محمدتقی فاضلمیبدی
وجه تمایز نیمه دوم قرن بیستم اختلاط فرهنگها و آشنایی هر فرهنگی با فرهنگ دیگر است. تبادل دانشجو، کوچک شدن جهان مهاجرتهای گوناگون، رواج ترجمههای زیاد و حتی مبادلات تجاری بر آشنایی و اختلاط فرهنگی دامن زد. پلورالیسم و کثرتگرایی در حوزه دین از مسایل مهم کلامی و فلسفه دین است که پس از تلاقی ادیان و تعارف فرهنگها از اهمیت ویژهای برخوردار گشته است. هر چند مسئله کثرتگرایی ریشه در حوزه فلسفه و تبیین جهان دارد ولی سر برآوردن آن در حوزه دین چندان از عمرش نمیگذرد. شاید این مسئله از زمانی مطرح شد که سخن از آزادی فکر، عقیده و تساوی حقوق پیروان ادیان، به ویژه در اعلامیه حقوق بشر، به میان آمد و هر کسی را در انتخاب دین و عقیده آزاد گذاشت. جنگهای مذهبی و تعصبات دینی، به ویژه در اروپا، قربانیهای زیادی گرفته بود. هر کس به هر آیینی که اعتقاد میورزید، خود را رستگار میدید و آیینهای دیگر را باطل میدانست. قربانی شدن در راه آیین خود شهادت و کامیابی تلقی میگشت. فیالمثل اگر از یک مسیحی درباره پیروان مذهب یهود سؤال میشد، آنان را موجوداتی شاخدار میدانست که از دایره انسانیت خارجند. بنابراین کینههایی که پیروان ادیان و مذاهب نسبت به ادیان و مذاهب غیر خود داشتند و جنگهایی که در پس این کینهها به وقوع میپیوست و انحصاری که ارباب ادیان برای خود قایل بودند، رفورمیستها را بر آن داشت تا پلورالیسم و کثرتگرایی دینی را در حوزه فلسفه دین مطرح سازند و مبنایی نظری برای آن بجویند. گفتنی است که مسئله پلورآلیسم غیر از مسئله تسامح و تساهل ات که برای همزیستی ادیان مطرح گشته است.
عمده سؤالی که پارهای از فیلسوفان دین در این باب طرح کردند، این بود که آیا حقیقت و رستگاری در انحصار دین خاصی، مثلاً سیحیت یا یهودیت و یا اسلام و یا ادیان دیگر است. یا این که هر دینی بهرهای از حقیقت دارد و حقیقت چون خورشید تابانی است که در روزنههای مختلف تابیده است. به تعبیر جان هیک:
«ادیان مختلف، جریانهای متفاوت تجربههای دینی هستند که هر یک در مقطع متفاوتی در تاریخ بشر آغاز گردیده و خودآگاهی عقلی خود را درون یک فضای فرهنگی بازیافته است.»(1)
همو در جای دیگر به داستان قدیمی فیل و مردان کور استناد میکند که هر کدام از آنها بخش متفاوتی از بدن حیوان را لمس میکند. آن که به پای فیل دست میزند آن را مانند درختی مییابد و آن که خرطوم حیوان را لمس میکند آن را به مار تشبیه میکند و بر همون قیاس،(2) بعد میگوید:
سنتهای دینی گوناگون نیز به اشتباه تعریفی دگم و تعصبآمیز از الوهیت به دست دادهاند، چرا که بر این پندار بودهاند که تجربه جزیی هر کدام از ایشان از الوهیت، کامل و وافی است.
مسئله دیگری که در این جا مطرح است اینکه آیا مسئله پلورالیسم یک مسئله برون دینی است و یا با نگاه درون دینی نیز میتوان این مسئله را بررسی کرد و ادیان را به عنوان حقایق مختلف در کنار هم قرار داد؛ زیرا ادعای پلورالیسم این است که:
اولاً، در قلمرو ادیان، اعتقادات دینی متنوع و متکثری وجود دارد. و صاحبان اندیشههای گوناگون هر یک آرای خود را حق میانگارد و به نظر میرسد که این تنوع و تکثر رو به وحدتی ندارد.
ثانیاً این اعتقادات دینی متنوع را نمیتوان همسان کرد و به نظام اعتقادات دینی واحدی فرو کاست.
ثالثاً این تنوع و تکثر عقلاً مجاز است، یعنی صاحبان عقاید دینی گوناگون، تحت شرایط معینی، عقلاً حق دارند به عقاید خود پایبند باشند و آنها را حق بینگارند. بنابراین، باید اصل تنوع عقاید دینی را به رسمیت شناخت.(3)
از این سه ادعا، مدعای اول و دوم، مدعای توصیفی است. به این معنا که پژوهشگران در حوزه دین میبینند که دینهای گوناگونی در جوامع بشری حضور دارد و حضور ادیان در عرصه زندگی یک پدیده جدیدی نیست، بلکه این پدیده ریشه در اعماق تاریخ دارد. آنچه که جدید مینماید:
تلاشهای فکری اندیشمندان برای شناخت این ادیان و کشف وجه اشتراکات آنهاست، و در نتیجه کاهش دادن جنگهای مذهبی و ایجاد یک زندگی مسالمتآمیز در کنار هم. همانطور که در مدعای سوم پلورالیسم اشاره شد، هر کس حق دارد به اعتقادات خود پایبند باشد و بر دین خود تعصب بورزد. در این جا مدعای چهارمی هم وجود دارد و آن اینکه: در مقام نفی ادیان دیگر نباید بود و رستگاری را در انحصار دین خود ندانست، اینها مدعاهای یک پلورالیست است.
جان هیک در دفاع از پلورالیسم دینی میگوید:
این که بگوییم نجات و رستگاری اخروی بستگی به این دارد که کسی در محدوده عظیم نوع انسانی حتماً پیرو اقلیت مسیحی باشد، از نظر اخلاقی و یا دینی موضعی قابل قبول و پذیرش نیست، بلکه دیدی واقعبینانهتر،منوط به اتخاذ موضعی پلورالیستی است، که در آن سنتهای دینی بزرگ عالم به عنوان راههای مختلف درک و تجربه حقیقت واحد غایی، و مطابق آن نیز راههای مختلف پاسخ دادن به آن حقیقت غایی، شناخته میشوند. موارد اختلاف و تفاوت این طرق [درک و تجربه دین] متنوع مدیون انحای مختلف تفکر، ادراک و احساسی است که در نمونههای مختلف وجود انسانی که در فرهنگهای گوناگون روی زمین مجسم گردیده به وجود آمدهاند. به این ترتیب، مذاهب از طرفی پاسخهایی به یک حقیقت مجرد غایی متعالی میباشند.(4)
در برابر نظریه کثرتگرایی جان هیک پارهای از متکلمین مسیحی وجود دارند که راه انحصارگرایی را برگزیدهاند. انحصارگرایان بر این باورند که تنها یک دین حق است و سایر ادیان باطل. انحصارگرایان مسیحی نظر خود را برگرفته از فصل 14 آیه 6 انجیل یوحنا میدانند که میگوید:
«من راه حقیقت و حیات هستم، کسی به پدر آسمانی نمیرسد. مگر به وسیله من، غالب مسیحیان در طول تاریخ بر این نکته پا فشردهاند که خارج از مسیحیت خسران و هلاکت است. و بیرون از کلیسا هیچ راه رستگاری وجود ندارد.
در میان متکلمان مسیحی کارل بارث «من راه حقیقت و حیات هستم، کسی به پدر آسمانی نمیرسد. مگر به وسیله من، غالب مسیحیان در طول تاریخ بر این نکته پا فشردهاند که خارج از مسیحیت خسران و هلاکت است. و بیرون از کلیسا هیچ راه رستگاری وجود ندارد.
در میان متکلمان مسیحی کارل بارث Karl Barth 1968 - 1886 که متکلم پرستانتیست است قایل به انحصارگرایی است. مبنای فکری این متکلم این است که «شریعت» و «تجلی» را در مقابل یکدیگر قرار میدهد. به نظر او شریعت تلاش متمردانه و تکبرآمیز انسان است و با تجلی و انکشاف خداوند در تضاد است. رستگاری، منحصراً در گرو تجلی راستین خداوند است. خداوند به این طریق خود را به ما نشان میدهد و عرضه میکند. «تنها یک تجلی وجود دارد: تجلی میثاقی: تجلی اراده اصیل و بنیادین خداوند. ما بدون عیسی مسیح و مستقل از او مطلقاً نمیتوانیم درباره خداوند و انسان و رابطه آنها با یکدیگر چیزی بگوییم.(5)
دیدگاه کلامی بارث این است که دین یعنی شناخت خداوند و خداوند تنها از راه وحی و تجلی خود را به ما میشناساند و تجلیگاه خداوند مسیح است و مسیحیت تنها دین معتبر است و وظیفه دارد پیروان ادیان دیگر نیز به خود دعوت نماید.
گفتنی است که انحصارگرایی و دفاع مطلق از یک دین و نفی ادیان دیگر، تنها نظر مکلمان مسیحی نیست؛ بلکه کمتر دینی است که متکلمین آن دین، تنها آن را انحصار در حقیقت ندانند، و تصور بر این است که هر پیامبری که میآید به عنوان ناسخ ادیان ظهور میکند تا آیین خود را بر کل بشریت عرضه نماید. ولی انحصارگرایی و این که تنها یک دین حق است و سایر ادیان باطلند، نخست در مسیحیت به شکل علمی مورد نقد دینپژوهان قرار گرفت. به گونهای که شورای دوم واتیکان در سال 1964 در خطابهای با عنوان «مسیحیت و ادیان غیردینی» اعلام داشت: که در خارج از کلیسا هم رستگاری وجود دارد.
بنابراین نمیتوان منطقاً اثبات کرد که رستگاری تنها از طریق کلیسا و یا تجلی خداوند بر عیسی مسیح، میسر است. به قول جان هیک:
چرا باید بپذیریم که خداوند نامتناهی، خود را منحصراً به یک نحو خاص یا در یک فرد خاص یا مجموعهای از افراد یا جماعتی خاص متجلی کرده است؟ همچنان که مبلغان میتوانند پیام خود را متناسب با مخاطبان گوناگون خود تنظیم نمایند، خداوند نیز میتوانسته است به صورتهای مختلف با فرهنگهای گوناگون سخن بگوید. اما برای آنکه خداوند بتواند با هر فرهنگ، ارتباط مؤثر برقرار نماید، لازم بوده است که پیام خویش را با درونمایههای آن فرهنگ تناسب بخشد. بنابراین، هنگامی که تجلیات بسیاری وجود دارد، طبیعی است که این تجلیات واجد خصایص و مضامین گوناگونی باشند... در واقع ادیان گوناگون، قسمهای گوناگون دینداران از تجلی الهی یا حقیقت رستگاری بخش را نشان میدهند.(6)
یا به تعبیر عارفان مسلمان، خداوند خود را با تجلیات گوناگون جلوه داده است، به تعبیر حافظ
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت این نقشها نگر که چه خوش در کدویست
و به تعبیر فروغی بسطامی:
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
از دیدگاه کثرتگرایان، تجربه دینی یعنی «مواجهه با امر مطلق متعالی» که به صورت گوناگون انجام میشود، گاه رویایی، گاه شنیدنی و گاه استماع بانگی در دامنه کوهی. «الطرق الی ا بعدد انفس الخلایق»
به بیان هیک:
ادیان بزرگ جهان صوری از تجربه حق متعال را گزارش میکنند، و نوع یکسانی از ثمرات اخلاقی و معنوی را در زندگی بشر نشان میدهند... ادیان کلیتهایی هستند که اشکالی چندبعدی در زمینه تجربۀ دینی، اعتقادات، متون مقدس، مناسک، شیوههای زندگی و غیره دارند، اما همه آنها متناسب با تأثیری که ذات غایی بر حیان انسانی دارد، شکل میگیرند.(7)
مبانی معرفتشناسی پلورالیسم دینی
ما اگر معتقد باشیم که گزارههای دینی دارای صدق و کذبند و مانند گزارههای سایر علوم دارای حقیقتی واقعی میباشند، در اینجا کثرتگرایی دینی چگونه معنا پیدا میکند؟ و این تفاوتهایی که در ادیان وجود دارد، چگونه توجیهپذیر است؟
دکتر سروش پلورالیسم دینی را به پلورالیسم در فهم و تفسیر دین برگشت میدهد و مبنای کثرتگرایی را به قبض و بسط باز میگرداند و آن جمله «شریعت صامت و فهم از آن متغیر و این تغییر به دادههای بیرونی مربوط است»، در این جا تکرار میکند. به نظر ایشان فهم از متون دینی «بالضرورهپ» متنوع و متغیر است. و این انتظار، پیشفرضها پرسشهای از بیرون است که فهم ما را از دین شکل و شمایل میبخشد و گزاره میسازد. به گمان ایشان این قاعده معرفتی فقط در متون دینی حکمفرما نیست.
«...وقتی به سخن بزرگانی چون مولوی و حافظ در زبان فارسی و به سخن بزرگان دیگر در زبانهای دیگر مراجعه کنید، همین چند لایه بودن و تو در تو بودن را خواهید آزمود و همین ذو بطون بودن است که طراوت و جاودانگی کلام را حفظ و تأمین میکند. سرمایه ادیان همین بیانات نافذ و دلشکاف پرمغز و ابدی است که همیشه برای هرکس چیزی برای گفتن دارند وگرنه به سرعت ته میکشیدند و فانی میشوند.
روایات زیادی داریم که قرآن صاحب هفت بطن یا هفتاد بطن است... تاریخ تفسیر، خواه در حوزه اسلامی، خواه در حوزه ادیان دیگر نشان میدهد که برداشتها از کلام باری بسیار متفاوت بوده است... اسلام یعنی تاریخ تفاسیری که از اسلام شده است و مسیحیت یعنی تاریخ تفاسیری که از مسیحیت شده است...»(8)
سؤال این است که آیا تنها قرائتهای مختلف از یک متن میتواند مبنای پلورالیسم باشد. و آیا ادیان مختلف، تنها، اختلافشان به خاطر اختلاف در قرائت است؟ در قرائتهای مختلف به خاطر تفاوت تفسیری که از متن میشود، گزارههای ثابتی نیز وجود دارد که کمتر مورد اختلاف است ولی پیروان دیگر ادیان آن گزارهها را، اصولاً، قبول ندارند. حتی در میان ادیان ابراهیمی - یهودیت، مسیحیت و اسلام - بین پارهای از گزارهها، تفاوت ماهوی محسوس است که از مرز اختلاف در قرائت خارج میباشد.
دکتر سروش در این جا به واژه «منظر» پناه میبرد که از مولوی وام میگیرد و منظر را به تعبیر امروزی «دیدگاه و یا نقطه دید معنا میکند که ترجمه فرنگی آن View Point of میباشد.
مولوی در لابلای داستانهایی که در مثنوی میآورد، اختلاف ادیان را، اختلاف در نظرگاه میداند و حقیقت را چون نوری میداند که در شیشههای مختلف تابیده است. و این شیشهها هستند که باعث اختلاف شدهاند.
گر نظر در شیشه داری گم شوی
زانکه از شیشه است اعداد و دویی
ور نظر بر نور داری وارهی
از دویی و اعداد جسم ای منتهی
از نظرگاهست از مغز وجود
اختلاف مؤمن و گبر و یهود
سپس داستان اختلاف بر سر شکل فیل مطرح میکند، که عدهای در شب تار آن را لمس میکردند و هر کس فیل را به شکلی که لمس میکرد، تشبیه مینمود. و به هر جزوی که دست میزد. حقیقت فیل را همان جزو میدانست.
از نظرگه گفتشان بد مختلف
آن یکی دالش لقب داد آن الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس
نیست کف را بر همۀ آن دسترس
چشم دریا دیگر است و کف دگر
کف بهل ورزیده در دریا نگر.(9)
داستان لمس کردن فیل در شب تار، و یا به دست کوران، گویای این معناست که حقیقت پراکنده است و کسی نمیتواند همه حقایق را در یک دین پیدا کند. و هر کسی در دین خود گوشهای از حقیقت را میفهمد، بنابراین نمیتوان گفت که تمام حقیقت در یک جا لمس کردنی است و ادیان دیگر باطل است. و تنها یک دین حق است.
این حقیقت دان نه حقند اینهمه
نی بباطل گمرهانند این رمه
پس مگو این جمله دینها باطلند
باطلان بر بوی حق دام دلند
پس مگو جمله خیالست و ضلال
بیحقیقت نیست در عالم خیال
حق شب قدر است در شبها نهان
تا کند جان هر شبی را امتحان
نی همه شبها بود قدر ای جوان
نی همه شبها بود خالی از آن(10)
کثرتگرایانی چون مولوی از این زاویه نگاه نمیکنند که تمامی ادیان حقند و یا همه ادیان باطل؛ بلکه حقیقتی وجود دارد و آن حقیقت در دل ادیان پنهان است.مثال مولوی برای حق «مثال شب قدر است که در دل شبها پنهان است باید چند شبی را قدر گرفت تا به آن حقیقت نهان واصل شد.
حق شب قدر است در شبها نهان
تا کند جان هر شبی را امتحان
حقیقت چیزی نیست که تنها نزد طایفهای باشد و در نتیجه سایر طوایف بر باطل. و این خلاف عدل و هادی بودن خداوند است. که حقیقت عالم را تنها در اختیار گروهی خاص قرار دهد.
در زمان پیامبر که یهود و نصاری ادعای انحصار حقیقت در اختیار خود را داشتند و ادعایشان از زبان قرآن این بود: و قالوا لن یدخل الجنهـپ الا من کان هوداً او نصاری تلک امانیهم قل هاتو برهانکم ان کنتم صادقین؛ آنها گفتند جز یهود یا نصاری، هیچکس داخل بهشت نمیشود، این آرزوی آنهاست. بگو اگر راست میگویید دلیل خود را بیاورید. (بقره / 111) خداوند در پاسخ این خیال باطل میفرماید: بلی من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون؛ آری کسی که روی خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است؛ نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشوند. (بنابراین، بهشت خدا در انحصار هیچ گروهی نیست.)
بنابراین، اینکه تمام حقیقت را در اختیار طایفهای از دینداران بدانیم و فرق دیگر را باطل، از عقل و خرد بدور است و قرآن کریم این ادعای یهود و نصاری را مردود میشمارد.
پلورالیسم میخواهد از منظر بروندینی این تنوع و تکثر را تبیین نماید و مبانی معرفتی آن را روشن سازد.
گفتیم اگر گزارههای دینی چون گزارههای علمی دارای حقیقت ثابتند و گزارههای اعتباری نیستند، باید تنوع عقاید را تبیین کرد؛ زیرا هرکس به آنچه که اعتقاد میورزد، آن را حقیقت مطلق میداند و نمیگوید هم متعلق اعتقاد من حق است و حق متعلق اعتقاد کسی که غیر از من میاندیشد. و از این دیدگاه کسی نمیگوید اعتقادات من در عرض اعتقادات دیگران است یعنی هم من بر حق هستم و هم کسانی که اعتقاد غیر از من دادند. به عبارت دیگر هر کسی دین خود را برتر و یا نجاتبخش از دین دیگران میداند.
سعدی جملهای دارد: هرکس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال
به دنبال این جمله داستانی دارد:
یکی جهود و مسلمان نزاع میکردند چنان که خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست، خدایا جهود میرانم
جهود گفت به تورات میخورم سوگند و گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم(11)
یعنی از نگاه یک یهودی، مسلمانان در ضلالت به سر میبرند و از نگاه یک مسلمان نیز یهودیها در قعر گمراهیند. در جهان کوچک شده امروز، پیروان دو دین مختلف نمیتوانند چنین نگاهی به هم داشته باشند. یک مسلمان نمیتواند ادعا کند به هرچه من اعتقاد میورزم حقیقت است و هرچه خارج از عقیده من وجود دارد، باطل است. پلورالیسم میخواهد راهی برای حل این موضوع بجوید و تکثر و تنوع عقاید را تبیین و توجیه نماید. اگر کسی ادعا کند که با تفاهم و گفتگوی میان ادیان - دستکم ادیان ابراهیمی - میتوان به نکات مشترک رسید و مسلمانان، مسیحیان و یهودیان نکات مشترک فراوانی دارند، و یا در اصول اختلافی با هم ندارند، و راه برای نزدیک کردن این ادیان وجود دارد، سخن نکویی است ولی با کشف گزارههای مشترک، تکثرگرایی را تبیین نمیکند و از سویی موارد اختلافی که در ادیان و حتی در مذاهب این ادیان، چون اسلام - در کلام اشعریان، معتزلیان، خوارج و شیعه و در فقه مذاهب خمسه، شیعی، حنفی، مالکی و حنبلی و شافعی - وجود دارد، کم نیست و هیچ مذهبی حاضر نیست با مباحثات کلامی و فقهی دست از مکتب خود بشوید. و این اختلافات زدودنی و زایل شدنی نیست به تعبیر قرآن کریم؛ و لو شاء ربک لجعل الناس امه واحده و لا یزالون مختلفین. و اگر پروردگارت میخواست همه مردم را یک امت (بدون هیچگونه اختلاف) قرار میداد، ولی آنها همواره مختلفند. (هود / 118)
در این جا دو مسئله قابل طرح است؛ یکی این که منشأ این اختلافات چیست و دوم این که اختلافات چگونه تبیینپذیر است؟
کسانی چون سروش معتقدند که منشاء اختلافات ممکن است یا ناشی از اختلاف در علل باشد و یا اختلاف در دلیل. اختلافهای اعتقادی در میان عوام، عمدتاً، ناشی از اختلاف در علل است. اگر از کسی پرسیده شود چرا مسلمان است؟ غالب پاسخها این است که چون در خانواده مسلمان بدنیا آمده است و یا محیط تولد او یک محیط مسلمانی بوده است و عللی از این دست. کمتر کسی برای مسلمانی خود میتواند دلیل ارایه دهد. ولی در سطح متکلمان و عالمان دین از دلیل سخن میرود و هر عالم دینی درصدد است تا برای گزارههای اعتقادی خود دلیل بجوید و یا برای اثبات ادعای خود آن احتجاج کند. اما آیا تاکنون کدامین ادله توانسته است، دینی و یا مذهبی را منسوخ و یا آن را در دین و مذهبی دیگر منحل نماید؟
بقول مولوی:
در میان جبری و اهل قدر
همچنین بحث است تا حشر ای پسر
تا قیامت ماند این هفتاد و دو
کم نیاید مبتدع را گفتگو(12)
البته پاسخهای متکلمانه ممکن است در تحکیم مبانی اعتقادات مؤثر افتد ولی از این که بخواهد ادیان دیگر را باطل جلوه دهد و تنها یک دین بر حق نماید، کار آسانی نیست و بلکه محال مینماید. لهذا تکثرگرایی هم در حوزه علل و هم در حوزه ادله امری گریزناپذیر است. حال باید دید ادعای پلورالیسم چیست؟ آیا میخواهد همه ادیان را در عرض هم قرار دهد و همه را بر حق شمرد و تکثرگرایی یعنی بر حق شمردن همه ادیان؟ کسی چنین سخنی ادعا نکرده و بدیهی است که چنین ادعایی پذیرفتنی نیست. البته بیان امثال جان هیک به دور از ادعای فوق نیست که میگویند:
چرا باید بپذیریم که خداوند نامتناهی، خود را منحصراً به یک نحو خاص یا در یک فرد خاص یا مجموعهای از افراد یا جماعتی خاص متجلی کرده است؟ همچنان که مبلغان میتوانند پیام خود را متناسب با مخاطبان گوناگون خود تنظیم نمایند، خداوند نیز میتوانسته است به صورتهای مختلف با فرهنگهای گوناگون سخن بگوید. اما برای آنکه خداوند بتواند با هر فرهنگ ارتباطی مؤثر برقرار کند، لازم بوده است پیام خویش را با دورنمایههای آن فرهنگ تناسب بخشد. بنابراین هنگامی که تجلیات بسیاری وجود دارد، طبیعی است که این تجلیات واجد خصایص و مضامین گوناگونی باشند، چرا که بر تن هر یک از آنها لباس فرهنگی متفاوتی پوشانده است.(13)
از نگاه این دسته از دانشوران تکثر در حوزه ادیان به تکثر در حوزه فرهنگها برمیگردد و هر فرهنگی زبان، آداب و رسوم خاص خود را دارد. و نمیتوان دین خداوند را با یک فرهنگ خاص بر همه مردم تحمیل کرد، جز این که در قالب آن فرهنگ درآید. شاید بتوان داستان موسی و شبان مثنوی مولوی را از این دید نگاه کرد. هنگامی که دینداری یک شبان از نگاه موسی کفر به نظر میرسد و با عتاب میگوید:
گند کفر تو جهان را گنده کرد
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
خداوند به موسی میگوید:
هر کسی را سیرتی بنهادهایم
هر کسی را اصطلاحی دادهایم
در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم
در حق او نور و در حق تو نار
در حق او ورد و در حق تو خار
هندیان را اصطلاح هند مدح
سندیانرا اصطلاح سند مدح
ناظر قلبیم اگر خاضع بود
گرچه گفت لفظ ناخاضع بود
بعد از این که موسی در مقام عذرخواهی از شبان برمیآید، میگوید:
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جان
ایمنی وز تو جهانی در امان
یعمی ممکن است دینداری در فرهنگی خاص، در فرهنگ دیگر کفر به نظر آید و بالعکس. ولی باید از فرهنگها و قالبها عبور کرد و به مغز و گوهر دست یافت.
ما درون را بنگریم و حال را
نی برون را بنگریم و قال را
سؤالی که در این جا ممکن است مطرح شود این که:
چگونه میتوان جمیع تصوراتی که ادیان مختلف از خداوند و حقیقت عالم دارند، صادق دانست، در صورتی که گزارههای دینی صدق و کذب بپذیرد و گویای واقعیت باشد. تصوری که یک بودایی از حقیقت و غایت عالم دارد، با تصوری که از خدا و جهان در ادیان ابراهیمی وجود دارد، هیچ تطابقی ندارد، هرچند پیروان بودا، عیسی و محمد(ص) و سایر ادیان به دنبال رستگاری و نجات انسان هستند.
امثال جان هیک به این سؤال چنین پاسخ میدهند:
برای کثرتگرایان اهمیت دین در آن است که میتواند انسان را متحول سازد. یعنی فرد «خودمحور» را به فردی «خدامحور» تبدیل نماید. به نظر اینها اهمیت اعتقادات و اعمال دینی در آن است که شیوههایی برای متحول شدن هستند؛ یعنی این اعتقادات و اعمال فاقد اهمیت ذاتی میباشند. بنابراین ممکن است دو گروه از دینداران بر سر مجموعهای از اعتقادات و اعمال، توافق نداشته باشند. اما این عدم توافق تاءثیری در تحولآفرینی آن اعتقادات و اعمال ندارد. هیک مینویسد:
به نظر من فردی که، به عنوان مثال، برخلاف من معتقد است عیسی پدری بشری داشت، احتمالاً، در اشتباه است، اما من در عین حال متوجه این نکته نیز هستم که شاید آن فرد از من به خداوند نزدیکتر باشد.(14)
ولی این اشکال به قوت خود باقی است که آیا، فیالمثل، عیسی در واقع پدر داشته است و کسی که میگوید در آیین من عیسی پدر نداشته و عقیدهای برخلاف واقع داشته باشد، چه حکمی دارد؟ درست است که شخص قاصر و کسی که به اشتباه، گزارهای را معتقد است، متحول میشود و راه رستگاری را میپیماید، ولی آیا میتوان با او استدلال و احتجاج کرد که عیسی پدر داشته و با اعتقاد درست انسان رستگارتر میشود؟
کثرتگرایان بر این باورند که حقایق دینی را نباید در قالب صدق و کذب ریخت و در عالم دینداری درک از واقعیت را داشت. بلکه باید درک انسانی از حقیقت داشته باشیم و حقیقت را در قالب گزارهای ریخت که برای انسان معنادار باشد. به تعبیر دیگر حقیقت امری تاریخی و وجودی است که در زمان خاص و شرایط خاص بر انسان مکشوف میشود. و ممکن است همان حقیقت در زمان و شرایط دیگر به گونهای دیگر مکشوف گردد.
کثرتگرایان میگویند درک حقیقت به انحای مختلف حاوی تناقض نیست. فیالمثل اگر من مدعی شوم که فلان چیز بر من آبی رنگ پدیدار شده است. اما شما مدعی شوید که همان چیز بر شما آبی رنگ پدیدار نشده است، مدعیات ما دو نفر متناقض نیستند. تناقض هنگامی پدید میآید که من مدعی شوم آن چیز فینفسه آبی رنگ است و شما مدعی شوید که فینفسه آبی رنگ نیست. به همین ترتیب، دینداران نیز از واقعیتی سخن میگویند که از منظر دینی – فرهنگی خویش با آن مواجه شدهاند. نه از منظری بیرونی، عینی و فراگیر. بنابراین نمیتوان گفت که مدعیات آنها واقعاً با یکدیگر متناقضند.
بر این اساس، دینداری انسان به تجربههای دینی برمیگردد و تجربه دینی یک امر پدیداری است و ناظر به نفسالامر نیست. لهذا تناقض در تجربههای دینی مفهومی نخواهد داشت. به عبارت دیگر:
کسانی که در مسایل دینی روی تجربه دینی انسان تکیه میکنند و دینداری را بیش از هر چیز نتیجه رویارویی تجربی انسان با پدیدارهای واقعیت نهایی (که ما آن واقعیت غایی را خدا مینامیم)، میدانند و این تجربه را منشاء معرفت میدانند که اعتبارش حداقل در سایر تجربههایی است که انسان از جهان دارد، میتوانند به پلورالیسم دینی معتقد باشند. به نظر اینان،چون تجربهها پدیداری است، هیچ تجربهای بدون تعبیر نیست و وقتی تجربه در تعبیر میآید از فرهنگ متأثر است و چهار محدودیت انسان، یعنی محدودیت تاریخی، محدودیت زبانی، محدودیت اجتماعی و محدودیت جسمانی وی در تجربه او اثر میگذارد. گزارههایی که به صورت عقاید بیان میشوند، میتوانند متفاوت باشند و در عین حال بهرهمند از حقیقت.(15)
بنابراین، هر تجربهای میتواند حاوی حقیقتی باشد و نیز راهی باشد که انسان را به کمال و انسانیت صعود دهد. ولی به قول مولوی: واقعیت آن حقیقت پنهاین است که چون شب قدر در شبها مکتوم است. مورخ مشهود آرنولد توین بی در حقیقت تکثرگرایی میگوید:
«فکر میکنم بریا ما میسر است که در عین اینکه معتقد به درست بودن عقاید خود هستیم، این حقیقت را نیز برسمیت بشناسیم که ادیان دیگر هم تا حدی آنچه را حق است تجلی میبخشند. آنها نیز از سوی خدا آمدهاند و هر یک جنبهای از حقیقت خداوند را ارائه میکنند. نامحتمل است که خداوند خود را در اشکال گوناگون، با جنبههای متنوع و به درجات متفاوت در روحهای اشخاص و سنتهای تمدنی مختلف تجلی نکرده باشد. باید بگویم این نتیجه دیدگاه مسیحی در باره خداوند است از آن جهت که او عشق است.»(16)
با این نگاه تاریخی خداوند در فرهنگ مسیحیت، در آیینه همان فرهنگ، تجلی کرده است و در فرهنگ مسلمانان در فرهنگ مخصوص به آنان، خود را نشان داده است. به تعبیر جان هیک مرکز ادیان خداوند است که آیینهای مختلف بر گرد او میچرخند. و هیچ دینی مرکز نیست. همچنانکه خورشید مرکز منظومه شمسی است. و نور به همه ستارگان و اقمار خود می دهد. خداوند مرکز نور است که به همه ادیان نور میپاشد و هر کسی در آیینه خود نور خدا را میبیند.
با صد هزار جلوه بردن آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
و بقول حافظ:
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
یعنی نسبت ادیان با همدیگر نسبت رقابت نیست که همدگر را نفی کنند. این نسبت را پارهای از متکلمان بوجود آوردهاند تا با براهین کلامی در مقام نفی و ابطال براهین رقیب خود باشند. بلکه نسبت ادیان، نسبت حقیقتهای تودرتو است که هر کدام بخشی از حقیقت را میتابانند.
عارفان هیچگاه بین ادیان رقابتی نمیدیدند و همه را تجلیگاه خداوند میدانستهاند و جنگ هفتاد و دو ملت را به خاطر ناپیوندی با حقیقت میدانستهاند. در نگاه عارفان نیز این معنا وجود نداشته که همه ادیان از لحاظ حق و حقیقت برابرند بلکه مهم این است که یک فرد خاص تا چه میزان خود را در برابر شعاع حقیقت قرار دهد و از تجربیات دینی خود بهره میبرد؛ لهذا نمیتوان مدعی شد که یک مسیحی که خود را در جهت رستگاری میبیند و خدا را در مسیح تجسد میبیند و در این راه خلوص میورزد و در برابر آن حقیقت بزرگ سر میساید، رستگار نیست چون به گزارههای دینی یک مسلمان اعتقاد ندارد. مهمتر این که قرآن کریم ملاک رستگاری را «ایمان» میداند و متعلق ایمان هم دو چیز است، یکی خدا و دیگری جهان آخرت و در کنار این دو عمل صالح است که تبلور ایمان است.
«ان الذین امنو و الذین هادو و النصاری و الصائبین من آمن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحاً فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم لا هم یحزنون، کسانی که ایمان آوردهاند و کسانی که به آیین یهود گرویدند و نصاری و صائبان هرگاه به خدا و روز رستاخیز ایمان آورند. و عمل صالح انجام دهند. پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است و هیچگونه ترس و اندوهی برای آنها نیست.(17)
خداوند هدایت عام خود را در این آیه جلوه داده است و اکثریت انسانها را رستگار میداند هرچند ادیان آسمانی راههای مختلفی در جهت رستگاری بپیمایند. مهم این است که دینداران واقعیتی برتر از عالم مادی را میجویند و آمدهاند تا خود را در مسیر تهذیب نفس و اصلاح درونی و درستکاری و رابطه دوستانه بین آدمیان تربیت نمایند. یعنی اگر راهها مختلف است، اما مقصد یکی است. به تعبیر مولوی:
صد کتاب ار هست جز یکباب نیست
صد جهت را قصد جز محراب نیست
این طرق را منتهی یک خانه است
وین هزاران سنبله یک دانه است
گونه گونه خوردنیها صد هزار
جمله یک چیز است اندر اعتبار(18)
شاید بهترین تشبیه برای توجیه و تبیین پلورالیسم سخن مولوی باشد که: «این طرق را منتهی یک خانه است» تمام راهها به یک خانه ختم میشود و تمام مقاصد همان خانه واحد است که هر کسی به آن توجه مینماید.
واژ «سبل» که در قرآن در کنار «هدایت» به شکل جمع کار رفته است؛ چون: و الذین جاهدوا فینا لهذفیهم سبلنا؛ آنانکه در راه ما تلاش کنند قطعاً به راههای خود هدایتشان خواهیم کرد. و آیه: و ما لنا الا متوکل علی الله و قد هداینا سبلنا، چرا بر خدا توکل نکنیم با این که ما را به راههای سعادت رهبری کرده است، این آیات نشاندهنده این است که تنها یک راه برای سعادت وجود ندارد. و کلمه سبل یعنی راهها به قول مولوی: صد جهت برای یک محراب است.
شبهه نسبیت در کثرتگرایی
اشاره کردم که در مقابل کثرتگرایی در عرصه دینی، انحصارگرایی وجود دارد. و این منحصر به اسلام نیست. در ادیان ابراهیمی، بویژه در قرن بیستم انحصارگرایان زیادی پیدا شدند که حقیقت را به نحو کمال و تمام در دین خود نگریستند. و در مقام نفی ادیان دیگر برآمدند. فیالمثل یک متکلم مسلمان که گزارههای دینی خود را با برهان اثبات میکند، لاجرم هر گزارهای که ضد و یا نقیض آن باشد، باطل میداند و در گزاره باطل هم رستگاری وجود ندارد. و این ادعا درباره پیروان سایر ادیان صادق است. و اگر تنوع ادیان را بپذیریم به یک نسبیت رو آوردهایم. یک گزاره دینی که نزدیک مسلمان باطل است، همان گزاره نزدیک مسیحی صادق است و قسعلیهذا. پاسخهای گوناگون به این اشکال ارایه گشته است. از جمله: ما اگر از منظر کلامی به گزارههای دینی نگاه کنیم، لاجرم هر کسی آیین خود را حق مطلق میداند. هر گزارهای که خلاف آن باشد، لزوماً، باطل. ولی از نگاه یک فیلسوف دین مسئله به گونه دیگری است. فیلسوف دین در مقام حق و باطل ادیان نیست و تکلیفی را برای فرد دیندار روشن نمیکند. بلکه فیلسوف دین در مقام توجیه و تبیین این تکثرها است. و دینداری اکثر دینداران را معلل میبیند و نه مدلل. مهم این است که هر کسی به آن چه را که حق میداند عمل کند. فیلسوف دین به این کار ندارد که این حق تا چه میزان با واقع منطبق است. همانطور که غالب دینداران در مقام تطبیق حق با واقع نیستند.
و نباید گمان کرد که:
«حقیقت به قالب گزارههای صادق و یا کاذب درمیآید و نباید درک گزارهای از حقیقت داشت بلکه باید درک انسانی از حقیقت به دست داد. و حقیقت عبارت است از واقعیت به گونهای که در یک منظر تاریخی ویژه در زمان و مکان خاص بر ما پدیدار میشود.(19)
پاسخ دیگری که بیارتباط با پاسخ فوق نیست، این است:
«اگر ما بیش از هر چیز جوهر دینداری را چه به لحاظ فلسفی و چه به لحاظ کلامی، تجربه دینی انسان بدانیم و بعد هم ببینیم تجلیات آن واقعیت نهایی برای اشخاصی که در آن چهار محدودیت قرار دارند در هر جا به گونهای است. معنای این وضع، نفی مطلق نیست؛ چون آنچه در این محدودیتها برای من ظاهر شده همان مطلق است. منتها این مطلق، مطلقی است ظاهر در محدودیتهای من انسانی... مطلق آن چیزی است که من را چنان در برگرفته که من نمیتوانم از او انصراف پیدا کنم و این در شرایط تاریخی عینی ممکن است.(20)
به عبارت دیگر حق و باطلی که در حوزه ادیان مطرح است، چون حق و باطلهای علمی،حق و باطل نفسالامری نیست که نقیضبردار باشد. اگر زمین کروی است پس مربع نیست اگر هوا سرد است پس گرم نیست.
گزارههای دینی در نزد دینداران به واقع کار ندارد، چون مدلل نیستند و هر کس به علل تاریخی جغرافیایی و شرایط ویژه دیندار گشته است.
«تعدد ادیان نشان میدهد که مسأله نقیضان در کار نیست. یعنی حق بودن یکی موجب بطلان بقیه علیالاطلاق نمیشود. مسأله در این جا پیچیدهتر از آن سادهسازی منطقی است... حقیقت این است که حقانیت ادیان شباهت بسیار با حقانیت گزارههای اشارهای دارد. صدق و حقانیت این گزارهها بستگی دارد به اینکه چه کسی یا در کجا آنها را به کار برد.(21)
حال این که آیا آیا گزارههای دینی گزارههای اشارهای یا indexical هستند تا بتوانیم از شر نسبیت رها شویم و یا گزارههای حقیقی هستند تا راهی به تکثرگرایی نداشته باشیم، جای بحث است ولی مدافعان پلورالیسم گزارههای دینی را گزارههای واقعی نمیدانند تا صدق و کذب داشته باشد. بلکه حقیقت همان است که هر دینداری در ظرف اعتقاد خود دارد، و با آن عشق به نامتناهی میورزد.
اطلب المعنی من الفرقان و قل لا نفرق بین آحاد الرسل
اتحاد یار با یاران خوش است
پای معنی گر صورت سرکش است
(مولوی)