراین مثمر ثمر نمیدانم که حاصل پژوهشها و تأملات چند ده ساله محقق عالمی به زبان عربی نوشته شود تا شاید عالمان عرب با تأمّلات و تحقیقات حوزه شیعه آشنا شوند. عربینویسی را به لحاظ صرف میزان تعامل و ایجاد تلاطم فکری و تعاطی اندیشه در جهان اسلام، شیوهای بسیار کمتأثیر و کممحصول میدانم و لذا به جد با آن مخالفم.
* چرا؟
** به سه دلیل؛ اول آنکه نوعاً آنچه در سطح یکی از اقوام اسلامی جدی گرفته شود میتوان رویهمرفته اطمینان داشت دیر یا زود آن فکر و اندیشه به بیرون از مرزها لبریز خواهد شد. دوم اینکه، آثار پژوهشی جدیای که به زبان قومی خاص درآید عمدتاً و مطمئناً آثار بومی و مخاطبین بومی را مدنظر خواهد داشت. از خود سؤال کنید: چند نفر عالم ایرانی اثر محققی را که درباره "ریشههای نحوه برخورد و رفتار قوه قضائیه آمریکا با زمینخوران بزرگ مرتبط با دربار سرمایهداری غارتگر آمریکا" به زبان انگلیسی یا عربی نوشته شده خواهند خواند؟
* در مورد نمونهای که ذکر کردید شاید حرفتان درست باشد، اما عدهای معتقدند نظریات علوم انسانی و اجتماعی مجرد و جهان شمول اند.
** نقد شما به سخن من بیانگر یک دیدگاه بسیار رایج و شایع است. رایج، هم میان دانشگاهیان و هم به همان اندازه میان حوزویان! اما خوب است برخی از آثار ماندگار یا تأثیرگذار در علوم اجتماعی، از قبیل آثار دورکیم، مارکس، وبر، پارتو، پارسونز، اوکشات، آدام اسمیت، دیوید ریکاردو، مینارد کینز، ژان ژاک روسو، هابز، منتسکیو و برخی معاصران را مروری کنیم. نقطه عزیمت هیچیک از این عالمان محقق نظریهپرداز، ناکجاآبادی بیرون از همه جوامع و معضلات و مسائل و حاجاتشان نبوده است. همه آنها از مسئلهای، یا وضعیتی که ناگوار و نامطلوب احساس میشده شروع کردهاند. و اگر از سطح ویژگیهای خاص جامعهای هم فراتر رفتهاند فرارفتنشان هیچگاه به انقطاع از نقطه عزیمت ـ یعنی آن معضلات و حاجات آغازین ـ و اندیشیدن از منظری بی منظر و منظور نینجامیده است. اندیشیدن بدون منظر و منظور یا بدون شبکهای از ارزشها و بینشها در صورتی که چنین چیزی امکانپذیر باشد ـ یعنی تولید بخارات و غباراتِ بی معنی و مهمل، نه حتی اندیشیدن از سر بیدردی. که بیدردی هم خود دردی است و میتوان با آن درباره آن اندیشید!
* آیا فلسفه را هم مانند علوم انسانی با همین نگاه تحلیل میکنید؟
** بله، اگر در آثار امثال هابز و لاک و هیوم و کانت و استیوارت میل و هگل و شوپنهاور و نیچه و جیمز و راسل و ویتگنشتاین و هایدگر و کوهن و کواین و لیوتار و دریدا و فوکو و رورتی هم نه از دور، که با دقت هرچه تمامتر در یکی از آنها خوب فرو بروید و نه چند صباح که چند سال همنشینی و مؤانست بهخرج دهید و به ویژه با برخی از معاصران یا متقدمان آنها آشنایی حاصل کنید؛ بهروشنی خیرهکنندهای خواهید دید که آن حرفهای فوقالعاده بیقید و لابشرطِ انتزاعیِ فلسفی چقدر با مسائل و معضلات و احساسات و آرزوهای گذشته و حال آنها و برخی از معاصران و جامعه آنها پیوند خورده و از آنها تغذیه و آبیاری شدهاند و سپس شکل و بیانی تعمیم یافته و جهانشمول یافته است. و نیاز به تذکر ندارد که هیچیک از این سخنان علمشناسانه در حوزه علومانسانیـ اجتماعی تأثیری بر صدق و کذب یا اعتبار و بی اعتباری آن نظرورزیها و نظریهپردازیها ندارد.
* دلیل سوم مخالفت با ارائه نظریات به زبان عربی را بیان نکردید.
** ببینید! حدود سی سال از پیروزی سیاسی انقلاب اسلامی میگذرد. برای من بسیار واضح و روشن است چرا هر دو عالمان دانشگاهی و حوزویِ سکولار نسبت به موضوع بسیار حیاتی وحدت حوزه و دانشگاه، اکراه و اعراض دارند. واقعیت این است که عموم عالمان دانشگاهی، دانشگاه و دانشگاهیان را متکفل دانش و معرفت میدانند. از طرف دیگر، عموم عالمان حوزوی، حوزه و حوزویان را متکفل دین و امور دینی میدانند. اینان الزاماً از سر خبث طینت یا مکاری نیست که عموماً بر چنین تقسیم کار نهایتاً مضمحلکننده انقلاب اسلامی، اجماعی نانوشته و حتی اعلام نشده دارند. در اینجا ناگزیرم به همین مقدار بسنده کنم و بگویم که هر دو گروه وارث سنت و نهادی هستند که در مجموع از بدو تولد با پیشفرض این جدابودگی شروع شدهاند.
* چه باید کرد تا این پیش فرض سکولاریستی اصلاح شود؟
** به یمن و برکت فداکاریها و ایثارهای شهیدان و جانبازان و خون دل خانوادههای آنها، عالمان جوان و غیوری از هر دو گروه و بهویژه از دانشگاهیان وجود دارند که نه تنها به آن جدابودگی معترضاند که به رغم زمینه بسیار نامساعد فرهنگ سیاسی و اجتماعی معاصر، جداسازی معاصر را برنمی تابند و خواهان نه همبستگیهای اجتماعی و سیاسی این دو نهاد که طالب امتزاج ماهویتر ارزشی ـ بینشی آنها هستند. ما اگر دریافتهایم که سکولاریسمِ نهادینه شده موروثیِ حوزه و دانشگاه، از درون، شجره میراث شهدا را میپوساند؛ اگر دریافتهایم که تعلیم و تعلّم و تفقه موروثی حوزه به هیچ وجه پاسخگوی ابعاد و ساحات کثیر و بسیار پیچیده حیات امروزین بشر نیست؛ اگر دریافتهایم که تعلیم و تعلّم موروثی دانشگاه بنیاناً عاریتی و بیربط به کتابالله و عترت رسولالله است و حاصل کشت آن نهایتاً به یکپارچه سازی هر چه بیشتر ما با انسان و جامعه مدرنیستی غرب میانجامد؛ اگر دریافتهایم که نهادها و موسسات اجتماعی سیاسی اقتصادی ما عموماً با نگرشها، هنجارها و قواعد مدرنیستی غرب سامان یافته، تدبیر میشوند، در این صورت، لازم میشود با تلاش همه جانبه و عمومی راه را بر ادخال هر چه بیشتر انسانهای کاوشگرِ دردمند غیور به عرصه معارف الهی بازکنیم. بکارگیری زبان ملی برای گشودن هر چه بیشتر باب ورود عالمان جوان به عرصه تعلیم و تحقیق هر چه حرفهای ترِ آموزههای الهی و معطوف کردن تعلیم و تحقیقها به ساحات مختلف حیات اجتماعی از جمله نخستین گامهای مؤثری است که میتواند تدریجاً سنت سکولاریستی حوزه و دانشگاه را به نفع حیات انقلاب اسلامی منحل کند.
* اما تغییر علوم انسانی کار سادهای نیست، اساتید غیرمعتقد به علم دینی و نه لزوماً غیرمتعهد، ساختارها، متون درسی و ... امکان تغییرات را نمیدهند، به نظر شما چه راهکاری برای بهبود این وضعیت وجود دارد؟
** اول؛ نمیتوان با حکم یا بخشنامه یا دستورالعمل، بخش عظیمی از فرهنگ جامعهای را دستخوش تغییر و تحول بنیانی کرد.
- نکته دوم این است که ساختار حوزه و دانشگاه در برابر تغییر، مقاومت میکنند؛ علوم انسانیـاجتماعی تنها بخشی از آنها هستند. حوزه و دانشگاه هر یک دو سنت کاملاً تثبیتشده نهادینه شده تاریخی هستند که با سایر اجزاء فرهنگ اجتماعی، فرهنگ سیاسی، فرهنگ کسب و معیشت مردم و حاکمان ارتباط و مناسبات ذوابعادِ متقابلاً تغذیهکننده و حفاظتکنندهای دارند.
البته این دو نکته ابداً به معنای این نیست که پس با تغییر باید وداع کنیم و تسلیم امور و جریانات گذشته و حالِ نامطلوب این دو نهاد بزرگ و تعیینکننده شویم. درست برعکس، مراد از طرح این نکات این است که توجه کنیم با چه کار بسیار عظیمی مواجه هستیم. موانعی هم پیش رو داریم که ابعاد و سطوح مختلفی دارند. از طرفی، نهادهای سیاستگذار و برنامهریزِ پرقدرت اما بسیار پرت از جریان و فشلی از قبیل شورایعالی انقلاب فرهنگی و شوراها و نهادهایی با قدرت تصمیمگیری محدودتر را داریم. این قبیل نهادهای سیاستگزار و برنامهریز به نوبه خود بخشی از مسأله هستند.
در سطحی دیگر، مناسبات، هنجار و سنتهای جاری بسیار ناسالم، ضد نوآوری و به شدت تضعیفکننده نظریهپردازی در دانشگاهها و مدارس حوزوی را داریم که آب به آسیاب وضع موجود میریزند و حرکت عمومیشان در جهت عدم تغییراتِ حساب شده به نفع انقلاب اسلامی است.
در سطحی دیگر، با سردرگمی درباره چیستی نظریهپردازی، روش تحقیق در علوم انسانی اجتماعی و وضعیت بسیار ناگوار نظریهپردازی در ایران من جمله کرسیهای نظریهپردازی مواجهیم.