تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۳  ، 
کد خبر : ۲۱۳۰۳۷

مصلح بزرگ و دردمندیهای جهان معاصر (بخش دوم)

مقدمه: خوانندگان ارجمند روز گذشته بخش نخست این مطلب را ملاحظه کردند. فلسفه انتظار را از زبان عبدالکریم سروش پی می‌گیریم. گروه اندیشه

بنده به شما عرض می‌کنم که جهان حاضر، متفکرانی که در روزگار ما، در اطراف ما و در دنیای ما زندگی می‌کنند کمابیش همین معنا را به مردم خودشان می‌آموزند و تلقین می‌کنند. یعنی قبله آنها، به جای اینکه قبله هدایت باشد قبله هواست. به جای اینکه خواسته‌های دل را تابع خواسته عقل بکنند کاملاً مسیر را به عکس کرده‌اند. شما نگاه کنید در عصر ما مکتبهایی روییده است که معتقد است که آدمی در حقیقت چیزی جز دل نیست، جز خواسته‌های قلبی و شهوانی و غضبی نیست. آنچه که به نام عقل نامیده می‌شود، برده‌یی است نسبت به این اهواء نفسانی.
نه اینکه در گذشته مردم که تبعیت از اهوای نفسانی بکنند، نبوده‌اند؛ بودند اما این مسأله را مذموم می‌شمردند و در عین مذموم شمردن آن را مرتکب می‌شدند. در عصر ما آنچه که اصالت پیدا کرده است، این است که چنین چیزی علی‌الاصول صحیح است. مقتضای انسانیت انسان است و توجیه عقلانی پیدا می‌کند.
شما تصور می‌کنید که مکتبهای روانکاوی که در عصر ما با چهره‌های علمی احیاناً ظاهر شده‌اند و مدعی درمان بیماریهای نهفته آدمیانند، معتقدند که کلید مخزن اسرار طبیعت بشری را در دست دارند و می‌توانند نادیده‌ها را ببینند، ناگفته‌ها را بشنوند. می‌توانند از اعماق روح آدمی خبر بدهند که بر خود آدمی هم مکشوف نیست.
شما تصور می‌کنید که این مکتبها که گاهی هم چنین مقبول واقع شده‌اند، پیام اصلی‌شان چیست؟ تصور می‌کنید که چرا این همه پیرو پیدا کرده‌اند. با وجود اینکه در محافل جدی علمی طشت آنها از بام افتاده است. یعنی تهی بودنشان، رسوا بودنشان و نااستوار بودنشان آشکار شده است. مدلل و مبین شده است. چرا؟ برای اینکه آنها اهواء مردم را توجیه عقلانی می‌کنند. این است آنچه که ما در جهان جدید با آن روبرو هستیم همیشه در جهان فساد بوده است.
همیشه در جهان ستم بوده است، همیشه مردم مبتلا به گناه و معصیت کم یا بیش بوده‌اند. اما وقتی نبوده است که متفکران یا متفکرنمایانی از راه برسند و بگویند گناه کردن لازمه وجود آدمی است و لذا اصل این است، اصالت دارد و کسی نباید شرمنده باشد، وجدان خودش را ملامت کند از اینکه به این مراتب سفلی و پست وجود خویش روآورده است.
به او بگویند آنچه که تو می‌خواهی دل تو می‌خواهد، شهوات تو می‌خواهد حد و مرز هم که نداشته باشد حق توست اخلاقاً هم جواز دارد و بلکه اخلاق چیزی نیست جز تبعیت از خواسته‌های دل کردن، هیچ‌وقت ما با چنین مکاتبی و چنین اندیشه‌های انسان‌کشی که جواز اخلاقی - عقلانی حیوانیت و تمتعات حیوان‌صفتی را در اختیار می‌گذارند روبرو نبوده‌ایم. آنچه که به نام فاشیسم، آنچه که به نام مارکسیسم در عصر ما رویید اینها حقیقتش چی بود؟ لبش چی بود؟
هر دو، حرکتهای سیاسی شکست‌خورده‌یی در روزگار ما هستند و اینها در حقیقت یکی از گوهری‌ترین پیامهایشان این بود که ستم کردن بر مردم جواز اخلاقی و تاریخی دارد. اصلی‌ترین سخنشان این بود. شما تصور نکنید که این نظامی که فرو ریخت، بی‌جهت فرو ریخت. فکر نکنید که یک عده‌یی آزادیخواه برآمدند و از ستم رویگردان شدند. آن نظام قابل ماندن نبود. آن نظام از اول ویران بود و ویرانی‌اش بر بعضی از تیزبینان و هوشمندان هم آشکار بود.
اما یک وقتی فرو ریخت که دیگر و ناآزموده‌ترین و خام‌ترین آدمیان هم توانستند ویرانی آن را به چشم سر مشاهده بکنند. اینها رسماً معتقد بودند که یک طایفه‌یی وجود دارد که تاریخ به آنها حق داده است که بر مسند ریاست بنشینند. مهمترین تعلیم مارکسیسم همین بوده و این یعنی تجویز عقلانی بدترین نوع ستمگری. هیچ معنای دیگری نداشت و اینها ظرف این چند دهه‌یی که بر مردم بیچاره آن کشورها حکومت می‌راندند و آتش و باروت و قساوت بر سر آنها می‌ریختند، هیچ مجوزی برای خودشان قائل نبودند جز همین که ما یک چنین تکیه‌گاه تاریخی داریم.
یک وقتی سلاطین مستبد، سلاطین ستمگر، قلدرهایی که بی‌هیچ حقی، بی‌هیچ صلاحیتی بر مردم ستمدیده، حکومت می‌کردند، متوسل به این مطلب می‌شدند بله، ما سایه خداییم بر روی زمین. «السلطان ظل الله فی الارض» این سلاطین مکتب نداشتند. این سلاطین متفکر نبودند. این سلاطین تدوین یک مکتب فکری برای حکومت استبدادیشان نکرده بودند. شاید از همه کم‌باورتر نسبت به حق حکومت، خودشان بودند.
بیش از همه، خودشان می‌دانستند که در چه مفاسدی دست و پا می‌زنند. برای اینکه دست‌کم به خودشان یا به بعضی از ناآزمودگان بنمایانند که از حقی، صلاحیتی برخوردارند، به یک چنین تکیه‌گاه موهومی تکیه زده بودند که ما سایه خداوندیم بر روی زمین و به همین دلیل حق سلطنت و ریاست داریم. اما از یک زمانی این ورق برگشت.
مسأله شکل علمی‌تری به خود گرفت و آن شکل علمی‌تر همین بود. می‌دانید آنچه که در مغرب زمین رخ داد، این بود که نظام سلطنت مطلقه فرو ریخت و ویران شد. متفکران آنجا را این حادثه به فکر انداخت، در نظام سلطنت دو چیز با هم جمع شده بود بدون اینکه هیچ توجیه مکتبی و فکری داشته باشد. فقط توجیه قلدرانه داشت.
در نظام سلطنت دو امر جمع شده بود یکی ثروت متراکم و دیگری قدرت متراکم. هر سلطانی هم زور بسیار داشت و هم مال بسیار داشت. تراکم ثروت و تراکم قدرت و به همین دلیل هم سلطنت منشأ بزرگترین فسادها بود. چون ثروت زیاد فساد می‌آورد، طغیان می‌‌آورد. قدرت زیاد هم فساد و طغیان می‌آورد. «ان الانسان لیطغی ان راه استغنی» تراکم استغنا آدمی را به فساد می‌کشاند. چون از بندگی او را دور می‌کند.
نظام سلطنت مطلقه وقتی که شکست آنچه که در مارکسیسم اتفاق افتاد، این بود که چون آنها از تجمع ثروت در سلطنت زیاد هراسیده بودند. تمام مبارزه‌شان در جهت توزیع ثروت قرار گرفت اما تجمع قدرت را به هیچ‌وجه مورد توجه قرار ندادند. این بود که گفتند: یک مرکزیتی، یک هیأت حاکمه‌یی همه قدرتها در دست او باشد، اما دیگر مثل سلاطین همه ثروتها در دست او نباشد.
در لیبرالیسم عکس این بود، گفتند که: ثروت بلااشکال است، هرچقدر در دست هرکس می‌خواهد جمع بشود، قدرت باید توزیع شود. مهم این است که این دو تا مکتب که در مغرب زمین روییدند، هر دو توجیه فکری مکتبی می‌کردند این معنا را. هر دوتاشان به یک جور انسان قایل بودند و لذا بطور مساوی هر دو خواسته‌های نفسانی آدمی را مقدم می‌داشتند بر آنچه که هدایت به معنای واقعی بود.
هیچ‌کدام از اینها به دلیل سرخوردگیهایی که از کلیسا داشتند، به این فکر نیفتادند که شاید خدای این آدمیان هم به فکر آنها بوده است. شاید او هم راه و روشی نشان داده است. یک‌بار هم مراجعه کنیم، یک نوبت دیگر هم بنگریم. بلکه بتواند ما را از این مضیق، از این گودال، از این محبس که در افتاده‌ایم نجات بدهد.
دو اسب در راه پیروی آن هوی تاختند. یکی به دنبال توزیع ثروت افتاد، یکی به دنبال توزیع قدرت افتاد. نهایتاً البته این دو تا راهشان به هم نزدیک شد. اینکه در یکی از اینها ستمگری به شکل واضح‌تر و عریان‌تری دیده می‌شد، اقلاً، ولو اینکه در دیگری هم ستمگری بود. یکی عریان‌تر و آسوده‌خاطرتر ستم می‌کرد، این یک طایفه بود، یک طایفه هم فاشیستها بودند که معتقد بودند که نژاد به آنها اجازه می‌دهد که بر دیگران حکمرانی کنند. اینها ستمهای مکتبی است که بر مردم می‌رود.
شما تصور می‌کنید که هیتلر که در آلمان به قدرت رسید، این جناب هیتلر بی‌جهت، بی‌زمینه، به قدرت رسید. کسی از او طرفداری نمی‌کرد، پشتیبانی‌های مکتبی برای خودش درست نکرده بود، به خودش اجازه نمی‌داد که بر مردم ستم کند و دنبال گستردن فضای حیاتی به قول خودش باشد؟ ما الآن که نگاه می‌کنیم به اینها، احتمال می‌دهیم که همیشه این خطر در برابر بشریت هست که یک هیتلر ثانی دوباره برخیزد.
مارکس ثانی یا استالین ثانی، یک لنین ثانی دوباره برخیزد و دوباره همان ستمها بر مردم برود. کسی تضمینی نیاورده است. تاریخ، شرکت بیمه نیست. به کسی ضمانت نداده‌اند. هیچ‌وقت نمی‌توان مصون بود یا توهم مصونیت داشت که چنین بلایی به سر جهانیان دوباره نخواهد آمد. ستمگری و تجویز مکتبی ستمگری، هواپرستی و تجویز مکتبی هواپرستی در مکاتب فکری - فلسفی که ما در عصر خودمان داریم و آنها را می‌شناسیم، مکاتبی هستند که الحاد را خداناشناسی و انکار خدا را تجویز اخلاقی می‌کنند.
هیچ‌وقت شما در گذشته با چنین وضعیت فکری روبرو نبودید. منکران خدا بودند، ملحدان، ماده‌پرستان، دهریون بودند اما هیچ‌وقت آن را تجویز اخلاقی نمی‌کردند، اگزیستانسیالیست‌های روزگار ما حرفشان این است، تعلیمشان این است، پیروانشان بر این باورند و جدا آن را در عمل اجرا و اعمال می‌کنند که چی؟ که جمع خدا و انسان ناممکن است. آدمی اگر می‌خواهد آدم بماند، باید به خدا باور نداشته باشد. انسانیت انسان زیرپای خداوند له می‌شود.
آدمی در درگاه او قربانی می‌شود. بندگی، منافات با فخر و کرامت آدمی دارد. این تعلیم فلسفی روزگار ماست. هیچ‌وقت کسی این سخن را در میان پیشینیان به این قوت نگفته بود و هیچ‌وقت این‌قدر درنگرفته بود. شما وقتی که خدا را برداشتید خدمت و خیانت یکی خواهد شد و لذا این مکاتب رسماً تجویز اخلاقی خیانت می‌کنند، خدا را برداشته‌اند و دانه، دانه آدمیان را در روی زمین تبدیل به خدا کرده‌اند. مقام خدایی را از خدا گرفته‌اند و به آدمیان داده‌اند.
این است آن چیزی که ما امروز به چشم سر در این عالم می‌بینیم. بسیار عبرت‌آموز است. این کلام از کلمات بسیار حکیمانه امیرالمؤمنین«ع» است که: روزی می‌رسد که هدایت و حق تابع هوای مردم می‌شود، هوی نمی‌گذارد حق دیده شود بلکه اصلاً جامه حق بر تن آن می‌شود و زمام هدایت و مرجعیت فکری و عملی به دست او سپرده می‌شود. یک مصلح جهانی لازم است تا یک نهیب آسمانی بزند و این خفتگان را و فریفتگان و فریبکاران را بیدار کند و به آنها بگوید تا حالا که پشت به آفتاب بودید رویتان را برگردانید و آفتاب واقعی را ببینید.
شب‌پرستی کافی است. از این پس غلام آفتاب باشید. این را فقط یک آفتاب صفتی می‌تواند، در سطح جهانی انجام بدهد که خودش از خورشید پشت گرم باشد. یکه‌سوار تاریخ‌نوردی که کمترین هراسی از مخالفتها و مقاومتها و کج‌تابیها و کج‌فکریهای این و آن نداشته باشد، همینطور که پیامبران بودند. پیامبران مهمترین سرمایه‌شان، شجاعتی بود که در پرتو یقین پیدا کرده بودند.
من نلافم و ربلافم همچو آب
نیست در آتش‌کشی‌ام اضطراب
چون بدزدم، چون حفیظ مخزن اوست
چون نباشم سخت‌‌رو پشت من اوست
هر که از خورشید باشد پشت گرم
سخت‌رو باشد نه بیم او را نه شرم
سخت‌رویی یعنی دلیری، جرأت ایستادن در روی مخالفان، یعنی مقاوم بودن، یعنی قاطع بودن. این سرمایه‌یی بود که همه پیامبران را توانگر کرده بود و این را در پرتو یقین، اینها گرفته بودند. همه کسانی که پیرو پیامبرانند، امامان معصوم، عالمان، روشنفکران، مشفقان، همه اینها باید از این سرمایه برخوردار باشند.
کسی که ترسوست، کسی که دلیری ندارد، کسی که از آفتاب حقیقت پشت‌گرم نیست، نمی‌تواند مدعی پیروی پیامبران و یا مدعی انتظار مصلحان باشد. مصلح، شجاع است. به دلیل اینکه متقی است. به دلیل اینکه باور دارد به رسالت خود، به دلیل اینکه دردشناس است. به دلیل اینکه طبیبانه بر زخمها مرهم می‌گذارد.
بنابراین شجاعانه و مشفقانه کار می‌کند. کسانی که نه اهل دلیری‌اند و نه اهل شفقت‌اند، باید به این درد خودشان واقف شوند و بدانند که فاصله آنها با آن عالم قدسی که مصلحان از آنجا به سراغ ما می‌آیند بسیار زیاد است. این فاصله‌شان را کم کنند. شفقت بر خلق، شرط اصلی‌اش دردشناسی است و باید دانست مردم در چه احوالند. درد واقعی و درونی آنها چیست؟ و با آن مصلح بزرگ مساهمت کرد، مشارکت کرد و در همان راه گام نهاد.
این وضع دردمندی جهان معاصر ماست که در او هدایت تابع هوی قرار گرفته است؛ ستم می‌شود به نام تاریخ، ستم می‌شود به نام نژاد، شهوت‌پرستی می‌شود. به نام علم، مادی‌گری می‌شود. به نام اخلاق، انسان‌کشی و آدمی‌خواری و حیوان‌صفتی تجویز می‌شود. به نام روانکاوی، اینها مشکلی است که ما در عصر خودمان داریم و این بلیه‌یی است که کثیری از هم روزگاران ما را مبتلا کرده است. مشفقان ما اینها را باید بشناسند. دردشناسان و درمان مناسب آنها را به این جهان مبتلا باید عرضه کنند.
اما بیاییم سراغ عالم درونی‌تر خودمان. یعنی جوامع اسلامی. امیرالمؤمنین درباره ابتلای این جوامع به ما خبر داده‌اند که: روزی می‌آید که مردم، قرآن را معطوف به رأی خود کردند. «یعطف الرأی علی القرآن اذ عطف القرآن علی الرأی.» یک روزی است که مردم خواسته‌شان، رأیشان، طرزفکرشان مقدم است و اصالت یافته است و قرآن نسبت به او تابع شده است. کار امام زمان(عج) این است که این وضع نامبارک را معکوس کند و دوباره قرآن در جامعه مسلمین را اصالت ببخشد.
بنده از شما مسلمانان پاک، مؤمنان دلباخته و دل‌‌سوخته که در این محضر حضور دارید، به نام امام زمان اینجا جمع شده‌اید و حسرت دیدار ایشان و فداکاری در مقدم ایشان را دارید و سالهای سال است که چنین می‌کنید و به فرزندانتان هم می‌آموزید و حاضرید که در غیاب ایشان این همه فداکاری بکنید، چه رسد در حضور ایشان؛ از شما می‌پرسم و در واقع شما را تذکار می‌دهم.
شما چند درصد در مسائل زندگی فردی و اجتماعی خودتان دغدغه این معنا را دارید که در فلان مسأله، حکم قرآن، رأی قرآن چیست و رأی شما چیست؟ چند درصد شما چک می‌کنید، تصحیح می‌کنید آرای خودتان را با آرای قرآنی؟ چند درصد در پی دانستن رأی قرآن هستید، حرف قرآن هستید، در مسائل مختلف؟ مطالب فقط مطالب فقهی نیست. اتفاقاً قرآن کمترین چیزی که دارد مسائل فقهی است. مسائل فقهی مهمند و مسلمانان برای عمل خودشان باید آنها را بیاموزند.
از خودشان نباید ابداع رأی و بدعت‌گذاری، خدای ناکرده بکنند. اینها به جای خودش و بالاتر از آن و مهمتر از آن دیدی است که ما نسبت به انسان، نسبت به تاریخ، نسبت به جهان، نسبت به همنوعان خودمان، نسبت به آینده‌مان باید داشته باشیم. چند درصد ما این دید را از قرآن گرفته‌ایم.
چند درصد خودمان اصلاً معتقدیم که آنچه را که الآن داریم و فکر می‌کنیم و با او زندگی می‌کنیم محتاج تجدیدنظر است. اگر حقیقتاً ما یک خانه‌تکانی در افکار خودمان بکنیم، آن موقع بهتر اذعان خواهیم کرد، بهتر به دست خواهیم آورد که تا کجا در زندگی ما حکومت قرآن است و تا کجا حکومت آرای خودمان است.
ببینید این یک بلیه بزرگ برای جامعه مسلمین نیست که تقریباً‌ قرآن از زندگی آنها بیرون رفته است؟ این دردی را که ما امروز اینجا از آن سخن می‌گوییم، همین است که سالیان پیش سیدجمال اسدآبادی درباره آن سخن می‌گفت. او هم بدرستی در جوامع اسلامی، هم در جوامع شیعی و هم سنی، دیده بود که این مشکل وجود دارد. من از شما می‌پرسم، کسانی که اینجا حضور دارند، شما به خودتان مراجعه کنید ببینید چند تا شعر حفظ هستید. چند تا آیه قرآن حفظ هستید؟
ببینید اینها با هم برابری می‌کنند، مساویند با همدیگر یا نه؟ حکومت قرآن از کجاها معلوم می‌شود؟ انس به قرآن از کجاها معلوم می‌شود؟ افرادی که اهمیت می‌دهند به یک چیزی، آخر این اهتمام باید در عمل خودش را نشان بدهد یا نباید نشان بدهد؟ من نمی‌گویم که حفظ کردن شعر کار بدی است. خیلی از شاعران، عارفان بودند، حکیمان بودند حرفهای خودشان را در واقع از منابع کتاب و سنت می‌گرفتند. آنها خودشان هم از شاگردان این مکتب بودند.
جای بحث نیست و آموختن سخنان آنان در واقع به یک واسطه آموختن سخنان پیامبر است و مغتنم است، به جای خود، ولی سخن من این است که نه تنها در میان ما، در حوزه‌های علمیه ما شما نگاه کنید که چند تا درس فقه برقرار می‌شود، چند تا درس اصول، چند تا درس تفسیر برگزار می‌شود. آنجا هم قرآن متأسفانه جای خودش را باز نکرده است، مرحوم آقای مطهری گله‌اش از همین بود. یک عالم دین بود، یک حوزه دیده بود، فقیه بود، فیلسوف بود، دردمند بود، سخن به گزاف نمی‌گفت.
از سر دردمندی می‌گفت. او هم همین گله را می‌کرد. خوب وقتی که شما ببینید قرآن آنچنان که باید شناخته شده نیست، وقتی که شما ببینید یک طلبه علوم دینی ما احوال فقها را بهتر از آیات قرآن بلد است، شما باید نتیجه بگیرید که در کار ما یک لنگی است. ما مسلمانان در میان جهانیان که هیچ، در میان پیروان مذاهب و مکاتب دینی و آسمانی یک برخورداری داریم که هیچکدام دیگر آنها ندارند و آن برخورداری این است که ما با وحی خالص روبرو هستیم.
این کم نعمتی نیست، نباید آن را کفران کرد. ببینید فرض کنید که تورات تحریف نشده بود، فرض کنید که انجیل تحریف نشده بود. خود یهودیان و خود عیسویان نمی‌گویند که کلام خداست به تحریف‌شدنش هم کار نداشته باشید. نمی‌گویند کلام خداست، کلام بشر است، فهم آدمی است، تفسیر آدمی است، ولو پیامبر است از تعلیمات الهی «آنطوری که فهمیده، خودش آمده گفته است. پیامبر اسلام هم از ایشان روایت فراوان نقل شده است.» ایشان هم سخنان خودشان را گفته‌اند ولی قرآن سخن خداوند است.
همان وحی‌یی است که به پیامبر شده است بدون کمترین دخالت و تصرفی از ناحیه ایشان، خالصاً در اختیار ما قرار گرفته و مانده است. کجای دنیا و چه کسانی از چنین نعمتی برخوردار است. ما اهمیت این مسأله را آنچنان که باید خیلی‌هایمان هنوز درک نکرده‌ایم. ما هر روز برایمان روز نزول وحی است. آنچنان نبوده که یک روزی به پیامبر اسلام وحی بشود و بعد ایشان نتایجی که خودشان از آن می‌گیرند تحویل ما بدهند، درس بدهند، ائمه این کار را می‌کردند، آنها تشریح می‌کردند.
اما پیامبر که قرآن را تشریح نکرد. خود قرآن خالص را در اختیار ما گذاشتند. وحی عریان است. خالص آن تماسی است که خدا با پیامبر گرفته است و همانطور عریان در اختیار من و شما قرار گرفته است. شما کجا یک چنین نعمتی را می‌بینید، دست‌نخورده دست‌نخورده. هر روز تازه و مطرا. شما می‌توانید با این وحی خالص خدایی، با این کلام ناب الهی روبرو شوید و اینطور پشت سر افتاده است و به او بی‌مهری می‌شود.
خوب بی‌مهری‌های بعدی نتیجه این بی‌مهری‌های نخستین است. خواندن قرآن، نخستین قدم است ولی به هیچوجه آخرین قدم نیست و ما خیلی قدمهای دیگر داریم که باید به دنبال این برویم. آن‌وقت وقتی که قرآن اینطوری متروک شد، آرای زید و عمرو اهمیت پیدا کرد رفته‌رفته ذهن وقتی که از این آرا پر شد، دیگر رأی قرآن را بر رأی خودش عطف خواهد کرد، به سوی او خواهد کشاند، اندیشه‌های اصلی جای دیگرند، چیز دیگرند و اندیشه‌های قرآنی تابع او قرار می‌گیرند.
در جامعه دینی کتاب و سنت باید مرجع نهایی باشد. همه اندیشه‌ها باید با آنها چک بشود، همه‌چیز باید از آن غربال عبور کند و تا وقتی صحت‌شان آزموده نشده است و محک نخورده است نباید به منزله یک رأی دینی شناخته بشوند. اما وقتی که این رأی کاملاً شناخته نبود، پیام و تعلیم او کاملاً‌ اخذ و فهم نشده بود، کجا می‌شود توقع داشت که یک چنین تصحیحی و مراجعه‌یی آنچنان که باید صورت بگیرد، این هم کار امام زمان(عج) است.
باید بیاید و مسلمانان را به این گنجی که دارند دوباره متوجه کند، بگوید که شما هم از این بلیه بزرگی که گویا همه بشریت را مبتلا کرده است بی‌بهره نمانده‌اید، بی‌نصیب و بی‌آسیب نمانده‌اید. شما هم گزیده شده‌اید، شما هم فریفته شده‌اید، شما هم در واقع کفران این نعمت می‌کنید.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات