ژاپن در یک نگاه
ژاپن که در 1945 اولین شکست نظامی تاریخ معاصر خود را تجربه کرده و به اشغال نظامی آمریکا درآمد، اکنون دومین قدرت اقتصادی جهان محسوب میشود. رشد سریع اقتصادی این کشور در دو دهۀ 60 و 70 آن را به صورت رقیب قدرتمندی برای آمریکا و اروپا جلوهگر ساخت. مازاد تجاری ژاپن در مقابل غالب کشورهای اروپای غربی و آمریکا برتریهای نسبی اقتصاد این کشور را نشان میدهد. رشد سریع ژاپن تا حدود بسیار زیادی مدیون همکاری و تلاش آمریکا برای بازسازی و تشویق صادرات و معافیت از هزینههای نظامی در چارچوب توافقهای امنیتی با آمریکا بوده است. مجموعۀ همکاریهای فوق، عامل مؤثری در هدایت سرمایهها به بخش صنعت و تولید بود.
درآمد ناخالص سرآمد ژاپن که در 1976 معادل 4165 دلار آمریکا برآورد گردید در 1984 به 10500 دلار، در 1987 به 19553 دلار و در 1989 به بیش از 23000 دلار ارتقا یافت و به طور متوسط از رشدی بالای 6 درصد در سال برخوردار شده که در بین کشورهای صنعتی بزرگ، کمنظیر است. از نظر تجارت خارجی نیز ژاپن موقعیت بسیار خوبی در سطح جهانی دارد. و حجم تجارت خارجی آن که در 1976 معادل 132 میلیارد دلار با 5/2 میلیارد دلار مازاد تجاری بود، در 1988 به رقم 453 میلیارد دلار با مازاد 78 میلیارد دلار رسید.
رهبران ژاپن همپای رشد سریع اقتصادی، توجه خود را به حضور در سایر کشورها و بهرهبرداری از امکانات آنها معطوف نمودند و بتدریج به سرمایهگذاری وسیعی روی آوردند. حجم سرمایهگذاریهای خارجی ژاپن از 1955 تا 1988 بیش از 186 میلیارد دلار بوده که قسمت عمدۀ آن در سالهای اخیر صورت گرفته است. مثلاً در سال 1988 به تنهایی 47 میلیارد دلار در خارج از ژاپن سرمایهگذاری شده است. از نظر توزیع جغرافیایی این سرمایهگذاریها، آمریکا با حدود 72 میلیارد دلار مقام اول را دارا میباشد. پاناما با 13 میلیارد دلار، انگلیس با 5/10 میلیارد دلار و اندونزی با 10 میلیارد دلار در ردههای بعدی قرار دارند. در همین دوره حجم سرمایهگذاری خارجی در ژاپن، کلا حدود 8/12 میلیارد دلار بوده و نیمی از آن سهم آمریکا میباشد. مقایسۀ ارقام فوق بخوبی نشاندهندۀ این است که ژاپن کشور صادرکنندۀ سرمایه است و به طور طبیعی این سرمایهها در رشتهها و محلهایی به کار گرفته شده که از ثبات و بازدهی مناسبی برخوردار باشد.
مجموعه عوامل فوق همراه با پیشرفت فنی خارقالعادۀ ژاپن در ده سال گذشته، این کشور را به صورت رقیب بزرگی برای قدرتهای صنعتی جهان درآورده است که به طور اجتنابناپذیری موجب و موجد درگیریهای آشکار و پنهان شده است. مهمترین طرفهای تجاری ژاپن، آمریکا و بازار مشترک اروپا هستند که در عین حال، بیشترین اعتراضات را به شیوهها و روش تجاری این کشور مینمایند. اختلافات تجاری ژاپن با آمریکا، چند سالی است که بسیار عمیقتر از گذشته شده و روابط دو جانبۀ همواره خوب و دوستانه را تحتالشعاع قرار داده است.
مقامات آمریکا، دولتمردان ژاپن را متهم به «سواری مجانی» میکنند. آنها معتقدند رشد اقتصادی این کشور به بهای تلاش مالیاتدهندگان آمریکایی و باز بودن بازارهای آمریکا به روی محصولات صنعتی ژاپن و حمایت نظامی و امنیتی واشنگتن فراهم آمده و اکنون ژاپن در موقعیتی است که سعی دارد آمریکا را بردۀ اقتصادی خود کند؛ زیرا الگوی روابط تجاری دو کشور در واقع الگویی استثماری است. آمریکا به صادرکنندۀ محصولات کشاورزی و مواد اولیه تبدیل شده و ژاپن نیز نبض صنعت آمریکا را کنترل میکند. تداوم این اختلافات عاملی برای بهرهبرداری نیروهای مخالف در داخل ژاپن شده و در دو سال گذشته صحنۀ سیاسی این کشور با بحران شدیدی مواجه کرده است.
حزب لیبرال دموکرات ژاپن، پس از 35 سال حکومت، تا آستانۀ شکست کشانیده شد. دو نخستوزیر ژاپن به خاطر درگیری در ماجراها و رسواییهای مالی و جنسی مجبور به استعفا شدند و تقریباً تمامی چهرههای شناخته شده و صاحب جاه و نام، کناره گرفتند تا فرد گمنامی زمام امور را به دست گیرد و در مدت کوتاهی امتیازات قابل توجهی به آمریکا و اروپا واگذار کند.
افزایش قدرت اقتصادی ژاپن، رهبران این کشور را تشویق نموده تا در سطح جهان از جهات سیاسی نیز موقعیت بهتری را طلب باشند. در کنار این قدرت اقتصادی و نقش سیاسی از جنبه نظامی نیز ژاپن با اجابت درخواستهای آمریکا، بودجۀ دفاعی خود را مرتباً افزایش داده است. ژاپن با بیش از 30 میلیارد دلار هزینۀ نظامی سالانه در بین کشورهای بزرگ جهان، مقام ششم را دارد و همین عامل نیز تحقق آرمانهای این ملت را سادهتر میکند.
اثرات وحدت دو آلمان بر ژاپن
آلمان و ژاپن فاصلۀ جغرافیایی زیادی از هم دارند؛ ولی سرنوشت این دو ملت در مقاطعی از تاریخ به هم پیوند خورده است. در جنگ جهانی اول، ژاپن بر علیه منافع آلمان در آسیا و خاور دور، وارد عمل شده و در خاتمۀ جنگ به عنوان طرف پیروز، بسیاری از سرمایهگذاریها و دستاوردهای آن کشور را تصاحب نمود.
در جنگ جهانی دوم با امضای پیمانی، متحد آلمان و ایتالیا شد. آلمان و ژاپن دو بازندۀ بزرگ جنگ جهانی دوم، با کمک آمریکا توانستند بسرعت اقتصاد خود را سامان بدهند و با پذیرش هزاران نظامی آمریکایی در خاکشان، به امنیتی نسبی دست یابند. هر دو کشور رشد اقتصادی چشمگیری داشته و حوزۀ نفوذ وسیعی برای خود ایجاد کردهاند که مورد پسند و رضایت آمریکا نیست. دو کشور از جهت تجاری رقبای عمدهای تلقی میشوند و قسمت عمدهای از سرمایهها و ارز خارجی جهانی را در کنترل دارند. پول آنها به عنوان ارزهای معتبر، عامل تعیین ارزش به حساب میآید.
در شرایطی که ذکر شد، تحولات جهانی در جهتی است که سرزمین تقسیم شدۀ آلمان ـ پس از چهل و پنج سال ـ مجالی برای اتحاد پیدا کرده و این تمایل از سوی محافل عمدۀ شرق و غرب با انگیزههای متفاوت با استقبال مواجه شده است. تحقق این امر بدوت شک حامل آثار و عواقب مهمی خواهد بود که قسمتی از آن هم متوجه ژاپن میشود. آلمان غربی خود یکی از قدرتهای بزرگ اقتصادی جهان است.
به عبارت دیگر آلمان با جمعیتی نصف ژاپن حدود 60 میلیارد دلار بیشتر از ژاپن کالا صادر کرده و 77 میلیارد دلار بیشتر کالا وارد نموده است. بنابراین برای سایر کشورها بخصوص در اروپا شریک معتبرتر و قابل اعتمادتری به حساب میآید. این کشور از چند سال پیش از جهت اقتصادی، رهبری جامعه اروپا را به عهده داشته و یقیناً در شرایط وحدت با آلمان شرقی از پتانسیل بالاتری برخوردار است شد. آینده اقتصاد اروپا تا حد بسیار زیادی به تصمیمات این ابرقدرت جدید مربوط میشود.
زمزمه وحدت اروپا در 1992، در دو سه سال گذشته مشغلۀ ذهنی مقامات ژاپنی بوده و بستهتر شدن و محدودیت بیشتر بازارهای اروپای غربی نگرانشان میکرد. به همین جهت ژاپنیها به سرمایهگذاری و مشارکت در طرحهای صنعتی این کشورها روی آوردند؛ اما در این زمینه در آلمان غربی موقعیت و شانس زیادی نداشتهاند.
آلمان غربی پول و تکنولوژی لازم را در اختیار دارد و علاقهای به حضور فعالتر ژاپن در خاک خود نشان نمیدهد. ژاپنیها امیدوار بودند با سرمایهگذاری در سایر کشورهای عضو بازار مشترک، بخصوص انگلیس و همچنین اروپای شرقی، مانع از سقوط موقعیت فعلی شود؛ ولی به نظر میسد که اروپای غربی متحد با رهبری آلمان واحد شرایط نفوذ اقتصادی در اروپای شرقی را نیز برای ژاپن مشکلتر نماید و نهایتاً قدرت مانور ژاپن در قارۀ اروپا محدودتر شود.
البته مقامات ژاپن از وحدت دو آلمان استقبال کرده و آن را عاملی برای شکوفایی بیشتر اقتصاد جهانی دانستهاند که در این صورت ژاپن هم سهم مناسبی از مزایای حاصله را نصیب خود خواهد کرد.
اتحاد آلمان همزمان و توأم با کاهش تشنجات سیاسی ـ نظامی در اروپا بود و لذا بر پیمانهای نظامی ناتو و ورشو نیز تأثیر داشت و نهایتاً به تضعیف جنبههای نظامی منجر گردید اقدامات گورباچف و تحولاتی که در روابط شرق و غرب ایجاد شده، بتدریج زمینههای همکاری اروپای واحد با شوروی را تقویت میکند. موقعیت آمریکا در این قاره بتدریج متعادلتر خواهد شد و رهبران واشنگتن را برای برقراری مناسبات جدید و شکل دادن به روابط با کشورهای دوست در سایر نواحی جهان از جمله در آسیا و پاسیفیک تشویق خواهد نمود.
ژاپن در منطقه پاسیفیک از سویی همسایه شوروی و چین و چند کشور کمونیستی دیگر است که از موج تحولات اخیر بهرۀ چندانی نبردهاند و از طرف دیگر به طور سنتی پیوندهای زیادی به کشورهای همجوار و اتحاد جنوبشرقی آسیا دارد که تأمینکنندگان بخش مهمی از نیازهای اقتصاد بشدت وابسته ژاپن به مواد اولیه میباشند. در چنین شرایطی است که علاقهمندی شوروی به داشتن روابط بهتر اقتصادی و بهرهگیری از تکنیک و سرمایه انباشته شده ژاپن عامل بسیار مهمی در جهت گرایش ژاپن به حرکتهای مستقلتر خواهد شد و زمینه را برای برقراری روابط متعادلتر با شرق و غرب و در رأس آنها شوروی و آمریکا فراهم مینماید.
تلاش شوروی و ژاپن برای حل مشکل چهار جزیرۀ شمالی و مشکلات مرزی و دستیابی به یک موافقتنامۀ صلح در همین راستا تفسیر میشود. البته تحقق چنین تحولی خیلی هم ساده نیست، زیرا ژاپن در منطقه با مقاومتهایی مواجه است و ملتهای همسایه، هنوز خاطرات تاخت و تاز نظامیان ژاپن و فجایع آنها را فراموش نکردهاند و در شرایطی فعلی با میدان دادن به آمریکا، مانع رشد و نفوذ بیش از حد ژاپن خواهند شد.
اتحاد دو آلمان نتیجۀ گریزناپذیر تحولاتی است که بتدریج طی ده سال گذشته روی داده و این تحولات، ریشه در مسائل اقتصادی رهبری دو بلوک دارد. شوروی تجربۀ اقتصاد کمونیستی را ناموفق و موقعیت خود را بحرانی میدید و آمریکا هم با کسری بودجه و بدهکاری تجاری روزافزون، درگیر مشکلات داخلی بود. نهایتاً هر دو بلوک به فکر کاهش تشنج از طریق کاستن تسلیحات تهاجمی و افزایش تماسها و دیدارهای سران افتادند. با این زیربناست که در بلوک شرق، دیکتاتورها یکی پس از دیگری سقوط کردند و به مردم این کشورها اجازه داده شد تا آزادی سیاسی را تجربه نمایند.
طبیعی است که در بلوک غرب هم باید تحولاتی در جهت برقراری تعادل روی دهد و بیشترین تأثیر را باید متوجه موقعیت آمریکا دانست. این ابرقدرت هم توجه خود را بیشتر معطوف به مناطقی خواهد کرد که از نظر استراتژیکی و اقتصادی منافع بیشتری عاید سرمایهداران آن کشور میکنند. بر این اساس است که گفته میشود: آمریکا سیاست انزواطلبانهتری اتخاذ نموده و به قارۀ خود برمیگردد. به عبارت دیگر اگر آلمان، شوروی، ژاپن و چین با برقراری نوعی تعادل، کنترل اروپای غربی، اروپای شرقی، خاور دور، خاورمیانه و آفریقا را در دست گیرند، آمریکا هم باید در قارۀ آمریکا از کانادا تا آرژانتین، دنبال موقعیت مناسب و تعمیق همکاری باشد.
تأثیر اتحاد آلمان بر ژاپن
حال به مسئله اتحاد دو آلمان و تأثیرات آن بر روی ژاپن بپردازیم. این مسئله با استقبال رهبران ژاپن مواجه شد.
صریحترین اظهارنظر را نخستوزیر این کشور در اجلاس گذشته سران هفت کشور صنعتی در پاریس داشته است. وی گفت: این اتحاد مستلزم تقبل هزینههای سنگینی است و آلمان غربی به تنهائی از عهدۀ آن برنمیآید؛ لذا باید کشورهای غربی و ژاپن کمکهای لازم را ارائه دهند. آقای کایفو بدین ترتیب علاقهمندی خود را برای سرمایهگذاری در آلمان شرقی و ایجاد پایگاهی در آلمان یکپارچه بیان میکند ولی آنچه مسلم است دولت آلمان غربی علاقۀ زیادی برای وارد کردن ژاپن به صحنۀ اقتصادی خود ندارد و در صورت لزوم ترجیح میدهد از کمک به سایر کشورهای غربی استفاده کند.
پیشبینی شده که برای رسیدن اقتصاد آلمان شرقی به سطح آلمان غربی، 650 میلیارد دلار لازم است و اگر آلمان غربی بخواهد این مبلغ را از طریق مازاد تجاری و ذخایر ارزی خود تأمین کند، طبیعی است که برای مدتی طولانی از صحنۀ رقابتهای جهانی با ژاپن دور میشود و همین امر فرصت مناسبی برای رهبران ژاپن است که پایگاههای جدیدی ایجاد کنند. در این دوره، تلاش عمدۀ ژاپن نفوذ در سایر کشورهای اروپای شرقی که مانند آلمان شرقی حامی قدرتمندی ندارند، خواهد بود. نهایتاً آلمان متحد، چند سال بعد به قدرت حقیقی اقتصاد اروپا تبدیل شده و رهبری واقعی در جامعۀ اروپای متحد را به عهده میگیرد و به طور طبیعی علاقهای به قدرتنمائی در اروپای شرقی نخواهد داشت. بنابراین از همین مراحل اولیه درصدد کنترل و محدود کردن دامنۀ نفوذ ژاپن میباشد.
وحدت آلمان تبلیغات ضد سرمایهداری را در جهان و بخصوص در ژاپن و برخی کشورهای کمونیستی همجوار کمرنگتر میکند. در ژاپن احزاب چپ موقعیت مستحکمی دارند، ولی با تحول جدید ناچار به اخذ شیوههای جدیدی برای مبارزه با حزب حاکم محافظهکار هستند. و این امر شانس بیشتری برای تداوم حکومت 35 سالۀ این حزب فراهم میکند. در کشورهای منطقه هم رژیمهای کمونیستی مجبورند با انعطاف بیشتری عمل کنند و آزادیهایی به مردم خود بدهند. دولت ژاپن از چنین فرصتی برای ایجاد روابط بهتر با این رژیمها بهرهبرداری مطلوبی خواهد کرد. چنین روندی اجباراً به کاهش تشنج و توسعۀ امکانات همکاری منجر میشود که مقبول و مطلوب ژاپنیهاست.
ژاپن و آلمان در آینده نیز قدرتهای اقتصادی بزرگ جهان خواهند بود و با تجاربی که رهبران دو کشور پس از شکست در جنگ و بازسازی اقتصادی و رسیدن به مرحلۀ کنونی اندوختهاند، مسلماً راههای مناسبی برای تداوم همکاری خواهند یافت. هر یک در سطح تمامی جهان تلاش خواهند نمود، اما حوزۀ حقیقی نفوذ آنها از هماکنون مشخص شده و برای حفظ آن ناچار هستند با قدرتهای دیگر یعنی آمریکا، شوروی و بازار مشترک اروپا به نوعی مماشات کنند که باز ترکیبی از دوستی و رقابت خواهد بود.
به عنوان آخرین کلام، شاید ذکر این نکته ضروری باشد که اتحاد دو آلمان حتی اگر در مراحل اولیه، متضمن فرصتهایی برای ژاپن باشد، در نهایت عامل محدودکننده نفوذ این کشور در اروپای غربی و شرقی خواهد بود و بر عکس رهبران ژاپن را وادار میکند که توجه عمدۀ خود را به حوزه پاسیفیک و جنوبشرقی آسیا معطوف دارند. این تحول به کاهش نفوذ آمریکا در اروپا کمک میکند و همین امر ضمن فشردهتر کردن رقابت با آمریکا در این منطقه، مشوق رهبران ژاپن برای رسیدن به تفاهماتی با مسکو خواهد شد.
مجموعه عوامل فوق و تفاهماتی که در عالیترین سطح بین رهبران شرق و غرب حاصل شده، جهان آینده را به سوی آرامش سیاسی زیر نظر و هدایت سازمان ملل متحد و تعادل اقتصادی سوق میدهد. به طور طبیعی آثار چنین تحولی در هر منطقه از جهان تابعی از شرایط خاص سیاسی، اقتصادی و نظامی حاکم بر آن خواهد بود. در حوزۀ نفوذ ژاپن چنین تحولی، آمیزهای از مسائل سیاسی، ایدئولوژیکی، نیازهای اقتصادی و حساسیتهای نظامی ـ امنیتی است که نقشه آن پس از جنگ جهانی دوم با رهبری آمریکا و دخالت ژاپن ترمیم شده و عمیقاً از سیاستهای شوروی و چین متأثر است.