گروه دیپلماتیک
بعد از پایان جنگ جهانی دوم و پیروزیهای چشمگیر آمریکا و شوروی در این جنگ هر یک از طرفین قدرت که در ظاهر دارای دو طرز فکر متضاد ایدئولوژیکی بودند دنیا را به دو منطقه نفوذ بین خود تقسیم کرده بودند اما هیچیک پایبند به تعهدات پنهانی فیمابین نبوده و درصدد تجاوز به طعمه دیگری بود. و در این میان شوروی هر روز در اروپا رخنه و نفوذ خود را عمیقتر کرد و بر فتوحات غیر نظامی خود میافزود و در همین ارتباط در مدتی کمتر از دو سال ممالک جنگزده و بزرگی مانند بلغارستان، مجارستان، لهستان، رومانی و سپس چکسلواکی تحت سیطره خود درآورد.
این وضع برای آمریکا نگرانی بسیار عمیقی ایجاد کرده بود و هر آن بیم داشت که رخنه شوروی شامل مناطق نفتخیز خاورمیانه نیز بشود. لذا درصدد برآمد یک پایگاه وابسته و سوقالجیشی در این منطقه به وجود بیاورد که دغدغه خاطری هم برای پدیدآورندگان آن نداشته باشد. بر همین اساس طرحی را که دکتر وایزمن یهودی سرشناس برای ایجاد یک دولت یهودی در شرقیترین کرانه دریای مدیترانه و غربیترین ضلع خاورمیانه داده بود در دست اجرا قرار داد.
نقطه موردنظر برای ایجاد این پایگاه بسیار حساس و حیاتی آمریکا علاوه بر اینکه کانال سوئز و خلیج عقبه احاطه مییافت بر پهنه بسیار گسترده مخازن بزرگ نفت منطقه نیز به منزله برج دیدهبانی بود و با قبضه کردن آن براحتی میتوانست سیطره خود را بر صحراهای نفتخیز عربستان، عراق، کویت و همچنین بر آبهای دریای سرخ و خلیج عدن و خلیجفارس و در ماورای آنها بر اقیانوس هند نیز حفظ کند و از سمت دیگر از طریق صحرای سینا میتوانست بر مصر و سودان نظارت داشته باشد.
آمریکا که برای اجرای این طرح عزم خود را جزم کرده بود، یهودیان آواره و سرگردان در تمام دنیا و مخصوصا در اروپا را بهترین دستاویز برای پیشبرد اهداف خود میدید.
یهودیان که در عصر حکومت قهرآمیز هیتلر در آلمان صدمات بسیار شدیدی از او خورده بودند به محض این که بوسیله کانونهای مذهبی خود اطلاع یافتند که کانون امپریالیسم درصدد انجام چنین کاری میباشد گروهگروه وطنهای قبلی خود را رها کرده و به وطن جدید که ارباب جدید و دست و دلباز یعنی آمریکا برای آنها میخواست با کمک خودشان بسازد روی آوردند. و با پولهایی که داشتند و نیز از مخازن واشنگتن مرتبا برای آنها میرسید زمینها و خانههای مردم فلسطین را با قیمتهای گزاف خریداری میکردند و در آن سکنی میگزیدند.
تا این که روزی فرا رسید که دستور خرابکاری و فشار و سپس جنگ از جانب ارباب بزرگ صادر شد و یهودیان با کینههای دیرینهای که نسبت به مسلمانان و مسیحیان داشتند به جنگ با آنان برخاستند و با کمکهایی که مرتبا از طریق دریا به آنها میرسید مردم فلسطین را از خانهها و شهرهای خود بیرون کردند و در تاریخ 25/2/1327 هجری شمسی اعلان تشکیل دولت اسراییل را دادند.
در چنین روزهایی دولتمردان کشورهای اسلامی به جای دفاع از حق مردم مظلوم فلسطین و شتاب در کمکرسانی به آنها سعی در رسمیت شناختن اسرائیل داشتند. در ایران نیز دولت و شاه ایران از چنین قاعدهای مستثنی نبودند. و به جای تمکین از دستورات روشن اسلام، سر در آخور بیگانه داشتند و همه همتشان مصروف پیروی بیقیدوشرط از اربابان آمریکایی بود.
در مقابل دولتمردان دستنشانده بیگانگان تودههای عظیم امت اسلام بود که ناگزیر عکسالعمل خود را نسبت به این همه حقکشی به گونهای نشان میدادند. در آن زمان نماینده خشم و اعتراض مردم مسلمان ایران در برابر این حوادث کسی نبود جز سیدمجتبی نواب صفوی.
بعد از اعلام موجودیت اسرائیل و به رسمیت شناختن آن از سوی آمریکا آیتالله کاشانی به مناسبت حمایت از مردم مظلوم فلسطین تظاهراتی در مسجد سلطانی برپا کرد. سخنران این تظاهرات نوابصفوی بود وی با سخنرانی مهیجی مردم را به مسئولیت اسلامیشان در مقابل مردم مسلمان فلسطین فراخواند. روزهای بعد محلهایی برای نامنویسی داوطلبان جنگ با یهود در مراکز مختلف شهر تهران دایر شد و حدود پنجهزار نفر در آنها ثبتنام کردند. در پی ثبتنام مردم غیور ایران اسلامی فداییان اسلام اعلامیهای بدین شرح صادر نمود:
هوالعزیز
نصر من الله و فتح قریب
"خونهای پاک فداییان رشید اسلام در حمایت از برادران مسلمان فلسطین میجوشد پنجهزار نفر از فداییان رشید اسلام عازم کمک به برادران فلسطین هستند و با کمال شتاب از دولت ایران اجازه حرکت سریع به سوی فلسطین را میخواهند و منتظر پاسخ سریع دولت میباشند"
از طرف فداییان اسلام
سیدمجتبی نواب صفوی
ولی دولت که خود از سرسپردگان غرب است برنامه اعزام به فلسطین را لغو میکند. زیرا از دولتی که از پیش از تاسیس دولت یهودی افرادی چون ضیاءالدین طباطبایی را برای کمک به صهیونیستها میفرستد، انتظاری جز این نیست. در اواخر حکومت رضاخان صورت ظاهر این بود که ضیاءالدین طباطبایی به فلسطین تبعید شده است، ولی واقعیت این بود که سیدضیاء طی ماموریتی مامور شده بود که به فلسطین برود و سرزمینهایی را از اعراب بخرد و به یهودیان بفروشد.
بعد از اعلام موجودیت اسرائیل و ظلم و ستمی که بر مسلمانان فلسطینی وارد میکردند وضع دلخراش و غیرقابل تحملی تمام مسلمانان منطقه و مخصوصا اعرابی را که در همسایگی سرزمین فلسطین بودند فراگرفته بود. لذا مسلمانان به جنبوجوش افتاده و آماده یک قیام همگانی بر ضد ستمگران بودند. اما حکومتهای مزدور مانع هرگونه قیام و نهضتی از جانب مسلمانان بودند و به قدری در مهار کردن آنها و ایجاد جو اختناق پافشاری کردند و وقتکشی نمودند تا این که صهیونیستها به خوبی در سرزمینهای اشغالی جایگزین شدند.
مسلمانان غیرتمند و علماء و بزرگان جهان اسلام نیز در اقصینقاط جهان از این مصیبت دردآلود رنج میبرند. تا اینکه برخی از ایشان تصمیم به تشکیل انجمنی به نام مؤتمر اسلامی برای رساندن ندای مظلومیت آوارگان بیپناه فلسطینی به گوش دنیای اسلام اتخاذ نمودند. با تشکیل این انجمن افرادی از تمام ممالک اسلامی که دارای روح تعهد و غیرت دینی بودند، دعوت شدند تا از نزدیک در سرزمینهای اشغالی حضور یابند و آثار ظلم و بیداد صهیونیستها را مشاهده کنند و در بازگشت به کشور خویش درصدد پیدا کردن راه چارهای برای رفع این ظلم باشند. از ایران نیز از سیدمجتبی نوابصفوی دعوت به عمل آمد. و ایشان نیز که قلبا مشتاق این مسافرت و دیدار با همفکران مسلمان خود در بیتالمقدس بود بعد از مشاوره و تبادلنظر با یاران خود تصمیم به این مسافرت گرفت.
روزنامههای آن روز تهران خبر عزیمت نوابصفوی را اینگونه چاپ کردند:
"دیروز آقای نوابصفوی با هواپیمای عراقی برای شرکت در مؤتمر و انجمنی که در بیتالمقدس برای دفاع از مسلمانان فلسطین و دفع هجوم یهودیان تشکیل خواهد شد به سوی بغداد عزیمت کردند و امروز از بغداد به بیروت رفتند و از آنجا به بیتالمقدس خواهند رفت. این مؤتمر از طرف جمعیت انقاذ فلسطین و مکبالاسراءالمعراج تشکیل شده است و هدف اصلی ایشان از شرکت در این جلسات تهییج و دعوت سران ممالک اسلامی برای تشکیل جبهه متحد و مستحکم در برابر بیگانگان و اجرای احکام اسلام است پس از پایان جلسات 6 روزه انجمن برای دیدار رجال سوریه به شام و سپس برای زیارت اعتاب مقدسه و ملاقات با مراجع و رجال شیعه به عراق بازگشت خواهند کرد و سپس به ایران خواهند آمد. مدت این مسافرت یک ماه خواهد بود."
در اولین جلسه مؤتمر اسلامی که متشکل از برجستگان عالم اسلام بود شهید نوابصفوی چنان حرارت و غیرتی از خود بروز داد که همگی بدون استثنا تحتتاثیر قرار گرفتند. نواب با نطقهای آتشین خود به زبان عربی در مؤتمر فریاد بیدارباش مسلمین جهان را سر داد. او خطاب به بزرگان حاضر در جلسه گفت که برای بیرون راندن بیگانگان از سرزمینهای اسلامی و برای نجات روح و فکر جوانان مسلمان و نسلهای آینده مسلمین از فرهنگ بیگانه باید فداکاری و جانبازی کرد و با قیام علیه ستمگران کیان و عظمت از دست رفته را مجددا بازیافت.
مهدی عبدخدایی از اعضای فداییان اسلام نقل میکند که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هیاتی به نمایندگی از فلسطین به ایران آمده بود در میان آنها عالمی بود که میگفت: "بعد از قرن اول هجری شهیدی به عظمت نوابصفوی در اسلام نیامده است وقتی با او و هفتاد نفر از میهمانان مؤتمر در سال 1332 برای تماشای بخش اشغالی قدس که در دست سربازان اسرائیل بود رفتیم یکمرتبه روی سنگی قرار گرفت و عبایش را به کناری انداخت و با لحنی داغ و موثر به حاضرین که دکتر سوکارنو (رهبر انقلابی اندونزی) نیز در بین آنان بود گفت آن مسجد مخروبه را در یک کیلومتری شهر قدس میبینید.
میخواهیم برویم و آنجا نماز بخوانیم. هرکس آماده شهادت است همراه ما شود. بعد از بالای سنگ پایین آمد و عبایش را بدوش انداخت و گفت من جلو میروم شما پشت سر من بیایید. سربازان اسرائیلی دستها روی ماشههای مسلسل هاجوواج ما را نگاه میکردند و ما همچنان به سمت مسجد پیش میرفتیم تا به مسجد رسیدیم.
نواب اذان گفت و به نماز ایستاد و ما همگی به او اقتدا نمودیم و نماز خواندیم و با طمانینه و وقار بازگشتیم. وقتی از محل تحت سیطره اسرائیلیها خارج شدیم دکتر سوکارنو گفت: "این پسر پیغمبر فکر نکرد اگر یک سرباز اسرائیلی ماشهی اسلحهاش را میچکاند همه ما کشته میشدیم" نواب در پاسخ او لبخند ملیحی زد و گفت: "اتفاقا آرزویم این بود که همگی اینجا شهید بشویم چون ما نماینده ملتهای مسلمان منطقه هستیم و شهادت ما موجب بیداری جهان اسلام و قیام علیه اسرائیل میشد"
بعد از پایان کار مؤتمر ملکحسین پادشاه اردن که خود کارگزار و دستنشانده اجانب در آن سرزمین بود یک دعوت تشریفاتی به جهت عوامفریبی و ایجاد محبوبیت برای خودش در بین مردم از مهمانان قدس به عمل آورد.
نوابصفوی از این فرصت استفاده کرد و با چنان هیبت و صلابتی با ملکحسین برخورد کرد که او را متحیر و متعجب ساخت. او در ملاقات خود با ملکحسین میگوید: من هرگز با هیچ پادشاهی ملاقات ننمودهام اما چون تو سید هستی و از فرزندان رسول خدا میباشی برای نصیحت آمدم و سپس به او میگوید ای پسرعمو اگر شده که روی پشتبامهای خانههای مردم خود گندم بکاری و رفع احتیاج از بیگانه بنمایی بهتر از آن است که دست گدایی و احتیاج به سوی دشمنان اسلام و مسلمانان برای اداره مملکت خود دراز کنی.
نوابصفوی بعد از پایان جلسات مؤتمر وارد لبنان شد و از آنجا به جنوب لبنان رفت و برای مردم مظلوم آنجا سخنرانی کرد و ایستادگی و مقاومت پیگیر بر طبق دستورات اسلام در برابر صهیونیستهای غاصب را به عنوان تنها راه مبارزه به آنها گوشزد کرد.
نوابصفوی در تمام سخنرانیهای خود در سرزمینهای عربی، مسلمانان عرب را از هرگونه اختلاف مذهبی برحذر میداشت و یادآوری میکرد که برای رویارویی با دشمنان بزرگ فقط و فقط باید متحد و برادر بود و اگر دشمن احساس کند که مسلمانان در میان خود نقاق و دودستگی دارند نهایت سوءاستفاده را برده و ضرباتی کاری را بر پیکر آنها وارد خواهد ساخت.
نوابصفوی در میان شور و احساسات زایدالوصف مسلمانان آن منطقه عازم بازگشت به عراق شد و در حالی که بسیاری از او درخواست توقف دایمی در آنجا را داشتند وعده نصرت و پیروزی به آنها میدهد و آرزو میکند که به زودی دست در دست هم، سرزمینهای اشغالی قدس را آزاد کرده و در کنار هم قرار خواهیم گرفت و پس از عزیمت به سوریه و زیارت اعتاب مقدسه در شام به عراق بازمیگردد و یکراست راهی نجف میشود.