۱- فرهنگ و تاریخ: فرهنگ، هویتی انسانی دارد و قوام آن به آگاهی، اراده، معرفت، عزم و جزم انسانهاست، و چون معرفت و عزم آدمیان در معرض تغییر و تبدیل است فرهنگ، چهرهای تاریخی دارد. هر دوره تاریخی با حضور سطح و نوع جدیدی از معرفت رقم میخورد و به اقتضای آن شکل میگیرد و گسترش مییابد و با لوازم و پیامدهای خود مواجه میشود و آدمیان پس از مواجهه با پیامدهای فرهنگ، به افقهای جدیدی از معرفت راه یافته و تصمیمات جدیدی را اتخاذ میکنند و بدین ترتیب سطح جدیدی از فرهنگ و تمدن را بنیان مینهند و گاه به آنچه ساخته و پرداختهاند دل سپرده و حیات و ممات خود را با آن پیوند میزنند. حقیقت و هویت هر جامعه به فرهنگ آن است و تاریخ هر قومی از اقتدار و استمرار فرهنگ آن قوم پدید میآید و فرهنگ، ریشه در آگاهی و اراده انسانها دارد و به همین دلیل تغییر تاریخ با تغییر فرهنگ و تبدیل ابعاد درونی آدمیان قرین و همراه است و خداوند سرنوشت هیچ قومی را تا زمانی که در درون آنها تغییر رخ ندهد دگرگون نمیکند. انالله لا یغیّر ما به قوم حتی یغیّروا ما بانفسهم.
۲- سطوح و ابعاد: فرهنگ دارای لایهها، سطوح و ابعاد مختلف است. آرمانها و اهداف در عمیقترین لایه و سطح آن قرار دارند و شناخت انسان از خود و جهان و معرفت او از هستی و تصویری که انسان از آغاز و انجام خود دارد در مرکز این لایه واقع شده است و این شناخت میتواند هویتی دینی یا اساطیری، معنوی یا سکولار و دنیوی، توحیدی و یا الحادی داشته باشد و همچنین شناخت مزبور به لحاظ روش شناختی میتواند وحیانی، شهودی، عقلانی و حسی باشد. هنجارها، قوانین و مقررات اجتماعی در سطح و لایه بعدی قرار گرفته و متاثر و متناسب با لایه پیشین میباشد؛ نهادها و سازمانهای اجتماعی بر اساس آرمانها، هنجارها و مقررات یاد شده، و به دنبال آن زبان و نهادها و همچنین مهارتها و فنآوریهای مختلف در سطوح بعدی قرار میگیرند. تمدن، تجسد و صورت ظاهری و آشکار فرهنگ است. هر کدام از ایدئولوژی، سیاست و اقتصاد ضمن آن که در یکی از سطوح فرهنگی بروز و ظهور بیشتر مییابند، از ابعاد مختلف فرهنگ نیز حکایت میکنند.
۳- جغرافیا و فرهنگ: جغرافیا در شکل طبیعی آن با پستیها، بلندیها و شرایط مختلف اقلیمی تعیّن مییابد و حضور انسان در زمین به جغرافیا بُعد انسانی میبخشد؛ یعنی به تبع حضور انسان، جغرافیای انسانی شکل میگیرد. این جغرافیا در ابتداییترین شکل آن از ابعاد جسمانی انسان و از نحوه توزیع و پراکندگی آدمیان تاثیر میپذیرد، اما حضور فرهنگ، صورتهای جدیدی از جغرافیا نظیر جغرافیای سیاسی را به دنبال میآورد. در حاشیه فرهنگ، زمین، نواحی و مرزهایی مختلف پیدا میکند. برخی مناطق آن مقدس و بعضی دیگر پلید شمرده میشوند. و یا آن که هر منطقه، تحت تملک، استیلا و اقتدار قوم و گروهی خاص قرار میگیرد و در قالب یک کشور از مرزهای مشخصی برخوردار میشود.
جغرافیای فرهنگی، ناظر به مناطق حضور فرهنگ بشری است و مرزهای این جغرافیا موانعی حکایت میکند که میتواند برای گسترش فرهنگ وجود داشته باشد برخی از این منابع طبیعی و بعضی دیگر آن فرهنگی هستند و برخی از موانع درونی و بعضی دیگر بیرونی میباشند.
۴- ویژگیها فرهنگی توسعه: امور طبیعی نظیر فواصل قارهای، کوهها، مناطق صعبالعبور و یا مسافتهای طولانی میتوانند از موانع بسط و گسترش جغرافیای فرهنگی باشند. این گونه از موانع با گسترش فنآوری و ارتباطات، حقیر و کوچک شدهاند. مک لوهان جهان را با گسترش ارتباطات به دهکدهای واحد تشبیه کرد. مرزهای فرهنگی را تنها عوامل جغرافیایی طبیعی تعیین نمیکنند. مرزهای اساسی، هویتی فرهنگی دارند. هر فرهنگی ظرفیت خاصی از توسعه و بسط در درون خود دارد و فرهنگهای که توان عبور از مرزهای جغرافیایی را دارند به نحو یکسان از این مرزها عبور نمیکنند. برخی از آنها تنها از طریق توسعه و گسترش اقتدار سیاسی یا اقتصادی و یا نظامی بسط پیدا میکنند و بعضی دیگر ظرفیت گسترش را بدون اتکا به عوامل مزبور دارند.
مثلا فرهنگی که هویت خود را به نژاد و یا سرزمینی خاص گره میزند، نمیتواند به سهولت ظرفیت عبور از مرزهای نژادی یا طبیعی را داشته باشد. این فرهنگ اگر هم از مرزهای مزبور عبور کند جهان را به بخشهای مرکزی و پیرامونی تقسیم میکند. گسترش چنین فرهنگی با اتکا به قدرت اقتصادی، سیاسی، نظامی و یا با قبول دو گانگی مزبور را با ناحیه دیگر انسانها ممکن است. فرهنگی که به عوامل طبیعی، نژادی، تاریخی به عنوان عوامل ثانوی مینگرد و پیام مشترک و آرمانهای واحد انسانی را دنبال میکند، توان بهتری برای گسترش جهان خود دارد.
۵- جهان فرهنگی و فرهنگ جهانی: جهان فرهنگی جهانی است که از زاویه نگاه و توان انسانها پدید میآید. این جهان در قالب معرفتهای مختلف، تفسیر و تبیین شده و مرزبندی میگردد. برخی از این جهانها از مرزهای جغرافیایی و یا انسانی- به شرحی که گذشت- نمیتوانند عبور کنند. اما فرهنگ جهانی فرهنگی است که استعداد در هم شکستن مرزهای جغرافیایی و حتی تاریخی را داراست؛ هم از دیوارههای زمانی عبور میکند و هم موانع طبیعی را در هم میشکند. توسعه و بسط، به تناسب عناصر فرهنگی میتواند صور مختلفی داشته باشد. برخی از صور با تقسیم مناطق جهانی به حسب مناطق جغرافیایی و یا نژادی همراه است. آخرین مانع فرهنگی، فرهنگهای رقیب است؛ فرهنگی که ظرفیت جهانی شدن را داشته باشد. علاوه بر فائق آمدن بر موانع درونی بر ای فعلیت یافتن، موانع بیرونی را نیز برطرف میکند و موانع بیرونی تنها موانع جغرافیایی نیست بلکه موانع فرهنگی است. موانع فرهنگی، فرهنگهای رقیب هستند، فرهنگهای یا فرهنگهایی هستند که ظرفیت جهانی شدن را ندارند و یا فرهنگهایی هستند که جهان را به گونهای دیگر میبینند. موانع جغرافیایی را با فنآوری و تکنولوژی میتوان برداشت، اما موانع فرهنگی تنها با تحولات فرهنگی و یا با اقتدار و تسلط اقتصادی، سیاسی، نظامی قابل تسخیرند. اگر موانع فرهنگی با عوامل سیاسی اقتصادی و نظامی تسخیر شوند، مانع فرهنگی بسان انرژی ذخیره شده به دنبال فرصت برای باز گشت مجدد میباشد.
۶- پروسه یا پروژه جهانی شدن: جهانی شدن یک فرهنگ پروسه یا پروژه است؟ پروسه فرآیندی طبیعی است که بدون قصد و تدبیر ویژه انجام میشود و پروژه فرآیندی است که از مسیر، طرح، برنامه و با هدف مشخص و از قبل تعیین شده شکل میگیرد. فرهنگی که ظرفیت جهانی شدن دارد، در پرتو آرمانها و معرفتی که از جهان و انسان دارد، در قالب هنجارها و ارزشهای خویش بهطور طبیعی رشد خود را آغاز میکند. این رشد الزاماً خودآگاه و در قالب یک برنامهریزی ویژه شکل نمیگیرد، هر چند که خود آگاهی نیز پدیدهای است که در مسیر رشد و توسعه فرهنگ به وجود آمده و برای غلبه بر موانع مورد استفاده میگیرد. هر فرهنگ برای غلبه بر موانع طبیعی و همچنین انسانی به تناسب ظرفیت خود عمل میکند. نکته مهم این است که جهانی شدن یک پروژه واحد برای همه فرهنگها نیست بلکه هر فرهنگ پروسهای مناسب با خود دارد و این امر فرهنگهای مختلف را بهطور طبیعی در مراحل رشد و توسعه آنها در معرض اصطکاک قرار میدهد و آنها را بهصورت موانع فرهنگی در قبال یکدیگر قرار میدهد و در هنگام مواجه با مانع پروژههایی نیز شکل میگیرد. این پروژهها میتوان در قالب گفتو گو و تعامل فرهنگی باشد. پروژه میتواند به اصلاح و تغییر فرهنگی و یا بازسازی فرهنگی ختم شود و میتواند استیلا و غلبه اقتصادی و سیاسی را جستوجو نماید.
۷- موانع فرهنگی جهانی شدن: موانع فرهنگی، نهاییترین و در عین حال جدیترین موانع برای جریان جهانی شدن هستند. اگر بسط و توسعه فرهنگی از طریق تعامل و تغییر فرهنگی انجام نشود ناگزیر با غلبه و استیلای اقتصادی و سیاسی خاتمه پیدا میکند و اینگونه از توسعه حالت قهری دارد و به سبب فروپاشی قدرت داخلی و یا از جهت قدرت گرفتن فرهنگ تحت سلطه فرو خواهد ریخت ولکن اگر توسعه یک فرهنگ با تغییر فرهنگ رقیب قرین باشد، بسط مزبور نیاز به استیلای اقتصادی و سیاسی ندارد. یک فرهنگ گاه برای جهانی شدن در قالب یک پروژه مرزهای اقتصادی سیاسی رقیب را در هم میشکند. لکن پس از استیلای قدرت تغییر فرهنگ رقیب را پیدا میکند، در صورتی که فرهنگ مهاجم این موفقیت را کسب کند تداوم و استمرار آن منوط به اقتدار و استیلای آن نیست.
۸- جهانی شدن مدرنیته: جهانی شدن به منزله یک مسئله اجتماعی بخشهای مختلف جهان امروز را به خود مشغول داشته است. این مسئله از دهه پایانی سده بیستم بهصورت موضوع آکادمیک در معرض نظر و بحث محافل دانشگاهی نیز قرار گرفته است. این توجه روزافزون که بخشهای مختلف دنیای امروز را به انگیزههای مختلف متوجه خود نموده است، پیامد بسط و توسعه یک فرهنگ خاص است که بخشهای مختلف جهان را دَرگیر خود نموده است. این فرهنگ که با نامهای مختلفی نظیر، مدرنیته یا فرهنگ غرب از آن یاد میشود مراحل بسط خود را بهصورت یک پروسه و در موارد مواجهه با مشکلات در قالب پروژههای متنوعی دنبال نموده است. مدرنیته در مراحل توسعه و بسط خود با به خدمت گرفتن تکنولوژی و خصوصاً با گسترش فنآوری ارتباطات موانع جغرافیایی ابتدایی خود را نداشته و ناگزیر از جستوجوی فضاهای تنفسی در ابعاد جهانی آن است. مهمترین مانع برای بسط جهانی این فرهنگ، فرهنگهای رقیبی است که در طی بسط مدرنیته ناگزیر از هضم و یا حذف شدن میباشند.
۹- بنیانهای معرفتی غرب: فرهنگ غرب در عمیقترین لایه خود از ابعاد مختلف معرفتشناختی، هستیشناختی و انسانشناختی برخوردار است. ابعاد مزبور در دههها و سدههای گوناگون، تحولات و تغییراتی را الزاماً دنبال کرده و پیامدهای مناسبی را نیز در حوزه اندیشههای اجتماعی، سیاسی، مناسبات و روابط انسانی به ارمغان آورده است. خصوصیت معرفتشناختی فرهنگ غرب، روشنگری است، جنبه سلبی آن انکار مرجعیت وحی و شهودهای عقلانی و فوقعقلانی است و جنبه اثباتی آن در مقطع نخستین، راسیونالیسم و اصالت بخشیدن به عقل جزئی و مفهومی است و در مقطع دوم، آمپرسیسم و حسگرایی و در نهایت شکاکیت و نسبیت معرفت و حقیقت است.
خصوصیت هستیشناختی فرهنگ غرب، سکولاریسم و یا دنیوی دیدن هستی است که صورت متصلب آن ماتریالیسم و مواجهه عریان یا متافیزیک، معنویت و دیانت است و صورت پنهان آن، به انزوا بردن دیانت و راندن معنویت به حوزه زندگی خصوصی و خارج کردن آن از قلمرو معرفت علمی است. خصوصیت انسانشناختی دنیای مدرن، امانیسم به معنای اصالت بخشیدن به انسان این جهانی و دنیوی است. صورت سلبی امانیسم، نفی خلافت انسان نسبت به خداوند سبحان و روی باز گرداندن از ابعاد متعالی و کرامت آسمانی آدمی است. پیامدهای بنیانهای معرفتی فوق در قلمرو اندیشه اجتماعی و سیاسی، فلسفههای سیاسی متنوعی است که با عناوینی نظیر، ناسیونالیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم، نازیسم، دموکراسی و مانند آن، در مقاطع مختلف پدید آمدهاند.
۱۰- مراحل تکوین و گسترش: غرب امروز بر اساس بنیانهای معرفتی خود، از رسانس به بعد، مراحل بسط و توسعه را ابتدا در چهارچوب جغرافیایی خویش و سپس در بیرون از خانه وجود خود، و در محدوده حضور فرهنگهای غیرغربی طی کرده است. اندیشوران علوم اجتماعی و سیاسی هر یک با نظر به برخی از ابعاد، اقتصادی، سیاسی و نظامی غرب، مراحل بسط و توسعه را به گونههای مختلف صورتبندی نمودهاند. دوره رسانس-دو سده پانزدهم و شانزدهم- دوران جنینی این فرهنگ است. مدرنیته جنینی بود که با نطفه فرهنگ یونانی در دامن تاریخ قرون وسطی شکل گرفت. دو سده هفدهم و هجدهم، دوران رشد و شکلگیری لایههای مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، و نظامی مدرنیته در موطن تولد آن است. با آن که استیلا و تسلط بر غیر از لوازم ذاتی غرب جدید بوده و هیچگاه از هجوم به خارج از مرزهای جغرافیایی خود فارغ نبوده است، با این همه سدههای نوزدهم و بیستم مراحل جدید گسترش سلطه نظامی، سیاسی، و اقتصادی آن در دیگر مناطق جهان است. سده نوزدهم با استعمار آغاز میشود و سده بیستم با مسئله جهانی شدن به پایان میرسد. دو جنگ جهانی اول و دوم و تقسیم جهانی به دو بلوک شرق و غرب بخشی از رقابتهای داخلی قدرتهای مدرن برای حضور اقتصاد و سیاست غرب در عرصه جهانی است و تقسیم جهان به کشورهای توسعه یافته و توسعه نیافته و یا در حال توسعه و یا تقسیم آن به شمال و جنوب و یا مرکز و پیرامون، محصول این حضور است.[با فروپاشی بلوک شرق و تکقطبی شدن دنیای غرب، نظم نوین آمریکایی به عنوان نظم نوین جهانی، مطرح شد. فوکویاما با نظر به این واقعیت از لیبرال دموکراسی آمریکایی به عنوان پایان تاریخ یاد کرد.]
۱۱- پایان روشنگری: مدرنیته در مراحل نخستین تکوین و توسعه خود سرشار از امید و نوید بود. روشنگری شعاری بود که اتهام جهل و تاریکی را به گذشته دینی بشر متوجه ساخت و نور و روشنایی را برای آینده دنیوی انسان نوید داد. روشنگری، بهشت گمشده آدم را در درون دنیا جستوجو میکرد. عقل مفهومی و جزئی و حس آدمی چراغی بود که مرزهای هستی را با شعاع خود مشخص میساخت. غرب با این نگاه خود را در قلّه تاریخ میدید و فرهنگهای دیگر را که تا این حد زمینی و دنیوی نشده بودند نشانههای گذشته تاریخی خود میدید. دیدگاههای مدرن به رغم اختلافاتی که داشتند و در نگاه تک خطی به تاریخ و در مرجعیّت نگاه غربی برای همه بشر اشتراک داشتند. غرب با همین سرمایه در سده نوزدهم حضور خود را در سطح جهان به عنوان فرهنگی که قصد آبادانی جهان را دارد و با نام استعمار توجیه میکرد. روشنگری بعد از تحولاتی که در آن پدید آمد، از نیمه دوم سده بیستم در معرض تزلزل و تردید قرار گرفت. عقل و حس به ترتیب در طی دو سده ارزش معرفتی خود را از دست دادند و به عنوان ابزار قدرت و سلطه در کنار دیگر ادوات نظامی و سیاسی قرار گرفتند. اندیشههای پسامدرن آنچه را که در باطن مدرنیته پنهان مانده بود آشکار ساختند، و بدینسان غرب در حالی که در ابعاد اقتصادی ،سیاسی و نظامی بیش از همه گذشته خود جسیم و توانمند شده، در بعد فرهنگی به گونهای شگفت و بیسابقه از تفسیر و توجیه خود باز مانده است.
۱۲- حقیقت و معنا: حقیقت و معنا که نمایش و ظهور آن، روح و جان هر فرهنگ و تمدنی را شکل میدهد، امروزه برای دنیای مدرن گمشدهای است که امکان بدلسازی و صورت کاذب و دروغین آن نیز وجود ندارد. بحران معنا، بحران هستی و حیات انسان غربی است. غرب در شرایطی که به دلیل حضور فراگیر جهانی خود، دیگر فرهنگها را اعم از اینکه نگاه و ظرفیتی جهانی داشته و یا آنکه به حسب ذات و توان خود مقید به خاک و یا خونی خاص باشد در موضع دفاع از هویت خود ناگزیر از حضور در یک معرکه جهانی کرده است، و در حالی که نیازهای دنیوی خود را بدون یک حضور فراگیر و جهانی که نمیتواند تامین نماید، از توجیه خود بازمانده و زمینگیر شده است و این امر فرصت جدیدی را برای فرهنگهای رقیب پدید آورده است تا هم به بازخوانی و قرائت مجدد خود مشغول شوند و هم زمینه بسط و توسعه خود را از طریق پاسخگویی به پرسشهای وجودی انسان معاصر فراهم آورند. بدیهی است که در این معرکه تنها فرهنگی میتواند جان به سلامت برد که توان مصاف در یک عرصه جهانی را داشته باشد. چنین فرهنگی به دلیل هویت ساختارشکنانه خود در قیاس با فرهنگ مسلط غرب هم باید بتواند فشارهایی را که از ناحیه جسم حجیم فرهنگ غرب به او وارد میآید با صبر و بردباری تحمل نماید و هم پیام دلنشین خود را تا اقصی نقاط جهانی که مرزهای مکانی و زمانی آن فروریخته است به گوش جان آدمیان برساند.
۱۳- نشانههای بحران: نشانههای بحران را در درون فرهنگ غرب به صورتهای مختلف و در سطوح گوناگون فرهنگی میتوان دید.
اول: فروپاشی اندیشهها و فلسفههای مدرن و پیدایی فلسفههای پسامدرن؛ این جریان که در سطوح مختلف هنری- ادبی و فلسفی رخ نموده است، پدیدهای است که در استمرار سنت فلسفی و ادبی مدرن اتفاق افتاده است.
دوم: رویکرد به متافیزیک و اندیشههای فلسفی و معنوی؛ این رویکرد که در سطح نخبگان و متفکرین است، بخشی از توجه خود را سنت فلسفی مسیحی و بخش گستردهتر آن را در توجه به حوزه فلسفی و عرفانی دنیای اسلام جستوجو میکند. شکلگیری انجمن فیلسوفان مسیحی، و همچنین بسط اندیشههای سنتگرایان، نمونههایی از این رویکرد است.
سوم: بازگشت مجدد به سوی دیانت در سطح فرهنگ عمومی؛ این پدیده در پایان سده بیستم شکست جریان فرهنگی سکولاریسم را به گونهای شگفت نشان داد. این مسئله که به عنوان واقعیتی اجتماعی مورد اذعان اندیشوران علوم اجتماعی قرار گرفته، در استمرار فرهنگ غرب کوشش میشود با تفسیری مدرن در چهارچوب واقعیت اجتماعی موجود، تئوریزه شود. دیانت و همچنین جریانهای مدعی معنویت نیز هر یک به تناسب توان و امکانات خویش سهم خود را از این حرکت عمومی به دست میآورند.
۱۴- تجدید حیات فرهنگ اسلام: مدرنیته هنگامی که ابعاد اقتصادی و سیاسی خود را در امتداد جهان انسانی گسترش داده است، علاوه بر آن که به لحاظ فرهنگی از درون گرفتار آسیب و بحران شده است با حیات مجدد معنویت در خارج از مرزهای فرهنگی غرب؛ یعنی در دنیای اسلام مواجه شده است. غرب در طی دوران استعمار، مقاومتهای سیاسی نظامی حرکتهای آزادیبخش در کشورهای آسیایی و آفریقایی تجربه کرده بود. این حرکتها که در نیمه اول سده بیستم به حذف استعمار کهنه منجر شد، هیچ یک در قالب یک مقاومت فرهنگی رخ نمینمود. بلکه همگی بعد سیاسی داشته و آرمانهای خود را در یک حرکت اقتصادی مطلوب جستوجو میکرد. حرکتهای رهاییبخش بُعد ایدئولوژیک خود را با پوشش گرفتن از ایسمها تأمین میکردند که در اندیشه سیاسی غرب پدید آمده بودند، نظیر مارکسیسم و یا ناسیونالیسم. اما در پایان سده بیستم، انقلاب اسلامی ایران نقطه عطفی را ایجاد کرد. حرکت سیاسی انقلاب اسلامی ایران حرکتی بود که فارغ از ایدئولوژیهای غربی ریشه در حیات معنوی دنیای اسلام داشت.
۱۵- هویت فرهنگی دنیای اسلام: انقلاب اسلامی ایران، حضور اسلام را به منزله یک مانع فرهنگی در قبال جهانی شدن فرهنگ غربی، در بعد سیاسی نشان داد. این مانع گرچه ابتدا به لحاظ جغرافیایی در بخشی از دنیای اسلام بروز ظهور یافت، اما امتداد معنوی آن در جهان کوچک شده امروزه به سرعت مرزهای جغرافیایی را در نور دید و همه دنیای اسلام و بلکه جهان بشری را متوجه حضور خود ساخت. حرکت معنوی دنیای اسلام نشان داد که جهانی شدن در فرآیند موجود خود که با طرحهای اقتصادی، سیاسی و نظامی در حال پیگیری است به رغم استیلای اقتصادی و سیاسی، نتوانسته است هویت فرهنگی دنیای اسلام را نابود کند. غرب در هنگامی با این مانع فرهنگی مواجه شد که قطببندیهای داخلی خود را که در طی سده بیستم پس از دو جنگ جهانی بهصورت بلوک شرق و غرب درآمده بود در قالب نظم نوین جهانی تمام شده میپنداشت. تئوریپردازان غربی در نخستین رویارویی با این پدیده نوظهور از برخورد فرهنگها و تمدنها سخن گفتند.
۱۶- تئوری برخورد تمدنها: طرح فرهنگها و تمدنهایی که دیر زمانی است که روح و سنتهای خود را از دست داده و به صورت ماده خام در خدمت و یا تسخیر فرهنگهای بعدی قرار گرفتهاند و عنوان برخورد را برای نحوه مواجهه با آنها برگزیده است، میتوانست به منظور دو هدف باشد.
اول: گریز از به رسمیت شناختن رقیب فرهنگی زنده کارآمد؛ یعنی دنیای اسلام که با تخلیه انرژی فشرده و تحت فشار خود، نمایندگی معنویت را در جهان امروز در قبال فرهنگ سکولاریستی غرب بر عهده گرفته است.
دوم: زمینهسازی برای ایجاد صفبندیهای سیاسی، نظامی و ممانعت از فتح و گشایش جبهههای معرفتی و فرهنگی، زیرا اولاً: در شرایطی که غرب به لحاظ معرفتی از درون گرفتار آسیب و بحران است، تقابلهای فرهنگی که در بستر گفتوشنودهای عالمانه در محیطهای علمی رخ میدهد منافع کسانی را که زندگی خود را با وضعیت موجود پیوند زدهاند، در معرض خطر قرار میدهد و ثانیاً: در دنیایی که غرب اهرمهای اقتصادی ،سیاسی و نظامی آن را در اختیار گرفت ، تمایل به تقابلهایی که از این نوع برای آنان طبیعی مینماید.
۱۷- طرح جهانی و جهانی شدن اسلام: در شرایطی که فرهنگ غربی الزامات خود را در ابعاد جهانی گسترش داده و حتی شرایط زیستمحیطی را برای ساکنان دورترین نقاط زمین با نحوه رفتار خود پیوند زده است، فرهنگ اسلامی برای بقا و استمرار خود چارهای جز حضور در یک مواجهه جهانی ندارد و در این مواجهه یا باید بتواند طرح جهانی جدیدی را ارائه دهد و در جهت تحقق آن اقدام نماید و یا آنکه در چارچوب جهان موجود به بازخوانی تغییر و تحول خود تن در دهد. و راه دوم راهی است که به قرائت مدرن از دیانت منتهی خواهد شد. در این قرائت، اسلام ناگزیر باید با پذیرش سکولاریسم، مرجعیت عرف موجود جهان و همچنین مرجعیت علمی را که در حاشیه این عرف به مثابه ابزاری کارآمد به تدبیر و تنظیم زندگی میپردازد بپذیرید و این راه دوم همان راهی است که هابرماس در دانشگاه تهران به دعوتکنندگان خود، یعنی به متصدیان گفتو گوی تمدنها در ایران پیشنهاد میکرد. راه دوم در حقیقت راه برون رفت از مشکل نیست؟ راه تسلیم شدن و پایان بخشیدن به فرهنگ و تمدن اسلامی است.
۱۸- ذخایر معرفتی دنیای اسلام: فرهنگ اسلامی با توجه به ذخایر معرفتی امکانات انسانی و خصوصاً با نظر به بحران معرفتی رقیب هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی نه تنها توان برون رفت از مشکل را برای خود دارا است بلکه توان پاسخگویی به نیاز بشر امروز را نیز درا میباشد. فرهنگ اسلامی، مشکل درون معرفتی برای بسط جهانی خود ندارد. این فرهنگ خود را مقید به خاک و خون و نسل یا عصری خاص نمیداند و پیام خود را به تاریخ، جغرافیا و یا نژادی خاص محدود نمیگرداند و بلکه همه انسانها را شایسته خطاب خود میداند. همه عالمیان را آفریده خداوند میداند و همه انسانها را در نسبتی واحد با خداوند که که از آن با عنوان فطرت یاد میکند، یکسان میشمارد. فطرت، سرمایه مشترکی است که منطق گفتوگو و آرمان مشترک و در نتیجه تفاهم و تعامل سازنده بین همگان را ممکن و میسر میسازد. غرب در طول تاریخ مدرنیته و روشنگری عنصر مشترک انسان را دستمایه رسالت جهانی خود قرار داده بود. این عنصر که حقوق واحد بشر را در شکل و شمایل غربی آن به دنبال آورده، اینک به شدت در معرض تردید قرار گرفته است.
۱۹- رویکرد معنوی اسلام: رویکرد معنوی اسلامی به انسان و جهان به گونهای نیست که به نفی ابعاد دنیوی زندگی آدمی بپردازد؛ اسلام دین رهبانیت و اعراض از دنیا نیست، بلکه آبادانی دنیا را با حضور معنا جستوجو میکند. خداوند اسلام و ملکوت آسمانی عظیمتر از آن است که در تقابل با دنیا قرار گرفته و نفی آن را به دنبال آورد. حقایق ملکوتی و معنوی و در فراسوی آنها خداوند احد قهار، محیط به ملک و طبیعت هستند. حضور خداوند و حضور معانی آسمانی و الهی در گرو تخریب و حذف دنیا و کثرتهای طبیعی نیست. توحید که در کانون معرفتی فرهنگ اسلامی قرار گرفته، از وحدتی حکایت میکند که در مقابل کثرت نیست وحدت توحیدی وحدت صمدی است و این وحدت، کثرت وحدت متقابل را به نحوی یکسان، تحت پوشش خود قرار میدهد. توحید با حضور خود به تسخیر کثرتی میپردازد که اینک غرب گرفتار آن شده، به تسخیر آن پرداخته و آن را به استخدام حیات جدیدی در میآورد که به بشر عرضه میکند.
۲۰- بنیانهای معرفتی دنیای اسلام: فرهنگ اسلامی همانگونه که در بُعد هستیشناختی با نفی هستیشناختی دنیوی و سکولار، هستیشناسی وسیع و گستردهای را به ارمغان میآورد که جایی را برای کثرت و یا نشئه طبیعت تنگ نمیکند؛ در بعد معرفتشناختی، بر دامنه معرفت آدمی میافزاید بدون آنکه به انکار و نفی معرفت مفهومی عقلی و یا حسی بپردازد. روشنگری مدرن با نفی مرجعیت وحی و انکار ارزش معرفتی و علمی شناخت شهودی، هم دامنه دانش علمی بشر را محدود ساخت و هم بنیادهای وجودی معرفت حصولی را تخریب کرد و به همین دلیل نیز پس از مدتی کوتاه سر از شکاکیت و نسبیت معرفت و حقیقت در آورد و هویت روشنگرانه خود را کاملاً از دست داد. در بُعد انسانشناختی نیز فرهنگ اسلامی گرچه با نفی امانیسم و اصالت انسان دنیوی، هستی فرعونی انسان معاصر را از او میگیرد و لکن به نفی بعد دنیوی انسان نمیپردازد و کرامت او را با خلعت کریمانه خلافت الهی انسان حفظ میکند . انسان در این مقام به عنوان خلیفه خداوند به جای آنکه حجاب حقیقت باشد، مجرای حقیقت و زبان آن خواهد بود.