نوشته: لورنس رایت / ترجمه: جمشید سلمانیان
در ماه ژوئن سال 2001 میلادی، دو گروه تروریستی القاعده و جهادی اسلامی مصر، بطور رسمی در هم ادغام شدند. نام گروه جدید یعنی "قاعده الجهاد" سوابق مستقل این دو گروه را منعکس میکند. هر چند بنلادن به چهره عمومی تروریسم مبدل شده، اما ایمن ظواهری در واقع ستون فقرات رهبری گروه تازه بوده است. بنا به گزارش سازمانهای سیا و افبیآی طراحی بخش عمده عملیات تروریستی علیه ایالات متحده در سالهای اخیر بر عهده ظواهری بوده است. بنلادن و ظواهری که بعد از اشغال افغانستان توسط شوروی در سال 1979 میلادی در میان اسلامگرایان رادیکالی دیگر به این کشور جذب شده بودند یکدیگر را در آنجا پیدا کردند. از یک جنبه، هر دو آنها آدمهای امروزی بودند. بنلادن که در اوایل دهه دوم سن خود قرار داشت، در همان سالها هم یک تاجر بینالمللی بود. ظواهری که شش سال بزرگتر از او بود یک جراح و از یک خانواده سرشناس مصری بود. هر دو آنها از طبقه تحصیل کرده بودند، به شدت پرهیزگار بودند، آرام حرف میزدند، و به لحاظ سیاسی با رژیمهای کشورهای خودشان مشکل داشتند. هر یک از آنها نیاز دیگری را برآورده میساخت. بنلادن در آن روزها ایدهآلیستی با نظرات سیاسی مبهم بود به دنبال هدایت میگشت و ظواهری که یک تبلیغاتچی سرد و گرم چشیده بود، به او راهنمائی داد. حسام دراز فیلمساز مصری که در جریان جنگ شوروی - افغانستان فیلمهای مستند بسیاری درباره مجاهدین افغان ساخته میگوید: "در آن زمان بنلادن پیروانی داشت اما آنها سازمانیافته نبودند. افراد ظواهری قابلیتهای فوقالعادهای داشتند، از دکتر و مهندس گرفته تا نظامی. آنها در مخفیکاری تجربه داشتند و میدانستند چطور خود را سازمان بدهند و سلولهای عملیاتی تشکیل بدهند، همینها هم رهبر گروه شدند. هدف جهاد اسلامی سرنگون ساختن حکومت مصر و استقرار یک حکومت دینی بود که روزی بتواند الگوئی برای کل جهان عرب باشد. اما سالها جنگ چریکی این گروه را خرد و ورشکسته کرده بود. بنلادن برای ظواهری یک منجی بود. او پولدار و سخاوتمند بود و منابع مالی او تقریبا حد و حصری نداشت اما به سادگی نفوذپذیر بود و به لحاظ سیاسی شکل نگرفته بود. منتسر الزیاط که وکالت بسیاری از اعضای جهاد اسلامی مصر را برعهده داشته میگوید: "چارچوب فکری بنلادن اسلامی بود اما با رژیمهای عربی هیچ مخالفتی نداشت. ولی وقتی ظواهری بنلادن را دید در او انقلابی به پا کرد." خاندان ظواهری در مصر خانوادهای سرشناس است که اکثر اعضای آن یا پزشک هستند و یا داروساز. در میان اعضای این خاندان سفیر، قاضی، و نماینده پارلمان هم وجود داشته است. پدر ایمان، پروفسور ربی الظواهری، استاد داروشناسی دانشگاه عینشمس قاهره بود. عموی ایمان پزشک بسیار محترم و سرشناسی بود و متخصص پوست و بیماریهای عروقی بود. یک روزنامهنگار مصری به نام ذکی محمد ذکی یکی از همکلاسیهای دوران کودکی ظواهری میگوید: "ایمان فوقالعاده باهوش بود و تمام معلمان به او احترام میگذاشتند. درسی را که دیگران در یک ساعت میفهمیدند، او در پنج دقیقه میفهمید. به نظر من او یک نابغه بود."
یک خط فکری هست که براساس آن تراژدی یازده سپتامبر آمریکا در زندانهای مصر متولد شده است. مدافعان حقوق بشر در قاهره استدلال میکنند که شکنجه مبارزان در زندانهای مصر میل به انتقامجوئی را در میان آنان بوجود آورده است، و این روندی است که از زندان و شکنجه سید قطب مبارز معروف مصری آغاز و به ایمان ظواهری رسید. هدف اصلی این مبارزان دولت سکولار مصر بود اما موجی قوی از خشم نیز متوجه غرب شد که از نظر آنان حامی رژیمی سرکوبگر بود. آنها غرب را مسئول فاسد ساختن و تحقیر جامعه اسلامی میدانستند. در واقع موضوع تحقیر که اساس شکنجه است، برای درک علت خشم اسلامگرایان مصر علیه غرب اهمیت دارد. سیدقطب که ظواهری از پیروان او است در کتابی که در زندان نگارش کرده مینویسد: " امروزه بشریت نه تنها به خاطر خطر نابودی هستهای بلکه بواسطه نبود ارزشها در خطر است." او جهان را به دو قطب تقسیم کرده است: اسلام و جاهلیت. از نظر سیدقطب تمام جهان مدرن و از جمله جوامع به اصطلاح اسلامی، جاهلیت است. سیدقطب در یک دادگاه نظامی محاکمه و در روز 29 اوت سال 1966 به اتهام تلاش برای سرنگونی حکومت مصر به دار آویخته شد. حکومت جمال عبدالناصر تصور میکرد که اعدام سیدقطب ضربه مهلکی به اسلامگرایان وارد ساخته است اما ظواهری در دفتر خاطرات خود درباره اعدام او نوشت: "ولی در زیر این آرامش ظاهری در سطح رابطه متقابلی میان عقاید سیدقطب و تشکیل هسته جنبش جدید جهاد اسلامی در مصر وجود داشت." ظواهری در سالی که سیدقطب را دار زدند، یک هسته مبارزاتی مخفی تشکیل داد که هدفش سرنگونی دولت سکولار مصر و تعویض آن با یک حکومت اسلامی بود. او در آن سال 15 ساله بود. ظواهری در جریان محاکمه خود در سال 1981 به اتهام همدستی با عاملان قتل انور سادات رئیسجمهور وقت مصر گفت: "ما گروهی متشکل از دانشآموزان دبیرستان منطقه (مرفه) ماضی در حوالی قاهره و دبیرستانهای دیگر بودیم." این گروه ابتدا پنج عضو داشت و دیری نگذشت که ایمان رئیس گروه شد. او در اظهاراتش در دادگاه گفت: "آنروزها امکاناتی که داشتیم برای برآورده شدن آرزوهایمان کافی نبود."
جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل که به پیروزی سریع و قطعی اسرائیل ختم شد باعث گردید مسلمانان احساس حقارت کنند و اعتماد به نفس و اعتماد به رهبران خود را از دست بدهند. از نظر بسیاری از آنان علت شکست آنان کشور کوچکی مثل اسرائیل نبود، بلکه خود مدرنیته بود. بعد از آن در مساجد مصر یک فرمول ساده ارائه گردید: و آن اینکه اسلام چاره کار است. آن جنگ گروههای اسلامی زیرزمینی را مقاومتر کرد و همانطور که عبدالناصر احتمال میداد رژیم سکولار وی به هدف اصلی این گروهها مبدل شد.
در قاموس گروه جهاد اسلامی، اولویت اول شکست دادن "دشمن نزدیک" بود یعنی همان جامعه اسلامی ناخالص. "دشمن دور" یعنی غرب را هم میشد بعد از اصلاح خود اسلام شکست داد. از نظر اسلامگرایان مصری این بدان معنی بود که لااقل شریعت اسلامی در نظام قانونی مصر وارد شود. ظواهری همچنین میخواست حکومت خلیفهای را احیا کند که رسماً در سال 1924 میلادی با اضمحلال امپراتوری عثمانی پایان یافته بود. ظواهری عقیده داشت به محض آنکه حکومت خلیفهای یا همان حکومت روحانیون در مصر برقرار گردد، این کشور به محل گردهمائی و حرکت بقیه جهان اسلام تبدیل خواهد شد. بعد از مرگ عبدالناصر در سال 1970 انور سادات رئیسجمهور مصر شد و برای جا انداخت مشروعیت سیاسی خود تلاش کرد با اسلامگرایان صلح کند. او به این شرط که آنها دست از خشونت بردارند، آنها را از زندانها آزاد کرد اما چیزی که نمیدانست این بود که اخوانالمسلمین دچار دودستگی شده. جوانترهای این گروه معتقد بودند که قدیمیترها نرم شدهاند. سادات نمیدانست که اسلامگرایان برای رژیمش چه خطری دارند. اخوانالمسلمین که اجازه فعالیت به عنوان یک حزب سیاسی واقعی را نداشت، به جذب اتحادیههای حرفهای و دانشجوئی پرداخت. تا سال 1973 گروه جدیدی از بنیادگرایان جوان در دانشگاهها شکل گرفت که ابتدا در جنوب این کشور و بعد در قاهره فعالیت داشت. این گروه نام خود را جماعت اسلامی گذاشته بود. دولت سادات حتی مخفیانه به این گروه اسلحه داد تا از خود در برابر حملات مارکسیستها و طرفداران عقاید عبدالناصر دفاع کنند. این گروه هم که در کار مبارزاتی خود حاضر به مصالحه نبود بیشتر دانشگاههای مصر را رادیکالیزه کرد. دیری نپائید که ریش گذاشتن میان دانشجویان پسر و زدن روبند در میان دانشجویان دختر مصری مد شد. ظواهری ادعا میکرد که تا سال 1974 تعداد اعضای گروهش به 40 نفر رسید، اما هیچکس حتی اعضای خانواده و دوستانش از زندگی مخفی او اطلاعی نداشتند. بالاخره در اواخر دهه 70 میلادی این گروههای مخفی کمکم یکدیگر را پیدا کردند . چهار گروه از این دست از جمله گروه ظواهری با هم ادغام شدند و گروه جهاد اسلامی مصر را بوجود آوردند. رهبر این گروه جوانی بود به نام کمال حبیب که مثل ظواهری در سال 79 در رشتههای اقتصاد و علوم سیاسی از دانشگاه قاهره فارغالتحصیل شده بود و از آن دسته روشنفکرانی بود که انتظار میرفت روزی از رهبران کشور شود، اما با خشونت به ضدیت با وضع موجود پرداخته بود. او که از سال 81 میلادی به جرم دست داشتن در ترور سادات هفت سال به زندان افتاد، میگوید بعد از آنکه ظواهری دوره تخصصی جراحی خود را گذراند در یک آپارتمان بزرگ که پدر و مادرش هم آنجا زندگی میکردند درمانگاه باز کرد. هر کسی بود از این وضع خوشحال میبود اما ظواهری خوشحال نبود و همین او را به دردسر انداخت.
ظواهری در خاطراتش مینویسد: "ارتباط من با افغانستان از روی تقدیر و در تابستان سال 1980 آغاز شد." او در آن زمان به جای یک پزشک دیگر در درمانگاهی در قاهره کشیک بود که مدیر درمانگاه از او پرسید آیا مایل است به پاکستان برود و به مداوای پناهندگان افغانی بپردازد؟ ظواهری با اینکه تازه ازدواج کرده بود فوراً این پیشنهاد را پذیرفت. تمام هم و غم او این بود که مکانی را برای آغاز جهاد پیدا کند، اما این کار در مصر غیرممکن به نظر میرسید. ظواهری به همراه یک متخصص بیهوشی و یک جراح پلاستیک به پیشاور پاکستان رفت. او مینویسد ما اولین اعرابی بودیم که برای مشارکت در کارهای امدادی به آنجا رسیدیم. او چهار ماه در پاکستان ماند و با سازمان هلالاحمر همکاری کرد. پیشاور در سمت شرقی گذرگاه معروف خیبر واقع است. خیبر گذرگاهی تاریخی است که از زمان اسکندر کبیر و چنگیزخان محل عبور قشونهای اشغالگر بوده است. بعد از آنکه انگلیسیها در سال 47 میلادی پیشاور را ترک کردند، این شهر دوباره به یک شهر آرام کشاورزی تبدیل شد که نیمهشبها دروازههایش را میبستند. اما در آن زمان پیشاور محل تردد تجار مسلح و سوداگران تریاک شده بود. جوانان کشورهای اسلامی دیگر که ندای جهاد را شنیده بودند به پیشاور میآمدند و اغلب هیچ نداشتند جز یک شماره تلفن در جیب و حتی بعضیها همان را هم نداشتند. هدف آنان شهادت بود و میخواستند که فقط به جنگ اعزام شوند. اسامه بنلادن یکی از اولین کسانی بود که به آنجا رفته بود. او بیشتر وقت خود را بین پیشاور و عربستان سعودی در تردد بود و برای این نهضت پول تهیه میکرد. ظواهری ابتدا با کمک ایلاتیها چند بار از مرز عبور کرد و به افغانستان رفت. عمر اعظم از اقوام مادری ظواهری میگوید؛ او یکی از اولین خارجیانی بود که شاهد رشادتهای مبارزان افغان بود که پیاده و یا سوار بر اسب با اسلحههای زمان جنگ اول جهانی از خود دفاع میکردند. در آن زمان هنوز موشکهای استینگر و سلاحهای ساخت بلوک شرق توسط سازمان سیا به افغانستان قاچاق نشده بود اما مجاهدین تقریباً دریافته بودند که به مهره شطرنج بازی ابرقدرتها تبدیل شدهاند. بعد از آن ظواهری با خاطرات فراوانی از "معجزات" که در جهاد علیه نیروهای شوروی در افغانستان در جریان بود به قاهره بازگشت. در همان روزها مدیر تلویزیون انبیسی آمریکا در مصر با ظواهری تماس گرفت تا از او بخواهد سه افغانی را برای تعلیم فیلمبرداری و اعزام به افغانستان نزد او بفرستد. او میگوید از رفتار ظواهری تعجب کردم. او به من گفت: "آمریکائیها دشمن واقعی هستند و باید با آنان مقابله شود." من گفتم: "نمیفهمم، تو تازه از افغانستان بازگشتهای، آنجا با آمریکائیها همکاری میکردی اما حالا میگوئی آمریکائیها دشمن هستند؟" ظواهری جواب داد: "البته ما برای جنگ با روسها از آمریکائیها کمک میگیریم، اما آنها هم به اندازه روسها پلیدند."
او در سال 81 میلادی یک بار دیگر برای انجام ماموریت پزشکی در هلالاحمر به پیشاور رفت اما بعد از دو ماه ماموریت خود را ناتمام گذاشت و به قاهره بازگشت. وی در خاطرات خود نوشت: "از نظر من جهاد افغانستان دورهای آموزشی فوقالعاده مهمی برای آمادهسازی مجاهدین مسلمان است تا جنگی که انتظار آنرا میکشند علیه ابرقدرتی به راه اندازند، که به تنهائی بر جهان استیلا یافته، یعنی ایالات متحده."