تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۹:۳۸  ، 
کد خبر : ۲۱۵۶۰

اصلاحات، هم استراتژی هم تاکتیک


گفت‌وگو با سیدغلامحسین حسن‌تاش

f-hassantash@mail.com

* از نظر شما چه انتقاداتی را می‌توان به جریان اصلاحات و اصلاح‌طلبان وارد دانست؟ آیا اصلاح‌طلبان توانسته‌اند از تمامی توان و امکانات خود برای پیشبرد اصلاحات بهره‌ جویند؟ آیا جنبش اصلاح‌طلبی با بن‌بست‌هایی مواجه گشته یا خیر و اگر چنین است، چگونه می‌تواند از این بن‌بست‌ها خارج شود؟

** ابتدا باید عرض کنم که امروز بیش از هر زمان دیگری نقد اصلاحات (آنچه که در سال‌های اخیر با عنوان جنبش اصلاحات انجام شد و کسانی که مدعیان و مدیران اصلاحات بودند) اهمیت یافته است. چرا که از سویی در طول دوران بعد از انقلاب، این جنبش، اتفاق بزرگ و مهمی بوده است که رخ نموده و از سوی دیگر، مردمی که دچار استبدادزدگی تاریخی بوده‌اند، یک بار به شکل بسیار قوی رأی خود را باور کرده و تأثیرگذاری خود را احساس نمودند و اگر این روحیه دچار سرخوردگی بشود، ممکن است استبدادزدگی تاریخی دوباره احیا شود.

علاوه بر این جنبش اصلاح‌طلبی، نارضایتی‌های انباشتۀ مردم را تخلیه کرد. بن‌بست‌های این جنبش ممکن است موجب شود عده‌ای به جای این که از فرصت به دست آمده برای بازنگری استفاده کنند به سمت انزواطلبی بروند.

در ایران براساس سابقۀ تاریخی که وجود دارد، کارهایی را بد و اشتباه انجام می‌دهیم و سپس نسبت به اصل و منطق آن کار مأیوس می‌شویم و اغلب بازنگری و بررسی نمی‌کنیم که شاید در نحوه انجام کار و روش‌ها مشکل داشته‌ایم و باید نسبت به جزئیات تجدیدنظر کنیم. گاهی هم در واقع، کار دیگری را با عنوان دیگری انجام می‌دهیم، به عنوان مثال عملاً کار دیگری انجام می‌دهیم ولی اسمش را اصلاحات می‌گذاریم و چون به موفقیت دست نمی‌یابیم، نسبت به آن عنوان (و در این مورد، نسبت به اصلاحات) مأیوس می‌شویم. نگرانی اصلی من این است که در این مقطع نیز جامعه، روشنفکران و مردم ما براساس بن‌بست‌هایی که در اصلاح‌طلبی برایشان ایجاد شده است، نسبت به اصلاحات مأیوس شوند و این آفت بزرگی خواهد بود.

واقعیت این است که راهی به جز اصلاح‌گری وجود ندارد. دنیای امروز دنیای انقلاب نیست و زمینۀ جنبش‌های اجتماعی براندازانه وجود ندارد. شرایط بین‌المللی نیز این روش را اقتضا نمی‌کند و خسارات بسیار سنگینی را به جامعه تحمیل می‌کند. همان‌طور که از عنوان انتخاب شده نیز پیداست، اصلاحات هم تاکتیک است و هم استراتژی و نقد اصلاحات می‌تواند ما را از این یأس و انفعال خارج کند. نقد سبب می‌شود که این باور را داشته باشیم که اصلاحات امکان‌پذیر است و چنانچه به مشکلات و معضلاتی برخورد کردیم، در جزئیات و روش‌ها بوده است و باید در آنها تجدیدنظر کرد.

مقدمه دیگری که باید مطرح کرد این است که طرح نکات منفی و نقد این جریان به هیچ‌وجه نافی دستاوردهای بزرگی که اصلاحات داشته، نیست. از جمله این دستاوردها، جلوگیری از روندی است که منجر به قتل‌های زنجیره‌ای شد. در اینجا ما قصد نداریم به عملکرد نیروهای معارض و در واقع محافظه‌کاران بپردازیم و فکر می‌کنیم کم و بیش همه می‌دانند که اصلاحات زیر فشار این نیروها بوده است. چنانچه بخواهیم فهرست‌‌وار به نکاتی در نقد اصلاح‌طلبان و مدعیان جنبش اصلاح‌طلبی اشاره کنیم، اولین مسئله‌ای که قابل بررسی است، منفعل بودن جریان اصلاحات و مدیران اصلاحات است. نضج گرفتن جنبش فعلی اصلاحات در ایران همانند چیزی بود که در انقلاب‌ها رخ می‌دهد و در انقلاب ایران نیز با وضوح بیشتری رخ داد. انقلاب با شتاب به پیروزی می‌رسد و انقلابیون فرصت کافی برای این که برنامه و نقشۀ روشنی برای ادارۀ جامعه و طراحی جریان اجتماعی داشته باشند، پیدا نمی‌کنند. برای جریان اصلاحات هم شبیه چنین جریانی اتفاق افتاده است. در شرایطی که جناح چپ و اصلاح‌طلبان امروز در انفعال کامل و یأس بودند، افرادی گمان کردند که زمینه‌های اجتماعی فراهم است و تحرکی را در اینها ایجاد کردند و به صورت کاملاً غیرقابل باوری در انتخابات دوم خرداد 1376 بدون این که آمادگی داشته باشند به پیروزی رسیدند. آنها آنقدر از این اتفاق ذوق‌زده و شگفت‌زده بودند و برایشان غیرقابل پیش‌بینی بود که در آن دو ـ سه ماهی که تا تشکیل کابینه و شروع فعالیت دولت باقی بود هم فرصت طراحی و سازماندهی پیدا نکردند، لذا مشاهده می‌کنید که جبهه دوم خرداد عملاً بعد از پیروزی اصلاح‌طلبان به وجود، می‌آید و نه سال‌ها قبل از آن. من روی این نکته تأکید می‌کنم که اگر جنبش دوم خرداد یا جبهۀ مشارکت و نهادهای حزبی و سازمانی اصلاح‌طلبان در دورۀ انزوای آنها به وجود آمده بود و در آن دوران شروع به کار تشکیلاتی و برنامه‌ریزی کرده بودند، زمانی که به قدرت و پیروزی رسیدند، دارای طرح و برنامه بودند و دچار انفعال نمی‌شدند. این انفعال مشکلات اساسی‌ای به وجود آورده که جنبش اصلاح‌طلبی باید به آن توجه کند تا اگر مجدداً برای مدتی از قدرت کنار گذاشته شد و یا کناره گرفت، این فرصت را برای سازماندهی و رسیدن به طرح و برنامه برای ادارۀ جامعه مغتنم بداند و نه این که در لاک انزوا فرو رود.

دومین نکته‌ای که در این رابطه مطرح است، متکی شدن جنبش اصلاحات به ویژگی‌های یک فرد خاص است و در اینجا مشخصاً بحث آقای خاتمی مطرح می‌شود. من فکر می‌کنم که این یکی از آفات و مشکلات همه جنبش‌های معاصر ایران بوده است. ما در ملی شدن صنعت نفت هم این موضوع را می‌بینیم. به دلیل این انفعال ـ چه در جنبش ملی شدن نفت و چه در جنبش اصلاح‌طلبی ـ و به دلیل فقدان احزاب و گروه‌های کارآمد و گسترده و محدودیت زمانی که یک جنبش از فرصت خاص اجتماعی بهره‌مند می‌شود تا خود را مطرح کند، فرد خاصی را در رأس جنبش مطرح می‌کند و در معرض انتخاب برای مردم قرار می‌دهد. این فرد نیز از آنجا که از خاستگاه حزبی و جایگاه حزبی تام و کاملی منبعث نیست و احیاناً با خواهش و تمنا در کنار این جنبش قرار گرفته، روحیات و خلقیاتش به شدت در جنبش تأثیرگذار می‌شود. در جریان نهضت ملی‌شدن نفت هم با بیمارشدن دکتر مصدق جنبش نیز بیمار می‌شد و با بهبود حال مصدق، جنبش نیز بهبود می‌یافت و به طور کلی با روحیات او وضع روحیات جنبش نیز تغییر می‌کرد. در اینجا هم شما ملاحظه می‌کنید که روحیات فردی و خلقیات آقای خاتمی نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای داشته است. در صورتی که وقتی حرکت فعال و تشکل‌یافته وجود داشته و راهبرد جنبش، منبعث از آن برنامه و تشکل باشد، شدت تأثیرگذاری ویژگی‌ها و خلقیات افراد روی جنبش نیز متقابلاً کاهش پیدا می‌کند.

* جبهۀ ملی از سال 1338 تشکیلاتی را پایه‌گذاری کرده بود و پس از آن نهضت ملی ایجاد و نفت ملی شد. البته این تشکیلات به صورت جبهه‌ای شکل و آموزش منسجمی نداشت ولی به لحاظ زمانی پیش از نهضت ملی بود.

** در یک حزب مقتدر و حرکت منسجم حزبی نقش افراد تا حدود زیادی تقلیل پیدا می‌کند، ولی در احزاب ضعیف و حرکت انفعالی، نقش افراد بسیار تعیین‌کننده می‌شود، به هر حال افراد، خلقیات، سلیقه‌ها و ظرفیت‌هایی که دارند که وقتی نقش تعیین‌کننده و محوری پیدا می‌کنند آن ویژگی‌ها محور می‌شوند. یک جنبش اجتماعی اگر بخواهد نقش افراد را کاهش دهد، باید به تقویت بنیان‌های حزبی و ساختارهای نهادی روی بیاورد.

نکتۀ دیگری که در رابطه با نقد جنبش اصلاحات مطرح می‌شود، این است که کسانی به عنوان اصلاحگر خود را مطرح می‌کنند که خود زمانی در حاشیۀ قدرت بوده‌اند. پس وقتی ما بحث اصلاحات را مطرح می‌کنیم، این چنین می‌نماید که حتماً اتفاقی افتاده و اشکالی وجود داشته که ما می‌خواهیم آن را اصلاح کنیم، بنابراین آنها را زمانی می‌توان به عنوان اصلاحگر پذیرفت که به طور جدی به نقد گذشتۀ خودشان بپردازند. ما می‌بینیم که جنبش اصلاحات به نقد اساسی گذشتۀ خود نپرداخته و حتی هم‌اکنون هم نسبت به عملکرد گذشته‌اش تعصب نشان می‌دهد. دست‌اندرکاران جنبش اصلاحات از عملکرد گذشتۀ خودشان که اغلب با تحصیلات بسیار پایین‌تر از امروز و با تجربۀ نزدیک به صفر انجام شده دفاع می‌کنند و توجیه می‌کنند که آن عملکرد، مقتضای آن دوران بوده است، چه اطمینانی وجود دارد که اشتباهات امروز هم در آینده به عنوان اقتضای این دوران در نظر گرفته نشود؟ هر جریان اصلاح‌طلبی پیش از هر چیز باید به نقد جدی خود بپردازد و بتواند اطمینان جامعه را جلب کند که اشتباهات گذشتۀ خود را تکرار نخواهد کرد.

نقد دیگری که به این جنبش وارد می‌شود این است که جبهۀ دوم خرداد و جبهۀ اصلاحات پس از پیروزی در انتخابات ـ آن هم به صورت نامتحد ـ شکل گرفت. در ادبیات سیاسی دو تعریف حدی کاملاً متناقض در مورد اصلاحات وجود دارد. یک تعریف این است که کسانی که در شرایط حکومت توتالیتر، اصلاحات را به عنوان جایگزین برای انقلاب مطرح می‌کنند، یعنی با توجه به این که انقلاب هزینۀ بسیار سنگینی دارد، برای تغییر حکومت و براندازی، راه‌حل اصلاحی را برمی‌گزینند. در تعریف دیگر گفته می‌شود در حکومت‌های مردم‌سالار، وقتی مشروعیت حکومت کاهش می‌یابد، افرادی جنبش اصلاحات را برای تجدیدنظر در اشتباهات و جلب توجه مردم و بالابردن مشروعیت حکومت مطرح می‌کنند، یعنی نه تنها هدف اصلاحات براندازی نیست، بلکه دقیقاً برای تحکیم قدرت و حکومت مطرح می‌شود.

اما در جریان اصلاحات مورد بحث، افرادی از دو سر این طیف و افرادی از بینابین این طیف وارد شدند (ما می‌توانیم وضعیت‌های بینابین این طیف را هم تعریف کنیم)، یک عده کسانی هستد که تعارض جدی با تشکیلات قدرت ندارند، فقط مسئله‌شان این است که خودشان از قدرت رانده شده‌اند. کسانی دیگر هم هستند که تغییر محدودی را در قانون اساسی می‌خواهند، ولی مایل به تغییرات اساسی در نظام نیستند. من قصد ندارم برخورد ارزشی با این مسئله داشته باشم و بگویم کدام یک درست می‌گویند و کدام یک اشتباه می‌کنند و هیچ اشکالی هم ندارد که همۀ اینها به جنبش اصلاحات بپیوندند، اما به شرطی که تعریف روشنی از اشتراکات و تفاوت‌های خود داشته باشند و مشخص شود که تا کجا با هم سازگار و در کجا با هم ناسازگارند، نه این که تازه در طول راه بخواهند اشتراکات خود را مشخص و تعارض‌های خود را آشکار کرده و مردم و جامعه را دچار سردرگمی کنند.

نکتۀ بعدی که در نقد جریان اصلاحات قابل طرح است، بی‌بهره گذاشتنِ ظرفیت‌های موجود است؛ به عبارت دیگر، تمرکز توجه به نیمۀ خالی لیوان و عدم توجه به نیمۀ پر آن. در واقع تمام انرژی جریان اصلاح‌طلب و مدیران جریان اصلاحات متوجه این شد که چه چیزهایی ندارند و چه محدودیت‌هایی دارند. به نظر من آنها از ظرفیت‌هایی که در چارچوب قوۀ مقننه و مجریه در اختیارشان قرار گرفت، استفاده کافی و مطلوب نکردند. من مثالی در این رابطه می‌زنم: در ترکیه مسلمانان بعد از اربکان به طور کامل از قدرت رانده شدند، ولی آنها در کارهای شهری، ادارۀ شهرها و شوراهای شهر و شهرداری‌ها موفقیت و کارایی زیادی از خود نشان دادند این موفقیت و کارایی سبب شد که مردم به آنها اطمینان کرده و بر اثر این اطمینان، آنها بتوانند قدرت بسیار محدود خود را گسترش بدهند. اصلاح‌طلبان حتی اگر در مجموعه قوۀ مجریه و مقننه، تنها بیست درصد از کل قدرت را در اختیار داشتند، با این وجود می‌توانستند این قدرت را با نشان دادن کارایی و جلب اعتماد مردم گسترش و افزایش دهند، اما با ترکیب یک دولت ضعیف و با متمرکز شدن تمام انرژی روی مسائل سیاسی، این فرصت‌ها از دست رفته است. بارزترین نمونه این مسئله را می‌توانیم در شورای شهر تهران و شهرداری تهران بررسی کنیم. اشتباه استراتژیکی که صورت گرفت این بود که شورایی که وظیفه داشت به حل مشکلات شهری مردم بپردازد و در یک پایتخت بزرگ، اطمینان مردم را نسبت به کارایی و توانایی اصلاح‌طلبان فراهم کند، مرکز ثقل درگیری‌های اساسی سیاسی و استراتژیک کشور شد و وضع به جایی رسید که بدترین شهرداران برای تهران انتخاب شدند و شورای شهر به بن‌بستی جدی رسید که حتی مردم را هم آزرده و خسته کرد. با همین قدرت بیست درصدی و اندک که در اختیار بود و از طریق یک قدرت مقتدر و نظام تصمیم‌گیری قوی می‌شد حریف را تحت تأثیر قرار داد تا احساس خطر کند و بفهمد که اینها با کارآمدی خود رضامندی مردم را جلب کرده‌اند، اما چنین نشد.

* اما شوراهای شهر در شهرستان‌ها عملکرد خوبی داشتند، به خصوص در تقسیم آب شمال در دوران قحطی.

** قطعاً همین‌طور است، مثال شورای شهر تهران را برای تأیید این مطلب زدم که دعواهای سیاسی باید برعهدۀ نهادهای دیگری گذاشته می‌شد و شورای شهر تهران با اهمیت و آثار گسترده‌ای که دارد باید روی نشان دادن کارایی خود متمرکز می‌شد و از این فرصت و ظرفیت به شکل مطلوب‌تری استفاده می‌شد.

از نظر من یکی دیگر از انتقادهای اساسی که به جریان اصلاحات وارد است، بی‌توجهی به بسیاری از خواسته‌ها و مطالبات مردم است. جریان اصلاح‌طلب بر موج مطالبات مردم سوار شد و خود را مطرح کرد، ولی در عمل نسبت به بسیاری از این مطالبات بی‌تفاوت ماند و تنها بخش محدودی از این مطالبات را که مورد علاقه‌اش بود مطرح و دنبال کرد. اگر بخواهیم فهرستی از مطالبات مغفول مانده را ارائه دهیم، مجال خود را می‌خواهد، در این فرصت تنها می‌توانم به چند مورد اشاره کنم: نخست روابط الیگارشیک است؛ بدون شک اگر بررسی اجتماعی صورت بگیرد، همواره یکی از نارضایتی‌های مردم، توسعۀ روابط الیگارشی و حاکمیت رابطه بر ضابطه در انتخابات و انتصابات کارگزاران بوده است که متأسفانه جنبش اصلاح‌طلبی هم این روابط الگارشیک را ادامه داده و مشکل حاکمیت رابطه بر ضابطه را داشته است. بحث کارایی که پیشتر به آن اشاره کردم و اصلاح نظام تصمیم‌گیری نیز یکی از خواست‌های مردم بوده است. مردم احساس می‌کردند که دستگاه اجرایی از کارایی لازم برخوردار نیست و تصمیمات درستی در جهت حل مشکلات گرفته نمی‌شود و به جای این که مشکلات حل شود به تأخیر انداخته شده و دور زده می‌شود. هم‌اکنون هم مشاهده می‌کنید که این ضعف نظام تصمیم‌گیری و کارایی، همچنان ادامه یافته است. بارزترین نمونه‌ای که می‌توانم به آن اشاره کنم، مسئلۀ بنزین است که در مقاطع تنظیم بودجه‌های سالانه و در مقاطع تنظیم برنامه‌های پنج ساله این مشکل، به تناوب تکرار می‌شود، ولی هیچ‌گاه یک تصمیم اساسی و جدی و همه‌جانبه درباره آن گرفته نشده و همواره مشکل به تعویق انداخته شده و حادتر می‌شود و از این نمونه‌ها فراوان است.

یکی دیگر از مطالبات مردم که مورد بی‌توجهی قرار گرفته، مسئله مقابله با فساد اداری و حاکمیت است تا آنجا که مسائل عمدتاً سیاسی شده است. دو مثال مهم در این زمینه پروندۀ شهرام جزایری و پروندۀ نفت است.

یکی از نقدهای دیگری که من به جنبش اصلاحات دارم، حفظ "گفتمان مسلط نفتی" ملت با دولت است. دولت نفتی متکی به درآمد مستقل خارج از چرخۀ اقتصادی مردم، برخورد قیم مآبانه با مردم دارد. این که دولت تعیین می‌کند که مثلاً سوبسید بدهد یا ندهد و ارادۀ انجام کارها را به طور کامل در دست می‌گیرد، گفتمان مسلط نفتی است که پس از محوریت یافتن نفت در اقتصاد ایران همواره در دولت‌های ایران وجود داشته است. در دولت اصلاحات هم این گفتمان مسلط روز به روز تقویت شده و در سال‌های اخیر نیز همین گفتمان حاکمیت پیدا کرده است.

مورد دیگر، پای‌بند نماندن به شعارهایی چون آزادی اطلاعات، شفافیت اطلاعات و اطلاع‌‌رسانی در همۀ زمینه‌هایی است که حتی امکان دارد به زیان خود جنبش اصلاحات هم باشد کسی که موضوع آزادیخواهی، گسترش اطلاعات و اطلاع‌رسانی، برایش نهادینه و درونی شده باشد، باید این اصل را حتی در جایی که به زیان خودش نیز هست، بپذیرد. اما شما می‌بینید که در بعضی روزنامه‌های وابسته به جریان اصلاحات، نسبت به موضوعاتی که به آن بی‌علاقه هستند، حتی حاضر به انتشار اخبار سادۀ بدون تجزیه و تحلیل و جانبداری هم نیستند؛ با برخی از پدیده‌ها و موضوع‌ها و رویدادها چنان برخورد می‌کنند که گویی چنین چیزی اصلاً در جامعه اتفاق نیفتاده است. مثالی که در این مورد می‌توان زد همان چیزی است که در نفت اتفاق افتاده و این موضوع کاملاً نادیده گرفته شده است.

انتقاد دیگری که می‌توان در این زمینه مطرح کرد، بی‌توجهی به مسئلۀ اخلاق، هنجارهای اجتماعی و فرهنگی و غرق شدن در مسائل سیاسی است. جریان اصلاحاتی که در ایران مطرح شده، در واقع اصلاحگری دینی و اجتماعی بوده است. در نتیجه نمی‌توانست در مورد مسائل و ناهنجاری‌های اجتماعی بی‌تفاوت باشد. این ناهنجاری‌ها و سقوط هنجارهای اجتماعی و اخلاقی باید ریشه‌یابی می‌شد و با‌ آن ریشه‌ها برخورد جدی صورت می‌گرفت. از نظر من یکی از ریشه‌های جدی فروریختن اخلاقی و هنجارهای اجتماعی، وجود فساد در طبقات حاکم است، واقعیت این است که متأسفانه مردم زمانی که چنین وضعیتی را مشاهده می‌کنند، خود را در بسیاری از بی‌اخلاقی‌ها مجاز و محق می‌دانند. اگر با این ریشه‌ها برخورد شود، طبیعتاً آثار اجتماعی گسترده‌ای هم خواهد داشت.

انتقاد دیگر؛ ناتوانی در سازمان دادن و نهادینه کردن ارتباط با مردم و به‌ویژه ارتباط با نخبگان جامعه است. حرکتی که با سوار شدن در اتوبوس و حضور این‌گونه در جامعه آغاز شد، به تدریج از جامعه و حتی از نخبگان فاصله گرفت و نتوانست این ارتباط را سازماندهی کند و این رابطه به تدریج به ضعف و خاموشی گرایش پیدا کرد، به طوری که مثلاً ما در فرایند تدوین برنامه چهارم، اوج این مسئله را مشاهده می‌کنیم. تدوین برنامۀ چهارم، کاملاً در غیاب روشنفکران و نخبگان جامعه صورت گرفت و به قدری بسته عمل شد که تقریباً بی‌سابقه است. نقد دیگری که در این رابطه قابل ذکر است، جداشدن تدریجی از پشتوانۀ اصلی این جنبش یعنی رأی مردم و روی آوردن بیش از پیش به چانه‌زنی در سطوح بالاست.

* در مورد برخورد جنبش اصلاحات با حرکت دانشجویی چه نظری دارید؟

** در این مورد بحث مفصلی قابل طرح است که شاید در اینجا مجال آن نباشد، در این حد اشاره می‌کنم که جنبش مدعی اصلاحات به دلیل همان ضعف‌های تشکیلاتی و ساختاری که اشاره شد اضافه‌باری سنگین را به دانشجویان و تشکل‌های دانشجویی و همچنین به مطبوعات تحمیل کرد. به هر حال هم حرکت دانشجویی و هم مطبوعات، ظرفیت‌ها و محدودیت‌های خود را دارند و خصوصاً تحمیل اضافه‌باری به دانشگاه‌ها ممکن است در بلندمدت آثار منفی دیگری داشته باشد.

در پایان این گفت‌وگو لازم می‌دانم یک بار دیگر به نوعی دیگر همان نکته‌ای را که در مقدمه ذکر شد تکرار کنم که: نزاع قدرت و اصلاح‌طلبی، هر یک الزامات خود را دارند و مردمِ هوشمند ما در ورای شعارها همه چیز را به خوبی تشخیص می‌دهند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات