سیداحمد موسوی بجنوردی
پسامدرنیسم از آغاز دهه 80 در گستره متنوعی از قلمروهای آکادمیک و رسانهای همواره مورد توجه بوده است. این اصطلاح در هر رشته دانشگاهی از تاریخ هنر گرفته تا حسابداری سبز شد و در عین حال در بیرون از محیط دانشگاهی برای توضیح هر چیز از سبکهای معماری گرفته تا موسیقی راک و اندیشه تحلیلی به شکلی مشترک مورد استفاده قرار گرفت. تعریف جوهر پسامدرنیسم یا چیزی که واقعیت جوهرهای دیگر را انکار کند مشکل است. غروب زندگی واضع نظریه؛ فرهنگ معاصر، فرهنگ نشانهها است. فرصتی است برای مرور ادبیات و اندیشه و رویکردهای تفکر پستمدرن در جامعه اطلاعاتی. ژان بودریار ( 2007 - 1929) جامعهشناس و فیلسوف پستمدرن فرانسوی خاطرنشان میکند که ما در جهان مدرنی از فزون ـ ارتباطات hyper - communication زندگی میکنیم که شهروندان را به درون گردابی از پیامهای رمزی میکشاند.
پسامدرنیسم
پسامدرنیسم هم جنبشی روشنفکرانه است و هم چیزی است که هر یک از ما در زندگی روزمره هنگام تماشای تلوزیون، لباس پوشیدن برای بیرون رفتن یا گوش دادن به موسیقی با آن مواجهیم. آنچه ابعاد متفاوت را در یکجا جمع میکند طرد شیوههای مدرنیستی دیدن است. مدرنیسم به گسترهای از جنبشها در نقاشی، ادبیات و موسیقی اشاره دارد که متمایز از شکلهای کلاسیکیاند که متعهد به تولید فرهنگی کاملا بازنمودی بودند. مثلا «سنت بزرگ» رماننویسان واقعگرای قرن نوزدهمی انگلستان را به یاد آورید که پایبند به گفتن داستانهایی بودند که مثل زندگی واقعی روشن و برانگیزاننده باشد. اما نویسندگان مدرنیستی مانند جویس ایرلندی و نقاشهایی مانند پیکاسو قاطعانه از این اسلاف جدا شده بودند. مساله کلیدی در خصوص شناسایی مدرنیسم از پسامدرنیسم است. پدیده مدرنیسم بیانگر گسست اجتماعی و فرهنگی از دوره فئودالی و کشاورزی و نیز فرهنگ کلاسیک به عصر جدید و دوره معاصر در قرن بیستم است، اما پسامدرنیسم خبر از گسست آشکار نسبت به اصول مدرنیسم نمیدهد، چون در کنه پسامدرنیسم امتناع مشابهی نسبت به فرهنگ باز نمودی وجود دارد.
متفکران پسامدرن، در عین حال که واقعا بر پدیدههای فرهنگی تمرکز میدهند، اما به هیچوجه خود را به آن محدود نمیکنند و معتقدند که پسامدرنیسم نسبت به خود مدرنیته، نوعی گسست محسوب میشود. بنابراین متفکران پسامدرن از آنجا که نمودهای مدرنیته مدعی ارائه «واقعیتی ورای شکل نمادین» خوردند به سرعت تمام از بحث درباره مد و معماری به نقد همه این نمودها میرسند. آنها درست به همان سرعت که پخش اخبار تلویزیون را برای «سخن گفتن درباره چیزی همانگونه که هست» مردود میشمارند، ادعای علوم اجتماعی را در تولید اطلاعات دقیق درباره شیوههای رفتاری مردم نیز رد میکنند.
ویژگیهای روشنفکرانه پسامدرنیسم
ویژگی اصلی دانشپژوهی پسامدرن، چنانچه به چشم پدیدهای روشنفکرانه نگریسته شود، موضعگیری بر علیه به اصطلاح سنت روشنگری تفکر است که در جستوجوی تشخیص زیربنای عقلانی برای تحولات اجتماعی یا رفتار شخصی است. پسامدرنیسم که تحت نفوذ شدید فریدریش نیچه (1900 - 1844) است، نسبت به آن توصیفهایی از تحولات جهانی که ادعا دارند که این رشد را به اصطلاح بر حسب فرآیندهای بنیادی «مدرنسازی» درک میکنند عمیقا مشکوک است و دشمن تبیین رفتار شخصی و علت انگیزههای انسانی است.
پسامدرنیسم کاملا مخالف با هر تلاشی برای توضیح جهان به این شیوهها و شیوههای مشابه است، که همه آنها در طلب تعیین دقیق عقلانیتیاند که دگرگونی و رفتار را اداره میکنند و پیش فرض متفکران دوره روشنگری مبنی بر اینکه میتوانند زیربناهای عقلانی عمل و دگرگونی را تشخیص دهند، کانون مخالفت و نقطه گسست با پسامدرنیستها است.
از این منظر تمام توصیفها از شکلگیری جهان مدرن، اعم از رادیکال و یا محافظهکار که ادعای فهم محرک اصلی تحولات را در چیزهایی نظیر «رشد تمدن»، پویایی سرمایهداری و «نیروی تکامل» دارند به چند دلیل از سوی متفکران پسامدرن مورد مخالفت قرار میگیرند.
نخستین اصل مخالفت عبارت است از اینکه این توصیفها بیش از آنکه تحقیقات دقیق فرآیندهای تاریخی باشند، ساخته و پرداخته نظریهپردازها است؛ بیش از آنکه توصیفی از عمل واقعی تاریخی باشد، بیانگر برداشت آنان است. این انتقادی بسیار و برای تفکر پسامدرن چیزی بدیهی است. به طور خلاصه، اتهام آن است که تمام ادعاهای بیرونی نسبت به اعتبار دانش از پایه سستاند، زیرا دانشمندان تنها میتوانند آنچه را که میبینند تفسیر کنند و با این عمل به ناگزیر درگیر ساختن دانش میشوند.
اعتراض فلسفی پسامدرنها به «روایتهای کلانی» است که ادعای آنها در اثبات «حقیقت تحولات» به طور ضمنی و توصیهای مطرح گردیدهاند و ضمن اینکه فاقد کلیت و قطعیتند، فقط پیش درآمدی بر برنامهریزی و سازماندهی عصر حاضر و آیندهاند و آنها معتقدند که این توصیفها بر اثر جریان تاریخ قرن بیستم کاملاً بیاعتبار شدهاند.
مثال دیگر، مارکسیسم است که «روایتهای کلان» را به زیر سوال میبرد. مارکسیسم ادعای شناسایی محرک اصلی تحولات تاریخی را در جریان «مبارزه طبقاتی» و «انباشت سرمایهداری» داشته است و معتقد به وجود آوردن شکل جدیدی از جامعه بودند که بتواند از نظامهای سرمایهداری سود ببرد و بر نقایص آنها غلبه کند. با این حال، ادعاهای مارکسیستی در آشکار ساختن تاریخ حقیقی تحولات اجتماعی در نتیجه فروپاشی کمونیسم شوروی کاملا بیاعتبار گردید. امروزه مارکسیسم بیشتر به چشم ساخته و پرداخته کسانی نگریسته میشود که تمایلات ویژهای دارند، یعنی «زبانی» که به افراد این امکان را میدهد تا به شیوهای خاص به جهان بنگرند.
از نظر پسامدرنیستهایی نظیر لیوتار، تاریخ جدید به طور مقدر نه فقط «فراروایتهای کلان» بلکه کل آرمانهای دوره روشنگری را سست کرده است. فاشیسم، کمونیسم، نسلکشیهای یهود، فناوریهای فوق پیچیده نظامی، چرنوبیل، ایدز، بیمارهای همهگیر قلبی، سرطانهای ناشی از آلودگی محیط زیست و... همه اینها انحراف از دوره روشنگریاند، نتایج فراروایتهایی از گذشتهاند که بر امکان تشخیص عقلانیت در تحولات پای میفشردند، خواه در قالب ملیگرایی، مبارزه طبقاتی، خلوص نژادی یا پیشرفت علمی و فنی. پسامدرنیستها با در نظر گرفتن چنین نتایجی اصرار بر «جنگی علیه تمامیت» دارند، نوعی دست کشیدن از توصیفهایی از جهان که چنین میانگارند که موتورهای حقیقی تاریخ را دریافتهاند. همه ادعاهای تشخیص حقیقت تحولات تاریخی اعتبار خود را از دست دادهاند... بدون توجه به اینکه آیا فراروایتی نظریاند یا فراروایتی از آزادی و در مجموع، تفکر پسامدرن خصلتاً نسبت به ادعای توانایی برای تشخیص «حقیقت» از طرف هر گروهی بد گمان است. با تایید اصل نسبیتگرایی و با پافشاری بر اینکه در جایی که هیچ حقیقتی وجود ندارد تنها روایتهایی از حقیقت میتواند وجود داشته باشد به جنگ «فراروایتهای کلان» میروند.
میشل فوکو میگوید، پسامدرنیستها بر این باورند که «هر جامعهای نظام حقیقت مخصوص به خود یعنی سیاستهای عمومی مربوط به حقیقت خود را دارا است؛ یعنی سخنهایی از گفتمان که آن جامعه میپذیرد و به آن نقش حقیقی میدهد.» در چنین اوضاع و احوالی، درک متفکران پسامدرن از خود این است که از شر قید و بند جستوجوهای دوره روشنگری برای حقیقت خلاص شدهاند و به جای آن بر اشارههای رهاییبخش تفاوتهای بین تحلیل، تبیین و تفسیر تاکید میورزند.
ویژگیهای اجتماعی پسامدرنیسم
در قلمرو اجتماعی، نقد روشنفکرانه پسامدرنیسم اقبال عمومی یافته، بازگو شده و گسترش یافته است. در مورد تهاجم روشنفکرانه، نقطه آغاز پسامدرنیسم در قلمرو اجتماعی خصومتی است نسبت به هر آنچه میتوان آن را اصول و اعمال مدرنیستی نامید. مدرنیسم در این حالت عبارتی کلی و نامفهوم است، اصطلاحی است که چیزهایی نظیر برنامهریزی، سازماندهی و کارآمدی را در برمیگیرد، که توسط گروههایی حکم میشوند ـ برنامهریزان، دیوانسالاران، سیاستمداران ـ که ادعای نوعی مرجعیت در (تخصص، دانش بالاتر و در حقیقت) برای تحصیل عقلانیت مورد پسند خود بر دیگران دارند. از این رو قریحه پسامدرن چنین جلوهگری میکند که «هرکس به سلیقه خود» و به سرعت اثبات میکند که منتقدان ادبی از راه نقدشان نان میخورند، نوشتههای آنها بر ایشان پیشرفت حرفهای به همراه میآورد و بنابراین، آنها به زحمت طالبان بیطرف حقیقتاند. به علاوه، معلوم کردن اینکه ارزشهای منتقدان به شدت بر پایه پیشفرضهای ویژه پیشینه تحصیلی و اولویتهای طبقاتی قرار دارد کار آسانی است.
فرهنگ پسامدرن با افشای ادعای متفکران «حقیقتجو» شهادت به نسبیگرایی زیباییشناسی میدهد. در هر یک از قلمروهای زندگی، تفاوت تشویق میشود. این اصل در هر کجا به کار میرود. در موسیقی، در پوشاک و در هنرهای زنده و معماری. ذهنیت پسامدرن این واقعیت را که «حقیقتی» وجود ندارد، بلکه تنها روایتهایی از حقیقت وجود دارد تحسین میکند. یکی از پیامدها آن است که شور و علاقه مدرنیستی برای انواع و سبکها (برای به دست دادن تصویری ارزشمند و کمک به تشخیص و سلیقه خوب) رد و به باد تمسخر گرفته میشود. یکی از نتایج آن است که معماری پسامدرن با بازیگوشی با سبکهای مقبول درگیر میشود، آموختن از لاسوگاس و ترکیب کارهای چوبی سبک اسپانیایی با نمای گوتیک یا طراحی سبک روستایی با روکار ونیزی، یا اینکه طرز لباس پوشیدن پسامدرن با آرایشی التقاطی از شلوار چسبان، پوتینهای دکتر مارتین، گردنبند هندی، جلیقه و پیراهن محلی و... را کنار هم میچیند.
شاید قابل توجهترین همه اینها، دست کشیدن فرهنگ پسامدرن از جستوجو برای «اصالت»، «معنی» و «واقعی». هر یک از این اصطلاحات گواهی است بر ضرورت مدرنیستی تشخیص «حقیقت».
پسامدرنیسم به دو دلیل به حسرت خوردن برای اصالت اعتنا نمیکند. نخست، به خاطر اینکه پافشاری بر یک «معنی واقعی» مسلما خیالپردازی است؛ در نتیجه کسانی که به دنبال اصیل و واقعی میگردند به طور حتم شکست میخورند. دومین موضوع حکایت از آن دارد که وضعیت اصیل، در هر کجا که آدمی به جستوجوی آن بپردازد یافتنی نیست زیرا این وضعیت فراسوی ذهنیت آنان که در حسرت آنند قابل تصور نیست.
یوری (1990) میگوید هیچ اصالتی وجود ندارد، تنها ساختههایی از اصالت (بدلیت) وجود دارد. مثل تجربه گردشگری را در نظر بگیرید. بروشورها، ساحلی دست نخورده، ساختمانهایی که باید دید، فرهنگی متمایز، محلههایی اصیل و تجربه واقعی را تبلیغ میکنند. اما تجربه گردشگری مسلما بدلی است و این سراب گردشگری است. موزههای فراوان و متعددی که با ادعای «تجسم زندگی همچنان که زمانی بود» ترتیب یافتهاند همه و همه نمیتوانند حقیقی و اصیل باشند.
در اخلاق پسامدرن به دلیل «بیمعنایی معنی» و یا دیدگاه «چندمعنایی» جستوجو امری بیثمر است و پیشنهاد میشود به جای آن از «تجربه هستی لذت» ببریم. از نظر پسامدرنیستها، همه گردشگران میدانند که تجربه اصیلی را نمیگذرانند، به خوبی میدانند که همه چیز بازی است ولی در حالی که این را میدانند باز هم راضی به رفتن به تعطیلات و نقش داشتن در اوقات خوش هستند.
و بالاخره ادعای مکرر پسامدرنیستها آن است که روشنفکران حقی افزونتر از مردان و زنان کوچه و خیابان در شناسایی حقیقت ندارند. همچنین ترس گسترده روشنفکران از اینکه مردم موجوداتی فریب خوردهاند که سیاستمداران عوام فریب با این تفریحات مهمل یا وسوسهانگیز مصرفگرایی، آنها را از حقیقت دور میکند ، هم تکبر غیرقابل تحمل آنهاست و هم معلوم نیست که تواناییهای مردم عادی در دیدن و در خلق کردن، درست به اندازه هر روشنفکری کارا نباشد. در جهانی که تنها روایتهایی از حقیقت وجود دارد، مردم توانایی فوقالعادهای در خلق مجموعهای هرج و مرجطلبانه از معانی را دارند و حتی مقدم بر معنا، در استفادههایی به نوع دیگر از اشیا و تجربیاتی که با آنها روبهرو میشوند.
وضعیتی پسامدرن
اما با این حال در جهانی زندگی میکنیم که در آن «حقیقت»، «معنا» و «اصالت» وجود دارد و همچنان در راه آن مبارزه صورت میگیرد. فرانک وبستر، جامعهشناس معاصر انگلیسی میگوید؛ من معتقدم هیچ مدرک جدیای برای فروپاشی معنی وجود ندارد، چه رسد به انکار گسترده واقعیت؛ اما نمیتوان پذیرفت که نشانههایی که به منزله سبک زندگی پسامدرن تلقی شده در رفتاهای لذتگرایانه و خود ـ کانونی، بدگمانی نسبت به ادعاهای قاطعانه نسبت به «حقیقت»، تمسخر و خصومت نسبت به «خبرگان»، لذت بردن از نو، لذت بردن از تجربهها و میل وافر به چیزهای عجیب و غریب، التقاطی و سطحی، آشکار است.
از نظر دیوید هاروی ویژگیهای پسامدرنیسم حاصل تحولات در انباشت سرمایهداری است. یعنی تطابقپذیری کارگران، توانایی شرکتها در نوآوری و شتاب تحولات باعث برآمدن فرهنگ پسامدرن میشود. از نظر هاروی، دوره فوردیستی بعد از جنگ دوم محصولاتی استاندارد که به شیوههایی استاندارد تولید شده بودند عرضه کرد؛ امروز پسافوردیسم با ارائه حق انتخاب، تنوع و تفاهم نسبت به نظام اقتصادی به ستوه آمده از بحران و در مواجهه با اوضاع و احوالی نوین یعنی فناوریهای اطلاعاتی، رقابت جهانی و جهانی شدن برای استقرار نظامی مبتنی بر تولید محصولات انعطافپذیر جهت مصرفی انعطافپذیر سلصه یافته است. امروزه نشانههایی در دست است که پسامدرنیسم مقداری از جاذبه خود را که تا پایان دهه 80 از آن برخوردار بود از دست داده است. نقایص ذاتی پروژه پسامدرن و بعضی اظهارات هوادارانی نظیر ژان بودریار به نظر یافتهای شگفتآور نیست و به نظر میرسد اکثر ویژگیهای وضعیت پسامدرن براساس روندهای موجود (شتاب گرفته) قابل توضیحاند.
یعنی آن ویژگیهایی که توسط متفکران مدرنیستی همچون هربرت شیلر، یورگن هابرماس، آنتونی گیدنز و دیوید هاروی شناسایی و تبیین شدهاند. پسامدرنیسم، همانند نظریه پسا ـ صنعتی، تفوق نوینی در اطلاعات و همراه با آن فرارسیدن نوع اساسا متفاوتی از جامعه را اعلام میکند و همچنین، همانند پسا ـ صنعتیگرایی، این اعلان در مواجهه با موشکافیهای پایدار نظری و تجربی و نیز جلوههای والای معنوی نمیتواند پایداری کند.