تاریخ انتشار : ۱۴ آذر ۱۳۸۶ - ۰۸:۵۲  ، 
کد خبر : ۲۱۳۷۱

رویکرد اقتصادی به جنگ (قسمت دوم و پایانی)

اشاره : آن‌چه در پی می‌خوانید، بخش پایانی مطلبی است که سه‌شنبه هفته پیش در همین صفحه (اقتصاد سیاسی) درج شد و به بررسی نظریه‌های جنگ و تبیین علل تحقق و ریشه‌های تکوین جنگ می‌پرداخت. نمی‌توان در جامعه‌شناسی جنگ، بی‌توجه به آرای کارل مارکس بود. اگر بخواهیم نظریات مارکس و همراهانش را درباره جنگ خلاصه کنیم، قبل از هر چیز به یک اندیشه اساسی برمی‌خوریم که پایه پیشگوی[یی] گراکوس بابوف، انقلابی فرانسوی (1760 – 1797)بود: «تنها یک جنگ ابدی وجود دارد؛ جنگ فقرا علیه ثروتمندان.» این، همان جنگ ابدی و دایمی طبقاتی است.

تفسیر اقتصادی از جنگ مشخصاً در ایدئولوژی مارکسیستی صورت پذیرفته است. نظریه ارایه شده توسط مارکس در مورد جنگ دارای محدوده معین و مشخص تاریخی است. با مطالعه دقیق فلسفه مارکسیستی، این تصور پررنگ می‌شود که همه جنگ‌ها اساساً به نوعی با عوامل اقتصادی در پیوندند. اشغال ذهنی و تئوریک مارکس به طور اخص به بخش ویژه‌ای از تاریخ باز می‌گردد که با واژه سرمایه‌داری کاملاً پیشرفته مشخص می‌شود. (1) با وجود این که مارکس در بیانیه کمونیسم می‌نویسد که «تاریخ بشر، تاریخ جنگ طبقاتی است»(2) مساله را برای تمامی دوران‌های تولید مطرح می‌سازد، ولی تاکید او بیش‌تر به مرحلۀ ماقبل سوسیالیستی یعنی مرحلۀ سرمایه‌داری است؛ چرا که طبق نظر مارکس، تمامی جنگ‌های مهم و تخاصمات بین‌المللی، در این دوره و بر اثر شکل‌گیری سرمایه‌داری صورت پذیرفته است.

بنابراین، ام‌الفساد و علت‌العلل بروز جنگ‌ها، تعارضات طبقاتی به ویژه وجود طبقۀ زیاده‌طلب سرمایه‌دار است و از این رو تا زمانی که طبقات منسوخ نشوند و سوسیالیسم ایجاد نشود، جنگ متوقف نخواهد شد. (3)

لنین، اما نظریۀ انحصار سرمایۀ مالی را بیان کرد. به موجب این نظریه، براساس تمایلات دنیاگرایانه سرمایه‌داران و برای جلوگیری از کاهش نرخ سوددهی، میان آنان نزاع درمی‌‌گیرد.

لنین در مورد جنگ جهانی اول می‌نویسد: «جنگ مولود ارادۀ بشری سرمایه‌داران درنده‌خو نیست؛ گرچه بدون شک فقط به نفع آن‌ها انجام می‌گیرد و فقط به ثروت آنان می‌افزاید. جنگ، مولود تکامل نیم قرنی سرمایۀ جهانی و میلیاردها رشته و ارتباطات آن است. بدون برانداختن قدرت سرمایه و بدون انتقال قدرت دولتی به طبقه پرولتاریا، نمی‌توان از جنگ امپریالیستی بیرون جست و نمی‌توان به یک صلح دموکراتیک و غیرتحمیلی نایل آمد.»

مارکسیسم ـ لنینیسم همزمان با افشا کردن ماهیت اجتماعی طبقات و ریشه‌های جنگ، عوامل جنگ را نیز آشکار می‌کند و به آن به عنوان پدیده‌ای چندجانبه می‌نگرد که هویت و شخصیت اصلی آن در محتوای سیاسی آن است. به همین دلیل، تحلیلی از ارتباط میان جنگ و سیاست، عامل اساسی در فهم علمی ریشۀ جنگ است.

مارکسیست‌ها برخلاف نظر غربی‌ها که در توجیه علل بروز جنگ، از علم و تکنولوژی و صنعت کمک می‌گیرند، بر مالکیت خصوصی و نظام امپریالیستی به عنوان عامل اصلی بروز جنگ تاکید می‌ورزند. به عقیدۀ ایشان، مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، به نابرابری سیاسی و اقتصادی مردم می‌انجامد و به شکل‌گیری نظام طبقاتی و ستم ملی و مخالفت‌های ملی و اجتماعی منجر می‌شود و جنگ، تظاهر و مولود این مخالفت‌هاست.

لنین می‌نویسد: «سیاست موجب جنگ می‌شود و محتوای طبقاتی آن را تشکیل می‌دهد. جنگ ادامۀ سیاست به کمک نیروهای مسلح دولتی است. هیچ جنگی از نظام سیاسی ایجادکنندۀ آن جداشدنی نیست اما جنگ نه تنها تداوم سیاست است بلکه همزمان زیرمجموعه‌ای از سیاست است.» (4)

افزون بر آرای فوق، هانا آرنت (1975 ـ 1906) با بررسی زیربنایی و تامل در مقولۀ خشونت، می‌‌گوید: از کلاوزویتس که جنگ را «ادامه سیاست، منتها با وسایل دیگر» می‌خواند تا انگلس که خشونت را به عنوان عامل تسریع پیشرفت اقتصادی تعریف می‌کرد، همه جا تکیه بر تداوم سیاسی یا اقتصادی است یا به بیان دیگر، تکیه بر تداوم فرآیندی که عامل تعیین‌کنندۀ آن مقدم بر عمل خشونت‌آمیز است. از این رو پژوهندگان روابط بین‌الملل تا چندی پیش معتقد بودند «اصل کلی این است که هر راه‌حل نظامی که با سرچشمه‌های فرهنگ ژرف‌تر قدرت ملی ناسازگارتر باشد، نمی‌تواند از ثبات برخوردار شود.» یا عقیده داشتند که به گفته انگلس «در هر کشور که بنیان قدرت با رشد اقتصادی در تناقض بیاید»، اقتدار سیاسی و وسایلی که برای اعمال خشونت در اختیار صاحبان قدرت سیاسی است، شکست خواهد خورد.

آرنت تصریح می‌کند: «امروز همه این حقایق کهن در باب نسبت میان جنگ و سیاست و درباره خشونت و اقتدار، مصادیق خود را از دست داده‌اند. نتیجه جنگ جهانی دوم، صلح نبود، جنگ سرد بود و استقرار یک مجتمع نظامی ـ صنعتی ـ کارگری. صحبت از «اولویت استعداد جنگی به عنوان نیروی اصلی ساخت‌دهنده در اجتماع»  یا قول به این که «دستگاه‌های اقتصادی و فلسفه‌های سیاسی و نظام قضایی در خدمت دستگاه جنگی هستند و آن را گسترش می‌دهند نه به عکس» یا این‌گونه نتیجه گرفتن که «جنگ، نظام اساسی اجتماع را تشکیل می‌دهد و در قالب آن است که صورت‌های ثانوی سازمان اجتماعی در تعارض می‌آیند یا دست به دست یکدیگر می‌دهند»، این‌ها همه به مراتب به باور نزدیک‌تر است تا ضابطه‌های قرن نوزدهمی انگلس یا کلاوزویتس.

آرنت به سخنان ساخارف، فیزیکدان روسی اشاره می‌کند که گفته بود: «یک جنگ اتمی را از این پس نمی‌توان ـ مطابق فرمول کلاوزویتس ـ ادامه سیاست منتهی با وسایل دیگر خواند؛ چنین جنگی، وسیله‌ای خواهد بود برای خودکشی عمومی»؛ آرنت می‌افزاید: «همه می‌دانیم که فقط چند سلاح می‌توانند تمام منابع قدرت ملی را در چند لحظه نابود کنند و سلاح‌هایی میکروبی اختراع شده‌اند که امکان می‌دهند، گروه‌های کوچک افراد، تراز استراتژیک را به هم بزنند و ملت‌هایی که نمی‌توانند نیروی ضربتی هسته‌ای به وجود آورند، به سبب ارزانی قادر به ساختن این سلاح‌ها خواهند بود و در ظرف چند سال، سربازهای ماشینی، به کلی جای سربازهای انسانی را خواهند گرفت...»(5)

مستقل از همه آرا و نظریه‌های فوق، اکنون و در ابتدای سده 21، واقعیت تلخ «زندگی جنگ» و «زندگی با دلهره جنگ»، بیش از پیش، جاری است. تجاوز به عراق اگرچه آخرین نمونه اخیر است اما قطعاً آخرین جنگ در سده 21 نخواهد بود. تافلرها، سخن بی‌راهی نمی‌گویند؛ اکنون سده تازه‌ای در برابر ما گسترده شده است، سده‌ای که در آن، شمار زیادی از انسان‌ها می‌توانند از پرتگاه فقر برکنار بمانند، که در آن، آسیب‌های ناشی از آلودگی عصر صنعتی می‌تواند از میان برداشته شود و تکنولوژی پاک‌تری برای خدمت به بشریت خلق شود که در آن، طیف گسترده‌تری از فرهنگ‌ها و ملت‌های گوناگون می‌توانند در سرشتن آینده انباز شوند که در آن، بلای جنگ می‌تواند خاموشی گیرد؛ اما چنین پیداست که به جای آن، در سراشیب عصر تاریک تازه‌ای از دشمنی قبیله‌ای، ویرانی بیکران و جنگ‌هایی که جنگ‌های بیش‌تری در پی دارند، افتاده‌ایم. چگونگی کنار آمدن ما با این خطر انفجارآمیز خشونت، تا اندازه زیادی معلوم می‌کند که کودکان ما چگونه خواهند زیست یا، شاید، فرق نمی‌کند، خواهند مرد.

ولی بسیاری از حربه‌های فکری ما برای برپا کردن صلح به گونه‌ای ناامیدکننده از کار افتاده است؛ همان‌طور که بسیاری ارتش‌ها از کار افتاده‌اند. فرق در این است که ارتش‌ها در سراسر جهان برای رسیدن به واقعیت‌های سدۀ بیست و یکم، برهم پیشی می‌جویند. برعکس، روند برپایی صلح، به سختی پیش می‌رود و می‌کوشد شیوه‌هایی را که به درد گذشته‌های دور می‌خورد، به کار گیرد... (6)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات