* آیا تمام این ویژگیها را بر نظام سیاسی پهلوی منطبق میدانید؟
** حجاریان: میتوان تمام ویژگیها را با نظام شاهنشاهی پهلوی تطبیق داد. مثلاً در زمینه پیدایش حلقههای مریدی و دورهها و گعدهها کار شده و در آن قصه نخبگان سیاسی در ایران خوب نشان داده شده است؛ یا بحث تحدی و رقابت متوازن که شاه در بین شاخهها و فراکسیونهای مختلف حکومت ایجاد میکرد، کاملاً قابل مشاهده است؛ و یا اهمیت دادن به قدرت میلیتاریستی (نظامی) کاملاً مشهود است؛ شخصی بودن سیاست در زمان شاه کاملاً مشاهده کردنی است و شواهد متعددی میتوانیم اقامه کنیم که شاه اصلاً از دستگاه پارلمانی و حزبی و حتی از دولت استفاده نمیکرد و تصمیمگیری را حتی در جزییترین امور، خودش شخصاً انجام میداده است.
چنانکه اگر دوره شرف عرضهایی را که برای شاه تدوین میشده و همان رییس دفتر مخصوصش، حسین فردوست، تهیه میکرده مطالعه بکنید، ملاحظه میکنید که مطلقاً از طریق سازوکارهای بوروکراتیک تصمیمگیری صورت نمیگرفته است؛ بلکه تصمیم به صورت شخصی گرفته است؛ و ابلاغ میشده است. به هر حال، هدف بحث بنده تا اینجا، بیان جنبههای نظری بوده است.
مهمترین نقاط آسیبپذیر این نظامها، اولاً ناشی از انسداد فضای سیاسی است؛ وقتی فضای سیاسی انسداد پیدا کرد، هر اجحاف و ظلمی که به گروههای اجتماعی وارد شود، به سرعت رنگ و بوی سیاسی به خود میگیرد و اجحافهای اقتصادی بلافاصله سیاسی و پولیتیزه میشوند؛ چرا که مجاری شرکت در فرآیند تصمیمگیری سیاسی مسدود است. در حالی که اگر آن مجاری، باز و غیرمتصلب بود، فرد سرمایهدار یا دانشجو یا... خود اقدام به حل مشکلش میکرد.
ولی حال که بسته است، مشکل بلافاصله خصلت سیاسی به خود میگیرد. ثانیاً، از آنجا که پایه مشروعیت ضعیف است، طیف مخالفان بسیار گسترده است و برخلاف مخالفان یک دولت کلاسیک بورژوایی که ممکن است مثلاً در سندیکاهای کارگری باشند، به واسطه بحران عمیق مشروعیت، طیف مخالفان این نظامها همه را اعم از سرمایهدار، بورژوا، دهقان، خورده بورژوازی و طبقات شهری و روستایی دربرمیگیرد.
حتی در انقلاب دیدیم که ساواکیها هم آمدند و گفتند ما هم به انقلاب پیوستیم؛ خود شاه هم میگفت که من صدای انقلاب شما را شنیدم، یعنی تا حدی است که در خانه شاه و دربار هم اعتراض بالا گرفته است.
* یک جهت گسترده بودن طیف مخالفان را میتوان با عدم تطابق بین نظام سیاسی و ساخت جامعه در این دوره توضیح داد؛ مثل دوره قاجار که نظام سیاسی ما ایلاتی، ولی جامعه ما کشاورزی است.
یعنی در این دوره میبینیم که خاستگاه نظام سیاسی چیزی غیر از جامعه و نیروهای اجتماعی است و این خاستگاه غیرمطابق، فاصلهیی پر نشدنی بین نظام سیاسی و جامعه تولید میکند و با ظهور بحران، نیروهای گوناگون اجتماعی همه در طیف مخالفان صفآرایی میکنند!
** حجاریان: بله، در نظام قاجاریه به هر حال میگوییم که بافت حکومتی منبعث از یک صورتبندی اقتصادی به نام ایلات است، در حالی که بافت اجتماعی ما دهقانی است. ولی رژیم شاه خاستگاه اجتماعی طبقاتی ندارد و بیخاستگاه (classless) است. میدانیم که پارهیی از دولتها، پایه طبقاتی دارند (classbase)، ولی دولت شاه را دولتی بیپایه یا بیطبقه یا فراطبقاتی میشناسند که به هیچ طبقهیی متکی نیست؛ بنابراین همه طبقات علیه او هستند.
یعنی در دولت قاجاریه اگر تعارضی هست بین دو نوع صورتبندی ایلاتی و کشاورزی است، ولی دولت پهلوی یک دولت بیطبقه است و این اواخر به دنبال چهار تا چماقدار میگردد تا از دهات بیایند و حرکتی در شهر، به طرفداری از او نشان بدهند. حتی گارد ویژه شاه هم از هم میپاشد.
* در واقع شکاف میان ساخت سیاسی و ساخت جامعه بهگونهیی میشود که، ساخت سیاسی تطابق خود را با ساخت جامعه از دست میدهد. یعنی ساخت رژیم، همانگونه که در استدلال شما بود، نئوپاتریمونیال است، ولی ساخت جامعه بتدریج مدرن میشود!
** حجاریان: این جهت را قبول دارم؛ یعنی قطعاً ساخت اجتماعی و ساخت اقتصادی از ساخت سیاسی پیشی گرفته و نوعی ناهمفازی پدیدار گشته بود و این ناهمفازی و ناهمزمانی بین دو ساخت را یکی از دلایل فروپاشی دانستهاند، ولی نه به معنایی که تناقض بین این دو نوع صورتبندی باشد.
باز نقطه آسیبپذیر دیگری را که میتوان اشاره کرد این است که، از آنجا که این دولتها مانع مشارکت حتی گروههای ممتاز میشوند، اقشار ذاتاً غیر رادیکال را تبدیل به اقشار رادیکال میکنند. چنان که شاه به گروههای ممتاز اجازه فعالیت اقتصادی میداد، ولی اجازه فعالیت سیاسی نمیداد و میگفت در عرصه سیاسی، تصمیمگیر من هستم؛ در عرصه اقتصادی هر کار میخواهید بکنید. در نتیجه، با دست خود باعث رادیکال شدن چنین اقشاری گردید.
برای مثال، سران جبهه ملی ذاتاً هیچگاه عناصر رادیکالی نبودند، منتها شاه تا آنجا مانع از مشارکت سیاسی میشود که همینها را نیز رادیکالیزه میکند و سنجابی، که اصلاً حال مبارزه سیاسی و تندروی را ندارد، رادیکال میشود. از دیگر مشکلات این رژیمها این است که متوسل به سرکوب میشوند؛ یعنی راهی برای ابراز خواستههای اقتصادی باقی نمیگذارند و با نخستین جنبشی که مثلاً برای مطالعات صنفی و کارگری برپا میشود، از آنجا که نمیتوانند با آن مدارا کنند، دست به سرکوب میزنند.
در نتیجه، مخالف و اپوزیسیون در این رژیمها عمدتاً خصلت زیرزمینی و غیرقانونی (illegal) دارد و اپوزیسیون قانونی (legal) که حاضر باشد در چارچوب مقررات و قوانین، مبارزه سیاسی کند وجود ندارد و چنین قوانینی اصلاً در این کشور نیست که بتواند چارچوب رقابت و مبارزه را تأمین کند. به همین خاطر، جنبشهای انقلابی نیز معمولاً خصلت تودهیی پیدا میکنند. البته در جامعه ما چون نهاد روحانیت، خودش سازمانیافتگی خاصی داشت، مانع از رادیکالی شدن فوقالعاده انقلاب شد و انقلاب اسلامی، چندان خصلت مخرب پیدا نکرد و مهار عمدهیی توسط رهبری روی تودهها اعمال شد.
ولی در جوامعی که کاملاً تودهوار شدهاند معمولاً انقلابها خصلت تخریبی، آنارشیستی و ویرانگر مییابند. زیرا همه اشکال مسالمتآمیز مبارزه مسدود است. از نقاط آسیبپذیر دیگر نیز این است که چون باید پاتروناژ را به نزدیکترین افراد، سرریز و جاری کرد، دودمان حاکم یا بطور اقطاع و تیول بهرهمند میشوند یا از خالصه جات، عشریه و جزیه میگیرند و یا در نظام شاهی از انحصارات و پیمانکاریها برخوردار میشوند و در نتیجه، این پاتروناژها به عده خاصی از نور چشمیها داده میشود.
به همین خاطر، کسبه، تجار، اشراف و پیمانکاران خرد، متضرر میشوند و تمام این اقشار با رژیم ضدیت پیدا میکنند و ائتلاف گستردهیی بین همه آنها شکل میگیرد. به همین خاطر، در مورد انقلاب ایران گفتهاند که یکی از خصلتهای مهم انقلاب ایران، ویژگی پوپولیستی آن است؛ یعنی ائتلافی از همه طبقات، بدون این که مرزها احساس شود و انقلاب تمام خلقی. حامیان خارجی این نوع رژیمها نیز تا آخر خط کنار آنها نمیمانند و این خود آسیبپذیری دیگری است.
در زمان اوجگیری انقلاب، هواکوفنگ (رهبر چین) یک بار به ایران آمد، اما تا موقع پیروزی انقلاب، شعار مرگ بر چین فراموش نمیشد. بعد مجبور شدند عذرخواهی کنند که اشتباه کردیم و به سرعت حمایت خود را از شاه برداشتند. نقطه آسیبپذیر دیگر این نظامها این است که هرچه در میان نیروهای اجتماعی به دنبال نیروی سوم بگردند پیدا نمیکنند.
در ایران نیز دست آخر، بختیار مطرح شد که نمیتوانست بین شاه و مردم، نیروی سوم باشد؛ اما در فیلیپین این کار را توانستند بکنند. زیرا خانم آکینو تقریباً میتوانست نیروی سوم بین مارکوس و کمونیستها باشد؛ چون پایه اجتماعی داشت و به عنوان نیروی سوم یک نیروی اجتماعی را میتوانست نمایندگی کند.
از دیگر نقاط ضعف آسیبپذیر نظامهای پاتریمونیال فساد است. فساد عمیق و گستردهیی که نیروهای مسلح را هم کمکم به سمت بیکفایتی و فساد سوق میدهد. چون حاکم پاتریمونیال، به خاطر ترس از کودتا آدمهای خودش را این سو و آنسو میکارد و تنها کسانی که سرسپردگی خودشان را ثابت کنند، نه این که الزاماً لیاقتی داشته باشند، باقی میمانند. بنابراین، نظامهای مزبور سخت ارادتسالارند.
در حالی که در بوروکراسیهای مدرن، اصل بر شایستهسالاری است، یعنی افرادی مناصب نظام بوروکراسی دولتی، کشوری و لشکری را پر میکنند که لیاقت و کفایت ذاتی دارند، نه آن که به واسطه انتسابشان به این خاندان یا آن خاندان و یا به واسطه وفاداریشان چیده شده باشند. صفات اکتسابی و فضایل اکتسابیشان است که آنها را در رأس مصادر و پستهای کلیدی قرار میدهد.
در نظامهای پاتریمونیال کار به مخلص سپرده میشود؛ یعنی کسی که ارادتمندی، وفاداری و اخلاص خود را ثابت کرده باشد. به همین خاطر، بوروکراسیها ناکارا هستند و قادر نیستند یک برنامه توسعه را به خوبی پیش ببرند، لشگر ناکاراست و در جنگ و در سرکوب، مشکل پیدا میکند. اینها را که برشمردم، شاید مهمترین نقاط آسیبپذیری این رژیمها باشد.
هانتینگتون در یک جمعبندی چهار ویژگی را برشمرده که عبارتند از: بخشش یا هبه و عطایا، خویشاوندپروری، رفیقبازی و فساد.
* شما از ساخت قدرت با عنوان ساخت سلطانی یاد کردید. این ساخت با نهادهای دیگر، از جمله نهاد خانواده، آموزش، فرهنگ، بویژه فرهنگ سیاسی، چه نسبتی پیدا میکند؟ اصولاً چه رابطهیی بین فرهنگ سیاسی یا فرهنگ عمومی جامعهمان، که در طول تاریخ بر پایهها و عناصری شکل گرفته، با ساختی که تبیین کردید میتوانیم برقرار بکنیم؟
** حجاریان در پاتریمونیالیسم و نئوپاتریمونیالیسم، گرچه بحث از یک ساخت قدرت سیاسی است، اما ساخت فرهنگی پاتریمونیال هم داریم، که خصوصاً جنبشهای فمینیستی در مقابلش خیلی موضع میگیرند. اما از زاویه فرهنگ سیاسی، طبق دستهبندی آلموند در کتاب فرهنگ مدنی (civic culture)، سه نوع فرهنگ سیاسی تیپشناسی میشود که نوع دوم آن که «تبعی» است به عقیده من متناظر با پاتریمونیالیسم و نئوپاتریمونیالیسم است.
در فرهنگ تبعی (subjective) اصل بر تبعیت است؛ یعنی همان طوری که پسر از پدر باید تبعیت کند، عموم مردم نیز که صغیر، محجور و مجنون هستند، برای این که رشد پیدا کنند باید از کسی که مصلحت عموم را تشخیص میدهد تبعیت کنند؛ که تعالی و تکاملشان در تبعیت و عبودیت است. حال، این تبعیت یا در شکل زورمدارانهاش ظاهر میشود ـ مثل فرعون که قرآن درباره او میگوید: استخف قومه فاطاعوه؛ یعنی اطاعت قوم از فرعون، از باب استخفاف است؛ وقتی قوم تحقیر شدند و خودشان را حقیر احساس کردند، برای تکامل خودشان ناچارند این تبعیت را بپذیرند ـ و یا در اشکال دیگر تجلی مییابد.
در مقابل فرهنگ تبعی، فرهنگ مشارکتی (participatory) قرار دارد که اساساً مربوط به فرهنگهای مدرن است و جز در دولتهایی که مردم را نمایندگی میکنند؛ یعنی دولتهای مدرن، محقق نمیشود. بنابراین فرهنگ سیاسی متناظر با ساخت سلطانی، همان فرهنگ تبعی است.
* اصولاً آیا میتوان گفت که چنین فرهنگی تاثیرگذار و یا حتی مولد ساخت سلطانی است، یا این که برعکس، ساخت یاد شده فرهنگ متناسب با خود را نیز تولید کرده است و یا اصولاً باید به نحو دیگری رابطه آن دو را در جامعه خودمان بررسی کنیم؟
** حجاریان: تقدم و تأخر را نمیتوانیم چندان در بحثها به دست آوریم، ولی میتوان گفت که تعامل دایمی بین این دو وجود دارد. به هر حال، باید آن ساخت پدرسالارانه باشد تا فرهنگش زاده شود و فرهنگ پدرسالارانه هم طوری است که حتی اگر پدری هم در میان نباشد خود فرهنگ دنبال آن میگردد تا برای خود پدری دست و پا کند.
در انقلابهای دهقانی پادشاه را سرنگون و اعدام میکردند، اما بالاخره میگفتند شاه میخواهیم و پسرش را بر تخت مینشاندند! یعنی به او میگفتند شما پدر هستید، هرچند یک بچه 8 ساله باشید. جامعه باید پدر داشته باشد؛ همانطوری که زنبورها ملکه و موریانهها پادشاه دارند. ادامه دارد...