عباس چگینی
جنبشهای اجتماعی و حرکتهای جمعی براساس و گونههای مختلف تقسیمبندی میشوند که این وجوه تمایز بسته به پارادایمهایی شکل میگیرد که در فضا و چارچوب آنها عمل مینمایند. لذا مطالعهی اجتماعات بشری و تحولات آنها حداقل مدلهای مشخص و معینی را معرفی نموده و به ما میشناساند.
اندیشمندان، متفکران و صاحبنظران مختلفی در حوزههای مختلف نسبت به مطالعهی اجتماع بشری اقدام نمودهاند، که بسته به شرایط مفهومبندیهایی را تشکیل داده و با ابداع شیوهها و متدهای خاص سعی بر عمومیت دادن یا جهانشمول (Uniuersal) نمودن آنها داشتهاند، لذا افرادی همچون سن سیمون، کارل مارکس، امیل دورکیم، ماکس وبر و... در دورانهای آکنده از تنشهای اجتماعی کوشیدهاند تا به جنبشهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... متعددی بویژه آشوبها و شورشهای کارگری و دهقانی در کشورهای اروپایی، آسیایی و... اشاره نمایند.
آنچه که در نگاه همهی این متفکران دیده میشود، ناآرامی، آشوب و حرکتهای معترضانهای است که در راستای برنتافتن شرایط موجود به شیوههای خشونتبار صورت گرفته است، به نحوی که:
ـ مارکس تضاد طبقاتی را عامل ایجاد حرکت و جنبشهای اجتماعی معرفی میکند تا جائیکه تضاد و تعارض بین طبقات سبب تغییر در موضع جامعه میگردد و به این شکل جامعه در ورطهای از بیعدالتیها، عدم تساویها و نابرابریها قرار میگیرد و لذا تعارضهای بین گروههای «فرادست» و «فرودست» که یکی درصدد حفظ وضع موجود و دیگری در راستای کسب منافع است سبب ایجاد جریانها و شکلگیری جنبشهای اجتماعی است. لذا مارکس بر نقش تعیینکننده تضاد و تعارض میان طبقاتی اجتماعی را پایه روابط آنها با تولید در ایجاد تحولات اجتماعی میداند و تا جایی پیش میرود که در مقدمهی نقد اقتصاد سیاسی، آگاهی بشر را مبتنی بر تحولات اجتماعی و در نهایت تولید میداند(1).
ـ دورکیم، واگرایی اجتماعی را مقدمهی جنبشها و تحرکات اجتماعی میداند و لذا در تبیین تحولات اجتماعی به همبستگی (Solidawite) معتقد است، در این میان او معتقد است که اجتماعی که بر وحدت ارزشها و احساسات اعضای اجتماعی مبتنی باشد و چون این حالت عموماً اتوماتیک میباشد با عنوان مکانیکی خوانده میشود، در چنین شرایطی نیز اجتماع یکپارچه است و وحدت آن خدشهدار نمیشود. و به عکس قائل است که در جامعهای که انسجام اجتماعی نتیجهی تمایز افراد است همبستگی انداموار شکل میگیرد، که اساس آن بر تمایزها و تفاوتها میباشد و چون به سیستمها و موجودات زنده شبیه هستند و همچون موجود زنده همبستگی دارند، که اندامها هر کدام وظیفه خاصی دارند، اما همگی در راستای حیات موجود زنده همکاری مینمایند.
در نگاه دورکیم جنبشها و تحولات هنگامی شکل میگیرد که همبستگی اجتماعی مخدوش گردیده و چون این همبستگی به شکل «ارگانیک» تشکیل نگردیده است و وجدان اجتماعی جدیدی شکل نگرفته است و لذا هنگامی که «وجدان اجتماعی» خدشهدار گردید، از هم پاشیدگی هنجارها و ارزشها شکل میگیرد و این شرایط برداشت روشنی صورت نمیگیرد و همچنین ایشان قائل هستند که در جامعهی مدرن شتاب یافتن تمایزات به «جابجاییهای شدید و از دست دادن حس تشخیص سمتگیری» نیل مینماید، لذا ایشان مینویسند که:
«... هنگامی که جامعه دچار شرایطی میشود که آن را اندوه زده، سرگشته یا ناراحت میکند، بر اعضای خود فشار میآورد تا آنها را وادارد از طریق اعمالی چشمگیر بر اندوه، سرگشتگی یا ناراحتی خود شهادت دهند و بر آنها وظیفه گریستن، نالیدن یا لطمه زدن به خود یا دیگران را تحمیل میکند(2)»....
ـ گوستاو لوبون، در همین خصوص هیجان جمعی را با رهیافتی روانشناسانه همراه با تلقی کنش جمعی موجود در جامعه مبنای حرکتهای اجتماعی میداند. و لذا بیش از حد بر جنبههای خودانگیختگی کنش جماعتها تأکید دارد.
ـ ویلفر دوپارهتو، فریب تودهها را موجب پدیدار شدن جریانات و جنبشهای اجتماعی دانسته و طبقهبندی انسانی او به اجزای ثابت و تغییر حیات بشری و مفهوم ناهماهنگی اجتماعی است.
لذا به نظر ایشان نخبگان حاکم با زور و مکر و فریب تودههای رضایت آنان را جلب میکنند و متقاعدشان میکنند که از آنها اطاعت نمایند و چنانچه این امر مؤثر نیافتد گروهی دیگر که توانائیش بیشتر است و یا بنا به صلاحیتشان با فریب تودهها با استفاده از توجیهات مختلف حرکت جمعی را ساماندهی مینمایند. و تودهها را در جهت خواست خود (که موجه جلوه داده میشود) به جنبش وامیدارند.
ـ وبر، معتقد است که گسستهای اجتماعی در حیات اجتماعی را که سبب ایجاد جنبشهای اجتماعی میشود بایستی در نیروی «کاریزما» جستجو کرد. میتوان اشاره کرد که جنبشهای کاریزماتیک با تن دادن گروهی از افراد به سلطهی فردی که ویژگیهای ممتاز خارقالعادهای دارد شکل میگیرد و به عنوان عاملی برای منقلب کردن و سرنگون نمودن یک رژیم و روی کار آمدن رژیم دیگری است(3). لذا بیشتر در این جنبش و تحرک اجتماعی مبنای عاطفی وجود دارد تا مبنای عقلانی.
آنچه را که همهی اندیشمندانی که از آنها نام بردیم، کم و بیش اشاره کردهاند موارد خاصی از حرکتهای اجتماعی هستند، اما در حوزهی ابرپارادایم خدامحور و در بررسی مؤلفههای حکمت ائمه حضرت زهرا(س) مدل خاصی را ارائه میدهند که نه تنها مبنی بر مکر و فریب، بلکه براساس عاطفه و نیروی کاریزما و تضاد طبقاتی و واگرایی اجتماعی نمیباشد بلکه اساس بر بینش و بصیرت است که درآمدن تذکر و امر به معروف موضوعیت داشته و حرکتهای اجتماعی براساس عقیده و پیوندهای محکم با ایدههای سعادتطلبانه است. تا جائیکه حرکتهای اجتماعی با تمسک به ریسمان هدایت نجات را رقم میزنند و به فلاح و رستگاری میرسند. لذا آنچه که در حرکت و جنبش اسلامی موردنظر است رسیدن به رستگاری است که «تخانون ان یتخطفکم الناس»* من حولکم فانقذکم الله تبارک و تعالی بمحمد».
حضرت زهرا(س) هدف از حرکت و نهضت دینی را احیاء کرامت انسان دانسته و بیان میفرمایند که: «وقام فی الناس بالهدایه فانقدهم من الغوایه و بصرهم من العمایه».
یعنی اینکه پیامبر برای هدایت انسان به پا خاست پس آنها را از گمراهی رهانید و از کوردلی به بصیرت رسانید.
در این میان مدل جنبش و حرکت مبتنی بر هدایت است که سازوکارهای خاص خود را میطلبد و اینکه از جمله اهداف به بصیرت رسیدن انسانهاست، که میتوان گستردگی نهضت را مشاهده نمود. پس حیطهی عمل محدود به تودهها نیست بلکه در هدایت، هدایت عمومی و مختص به همه انسانها میباشد. این در حالی است که در نظر، صاحبنظران، اساس و پایهی حرکت مبتنی بر گذارههایی «غفلت آلود» استوار بود، اما در نهضت اسلامی از اهداف اصلی بیداری عمومی است و به همین جهت اگر هم بخواهیم منافع و مصالحی را برشماریم، منافع در مصالح عمومی است لذا همه در آن سهیم هستند و حرکتی که بر این منوال صورت گیرد، «حرکت بیدار» و نهضت آن «هوشیار» است، چرا که هم نسبت به هم «مسئول» بوده و در این مسئولیت، بایستی «رسالت و تکلیف» را انجام داد.