بحران ناصریسم از اواسط دهه شصت به بعد به چند چیز از جمله کاهش جاذبه سوسیالیسم عرب در مصر و بیاعتبار شدن پوشش اسلامیش در انظار تودههای عرب – مسلمان منجر گردید. سرخوردگیهای ناشی از شکست عربها در جنگ شش روزه 1967 طبیعتاً اشتیاق تازهای در میان جوانان پیکارجو در کشورهای عرب و سایر مناطق جهان اسلام نسبت به آموزهای سیاسی و جاندارتر پدید آورده بود. این پیشزمینه ظهور نوعی تازه از سوسیالیسم اسلامی بود. فرق این روایت تازه با مدلی که سباعی و مقلدان مصری و سوریش پیش نهاده بودند، نه فقط در استقلالش از نیازمندیهای دستگاه دولت بلکه در بدعتی بود که در زمینه مقتضیات اسلامی غیرقابل تصور بود، یعنی از نو آشتی کردن با مارکسیسم. این امر چنانکه پیشتر گفته شد بیشک نتیجه افزایش محبوبیت و نفوذ اتحاد شوروی و سایر کشورهای «اردوی سوسیالیسم» در جهان سوم به طور کلی بود، و این روند با مرگ استالین در 1953 آغاز شده و پیامدهای مبهمی، هم در سطح نظری و هم در سطح علمی، داشت. نتیجه فری استالینزدایی همانا اعاده حیثیت «راههای مستقل منتهی به سوسیالیسم» و ایدئولوژیهای «جهان سومی» به طور کلی بود که به نوبه خود رهبران اتحاد شوروی را قادر ساخته بود که بر شک و شبهههای قدیمشان راجع به ماهیت نهضتهای بورژوازی ملی در جهان سوم، فائق آیند. چنین شکی بود که باعث سردرگمی فلج کننده سیاست شوروی در قبال رژیم ملی محمد مصدق در ایران در سالهای 1330-1332 شد. برخلاف این رویه، سیاست شوروی در قبال ناصر از 1954 به بعد عبارت بود از حمایت فعال و درگیری در خنثیسازی معارضههای غربی در مورد مقام ناصر به عنوان قهرمان ناسیونالیسم عرب. علیالخصوص رفتار اتحاد شوروی در طی بحران سوئز در سال 1956 به میزان زیادی حیثیت آن کشور را در چشم تودههای مردم، در سراسر جهان اسلام، بالا برد. این گرایش بعدها هم، با انقلاب عراب در سال 1958، و اوجگیری نبرد استقلال الجزایر، و شیوع روحیه عمومی ضد غربی در سراسر خاورمیانه، تقویت شد. بدین ترتیب زمانی که خواری و خفت جنگ شش روزه بر وجدان مسلمانان سنگینی میکرد، زمینه برای ترکیب ایدئولوژیک، که هم نیاز به طرحی سنجیده و مستحکم برای عمل سیاسی را برآورد، و هم با ضرورت حفظ وفاداری به معتقدات اسلامی جور درآید، مهیا شده بود. ببار آمدن نوع تازهای از مکتبهای مارکسیستی یا مارکسی – تجدیدنظرطلبی، چپ جدید و جریانهای چندگونهای که از انتقاد سارتر و لوفورو و دیگران از مارکسیسم – لینیسم پدید آمده بود – به این معنی بود که در تنشزدایی بعد از استالین چنین تلفیق و ترکیبهای دیگر به قلمرو و خواب و خیال روشنفکرانه تعلق ندارد.
کمابیش همین جریان در ایران تکرار شد؛ هرچند لااقل یک دهه زودتر و با طرح مشترک انگلیس – آمریکا در واژگونسازی حکومت محمد مصدق در سال 1953 آغاز شد. در طی نهضت ملی کردن نفت در سال 1329 ناسیونالیسم لیبرال نفوذ عظیمی در میان طبقات متوسط، داشت؛ ولی پس از 1953 وضع از این قرار نبود. همچنان که اثر آسیب شدید شکست مصدق در تجربه نیمهکاره سیاست دموکراتیک، رفته رفته در وجدان ملی ایرانیان فروکش میکرد، این اعتقاد در میان جوانان سیاسی شده پیدا میشد که این شکست همانقدر که ناشی از توطئههای CIA است، ناشی از لیبرالیسم نیز میباشد. همین بحث و جدل بر سر تفسیر وقایع 1330-1332 بود که باعث پیدایش شکافهای عمیق در میان گروههای ناسیونالیست در اوایل دهه چهل شد و نگذاشت از فرصتی که در نتیجه بحران داخلی رژیم شاه در سال 1341-1342 به دست آنها افتاده بود، استفاده کنند؛ لذا قیامهای مردمی، بیرحمانه سرکوب شد. مشخصه تحول اساسی فضای سیاسی آن زمان در رفتار با ایالات متحده منعکس است: اگر در دوره پیش از سال 32 بسیاری از لیبرالهای ناسیونالیست و حتی سوسیالیست بودند که ایالات متحده را یک قدرت «دوست» یا «بیآزار» میشمردند که میتوان در قبال امپریالیسم انگلیس یا تهدید شوروی آن را علم کرد؛ عده رهبرانی که پس از سقوط مصدق به این توهم ادامه میدادند بسیار اندک بود. بدینسان در اواسط دهه چهل میتوان یک گرایش مشخص به چپ در میان مخالفان رژیم شاه و بعضی گروههای مذهبی مشاهده کرد، و این در سخنان و شعارهای سیاسی آن روز جلوهگر است، که به آسانی به ویژه در آنجا که ضدامپریالیستی یا ضد سرمایهداری میشود قابل تشخیص از شعارهای چپ نیست. ولی اثر این گرایش تدریجی تاحدودی بر اثر به رسمیت شناخته شدن و اعتبار یافتن «چپ مستقل» در جهان استالینزدایی شده کمرنگ شد.
کوششهایی که در جهت آشتی دادن مجدد اسلام و مارکسیسم به عمل آمده هرگز صریح نبوده است. آغازگران و دستاندرکاران عاقلتر از آن بودهاند و اطمینان داشتهاند که تلفیقی که در پی آنند همواره باید نهانی و خردهخرده باشد و به اصطلاح بخیه روی کار نباشد. انگ «مارکسیسم اسلامی» که گاه برای توصیف این تلفیق به کار میرود، در واقع ترفندی است که مخالفان برای بیاعتبار کردن آنها در چشم مسلمانان به کار میبرند. میتوان گفت که نتیجه این آشتی مجدد، اگر اصولا نتیجهای داشته باشد، عبارت است از صورت بالقوه یک معارضهجویی جدی نسبت به احزاب مارکسیست – لنینیست ارتدوکس در کشورهای مسلمان، چرا که میتواند به عنوان بدیل، در بردارنده آرمانهای عدالت اجتماعی و اقتصادی آنها باشد بیآنکه عیب دینی یا الحاد آنها را با خود داشته باشد. شاید نخستین نماینده این نحله در کشورهای مسلمان واقع در شرق مصر، سازمان چریکی است که در اوایل دهه پنجاه کذافیالمتن در ایران تأسیس شد. برجستهترین ویژگی نگرش آنها علاوه بر طرد امپریالیسم و دیکتاتوری – که بدنه اصلی برنامه همه گروهبندیهای انقلابی است – در واقع عبارت است از حملات مداوم به نهاد مالکیت خصوصی به عنوان ریشه اصلی همه شرور اجتماعی، و تأکید پیگیرانه بر مبارزه طبقاتی به عنوان روندی همیشگی در تاریخ. نتیجه هر دو اینها چنانکه میتوان پیشبینی کرد گرایش به مالکیت جمعی همه وسایل تولید است. ولی جسارت آنها در این تلفیق ایدئولوژیک به شدت از به کار بردن ماتریالیسم تاریخی در تفسیر قرآن و بعضی از فراز و نشیبهای زندگی پیامبر(ص) و علی(ع) و امام حسین(ع) توسط ایشان برمیآید. کاری که آنها کردهاند این است که این مفهوم و مقولات فرعی آن را به عنوان یک ابزار تحلیلی به کار میبرند بیآنکه اساساً اسمی از آن به میان آورند. بدینسان مفهوم سنتالله را کمابیش به معنای «قانون تکامل» به عنوان یکی از قوانین عمده و اساسی جهان آفرینش به کار میبرند. میگویند هر پدیدهای که نتواند خود را با این سنت همپا بگرداند محکوم به نابودی است «برای مثال نظام سرمایهداری و جهان امپریالیسم، از آنجا که دیگر هماهنگ با واقعیتهای حیاتی جامعه بشری نیست، دشمن و آنتیتز خود، یعنی طبقه کارگر و زحمتکش را، در کنار خود میپرورد که یک موضع جدید و مترقی در پیش میگیرد. برخورد بین وسایل و روابط تولید هر روزه همراه با افزایش تولید و پیشرفت تکنولوژی تشدید میگردد، و نظام سرمایهداری را زیر ضربه طبقه زحمتکش قرار میدهد. سرانجام با انقلاب تودههای تحت ستم، قدرت غولآسای سرمایهداری از بین خواهد رفت و طبقه کارگر وارث قدرت و وسایل تولید و برتر از همه وارث زمین خواهد شد.» و به عنوان استشهاد به یک شاهد الهی برای تائید این دیدگاه و برداشت از تاریخ یک آیه قرآن نقل شده است: و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین – قصص، 5. در الهیات شیعه به این آیه غالباً به عنوان دلیل بر حتمیت ظهور مهدی استشهاد شده، ولی عقیده مسلمانان رادیکال، حال به هر اسمی بنامیمشان، آن را در جهت یک اعتقاد اصالت تاریخی (قائل به موجبیت تاریخی) تفسیر میکند به این معنی که زندگی بشری به هیچ ملاحظه و مدارایی به سوی پیروزی نهایی محروم شدگان از ارث و مستضعفان بر استثمارگرانشان پیش میرود. به همین ترتیب مفاهیم متافیزیک نظیر نصرتالهی (نصر منالله) و وحی و وظایف فرشتگان همه به عنوان جلوهای از همان «سنت تکامل» در جهان انگاشته میشود: آنچه نصر الهی نامیده میشود چیزی نیست جز سازگاری و هماهنگی با این سنت، که همواره به کسانی که در جهت آن پیش میروند مدد میرساند؛ وحی چیزی نیست جز به فعل در آوردن قدرتی که خصیصه ذاتی هر چیز اعم از جاندار یا بیجان است (نظیر انگبینسازی زنبور، و جذب مغناطیسی برای آهنربا و نظایر آن) و سرانجام فرشتگان صرفاً استعارههایی از «قوای طبیعی»اند که عموماً بر پایه قوانین علیت میگردند.
این ماوراءالطبیعهزدایی یا خلع قداست. از اصطلاحات قرآنی، بیشک منحصر به این مسلمانان رادیکال ایام اخیر نیست، و میتوان نظایر آن، از جمله بعضی از تعبیر و تفسیرهای تجددخواهانۀ قرآن را توسط مسلمانان هندی و پاکستانی که دیدگاه بکلی متفاوتی دارند پیدا کرد.
آنچه در آثار و متون رادیکالهای تازه است، همانا تابع ساختن چنین برداشت «علمی» از قرآن و متون مقدس، نسبت به مقتضیات ایدئولوژی سیاسی و فعال است.
ولی به این نکته هم باید اشاره کرد که هر نمونهای از این ماوراءالطبیعهزدایی، همراه با تصریح اکید به عظمت شأن خداوند و ارادۀ او، برای دفع تهمت کفر و ارتداد از قائلان آن است.
در آثار اینان به اراده و تلاش انسانی اهمیت بسیاری داده شده است و این برجستگی، نشاندهندۀ فرق ذاتی این فلسفۀ جدید از سوسیالیسم اسلامی با ایدئولوژیهای تقدیرگرایانه ولی غیردینی است.
برداشت کلی راجع به نظرگاه رادیکالها این است که قائل به آمیزهای از دین و سیاستند با گرایشی آشکار به سیاست، و متمسک به مشتی اصولند که فرقی با ماتریالیسم دیالکتیک یا تاریخی ندارد، مگر از این نظر که در تنسیق آن اصطلاحات دینی و شواهدی از قرآن و احادیث در آن درج شده است.