م. ج. مصدر
با پیروزی بنیامین نتانیاهو در انتخابات اخیر رژیم صهیونیستی و اعلان مواضع جدید این رژیم در قبال مذاکرات سازش، فصلی جدید در تاریخ معاصر خاورمیانه گشوده شد، فصلی که اگر آن را پایان یک برهه سراب واهی ندانیم لااقل باید آن را آغاز یک مرحله ناامیدی و یاس برشماریم.
در این انتخابات که در روز نهم خرداد ماه سال جاری برگزار گردید و برای اولین بار در تاریخ رژیم صهیونیستی نخستوزیر از طریق مراجعه به آرای عمومی برگزیده شد، شیمون پرز از طراحان قرارداد اسلو با کسب 7/49 درصد آرا بعد از نتانیاهو که 4/50 درصد آرا را به خود اختصاص داد، قرار گرفت و بدینترتیب با تفاوت آرائی حدود سی هزار رای ناچار از آن شد که پست نخستوزیری صهیونیستها را به او واگذار کند(1).
در انتخابات پارلمانی نیز که همزمان با انتخابات نخستوزیری صهیونیستها صورت گرفت تجمع لیکود توانست از مجموع 120 کرسی پارلمان (کنست) 32 کرسی را به خود اختصاص دهد و بدینترتیب بعد از چند سال مجددا سکان کشتی متلاطم صهیونیستها، که غاصبانه وادی ایمن حکم رانده و این چنین آن را ناایمن ساختهاند، به دست آنان افتاد.
در اولین اظهارات بعد از پیروزی، نتانیاهو نخستوزیر برگزیده صهیونیستها با اعلان مواضع سیزدهگانه دولت خویش مهر تاکیدی بر گفتههای پیشین خود گذارد.
این مواضع سیزدهگانه که آن را میتوان منشور دولت تلآویو حداقل برای چند سال آینده برشمرد در ابتدا آهنگی ملایم و صلحجویانه دارد به گونهای که در بندهای اولیه از درهمگامی و مسالمت با همسایگان خویش برمیآید اما از بند چهارم به بعد بقولی مارش نظامی بخود میگیرد بگونهای که در بند چهارم آمده است: «دولت اسرائیل با ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی و یا هر حکومت خارجی دیگر در غرب رودخانه اردن مخالف است(2).»
در بند پنجم نیر با اتخاذ سیاستی مشابه بر ادامه گسترش آبادیهای صهیونیستنشین در کرانه غربی رود اردن و جولان و حتی غزه تاکید میورزد و این در حالی است که توقف ساخت این آبادیها از جمله موافقتهای اصولی میان سلفنشین او شیمون پرز با دستگاه خودگردان عرفات بوده است.
سیاستهای تهاجمی این رژیم تا به همین جا ختم نمیشود در بند هفتم و هشتم از این مواد آمده است: «دولت اسرائیل بلندیهای جولان را برای امنیت اسرائیل و حفظ منابع آبی آن حیاتی میداند (و) عقد هر نوع پیمان با سوریه باید براساس حفظ حاکمیت اسرائیل بر جولان باشد»(3).
این تغییرات صریح در مواضع دولت جدید صهیونیستی که علنا تمامی تعهدات دولت قبلی خود را نادیده میگیرد بازتاب وسیعی در میان محافل خبری جهان و بخصوص سردمداران سازش در جهان عرب، که ادامه سلطه خویش را در گرو این مذاکرات میدانند، داشت. در اولین واکنش نسبت به این رویدادها سران عربستان و مصر عجولانه در دمشق گرد هم آمدند تا با بحث پیرامون این موضوع ناقوس خطر را برای روند سازش به صدا درآورند.
گفتههای عرفات نیز تاییدی بود بر اعلان این خطر. وی در مصاحبهای اعلام داشته بود: «نتانیاهو برای ملاقات با من اهمیتی قائل نیست در صورتی که نتانیاهو از مذاکره سر باز زند به پشتیبانی آمریکا، روسیه و اتحادیه اروپا متوسل خواهم شد(4).»
دیگر سران عرب نیز که دریافته بودند رهبران تلآویو پشت پا به تمامی تعهدات قبلی خود زدهاند با درک خطراتی که از این ناحیه متوجه آنها خواهد شد بلافاصله با نشست عاجلی در قاهره موافقت نمودند و این در حالی بود که بعد از جنگ بر سر اشغال کویت هیچ کنفرانسی از سران عرب تشکیل نشده بود.
این اجلاس که بیست و چهارمین اجلاس سران عرب محسوب میشود در روز شنبه دوم تیر ماه سال جاری با شرکت 21 کشور عربی (بجز عراق) در قاهره برگزار گردید که در این میان حضور سیزده تن از سران عرب حکایت از اهمیت زیاد آن داشت.
اعراب در این اجلاس محور اصلی گفتگوهای خود را به سیاستهای جدید رژیم صهیونیستی پس از روی کار آمدن راستگرایان افراطی اختصاص داده بودند. این اجلاس سرانجام با تاکید بر لزوم خروج صهیونیستها از سرزمینهای اشغالی و قبول سیاست «صلح در مقابل زمین» به کار خود پایان داد(5).
اصولاً این مسئله مطرح است که تغییر مواضع رژیم صهیونیستی چگونه تحلیلی منطقی بخود میگیرد؟ چه تجزیه و تحلیلی میتوان بر صد و هشتاد درجه تغییر مواضع از سوی رژیم تلآویو ارائه داد؟
شک نیست که این تغییر و تحولات سنجیده، حساب شده و طراحی شده است چرا که در همه کشورهای باصطلاح دمکراتیک جهان، که صهیونیستها نیز خود را جزیی از آنان میدانند، مرسوم است که با تغییر دولت و حزب حاکم دولت جدید به تعهدات دولت سلف خویش پایبند میماند.
در گذشته نیز این مسئله در مورد خود صهیونیستها تا حدودی صادق بوده است چنان که بعد از برکناری حزب لیکود، که مناخیم بگین رهبر آن حزب قرارداد کمپ دیوید را با سادات به امضا رساند، مفاد آن از سوی حزب کارگر و رهبران آن که سالها بعد به قدرت رسیدند محترم داشته شد بنابراین این اندیشه که این تغییر و تحولات نتیجه محتوم انتخابات و جلوس دولت جدید صهیونیستهاست کاملا مردود میباشد و برای پاسخیابی به این مسئله میباید قضایا را از جنبههای دیگر بررسی و ریشهیابی کرد.
واقعیت این است که در اوائل دهه 90 سه هدف عمده از نظر دستگاه حاکمیت صهیونیستها حائز اهمیت عمده بود. اول نابودی و مهار انتفاضه و حرکتهای خودجوش مردم مسلمان فلسطین که در آن سالها در اوج شکوفایی خود، خواب راحت را از دیدگان آنها برگرفته بود.
دوم کشاندن کشورهای عربی و بخصوص همسایگان اسرائیل به پای میز مذاکره و سازش و سرانجام نابودی و انهدام گروههای مبارز فلسطینی اعم از مسلمان یا ملیگرا. از سوی دیگر اوائل دهه 90 مصادف بود با وقایع عظیم و باورنکردنی فروپاشی امپراتوری سرخ یعنی اتحاد شوروی.
قدرت غیرقابل تصور استحاله درونی که از سوی غربیها در این میانه بکار گرفته شده بود و کاملا موفق، نابودی و اضمحلال ابرقدرت شرق را برای غربیها به ارمغان آورده بود این تصور را در میان رهبران تلآویو پدید آورد که از طریق استحاله درونی و همگامی با آن عده از سران فلسطینی که در انتهای راه خویش برای نیل به قدرت حاضر به هر کاری هستند بهتر میتوانند به اهداف سهگانه خویش جامه عمل بپوشانند، بخصوص که فشارهای فزاینده آن سالها بر مردم مسلمان فلسطین نتوانسته بود کوچکترین وقفهای در امر مبارزه و انتفاضه آنان پدید آورد.
علاوه بر آن آخرین تجربه جنگی صهیونیستها، یعنی تجربه ناموفق حمله به لبنان در اوائل دهه هشتاد که منجر به عقبنشینی آنان از لبنان و تقویت روزافزون گروههای مبارز مسلمان شد، مزید علت شده باعث گردید که صهیونیستها هر چه بیشتر به راه و روش مسالمتجویانه(!) تمایل پیدا کنند.
این طرز تفکر زمینهساز ایجاد کنفرانس مادرید در سال 91 شد و بدنبال آن در سال 93 قرارداد اسلو منعقد گردید و سرانجام آن مراسم کزائی که در کاخ سفید عرفات و رابین و کلینتون تبریکگویان دستهای یکدیگر را بهم فشردند، پیش آمد. در پی این وقایع عرفات حکومت خودگردان خود را در غزه و اریحا تاسیس کرد تا آخرین مرحله باصطلاح صلح را تکمیل کرده باشد.
تا این مرحله به نظر میرسید که تمامی امور بر وفق مراد صهیونیستهاست و البته این چنین نیز بود چرا که آنان با این طرح زیرکانه از سویی انتفاضه را مهار کرده بودند (در نزد افکار عمومی فلسطینیان ادامه انتفاضه در حکومت عرفات چندان قابل هضم نبود) و از سوی دیگر حکام عرب را به پای میز سازش و مذاکره کشانده بودند.
عادیسازی روابط میان تلآویو و جهان عرب تا بدانجا پیش رفت که شیمون پرز رسما از کشورهای عربی حوزه خلیجفارس دیدار کرد و قراردادهای اقتصادی نیز با بعضی از آنها به امضا رساندم و سرانجام اینکه گروههای فلسطینی را دچار تفرقه و انشقاقی ساخته بود که در طول تاریخ مبارزات فلسطینیان سابقه نداشت (در حال حاضر نیز حکومت عرفات به صورت پلیس فلسطینی رژیم اشغالگر قدس عمل میکند و پرواضح است که در قلع و قمع گروههای مبارز بخصوص گروههای مسلمان فلسطینی از کاربرد بالائی برخوردار است.)
اما وقایع بعدی سبب شد که مسیر حوادث آن چنان سریع طی شود که گویی حوادث دگرگونه گشته است، وقایعی که همه از سوی حرکتهای اصیل اسلامی در فلسطین به راه انداخته شد و نقطه اوج آن حوادث وقایع اوائل سال 96 بود.
در آن ایام جنبشهای اسلامی که دریافته بودند این زدوبندهای سیاسی هیچ دستاورد مثبتی برای خلق مظلوم فلسطین در بر نخواهد داشت و تنها به نابودی انقلاب اسلامی مردم فلسطین خواهد انجامید با تمام قوا به صحنه آمدند و با حرکتهای شهادتطلبانه خویش که یکی بعد از دیگری روی میداد تمامی آمال و آرزوهای سران تلآویو را که فکر میکردند با وجود حکومت عرفات دیگر از حملات مبارزین مسلمان در امان خواهند بود نقش بر آب ساختند.
شدت حملات مبارزین مسلمان به حدی بود که بسیاری از طراحان صهیونیست متوجه شدند از نقطهنظر داخلی این نسخه به اصطلاح صلح کاربرد چندانی نداشته بلکه از جهاتی مشکلات آنان را دو چندان ساخته است، لذا بر همین اساس کاربرد سیاست مشت آهنین از دیدگاه آنان الزامی مینمود.
علاوه بر این موضوع، صرف طرح و فرایندی بدینگونه، سیاست مشت آهنین را در انتهای کار و آن زمان که صید در دام افتاده را اقتضا میکرد چرا که معمولا اینگونه روشهای مسالمتجویانه همواره توام با القا نوعی ضعف و انفعال بوده است و این چیزی است که در قاموس دولت صهیونیستی با سابقهای آن چنانی نمیگنجید و جایی نداشت.
این مسائل در کنار بعض مسائل دیگر همچون پیش آمدن انتخابات صهیونیستها سبب شد که سیاست مشت آهنین دوباره سرلوحه کار صهیونیستها قرار گیرد و این بود که شیمون پرز در آخرین روزهای حکومت خود حملهای سبوعانه به جنوب لبنان تدارک دید، حملهای که تنها در اردوگاه قانا و در جلوی چشم ماموران سازمان ملل قریب 100 تن از زنان و کودکان بیدفاع لبنانی را به خاک و خون در غلتاند.
بدیهی بود ادامه سیاست مشت آهنین از سوی کسی که داعیه صلح و سازش داشت جور در نمیآمد لهذا تغییری اساسیتر در نزد صهیونیستها ضروری مینمود و بر همین اساس دولت جدید نتانیاهو با مشتهای آهنین و عاری از هر گونه انعطاف بر صحنه جلوس میکند.
این دولت برخلاف آنچه بعضی مطرح میکنند در اساس با دولت قبلی صهیونیستها تفاوتی ماهوی ندارد و تنها از تاکتیکهایی متفاوت بهره میجوید. اهداف صهیونیستها در نزد همه جناحها و گروههای آنان یکسان و ماهیتا نابودی هرگونه مقاومت مردم مسلمان فلسطین و کشاندن تمامی کشورهای همسایه و عرب و مسلمان به پای میز سازش است.
در هر برهه از زمان بسته به شرایط خاص آن دوره هر یک از دو جناح مطرح در ساختار سیاسی این رژیم برای نیل به این اهداف وارد میدان میشوند و به دنبال گوی به حرکت در میآیند، زمانی لازم میشود که به کشورهای همسایه حمله برنده همچون گرگان خون آشام فجایع صبر او شتیلا را بوجود آورند و زمانی لازم میگردد دست در دست عرفات که تا چندی پیش او را سردسته آدمکشان مینامیدند نهند و برای به اصطلاح صلح رجزخوانی کنند.
لب کلام آنکه ماهیت اهداف صهیونیستها چه درنزد حزب راست لیکود و چه در نزد حزب چپ کارگر ماهیتی است واحد، ماهیتی که جز توسعهطلبی و تجاوز و نابودی حقوق حقه مردم مسلمان فلسطین چیز دیگری نمیتواند نام گیرد.