فدراسیون روسیه، سرزمین شوروی و منابع انسانی و طبیعی و همچنین بزرگترین بخش از توان نظامی آن از جمله حدود 80% از زیر ساخت نظامی اتحاد شوروی را به ارث برده است. به هر حال بخشهای مهمی از زیر ساخت نظامی شوروی دور از دسترس روسیه در کشورهای بالتیک، بلاروس و اوکراین ماندهاند.
هر چند فروپاشی اتحاد شوروی در جمهوریهای سابق و به ویژه در روسیه خلاء قدرت پدید آورد. ولی این امر همه اهرمهای نفوذ روسیه را بر جمهوریهای غیر روس از بین نبرد. یکی از مهمترین اهرمها به ساختار اقتصادی قدیمی شوروی مربوط است که از راه برنامهریزی متمرکز، تولیدکنندگان انحصاری را در مجتمع بزرگ فاقد کارآیی یکپارچه میکرد. به هیچ کدام از جمهوریهای شوروی اجازه داده نشد تا از لحاظ اقتصادی خودکفا باشند. در نتیجه، جمهوریهای غیر روس برای تأمین مواد اولیه خود وابستگی شدیدی به روسیه داشتند، اوکراین 90% از نفت خود را از روسیه دریافت میکند، و روسیه نیز به نوبه خود، برای برخی از فرآوردهها به دیگر جمهوریها وابسته است. به عنوان نمونه، بخش بزرگی از تجهیزات تولید نفت روسیه از آذربایجان میآید. کامیونهای مورد استفاده در معادن سیبری از بلاروس، در هزاران مایلی غرب میآیند.
به هر حال، کشورهای خارج نزدیک از لحاظ اقتصادی به روسیه وابستهترند تا روسیه به آنها. اوکراین، جمهوریهای بالتیک، قزاقستان و دیگران، همگی، در جستجوی راههایی هستند تا وابستگیشان را به انرژی روسیه کاهش دهند که در سال گذشته از مقدار ارسالی آن به شدت کاسته شده است.
بهترین کالاهای روسیه دست کم تا یک دهه دیگر، در بازارهای غرب پیدا نخواهند شد. دیگر جمهوریها نیز درمییابند که بازار عظیم روسیه منطقیترین منطقه تجاری انان بشمار میرود. این امر به ویژه در مورد کشورهای محصور آسیای میانه مصداق دارد که روسیه شریک طبیعی و سنتی آنهاست.
به هر حال، روابط اقتصادی تنها بخشی از مسئله است. بلشویکها سیاست استعماری امپراتوری روسیه را با شدت و موفقیت دنبال کردند. پس از فروپاشی اتحاد شوروی حدود 30 میلیون روس در خارج از مرزهای فدراسیون روسیه زندگی میکردند، در مقایسه با جمعیت بومی، جوامع بزرگی از روسها در لتونی و استونی (به ترتیب 34% و 30%) و 5/11 میلیون روس در اوکراین (بیشتر در بخش شرقی کشور) و حدود 6 میلیون نفر دیگر در قزاقستان (بیشتر در شمال صنعتی) به سر میبردند، در کشورهای بالتیک روسهای مهاجر بخش عمدهای نیروی کار صنایع را تأمین میکردند و در کشورهای آسیای میانه طبقه مدیران را عمدتا روسها تشکیل میدادند در نتیجه، مهاجرت فنسالاران روس، که دیگر در برخی از کشورهای آسیای میانه (به ویژه تاجیکستان) احساس امنیت نمیکنند، میتواند بر زیر ساخت این کشورها تأثیر جدی بگذارد. برای بیشتر کشورهای خارج نزدیک از لحاظ روانی اهمیت دارد که سپاه افسران در ارتشهای پس از شوروی زیر سلطه شدید روسها قرار دارند. حدود 70% از افسران و افسران وظیفه ارتش قزاقستان را روسها تشکیل میدهند. همین عامل، توان حکومتهای منطقه را به اعتماد به ارتش و ایجاد روابط دفاعی با قدرتهای منطقهای، به جز روسیه، به شدت محدود کرده است. این ارتشهای نوپا همچنین به جنگافزارها و قطعات یدکی روسیه وابستهاند.
بیاطمینانی رهبران روسیه نسبت به نحوه روابطشان با این کشورهای جدید و طرز رفتار با آنان، به میزان زیاد از سر درگمی کنونی درباره کیان روسیه ناشی میشود. روسها به عنوان بخشی از اتحاد جماهیر شوروی، کیان شوروی داشتند، هر چند که این پوششی بود بر سیاستهای شوروی برای روسی کردن جمهوریهای غیر روس. وقتی اتحاد شوروی فروپاشید، بیشتر روسها کیان خود را از دست دادند. آنان نه تنها یک امپراتوری را از دست دادند بلکه دریافتند که بدون ماهیت وجودی ماندهاند. در اوایل سال 1993 نشانههایی به چشم خورد از اینکه رهبری روسیه درباره مسئله روابط روسیه با دیگر جمهوریها جدیتر حرف میزنند، و اینکه، سرانجام، سیاستی در حال تکوین است. گذر از جامعه کشورهای مستقل مشترکالمنافع به سازمانی با کاربرد واقعی مورد تأکید بیشتر قرار گرفت.
حکومت روسیه که با بحران داخلی، و به ویژه با مسئله یکپارچه نگهداشتن فدراسیون روسیه، روبرو شده است. در این اواخر با واقعبینی بیشتر عمل کرده و رهبری سیاسی کنونی آن سرانجام به گرفتاریهای ناشی از دست و دلبازی اقتصادی روسیه پی برده است. روسیه افزایش قیمت انرژی را برای کشورهای خارج نزدیک شروع کرده، و به سیاستهای اعطاء «اعتبارهای فنی» به آنها به عنوان راهی برای حفظ پیوندهای تجاری پایان داده است.
آن دسته از جمهوریهای غیرروس که مصمماند استقلال خود را حفظ کنند به روسیه ضعیفی متکیاند که نه با استقلال آنها مخالف است و نه سیاستهای «اول روسیه» را در پیش گرفته که میتواند با ایجاد بیثباتی در آن کشورها، استقلالشان را بهم بزند. در محافل نظامی روسیه این نگرانی به چشم میخورد که ممکن است روسیه به کشمکشهای خارج نزدیک کشانده شود که میتواند پای قدرتها را به منطقه باز کند. این نگرانی از ترس بزرگتری ناشی میشود که کاهش نفوذ روسیه در خارج نزدیک ممکن است به زیان این کشور تمام شود، چون ایران، ترکیه و چین برای پرکردن خلاء ناشی از فروپاشی اتحاد شوروی در آسیای میانه با یکدیگر رقابت میکنند.
نیروهای مسلح _ ستون کلیدی وضعیت ابرقدرتی شوروی _ در هفت سال گذشته ضربههای سختی را تحمل کردهاند. اعتبار ارتش با ضربات پایداری لطمه خورد که با گلاسنوست و پروسترویکا آغاز گردید و طی آن، ارتش مسئول همه شکستهای سیاسی معرفی گردید و به عنوان باری بر دوش جامعه و ترمزی بر پیشرفت اقتصادی توصیف شد.
با فروپاشی اتحاد شوروی، ارتش 5/4 میلیون نفری عملا از هم پاشید، و بدون کشوری یکپارچه، ماموریتی مشخص و با نظارت اندک سیاسی منسجم، این ارتش هنوز هم برای سازگاری با چیزی مبارزه میکند که تنها میتوان آن را تغییر الگویی توصیف کرد. در کشوری که به سرعت از هم میپاشد، نیروهای مسلح، به ویژه سپاه حرفهای افسران آن، همچون نهادی نسبتا منسجم دوام آورده است که با انضباط، سنت و احساس غرور و وظیفه یکپارچه مانده است.
ارتش به نحوی پایدار، وجهه سیاسی کسب کرده است در حالی که نقش بسیار فعالی در تأمین امنیت ملی روسیه بازی میکند.
در تابستان سال 1992، وزارت دفاع در برابر بازگرداندن سرزمینهای «استراتژیک» مورد اختلاف به ژاپن ایستادگی کرد. نخستین سفر بوریس یلتسین به توکیو، در اواسط سپتامبر 1992، دو روز پیش از آغاز لغو شد. این سفر برای بهار 1993 برنامهریزی شد ولی در آخرین لحظه انجام نشد. در بحثهای خصوصی و تفسیرهای رسانهای لغو این مسافرت «پیروزیهای» ارتش توصیف شدند. واقعیت تردیدناپذیر این است که ارتش، امروز، از همبستگی کمتر برخوردار است ولی سیاسیتر شده است. در صورت شروع دوباره مبارزه قدرت، همانند مارس _ آوریل 1993 دیگر نمیتوان ارتش را بیطرف نگهداشت.
این استدلال که ارتش روسیه به طور سنتی در سیاست مداخله نمیکند از لحاظ تاریخی، اشتباه و تصوری غلط است. دستکم در سه مورد ارتش دست به تلاشهایی برای گرفتن قدرت زده است: قیام دکامبریستها در سال 1825، قیام سپتامبر 1917 ژنرال کورنیلوف و شورش سال 1921 ملوانان کرونشتاد.
این استدلال که آنچه در گذشته اتفاق نیفتاد. در آینده هم رخ نمیدهد پنداری اشتباه است: عناصری از سپاه افسران روسیه که از سیاست و سیاستمداران خسته شدهاند و اعتمادشان را به توانایی فراگرد سیاسی در متوقف کردن نابودی کشور از دست دادهاند، ممکن است پا پیش گذارند و قدرت را بدست گیرند. اگر آنان چنین کنند انگیزهشان قدرتطلبی نخواهد بود. بلکه احساس مسئولیت نسبت به بقای ملت خواهد بود.