صادق زیباکلام
اگر در یک روز معمولی، یک خبرنگار خارجی معمولی از یک شخصیت سیاسی معمولی ایرانی سوال کند که «به راستی مشکل شما، تضاد شما، اختلافات بنیادی و ریشهای شما ایرانیان با آمریکا بر سر چیست؟»، به راستی چه پاسخی خواهد شنید؟ در پاسخ به این پرسش که «به راستی ما و آمریکا را چه میشود؟» ما همواره فهرست بلندبالایی از پلشتیها، جفاها، نامردیها و از پشت خنجر زدنها را ردیف مینماییم که بسیاری از آنها هم درست هستند و نشاندهنده دشمنی آمریکا با ما است.
اما آنچه که فراموش میکنیم آن است که طی این 28 سال ما هم چندان «فرشته» نبودهایم. در واقع بسیاری از آنچه که به عنوان ضدیت آمریکا با ایران فهرست مینماییم در حقیقت واکنش آنها بوده در قبال سیاستها، رفتارها، موضعگیریها و عملکرد خود ما. ما وقتی کشوری یا قدرتی را دشمن خود میپنداریم و با آن مثل دشمن هم رفتار میکنیم، علیالقاعده دیگر چندان انتظار دوستی و مودت نبایستی از ناحیه آن قدرت داشته باشیم.
بنابراین مجبوریم بازگردیم به همان پرسش اولیه: اینکه مشکل ما با آمریکاییها از ابتدا بر سر چه بوده؟ ما با عالم و آدم، چپ و راست، بیدین و با دین، کمونیست و موحد، شیعه و سنی، گبر و ترسا و... در خلال این 28 سال بالاخره یک جوری کنار آمدهایم. مشکلمان با آمریکا چیست که نتوانستهایم با این کشور به یکجور تعامل و همزیستی همچون سایرین برسیم؟ در پاسخ به این سوال ما معمولا به سراغ بایگانی تاریخ رفته و پرونده قطور «ایران و آمریکا» را باز میکنیم. اشکال اساسی فهرست بلندبالای پرونده دشمنی آمریکا با ما قبل و بعد از انقلاب آن است که سره و ناسره حقیقت و مجاز، توهم و واقعیت را در هم آمیخته. بسیاری از آنچه را که ما در این فهرست یقین گرفتهایم بیش از آنچه که در عالم واقعیت وجود داشته باشد در ذهن و تصورات ما تجلی یافتهاند. تکرار علیالدوام این فهرست ظرف 28 سال گذشته سبب شده تا بسیاری از ما واقعا به این باور برسیم که در عالم واقعیت اینگونه بوده است و آمریکاییها ظرف نیم قرن گذشته مرتکب این اعمال علیه ما شدهاند. در حالی که واقعیات به گونه دیگری بوده است. برنامههای رژیم شاه را یکسره باطل میپنداریم و آنها را در پرونده دشمنی آمریکا با ما، به حساب بدهکار آمریکا میگذاریم. به علاوه این نکته ظریف را هم نخواستهایم بپذیریم که بسیاری از تصمیمهای شاه ناشی از فکر و اراده وی بوده و اساس ارتباطی با آمریکاییها پیدا نمیکرده است.
اینکه بعد از انقلاب عدهای تحت عنوان «لیبرال» به زعم ما سعی داشتند در رهبری کشور باشند نیز ارتباطی با آمریکا پیدا نمیکرد. آنها را نه آمریکاییها به ایران آورده بودند و نه آنان ساخته و پرداخته آمریکا بودند و نه چندان گوش به فرمان آمریکا قرار داشتند. دست آخر هم دانشجویان انقلابی که سفارت آمریکا را اشغال کرده بودند اسناد جاسوسی آنها را کشف مینمایند. بیان این مطالب به هیچ روی به معنای آن نیست که آمریکا در تمام این نیم قرن «فرشته» بوده و در کارنامه آن در قبال ایران به جز خدمت و خیر و برکت چیز دیگری نبوده. آمریکا در ایران چه در گذشته و چه امروز همواره به دنبال منافع و مصالحش بوده. همچنان که هر کشور دیگری، از جمله خود ما، در تمامی کشورها و مناطق در جهان ایضا همینگونه هستیم. واقع مطلب آن است که هر طور بنگریم، همه راهها برای تفاهم اصولی ایران و آمریکا بسته نشده است. اگر فرض بگیریم که فیالمثل انقلاب اسلامی تضاد بنیادی با غرب میداشته، در آن صورت ما میبایستی با مجموعه دنیای غرب از جمله اروپا، استرالیا، ژاپن و کانادا هم همان تضاد و تخاصم را پیدا میکردیم که با آمریکا داریم. اگر فرض بگیریم که مشکل ما با آمریکا به واسطه آن است که انقلاب اسلامی با جهان کفر در تضاد است، در آن صورت مقدم بر آمریکا ما میبایستی با کشورهای دیگری از جمله کره شمالی، کوبا، چین و دهها کشور دیگر هم روابطمان همچون رابطه با آمریکا میشد. اما واقعیت آن است که مخالفت ما با آمریکا و گفتمان آمریکاستیزی بیش از آنکه ناشی از گذشته، ایدئولوژی یا رفتار و کردار آمریکاییها علیه انقلاب اسلامی باشد، ریشه در فضای سیاسی حاکم بر ایران در سالهای نخست انقلاب دارد.
دانشجویان مسلمان طرفدار انقلاب و امام که اصرار زیادی داشتند در مسابقه ضدآمریکایی بودن از مارکسیستها عقب نیفتند، به علاوه احساس میکردند که عملکرد دولت موقت باعث شده تا آب به آسیاب تبلیغاتی مارکسیستها ریخته شود و بالاخره اینکه تصور میکردند آمریکا و جریانات وابسته آن هنوز در کشور به طور کامل از بین نرفتهاند، به این جمعبندی رسیدند که سفارت آمریکا را اشغال نمایند. از دید آنان، کمترین دستاورد اشغال سفارت آن بود که آمریکا و حامیانش در ایران در موضع دفاعی قرار میگرفتند، به علاوه اشغال سفارت در صورتی که به موفقیت میرسید گامی بلند در جهت اثبات ضدآمریکایی بودن و اصالت انقلاب اسلامی میشد.