نوشته: جان کین ـ Jahn Keal
رئیس گروه مطالعات دموکراسی دانشگاه وست مینستر انگلستان
ترجمه: مهران قاسمی
حمله جوخه مرگ به دو نماد کلیدی قدرت آمریکا، تا مدتهای طولانی، موضوع مباحث بسیاری خواهد ماند، اما در میان تمامی این مباحث، مشخصترین تأثیر این حملات را باید در هراسی دانست که در قلب بسیاری از شهروندان جهان ـ و بیش از همه در میان آمریکاییان ـ راه یافته است. یک ماه پس از این حملات، جتهای جنگنده در این کشور، روزانه بر فراز شهرهای مهم، در جریان ماموریتهای موسوم به «دفاع از وطن» به گشتزنی مشغول بودند، در محل برگزاری مسابقات ورزشی و در داخل و پیرامون تمامی ساختمانهای دولتی، مسایل امنیتی به شدت رعایت میشد. گزارشاتی در مورد دو مرد مبتلا به ویروس آنتراکس (سیاه زخم) ـ که از محتملترین تسلیحات به کار گرفته شده در هر نوع حمله بیولوژیک قلمداد میشوند ـ به کرات از طریق رسانهها پخش شد. با تعطیلی هشت ساعته شبکه ملی اتوبوسرانی گری هاوند و به دنبال حادثهای که در جریان آن مرد؛؛:«» مسلح به تیغ ریشتراشی به راننده اتوبوس حمله کرده بود، شایعات متعددی در میان مردم پخش شد، در حادثهای دیگر در پایتخت آمریکا، یکی از ایستگاههای زیرزمینی مترو بسته شده و مسافران قرنطینه شدند. این حادثه ناشی از تهدید پلیس توسط شخصی که حاضر به پرداخت کرایه نبود، با اسپری تمیزکننده فرش، به وقوع پیوسته بود. محققان شبکه خبری سیانان، در برنامهای ویژه تحت عنوان« The New Nomkal» به بررسی این دلهرهها و هراسها پرداخته و سعی داشتند تا برای پرسشهایی در مورد مفهوم و معنی «وضعیت عادی» پاسخی بیابند. جمعی از آمریکاییان متعلق به طبقه متوسط، عموماً در پاسخ خود به هراسشان در مورد از بین رفتن «وضعیت عادی» زندگی اشاره میکردند. در این شرایط، فروش تسلیحات، تفنگ، ژاکتهای ضدگلوله و ماسکهای گاز همچنان پررونق باقی مانده بود. فروش آنتیبیوتیکها، بطریهای آب و غذاهای کنسرو شده نیز به صورت مشابهی افزایش یافته بود. «اقتصاد هراس» موضوعی بود که به تدریج گفتمان پیرامون آن گسترش مییافت؛ ارائه آمار جدید در مورد لغو مسافرتهای تفریحی، عدم تمایل به پرواز، کاهش آمار هزینه صرف شده از سوی شهروندان برای خرید کالاهای لوکس و کاهش چشمگیر در طرحهای سرمایهگذاری تجاری، به این موضوع دامن میزد.
علیرغم بزرگترین و وسیعترین تحقیقات و عملیات جمعآوری اطلاعات در تاریخ آمریکا، اغلب شهروندان اعتراف میکردند که در چنگال هراس و ترس گرفتار آمدهاند، آنها از عدم اطمینان خود در مورد زمان، مکان و نحوه روی دادن حملات دیگر سخن میگفتند. آنها که به قدر کافی عمر کرده بودند که سالهای جنگ سرد را به خاطر آورند، این هراس را با آنچه که در سالهای نخست جنگ سرد و در جریان مسابقه تسلیحات هستهای ایجاد شده بود، مقایسه میکردند.
برای برخی ناظرین، این حوادث تأکیدکننده این اصل بود که نوع بشر، موجودی ترسو است و اینکه هراس و ترس بخش جدایی ناپذیر از طبیعت بشری است. هراس و ترس در شرایط طبیعی در درون انسان نهفته است و خود را در داخل انسان، همانند نمادی تاریک، پنهان میکند و در انتظار مینشیند تا در جریان حوادث، بهانهای برای ظاهرسازی خود بیابد. در این وضعیت، هراس و ترس درون آدمی، خود را در معرض نور و روشنایی قرار داده و وجودش را آشکار میسازد، تا بر همگان ثابت شود که انسانها موجوداتی «بینهایت بزدل» هستند.
سایر ناظرین در مورد این گونه ادعاهای «هستیشناسانه» ابراز تردید میکنند. آنها به طور خاص به «تاریخی بودن» هراس و ترس اشاره کرده و دلایل و شواهد مناسبی را نیز در جهت اثبات ادعای خود ارائه میکنند. آنها تأکید میکنند که «هراسهای جمعی» هرچند متفاوت بوده، اما همواره در طول تاریخ جریان داشتهاند و تنها در فواصل زمانی خاصی است که به کارگیری نیروهای سازمانی «Instutional» باعث آرامش بخشیدن به تنشهای موجود و رفع اضطراب و در نهایت ایجاد دورانی آرام و بدون هراس شده است. این منتقدین با نگاه «هستیشناسانه» به ترس، بر این باور هستند که هراس و ترس به گونهها و اشکال مختلف همواره وجود داشته است و برای نمونه به هراسهای «معادشناسانه»ای (Eschatological) اشاره میکنند که پس از قرن پانزدهم به بعد، در اروپا وجود داشته است. این دوران با «طاعون سیاه» آغاز شد، این بیماری یک سوم از جمعیت اروپا را ظرف فقط چهار سال از پای در آورد. این حادثه که تلفات جانی آن، هراسی عظیم را در میان مردم به وجود آورده بود، در نهایت به ایجاد چنددستگی در درون مسیحیت (1417-1378) منجر شد.
این چنددستگی در نهایت به حضور همزمان سه پاپ منجر شد. اصلاحات پروتستانی، جنگهای صدساله و جنگ رزها (Roses) در نهایت به آغاز خشونتهای مذهبی در قرن شانزدهم انجامید. هراس و ترس در این دوران در اثر تهدیدهایی از جانب اسلام دامن زده میشد؛ اشغال قسطنطنیه در 1453، فتح آسیای صغیر، سقوط مصر در اوایل قرن شانزدهم و بسط و گسترش کنترل عثمانی بر کل منطقه شمال آفریقا ـ که از عوامل این منطقه، بربرها برای حمله به سواحل مسیحی استفاده میکردند ـ از جمله تهدیدات اسلام محسوب میشدند. هراسهای عظیم اروپای مدرن تا قرن هفدهم نیز ادامه داشت. کریستف کلمپ مطمئن بود که جهان ظرف 150 سال به پایان خواهد رسید. مارتین لوتر که بدبینانهتر به موضوع مینگریست به این باور رسیده بود که آخرالزمان فرا رسیده است و جهان بیش از یکصد سال ادامه نخواهد یافت. نیکولاس حتی سعی کرده بود با دقت بیشتری پیشبینی کند؛ پیروزی بر دشمنان مسیح نزدیک بود و طبق محاسبات او در فاصله سالهای 1700 تا 1734 صورت میگرفت.
شاید اکنون به یمن بازاندیشی در نظرات، به چنین پیشبینیهایی بخندیم و حتی در برابر هراسهای معادشناسانهای که در درون آنها نهفته بوده لبخند بر لب آوریم؛ اما مسألهای که شاید نتوان از آن به راحتی گذشت این است که هراسهایی با محتوای متفاوت و به شکلی دیگر، اما در مقیاسی کاملاً جهانی، بار دیگر ظاهر شدهاند. گسترش سریع هراس از درون ایالات متحده که توسط انتشار سریع مطبوعات و فعالیت رسانهها و با انتقال تصاویر، صداها و گزارشات صورت گرفت، بیانگر آغاز مرحلهای جدید از «جهانی شدن هراس» است. این روند ابتدا در جریان جنگ جهانی اول آغاز شده و پس از آن در جریان جنگ جهانی دوم و اختراع و به کارگیری تسلیحات هستهای، تقویت شد. اکنون برای چهارمین بار در ظرف یک قرن، هراس و ترس بر جهان سایه افکنده است. نکته عجیب اینجاست که «تفکر سیاسی» در مواجهه با این مرحله جدید از «جهانی شدن هراس» عملاً غافلگیر شده است. این امر از آنجا ناشی میشود که در دهههای اخیر پرسشهایی پیرامون هراس و ترس به ندرت در مباحث مرتبط با فلسفه سیاسی و علم سیاست مطرح شدهاند. سخنرانی استادانه فرانتس نیومان در برلین، در مورد این موضوع که نیم قرن پیش صورت گرفت، شاید از آخرین بررسیهای صورت گرفته باشد. این موضوع از آن پس به ورطه فراموشی سپرده شد. اثر جودیت شکلر (Carry on chris) را نیز شاید بتوان از استثناها قلمداد کرد.
هر زمان که این موضوع مورد بحث قرار میگیرد، به نظر میرسد که موضوعی باستانی و مورد علاقه باستانشناسان مطرح شده است؛ موضوعی که غالباً با اثر کلاسیک مونتسکیو تحت عنوان (8471) Del espritdeslois مرتبط تلقی میشود. مونتسکیو در این اثر تصورات چندین نسل از متفکران سیاسی و نویسندگانی را که در جریان یکی از رویدادهای حاد سیاسی در قرن هجدهم حضور داشتهاند، جمعآوری کرده است: افزایش هراس از خودکامگی دولت و امیدی که با شکست نظامی پادشاهی بریتانیا در مستعمرات آمریکا برانگیخته شده بود، اولین لحظات انقلاب فرانسه و هراس از حکومت غیرقابل توقف آن.
آثار مونتسکیو در طی این دوران آزادانه مطالعه شده و افراد به راحتی از وی نقلقول میکردند؛ چرا که آثار وی محتوی درکی کاملاً جدید از مفهوم خودکامگی بود. مونتسکیو درک کلاسیک یونانی از خودکامگی به عنوان روشی از سلطنت که با سلطه ارباب بر بردگان خود مشروعیت مییابد را متحول کرد. وی همچنین رویکرد مثبت هابز و بودین را نسبت به ارائه تفسیری از خودکامگی به عنوان روشی از حکمرانی که با پیروزی در جنگ یا نبردهای داخلی قابل توجیه بود کاملاً رد کرد. بدینترتیب مونتسکیو وارد مباحثات جنجالبرانگیز قرن هجدهم در مورد خودکامگی شد. مباحثاتی که با دفاع از مفهوم «خودکامگی قانونی» با اتکا به جنبههای فیزیکی آن، آغاز شده بود.
دموکراسی
تداوم این روش استدلال و همزمان فعالیت منتقدین خودکامگی بس از مونتسکیو، راه را برای دیدگاههای جدیدتری مبتنی بر این که دموکراسیهای پارلمانی و یا جمهوری، که در آن اعمال قدرت به صورت مشترک صورت گرفته و در معرض بازرسی مداوم مردم قرار دارد، باعث کاهش هراس به اندازهای میشوند که دیگر از اهمیت چندانی در سیاست برخوردار نیست، باز کردند. این فرضیه که دموکراسیها سیستمهای عاری از هراس بوده و یا راهحلی برای هراس هستند، گاه به صراحت بیان شده است. نمونهای از این صراحت بیان را میتوان در یکی از معدود مطالعات جدی که در این اواخر با موضوعیت «سیاست معاصر و هراس» توسط خوان کرادی و همکاران وی صورت گرفته است، مشاهده کرد. در این اثر تأکید میشود که هرچند دموکراسیها به طور کلی امکان از بین بردن هراس را ندارند ـ و نظم سیاسی بدون هراس، یک اتو پیای غیرقابل دسترس است ـ اما باز هم به صورت تاریخی از لحاظ ظرفیت کنترل، کاهش و کمرنگ کردن هراسهای انسانی به صورت خلاقانه منحصر به فرد هستند.
دموکراسیهای ثبیت شده، از نحوه گرایش به خصوصیسازی هراس دارند؛ بدینمعنا که هراس تبدیل به یک موضوع شخصی شده که قرار است توسط اشخاص و در زندگی روزانه آنها تحمل شود. به عبارت دیگر هراس تبدیل به مسألهای کاملاً شخصی شده که باید با حضور همسر، دوست، روانشناس و یا کشیش مورد تحلیل و درمان قرار گیرد. جای تعجب نیست که چرا فلسفه سیاسی و یا دانش سیاسی علاقه خود را به این موضوع از دست دادهاند و این موضوع تبدیل به زیرمجموعهای از روانشناسی سیاسی شده است. اکنون تنها معدودی متفکر دورافتاده از جمع، چنین پرسشهایی را مطرح میکنند که دموکراسیها چگونه میتوانند هراس را به حاشیه رانده و یا آن را به عنوان بخشی از تجربیات شخصی و فردی قلمداد کنند؟ توجه کرادی و همکاران او به نحو قابل توجهی معطوف به اشکال معاصر خودکامگی دولتی در آمریکای لاتین شده بود. بنابراین این تئوری که دموکراسیها مسأله قدیمی هراس را حل کردهاند، فقط به عنوان یک فرضیه غیرواقعی (غیرمبتنی بر واقعیات) قابل توجه است.
این تئوریها فقط به سادگی لیستی از ابزارهای متفاوت را که توسط دموکراسیهخای سبک آمریکایی برای تخلیه هراس به کار گرفته میشوند از جمله تمرکززدایی از قدرت، اعمال خود ـ حاکمیت (Self Govemance) از طریق سازمانهای محلی، تشویق آزادیهای مذهبی مورد حمایت دولت، امکان حرکت سریع جغرافیایی و اجتماعی و فراتر از همه دولت انتخابی ارائه میکنند.
این تئوری که دموکراسیها هراس را تبدیل به امری خصوصی میکنند، جذاب است. اما باید در نظر داشت که اینچنین تئوری نمیتواند کاملاً امتناعکننده باشد؛ چرا که تنها اشارهای به فرآیندی دارد که از طریق آن دموکراسیهای موجود، تمایل به کاهش نقش هراس در ساختار کلی حکومت دارند. میزان موفقیت دموکراسیها در انجام این امر عملاً مورد تحلیل قرار نمیگیرد. اما این فرآیندها که نقشی مثبت در کاهش و شخصیسازی هراس دارند، چه هستند؟ آیا «ضدفرآیندهایی» نیز وجود دارند که نشان دهند هراس همچنان به عنوان معضلی که دموکراسیها امکان حل کامل آن را نیافتهاند، باقی مانده است؟ پاسخ به این پرسشها به سرعت و سادگی میسر نیست. اما درک کلی و نگاهی جامع به دموکراسی و هراس، سه فرآیند همپوشان را آشکار میسازد که میتواند به نحوی تضمینکننده به حاشیه راندن هراس توسط حکومتهای دموکراتیک باشند. برای بررسی دقیق موضوع دموکراسی و هراس، این فرآیندها را به شرح ذیل توصیف شداند.
1- تقسیم قدرت غیر خشونتآمیز
براساس مفهوم و نگاه رایج، دموکراسیها تمایل به کاهش نقش حاکمان و حکومت شوندگان، به صورت یکسان دارند؛ چرا که دموکراسیها اصولاً تشریک قدرت به صورت غیر خشونتآمیز را در سطح نهادهای دولتی تثبیت میکنند. برای درک میزان منحصر به فرد بودن این حالت میتوان تمامی دولتهای مدرن؛ تمامی ابزار خشونت حاصل شده و در نهایت حکمرانی با ایجاد هراس در مردم با تهدید به استفاده از ابزار خشونت صورت میگیرد را مورد توجه قرار داد. قدرت نظامی این دولتها و امپراطوریها اغلب تحت عنوان کاهش هراس حکومتشوندگان مورد استفاده قرار میگرفت؛ اما در عمل کارکرد آن ایجاد و برانگیختن هراس در میان حکومتشدگان و دشمنان داخلی و خارجی بود. همانگونه که گاگلیلمو فررو میگوید، حاکمان دولتها و امپراطوریها، همواره دارای توانایی حیرتآوری در گرفتن جان مردم بودند. لوتر معتقد بود که شمشیر یک حاکم همواره باید از خون رنگین باشد. این حکمرانان عموماً به خاطر اعمال خشونت و علاقه به این کار دارای شهرت بودند. تمامی حکمرانان مسلح به شمشیر، توانایی انگیزش هراس را داشتند.
اعلام خشن و یا تلاش برای نابودی اقلیتهای مذهبی ـ مانند Huguenots ـ تنها بخشی از این نحوه حکمرانی بود. استفاده از جاسوسان و عوامل اطلاعاتی، نظامیسازی جمعیت غیرنظامی، تنبیهات خشن، شکنجه و قتلعام مردان، زنان و کودکان، همه در کنار یکدیگر در ایجاد این هراس به مقیاسی بسیار فراتر از انچه که حتی توسط سولفین نخستین کتابهای مرتبط با حکومت مانند با این و هابز توصیه شده بود، به کار گرفته میشدند. توانایی حکمرانان برای به هراس انداختن دیگران، در مورد رقبای (بالقوه) آنان نیز به کار گرفته میشد. افرادی که در تلاش برای به دستگیری کنترل نیروی نظامی و یا از حرکت انداختن آن بودند ـ چیزی مانند کودتا ـ زندگی خود را عملاً به خطر میانداختند. چنین حالتی باعث میشد تا افراد، تمایل چندانی به این کار نداشته باشند. این امر از نگاه ماکیاولی، لازم و ضروری تلقی میشد. ماکیاولی با اشاره به شهرت سزار به خاطر خشونت و بیرحمی، به وضوح از پیشنهاد سیسرو در مورد اینکه عشق در مقایسه با هراس میتواند برای دیگران مؤثرتر باشد، انتقاد کرده و میگفت: «اینکه دیگران از انسان در هراس باشند، امنیت بیشتری را به ارمغان میآورد؛ تا اینکه دیگران او را دوست داشته باشند.»
دموکراسیها معمولاً براساس روابط غیرخشن میان حاکمان، رقبای بالقوه و مخالفان آنان، چنین هراسهایی را به حداقل میرسانند. برای توضیح اساس و پایه این طرز برخورد میتوان از آنچه که قانون داموکلس خوانده میشود، استفاده کرد. در دربار دیونیسوس، حاکم جبار سیراکوس، یک قاضی با نام داموکلس وجود داشت. دیونیسوس تصمیم گرفت تا به داموکلس درسی بیاموزد. او را به اقامت در قلعه سلطنتی و بسیار لوکس دعوت کرده و بر تخت پادشاهی نشاند. داموکلس پیچیده در زرق و برق پادشاهی، عملکرد خوبی داشت. اما او ناگهان متوجه شد که بر فراز تاج پادشاهی طلایی و گرانقیمت، شمشیری عظیم از مویی باریک آویزان است. قاضی نادان که اکنون تبدیل به حکمران شده بود، هراسان پا به فرار گذاشت. او دریافته بود که افرادی که حکمرانی خود را مبتنی بر هراس ساختهاند، میتوانند در اثر هراسآفرینی خود جان بازند و به همین دلیل به آنها توصیه میشود تا راههای دیگری برای حکومت بیابند. دموکراسیها در حقیقت این راهها را یافته و اعمال میکنند. دموکراسیها با ایجاد نوعی رضایت عمومی میان حکومتکنندگان و حکومتشوندگان به صورت مشابه و با در نظر گرفتن این مسأله که خطرات خشونت به سادگی قابل مهار نبوده و در چنین وضعیتی هیچکس امنیت لازم را نداشته و بدینترتیب چنین روشهایی را نباید به عنوان روشهای حکومت یا برخورد با مخالفان به کار گرفت، بر نقش «اصل داموکلس» صحه میگذارند.
2- جامعه مدنی
نگاه رایج به دموکراسی و هراس، بر این فرض مبتنی است که دموکراسیها نقش هراس را به عنوان سلام در داستان حاکمان کاهش میدهند. این امر با نهادینهسازی محدودیت دسترسی حاکمان سیاسی به قدرت نظامی صورت میگیرد. ابداع تاریخی مفهوم جامعه مدنی در اروپای مدرن، هرچند دارای تناقضات درونی بوده و به شدت بیثبات، اما با این وجود از ارزشی بسیار برخوردار است. تولد چنین جوامعی با حذف و پاکسازی زندگی عادی و روزانه از ابزار خشونت و متمرکزسازی آنها در دستگاههای سرکوبگر و یا نهادهای حکومتی امکانپذیر شد. ابزار خشونت بدینترتیب از کنترل اشخاص خارج شد. فرایند انتقال مالکیت ابزار خشونت از مراکز غیردولتی به دولتی، همچنان جنجالبرانگیز باقی مانده است. جوامع مدنی شکل گرفته معمولاً در مقابل نظامیان و یا نیروهای پلیس، به شدت آسیبپذیر جلوه میکنند. این امر میتواند آنها را از درون صدمهپذیر سازد. از سوی دیگر هر از چندی شهروندان این جوامع برای کشتن دشمنان خارجی در جریان جنگهای خونین و گستردهای که میان ارتشهای به شدت مسلح طرفین در گرفته است، فراخوانده میشوند.
جوامع مدنی که این دوران را پشتسر گذاشته و امروزه به شکوفایی رسیدهاند، نقشی مهم در حضانت از اصل مهم آزادی دارند، آزادی هر شخصی برای زندگی بدون ترس و هراس از مرگ به دست دیگران.
جوامع مدنی مدرن دشمنان بالقوه را تبدیل به بیگانگانی میکنند که بیگانگی آنان، همانگونه که سیمد (Simmeot) اشاره میکند، ناشی از دوری و یا نزدیکی همزمان آنان نسبت به محیطها و جوامع پیرامون است. در جوامع مدنی معاصر، بیگانگی و احساس فوت و یا لذت از نابود کردن هر آن چیزی که خصمانه تلقی میشود، به تدریج رخت بربسته است. اعضای جامع مدنی اکنون قادر به سرکوب و یا حداقل کاهش امیال تهاجمی خود ـ نسبت به دولتها و یا شهروندانی مانند خود ـ هستند. این افراد حتی در صورت برخورد با خصومت نیز خویشتنداری قابل توجهی نشان میدهند، گویی یک ندای درونی به آنان نهیب میزند که حتی علیه کسانی که آنان را آزرده و یا تهدید کردهاند نیز از اعمال خشونت خوددداری کنند. فضای روابط میان افراد، اکنون عاری از خشونت شده و «مدنیت» اکنون یک مفهوم متداول و رایج است.
3- ارتباطات
تمامی دموکراسیهای موجود، امروزه عملاً در چارچوب جهانی رسانههای اطلاعاتی فعالیت میکنند. این رسانهها، براساس تئوری رایج با کارکرد خود نقش مهمی در دگرگونی «طبیعت هراسی» که اعضای جوامع مدنی متحمل شدهاند، داشته و در نهایت میزان هراسی را که این افراد باید در آینده متحمل شوند را کاهش میدهند. این کارکرد با انتشار نخستین رسانههای مکتوب مدرن، آغاز شده و از آن دوران به بعد، این رسانهها با علنیسازی پتانسیل خودکامگی نهادهای دولتی باعث شدند که مردم نیز همنوا با آنان به این باور برسند که حکمرانی براساس هراس صحیح نبوده و حتی غیرمشروع است. شکلدهی به افکار عمومی در مورد عدم به کارگیری خشونت، در حقیقت تبدیل به وسیلهای برای مبارزه با تأثیرات فلجکننده هراس شده است. این فرآیند همچنین، روند شکلگیری و تکامل جوامع مدنی را با ایجاد فضایی که در آن امکان بیان موضوعات بدون هراس از عواقب آن وجود داشت و افراد میتوانستند نگرانیها، اضطرابها و هراسهای خود را به وضوح بیان کرده و به دنبال راهحلهایی به جز تحمل شخصی مصائب باشند، تسریع کرد.
خشک شدن ریشه «شایعات» که خود زمانی به عنوان مسیر اصلی نفوذ هراس به میان مردم عمل میکرد، از دیگر تأثیرات طولانی مدت رسانههای مدرن ارتباطی بود.
شایعات بااشکالی مانند «مردم میگویند...»، «شنیدم که...» یا «شایع شده است که...» نقش انتشار و پخش هراس در میان مردم داشتهاند. شایعه معمولاً دارای موضوع خاصی نیست و بنابراین امکان رد آن به سادگی وجود ندارد. از سوی دیگر شایعه همانند سیبزمینی داغ هر لحظه دست به دست شده و ذهن شنونده دیگری را اشغال میکند. شایعه در حقیقت نقلقولی است که در آن هرگز نمیتوان شخصی را که از او این نقلقول صورت گرفته و یا کسی که این خبر را برای اولین بار نقل کرده است، شناخت.
مثلث هراس
این عبارت آشنا که دموکراسیها تمایل به کاهش و به حاشیه راندن هراس شهروندان خود دارند، تاکنون قابل تمجید و ستایش بوده است؛ اما مشکل اساسی با این تعریف در اینجا نهفته است؛ که اساساً تحلیل دموکراسی و هراس هرگز به صورت کامل صورت نگرفته است چرا که اصولاً تعریفی از خود واژه «هراس» وجود ندارد. شاید به ندرت بتوان در عرصه سیاست واژگانی را یافت که این حد مورد بیاعتنایی قرار گرفته باشند. در مقایسه این واژه با واژگانی چون، دولت، دموکراسی، قدرت... که مباحث عظیمی پیرامون مفهوم آنها صورت گرفته، به نظر میرسد که هراس حتی تعریف نشده باقی مانده است، شاید علت این عدم توجه را باید در این مسأله دانست که همواره فرض میشود که همگان هراس را در زندگی خود تجربه کرده و یا در مورد آن از دیگران شنیده و به هر حال به نوعی شناخت دست یافتهاند.
این فرضیه که «هراس، هراس است»، به نحو اعجاببرانگیزی گمراهکننده است. این واژه همانند سایر واژگان، حداقل در حوزههای تخصصی مانند روانشناسی، فیزیولوژی و فلسفه آنگونه که باید تعریف نشده است. در مورد تعاریف متناقضی که از این واژه میتوان داشت و اهمیت آنها در «تئوری دموکراتیک» میتوان بسیار بحث کرد، اما در حال حاضر تنها به بررسی آنها به صورت منفرد اکتفا میکنیم، تا در نهایت بتوانیم به مفهومی نوین در مورد هراس دست یابیم. مفهومی که در اینجا به عنوان مفهوم «ایدهآل ـ تیپیکال» در نظر گرفته شده و میتواند درک شفاف و واضحتری را در مورد موضوعی یا مفهومی سیاسی که همواره با بیتوجهی روبهرو بوده و اکنون به شدت نیازمند توجه بیشتر است، ممکن سازد.
«هراس» نامی است که به نوعی خاص از واکنشهای جنجال و فیزیکی یک فرد یا گروه با تجارب مرتبط اطلاق شده است. این تجارب مرتبط تشکیل مثلثی را میدهند. مثلث مزبور که هراس از درون آن برمیخیزد، در زمانها و مکانهای متفاوت در میان انسانها و حیوانات متفاوت است. در طی زمان، انسانها و حیوانات به تدریج تکامل یافته و همزمان با این تکامل هراسهای آنان نیز متفاوت بوده است. بنابراین از نگاه هستیشناسانه، از همان نخستین دوران نوزادی، افرادی میتوانند ظرفیت خود برای غلبه بر هراس (از هر نوعی) را افزایش دهند. مونتسکیو این موضوع را به خوبی درک کرد که در نظامهای سیاسی متفاوت، شکلهای کاملاً متفاوتی از هراس مشاهده میشود. در هر مورد، اما، پدیده ترس در درون مثلثی از تجارب سیاسی و اجتماعی شکل گرفته است. رئوس این مثلث عبارتند از الف ـ شرایط آبژکتیوی که توسط یک سوژه یا گروهی از سوژهها، تهدیدکننده تلقی میشوند، ب ـ عوارض روانی و فیزیکی که توسط شرایط مزبور القاء شده و یا شخص یا گروه مجبور به تحمل آن میشود. ج ـ واکنش شخص یا گروه علیه موضوع و شرایط مزبور.
اگر چنین نگاهی به موضوع هراس داشته باشیم، به وضوح میتوان دریافت که هراس، موضوع غیر نیست؛ بلکه در عوض حامل یک رابطه دینامیک میان افراد، هواداران و یا شرایط سیاسی ـ اجتماعی است. هنگامی که هراس به عنوان یک تجربه خاص که در درون مرزهای این مثلث، روی میدهد، مورد بررسی قرار میگیرد، همسانی آن با سایر تجربیات مشابه اما متفاوت، آشکار میشود که در خارج و ماورای این مثلث، مفهوم «هراس» قابل تعمیم نیست. برای نمونه سوژهای را در نظر بگیرید که نه دچار عوارض خاصی شده و نه در مقابل شرایط خطرناک واکنش نشان میدهد؛ یک سرباز که تحتتأثیردارو و یا احساس وظیفه، وارد عرصه نبرد میشود، یا مواردی که در آن شخص بدون احساس هراس، در مقابل شرایط خطرناک واکنش نشان میدهد. در هیچیک از این دو مورد نمیتوان مفهوم هراس را دخیل دانست. این نوع نگاه به مفهوم هراس به عنوان مجموعهای مشخص از تجارب که توسط برهم کنش سوژه و ابژه تعریف میشوند، میتواند نشانگر تفاوت میان اضطراب و هراس نیز باشد. این مفهوم اصطلاح نوع و یا گونهای از هراس نیست؛ بلکه واکنشی در برابر حوادثی است که در گذشته اتفاق افتاده ـ سوءاستفاده جنسی توسط والدین، مواجهه نزدیک یا حتی نوعی واکنش در قبال حوادث آتی مانند امتحانی که ممکن است منجر به رد شدن شخص شود، انفجاری هستهای در اثر یک حادثه ساده و یا نگرانی از پیری و سالخوردگی. در تمامی این موارد، آنچه که باعث تحریک اضطراب میشود، در فاصله دوری قرار گرفته و یا چه بسا در آینده به وقوع نیپیوندد. اضطراب بدیهی است که میتواند تبدیل به هراس شود، اما با این وجود باز هم تفاوتهایی میان آنها باقی خواهد ماند. در مقایسه با اضطراب، هراس همیشه موجود است، هراس در حقیقت نوعی واکنش سابژکتیو به شرایط موضوعی موجود است.
اکنون با دست یافتن به این مفهوم دقیق از هراس، تجربیاتی را که در درون مثلث روی میدهد، با دقت بیشتری مورد بررسی قرار دهیم.
هراس معمولاً به عنوان سمپتوم سابژکتیو (Subjective Symptoms) که به صورت تغییرات عاطفی، ذهنی و فیزیولوژیک ظاهر و احساس میشود. هراس احساسی گروهی نیست. به عبارت دیگر گروهها چنین تغییراتی را احساس نمیکنند. بدیهی است که گروه میتواند هراسان باشد؛ اما این امر تنها هنگامی صورت میگیرد که تکتک اعضا و یا بخش عمده آنها، دچار هراس شده باشند. هراس همواره یک تجربه شخصی شدید است. مولفههای عاطفی، ذهنی و فیزیولوژیک آن در شرایط بحرانی مثل انفجاری ناگهانی، هجوم یک دزد، صدای غرش هواپیماها در هر یک از این موارد، این شرایط توسط افراد و یا گروه، ناخوشایند، آزاردهنده و حتی تهدیدکننده زندگی تلقی میشوند.
واکنشهای خودخواسته
تجارب مربوط به عوارض القا شده توسط شرایط آبژکتیو نشان میدهد که هراس معمولاً به نوعی واکنش خودخواسته و یا واکنش ناخودآگاه در برابر موضوع ایجادکننده هراس منتهی میشود. در موارد شدید، هراس میتواند مرتفع شود و اثرات مخربی بر جای بگذارد. هراس میتواند باعث محاکمه شخص توسط خودش شود. برخی نیز ناتوان از دفع هراس، دچار عوارض درونی مانند اضطراب میشوند. هراس همچنین میتواند عوارضی برونگرا داشته باشد. رفتاری که دیگران را هدف قرار دهد. رفتار محاکمهگر میتواند باعث شود که سوژه با چشمانی مملو از نفرت به دنبال دشمن بگردد. به هر حال این واکنشها و یا سایر واکنشها به شدت غیرقابل پیشبینی هستند؛ چرا که هراس خود نوعی از «عدم قطعیت افراطی» است. هنگامی که فرد در شرایط نامطلوب و ناآشنا قرار میگیرد، هرگز نمیتوان تصور کرد که چه اتفاقی رخ خواهد داد.
عوامل هراسانگیز معمولاً به صورت کم و بیش متمرکز تاثیرگذار هستند. سرعت تاثیرگذاری و عمق نفوذ هراس معمولاً با همدیگر متناسب هستند. هراس میتواند به صورت «سطحی» نیز تاثیرگذار باشد؛ برای مثال هنگامی که هراسی «دست دوم» را با فاصله و تنها در اثر همدردی با دیگران، در درون خود راه میدهید. هراس همچنین میتواند تا اعماق انسان نفوذ کرده و حتی خود را در خوابهای شبانه مشخص پنهان کند. تجربه هراس میتواند کم و بیش ناگهانی باشد. هراس میتواند به تدریج تمام وجود شخص را در برگرفته و قربانی خود را در خفا به دام بیندازد. هراس میتواند حتی مانند صاعقهای در تاریکی ناگهان بر شخص فرود آید. در این حالت اثر آن بلافاصله احساس میشود.
هراس بر زمان فرمانروایی میکند، در تمامی موارد، خواه این هراس عمیق باشد یا سطحی، آرام باشد یا سریع، به نظر میرسد که زمان متوقف شده است. در این شرایط به نظر میرسد که حجم وارد جهانی دیگر شده است. بدن انسان جمع شده، ضعیفتر میشود و به گفته برخی حتی سنگینتر میشود، درون انسان نیز از مایع سرد و لزج پر میشود. هراس مانند غوطهوری اجباری در اقیانوسی بدون ساحل است. صداهای بیرونی در هم آمیخته و بیمعنا و بیجهت میشوند. بدن سخت شده و به لرزه میافتد. تیکهای عصبی از گردن شروع شده به مژهها، و سایر نقاط میرسد. شانهها فرد میافتد، دهان خشک میشد. هراس در گلوی انسان گیر میکند و مانند سنگی راه را میبندد. شکم دچار آشوب میشود، قلب به تپش میافتد. انگشتان بیحس میشوند و دستان دچار لرزش میشود. تمرکز بر هر چیزی جز ترس و هراس امکانپذیر نیست. هراس فرد را دچار توقف کرده و افکاری نامرتبط همانند موشهایی که در خانههای قدیمی سراسیمه به اطراف میروند، به او هجوم میآورد. ضربان نبض را در هر جایی، پاها، دستها، صورت، سینه و غیره میتوان حس کرد. تنفس عادی امکانپذیر نیست. نفسها به شماره افتاده و یا به نظر میرسد که کاملاً متوقف شده است.
شرایط آبژکتیو
عوارض سابژکتیو هراس همواره در درون محیطی خاص تجربه میشوند. هراس واکنشی است که سوژه به یک موضوع یا موضوعاتی که خطرناک یا خصمانه تلقی میشوند، نشان میدهد. عوارض مشابه هراس میتوانند در مواردی که حتی هیچ نشانهای از شرایط مولد هراس وجود ندارد نیز روی دهند. گاهی شنیده میشود که افراد میگویند «من از چیز خاصی در هراس نیستم. فقط این احساس خاص را همواره یا اغلب اوقات در درون خود حس میکنم.» در این شرایط افراد امکان مقابله با این احساس را نیز ندارند. درباره این شرایط باید گفت که افراد یا معنای واژه «هراس» را نمیدانند و یا از خاطرات حادثهای تلخ که در شرایط مشابه و در گذشته روی داده رنج میبرند.
درسایر موارد، هراسی که افراد و یا گروه متحمل آن میشوند، نوعاً مرتبط با نوعی شرایط تهدیدکننده در فاصله نزدیک و یا دور است. هراس میتواند توسط دامنه گستردهای از شرایط ایجاد شود.
هراس همچنین به صورت معجزهآسایی میتواند پروبال گرفته و با پرواز بر فراز شیء اصلی بر آن سیطره افکنده و آن را نیز تحتتأثیر قرار دهد. دهها کتاب در راهنمای کمک به خود در غلبه ترس و تردید و تبدیل آن به اطمینان و قوت قلب وجود دارد. افرادی که به آثار کلاسیک مکتوب یونان و روم در مورد هراس اعتقاد دارند، بر این باورند که ترس میتواند شجاعتآفرین بوده و تحت فشار، نوعی بزرگمنشی خاص ایجاد کند. شجاعت در شرایط خاص میتواند اقداماتی خلاق و یا جسورانه را شکل دهد که در شرایط عادی کاملاً غیرمنطقی جلوه میکنند. اما نحوه دقیق شکلگیری این فرایند به شدت وابسته به متن است. به عبارت دیگر هنگامی که تعداد فزایندهای از افراد هراس خود را از دست میدهند که آنگاه مثلث ترس، با سرعت و شتاب بیشتری درهم میشکند. گروهها و افرادی که از سیطره ترس خارج میشوند، خود به عامل تشویق دیگران برای این کار تبدیل میشوند. فرار از هراس همواره یک عمل انفرادی است هرچند این عمل میتواند بر مبنای گروهی شکل گرفته و کم و بیش نمایشی باشد. براساس دیدگاه ادگار آلنپو در داستان سه ماهیگیر که گرفتار طوفان شده بودند، ناربرت الیاس میگوید که دو تن از این ماهیگیران پس از اینکه از ترس فلج شدند، جان سپردند؛ اما نفر سوم که از این حادثه جان سالم به در برد، ادامه حیات خود را مدیون غلبه بر تهی خود و درک این مسأله ساده است که اجسام گرد و مدرنی بسیار دیرتر به داخل گرداب کشیده میشوند. او بدینترتیب با پریدن به داخل یک شبکه جان خود را نجات داد. نجات یافته خوشبخت، یا همان الیاس با تفکر خونسردانه، با فاصله گرفتن از حادثه، با کنترل ترس خود، با نگاه با فاصله به خود، افکارش را از خود منحرف کرده و به شرایطی که در آن به سر میبرد متمرکز شد، با تصویرسازی نمادین ساختار و جهت حوادث او در نهایت راه فراری کشف کرد.
اما گاهی لحظاتی وجود دارند که در آن فرار از هراس حتی در سطح شخصی هم فرآیندی مبتنی بر گروه است، انقلاب ماه اوت 2000 در صربستان یکی از این موارد است. سقوط غیرمنتظره رژیم سرکوبگر حاکم بدون وجود عوامل تسریعکنندهای مانند گروه جوان آدیور (مقاومت) که حتی علیرغم سرکوب سخت باز هم در مقابل نابودی زیرساختهای جامعه مدنی مقاومت کرده و در مقابل رژیم میلوسویچ به اقدامات غیرخشونتآمیز آشکار دست زدند، امکانناپذیر بود.
اقداماتی مانند گردهمایی در بیرون در خانه در شهرهای بزرگ و کوچک، برگزاری کنسرت موسیقی و انتشار و توزیع برگههایی که شعارهایی مؤثر و کوتاه چون «کارش تمام است» بر روی آنها به چاپ رسیده بود، از دیگر اقدامات این گروه بود. اقدامات این افراد واقعاً قهرمانانه بوده و جنبه قداستآمیز داشت. آنها احساس میکردند که مسؤولیتی بر شانه آنها قرار داده شده که باید به تنهایی بار آن را بر دوش بکشند. از نگاه آنان هیچ استانداردی وجود نداشت. آنها باید از استانداردها میگذشتند تا کارهایی را انجام بدهند که دیگران به دلیل غرور بیش از حد و یا خودخواهی تمایلی به انجام آن نداشته و یا اینکه از آنان انتظار انجام آن نمیرفت. همانند تمامی قدسیان پیشین، آنها حتی هنگام مواجهه با ترس هم افرادی خاص بودند. آنها در تلاش برای تحقق غیرممکن بودند و بنابراین انتظار نداشتند که دیگران هم راه آنان را بپیمایند. به همین دلیل است که این افراد را میتوان قدیس دانست: آنها توانایی پذیرش مسؤولیت شخصی برای انجام اعمالی را داشتند که بسیار فراتر از ادای وظیفه محسوب میشد.
هراسی که به شجاعت و آزادی بال و پر میدهد و تنها یکی از ابعاد واکنشی هراسی است.
ظرفیت رها شدن از هراس با مقابله با منابع آن نیز میتواند یکی از روشهای مهم تلقی شود. تلاش شخصی برای توجه به منابع داخلی و بیرونی برای شکلگیری عادت به رد استیلای ترس و اعمال و رفتار شخص نیز میتواند مفید باشد. توانایی ملحق شدن به دیگران به صورتی یکپارچه و مقاومت در مقابل روند استیلای هراس و تأثیر کاهنده آن بر اراده شخصی میتواند به نوعی دیگر باعث قدرتمند شدن شخص گردد. غلبه بر هراس بدیهی است که میتواند بر اعتماد به نفس شخص بیافزاید. این جریان طی دوران آغازین هر انقلابی روی میدهد. ریسارد کاپوچینسکی در مطالعه دقیق و ارزشمند خود در مورد سرنگونی رژیم پهلوی بر این موضوع اشاره میکند. با این وجود هراس را نمیتوان به صورت عام به عنوان شرط لازم «اقدامات شجاعانه» تلقی کرد و یا آن را پیششرط آزادی دموکراتیک دانست. دلیل این موضوع را باید در دو امر دانست. در مرحله نخست، واکنشهای شکل گرفته به هراس میتواند آزادی، عفت و گاه زندگی اشخاص را نابود کند. هراس میتواند احساسات ضد آزادیخواهی را تقویت کرده و نتایج مطلوبی به بار آورد.
تاماس هابز در اثر خود De corpaore polilico تأثیرات ناشی از هراس را به عنوان نوعی واکنشهای هراسآلوده توسط اشخاص و یا گروهها تلقی میکند که گاه میتواند علیه خود آنها اعمال شده و به تقلیل جایگاه آنها بیانجامد. ترکیب هراس و تلاشهای گروهی برای انعکاس این هراس و اعمال آن به دیگران را میتوان برای نمونه به شکلهایی چون نفرت از خارجیان، غرور ناسیونالیستی و... مشاهده کرد. این موارد خود نمونهای از اثرات ضددموکراتیک هراس هستند.
اما دلیل دومی نیز وجود دارد که چرا هراس را نباید به عنوان مادر آزادی و شجاعت ستایش کرد. در طی تجربه هراس، همواره لحظاتی وجود دارند که انسان احساس میکند هرگز به پایان نمیرسند، در این شرایط انسان هراسآلوده، قدرت واکنش را از دست داده و هیچ گام مناسبی برای حفاظت از خود برنمیدارد. در این لحظات شخص رنگپریده شده، بدنش از عرق پوشیده میشود و فریاد میکشد. پس از پایان این دوران شخص میگوید که از شدت هراس بر جای خشک شده و پا بر زمین چسبانده شده بود. جزئیات و شرایط این موقعیتها ـ که در جریان آن انسان امکان هر عملی را از دست میدهد ـ را میتوان تعیین کرد. هرچند شکلگیری این موقعیت به صورت غیرارادی است، اما باز هم نشان میدهد که هراس را نمیتوان «دوست» آزادی تلقی کرد. به گفته ضربالمثلهای ایتالیایی و انگلیسی، هراس، سارق است. هراس باعث میشود تا توانایی واکنش گروهی شخصی و یا واکنش شخصی علیه گروه از او ستانده و سلب شود. هنگامی که جمعی کثیر تحتتأثیر ابرهای تیره هراس قرار میگیرند، دیگر هیچ خورشیدی بر این جامعه مدنی نخواهد تابید. هراس تمامی انرژی و توان نهادهای سیاسی مدنی را ستانده و آنها را درهم میپیچد و متلاشی میکند. هراس روح دموکراسی را میبلعد.
هراس به عنوان یک شکل جمعی
اکنون به پرسش پیشین باز میگردیم. آیا واقعاً این مسأله وجود دارد که دموکراسیها به عنوان سیستمهای دینامیک از قدرت پاسخگو در برابر عامه مردم، در درون خود دارای مکانیسمهایی برای خصوصیسازی هراسهایی هستند که در صورت عدم مهار ممکن است آزادیهای سیاسی و اجتماعی را که همچون خون جاری در رگ دموکراسی هستند، تهدید کنند؟
برای پاسخگویی به این سؤال باید در تفکرات خود تجدیدنظر کرد چرا که امکان افتادن در همان سیکل مباحث مربوط به خصوصیسازی هراس توسط دموکراسی وجود دارد.
تمرکز عمیق بر موضوع هراس و دموکراسی نشان میدهد که رابطه میان این دو موضوع بسیار ساده است. در مورد برخی «ضد ـ تمایلات در درون نهادهای دولتی، جوامع مدنی و وسایل ارتباط جمعی که در بخشهای پیشین مورد اشاره قرار گرفتند، هنوز جای بحث بسیار بیشتری وجود دارد. این «ضدتمایلات» عدم نابودی هراس توسط دموکراسی را تضمین میکنند. همچنانکه تضمینکننده این موضوع نیز به شمار میروند که هرگز هراس تبدیل به یک معضل عام و دایم در دموکراسیهای موجود و یا در حال شکلگیری نشود.
جنگ
مسأله جنگ را در نظر بگیرید. در حیطه نهادهای دولتی، هراس شهروندان از جنگ و شایعات مرتبط با آن، هرگز نابود نمیشود. دمکراسیها مسابقهای عالی در عدم رویارویی خصمانه و یا به عبارت دیگر جنگ با یکدیگر دارند اما این به معنای فراموش شدن جنگ و یا محو آن از افق تجربیات ما نیست. در عصر ما، قطعاً حمایت عامه مردم از به حداقل رساندن تلفات انسانی و صدمات حاصل از جنگ شکل گرفته است. اتکا به بمباران هوایی بدون ریسک، با یک رایانه، به عنوان ابزار نظامی برتر و رشد نگاه «ماوراء قهرمانانه» به جنگ و حتی عدم تمایل مردان و زنان برای استقبال و یا بدرقه نظامیان و تکان دادن پرچم به نشانه خشنودی، پوشیدن یونیفورم و عازم جنگ شدن و... از جمله نتایج این احساس عام است. برخی محققان به این نتیجه رسیدهاند که جهان اکنون به دو قسمت تبدیل شده است: منطقهای دارای آنارشی خشونتطلب که همواره درگیر جنگ، جنگسالاری، بیقانونی، سرکوب و قحطی است و منطقهای دیگر که شامل مجموعهای ایمن در دموکراسیهای صلحطلب و سعادتمند میشود. در این منطقه هراس از جنگ به تدریج محو میشود.
شاید این نتیجهگیری باب میل بسیاری باشد اما گمراهکننده است. حداقل حوادث اخیر این موضوع را به وضوح نشان دادهاند. حتی این محدوده دموکراتیک آکنده از صلح هم نمیتواند هراس ناشی از جنگ را به فراموشی بسپارد. این دولتها ناشی از آن نیست که خشونت حاصل از تجارت مواد مخدر و تولید جهانی تسلیحات باعث میشود تا سرنوشت این منطقه به سرنوشت مناطق چند پاره شده در حال جنگ گره بخورد بلکه عامه مردم هرگاه حقوق بشر نقض میشود خواهان دخالت نظامی برای بازگرداندن شرایط عادی میشوند. بدینترتیب همواره هراس از جنگ در صدر دغدغههای ذهنی افراد باقی میماند. رشد سیستم جهانی رسانهها که دبیران آنها در انعکاس اخبار جنگ و بیرحمی از این قاعده کلی استفاده میکنند که «اگر خونی ریخته میشود بگذارید بر صفحات هم نقش ببندد.» به این هراسها دامن میزند. از سوی دیگر معضل همچنان حل نشده دولتهای هستهای پس از دوران جنگ سرد وجود دارد. این مسأله عمده هماکنون تحتتأثیر حضور ایالات متحده به عنوان تنها ابرقدرت جهان است. ایالات متحده به عنوان یک قدرت هستهای عظیم هماکنون در نواحی متعددی که شاید هیچ نوع ارتباط دایمی با این کشور ندارند، حضور پیدا کرده است. مانورهای نظامی و سیاسی ایالات متحده اکنون با توجه به این واقعیت که این کشور مجبور به همزیستی و تعامل مسالمتآمیز با چهار قدرت بزرگ دیگر جهان یعنی اروپا، چین، روسیه و ژاپن (که سه قدرت نخست نیز دارای تسلیحاتی هستهای هستند) گردیده است، بسیار پیچیده شده است. هندسه تعاملات جدید در مقایسه با دوران جنگ سرد بسیار پیچیدهتر شده است. در آن دوران به گفته ریموند آرون، دموکراسیها براساس قاعده «صلح غیرممکن و جنگ غیرمحتمل» به حیات خود ادامه میدادند. با سقوط و نابودی تقابل دو قطبی این قاعده هم فرو ریخت. علیرغم سقوط شوروی، هیچ نشانهای از آغاز دوران «ماورای هستهای» و رها شدن از هراس حوادث هستهای و یا حملهای اتمی یافت نمیشود. اکنون به گفته پیر هاسنر، صلح «اندکی کمتر» غیرممکن و جنگ هم «اندکی کمتر» غیرمحتمل شده، چرا که نوع آنارشی غیرقابل پیشبینی بر جهان حاکم و دیگر است. در شرایط فعلی هرچند احتمال بروز فاجعهای هستهای که در جریان آن زمین و ساکنان آن به هوا فرستاده شوند! کاهش یافته است اما هنوز این معضل وجود دارد که جنگهای داخلی هم ممکن است به استفاده از تسلیحات هستهای منجر شود. خمپارهای اورانیومی هماکنون نیز علیه قربانیان جنگ استفاده میشوند. زرادخانههای ایالات متحده فدراسیون روسیه دارای حدود 2000 کلاهک هستهای هستند. علیرغم توافقنامه منع گسترش موشکها بالستیک، رقابت تسلیحاتی هستهای میان پاکستان و هندوستان، اسرائیل و دولتهای عرب، بیش از پیش تشدید شده است. این امر در حالی صورت میگیرد که توافقات پیشین در مورد عدم تکثیر این نوع تسلیحات به فراموشی سپرده شده است.
رسانههای ارتباطی و اشتیاق آنها به هراس
هیچیک از ابعاد هراس و دموکراسی را نمیتوان بدون در نظر گرفتن روشهایی که در جریان آن وسایل ارتباطی نوین مخاطبان خود را با داستانهایی که نه تنها گزارش و انتشار هراس برعهده دارند، بلکه آن را القاء نیز میکنند جذب کرده و بر جای میخکوب میکنند، درک کرد.
به راستی چرا از همان بدو سروده شدن اشعاری در مورد قبرستان، اولین داستانهای ترسناک در مطبوعات زرد، از زمان دراکولا و فیلمهای آلفرد هیچکاک و استفن لینگ، میلیونها نفر این همه زمان خود را اختصاص به «ترساندن خود» دادهاند. آیا آنها خود را میترسانند تا نوعی لذت رمزآلود را که با نفسهای ناگهانی و حس آن در سینه و سوزن سوزن شدن پوست بدن است، تجربه کنند؟ به راستی چرا رسانههای ارتباطی در دموکراسیهای معاصر از قدرت خود برای مشتاقسازی مردم نسبت به اموری که باید هراسان از آن بگریزند، استفاده میکنند.
دادن پاسخ دقیق به این پرسش به سادگی امکانپذیر نیست. شاید یکی از راههای پاسخگویی بررسی نحوه ارتباط میان هراس و تجربه مرگ باشد. در تمام تاریخ غرب به موضوع هراس و سیاست با نگاهی «مادیگرا» مینگریسته است، نگاهی که در آن مرگ همواره افراد را تحت سیطره خود گرفته و در درون آنها را تسخیر میکند، چه آنها نسبت به این موضوع آگاه باشند و چه نباشند. این تسخیر از همان دوران و سالهای اولیه زندگی آغاز میشود زمانی که مرگ موضوعی است که کنجکاوی شخص را تحریم میکند اما این موضوع غالباً از سوی بزرگسالان به عنوان نوعی «تابو» تلقی میشود. بزرگسالان و گروههای کوچک و بزرگ غالباً با انواع استراتژیها با مرگ دست و پنجه نرم میکنند.
آنها گاه با تسلیم و ناامیدی به آن تن در داده و این حالت را گاه به صورت نوعی جدیت در قبال پرسشهای بنیادین در مورد هدف زندگی تغییر میدهند و بدینترتیب در هر جمعی خود را تبدیل به چهرهای شاخص اما همزمان نامطبوع میسازند. دیگرانی که ایده مرگ و ناگریز بودن آن ذهنشان را اشغال کرده است. در جستجوی دین و مذهبی برای اینکه مرگ را در جایگاه خود نشانده و گاه حتی آن را انکار میکنند. بدیهی است که روشهای دیگری نیز برای تعامل با مرگ وجود دارد. نفی مرگ با «تابو» اعلام کردن آن یا تلاش برای کمرنگ کرن آن از طریق خاطرت تنها دو راه از مجموعه روشهای نامتناهی هستند که موجود زنده به صورت موقت لزوم مرگ را به فراموشی میسپارد. این روشها آنها را امتناع کرده و متقاعد میکند که فناناپذیرند.
همگان میدانند که عیان ساختن موضوع مرگ هزینهای خاص خود را در بر دارد. افراد معمولاً هزینه نفی این موضوع را نیز میپردازند. گاه این هزینه بسیار بالاست و به شکل بیماریهایی چون افسردگی و یا ناراحتی روانی بروز میکند. گاه افراد دچار وضعیتی میشوند که فروید از آن به das unhinliche یاد میکند، احساس خودفریفتگی با مسائل غریب و غیرواقعی، مسایلی به همان غیرقابل لمس بودن سایه. در طی این لحظات افراد برخلاف اراده خود همانند کودکانی میشوند که همزمان از تاریکی در هراس هستند، اما به سمت آن کشیده میشوند.
این موضوع که آیا هدف زندگی، مرگ است، یا خیر و اینکه آیا افراد از این آرزوی پنهان خود برای در آغوش کشیدن مرگ رنج میبرند یا نه، نباید ما را در اینجا متوقف کند. مسأله کلیدی اینجاست که در حالی که هراس آگاهانه از مرگ باعث میشود تا افراد نتوانند در زندگی روزمره خود کارکردی عادی داشته باشند، انسانها میتوانند بر این ترس غلبه یابند. این غلبه یا سرکوب هراس به نوبه خود تنشی را به وجود میآورد که هر از گاهی از طریق یک سوپاپ ایمنی تخلیه میشود تا از تجمع فشار بیش از حد جلوگیری شود. طنزی که به جمعی اشاره میکند که در هراس از مرگ، خود را به قتل رساندند نمادی از این معادله است. در شرایط دموکراتیک، زمانهایی وجود دارد که افراد در تلاش برای فرار از چنگال مرگ به سمت آن کشیده میشوند. در شرایط دموکراتیک، این هراسها دیگر به «روح»های طبیعت منسوب نشده و نهادهای مذهبی قدرت نام خود را برای حل و فصل این موضوع از طریق ارائه تصویری مقدس که مومنان را به یاد تصویری از پروردگار میاندازد که دارای قدرتی سهمگین برای اعمال خشم خود است، از دست دادهاند. با ورود به دوران رسانههای ارتباطی مدرن میتوان دریافت که موفقیت آنها در جلب و نگهداری مخاطبان تا حدی ناشی از قدرت آنها در خلق شرایطی است که افراد را قادر میسازد بر شبیهسازی نمادین مرگ و جان دادن متمرکز شوند.
دموکراتیزه کردن هراس
در درون دموکراسیهای شما، صفت هراسآفرینی ـ ارائه تصاویر در داستانهای هراسآور از طریق رسانهای ارتباطی ـ به دلیل اغراق در ابعاد و شدت جنایات خشن و فجایع انسانی، مورد انتقاد شدید قرار گرفته است. این صفت متهم به القاء هراس در دیگران شده است. این هراس گاه به آنجا میرسد که قضاوت آنها درباره واقعیت را مکدر کرده و آنها به این باور اضطرابآفرین میرساند که در ویراست مدرنی از دولت بدون قانونی که توماس هابز توصیف کرده، زندگی میکنند. آمار نشان میدهد که رسانهها. هراس را تبدیل به یک کاه کردهاند. مخاطبان با داستانها و روایاتی در مورد قتل همسر، قتلعام کودکان، معلمین مدرسه روانی، راهزنان و ویروسهای کشنده بیرحم، بمباران میشوند. این هراس القاء شده در گفتمان روزمره مردم در مورد شدت یافتن جرایم و برخورد شدیدترین با ریشههای جرم، انعکاس یافته و افراد به سمت بیمههای حفاظتی، دزدگیرها، مراقبت شدیدتر و در نهایت نصب تابلوهای «برخورد مسلحانه» در مقابل در مجموعههای مسکونی خود سوق داده میشوند. اشکال مختلف قوانین سرکوبگر را میتوان حاصل و نتیجه هراس شهروندان دانست، هرچند «سیاست هراس» همانند اسبی وحشی است که میتواند هر لحظه به سمت و سویی حرکت کند. از سوی دیگر اما باید به دیالتیک مربوط به تجاریسازی هراس از طریق فیلم، تلویزیون و موسیقی نیز توجه داشت. این رسانه دارای تأثیر شگرف و طولانی مدت در کشاندن هراسهایی که افراد در حوزه شخصی خود تجربه میکنند، به سطح جامعه هستند. آنها افرادی را که در هراس هستند شناسایی کرده و معرفی میکنند. امکان سخن گفتن برای آنها فراهم آورده و در نهایت نامی را برای موضوع هراسآور انتخاب میکنند. هراس و ترسی که زنان تنها از سوی قربانیان دزدی، بچهربایی و گروگانگیری و یا تجاوز احساس میشد، اکنون به صورت عام در آمده است. این نمونهای از همان روند عامسازی هراسهای شخصی است. با شناسایی این هراسها و دادن امکان به شخصی که این شرایط را تجربه کرده برای انتقال هراس خود، رسانهها و هراسهای شخصی را تبدیل به یک معضل اجتماعی کرده و بدین ترتیب مردم به این باور میرسند که برای حل این معضل اجتماعی باید تدابیر اجتماعی اندیشیده شود.
تبدیل هراس به یک معضل اجتماعی ناشی از عوامل بسیاری است اما اهمیت حیاتی آن را تنها در یک چارچوب تاریخی میتوان درک کرد. تا قرن هجدهم ـ و اظهارنظرات تحولبرانگیز مونتسکیو ـ هراس ـ حتی از سوی کسانی که نسبت به آن تحقیق و مطالعه داشتند ـ به عنوان واقعیتی ناخوشایند اما گریزناپذیر در روابط انسانی شناخته میشد.
در مباحثات شکل گرفته پیرامون ذات هراس ـ گذشته از برخی موارد مانند قدرت نامحدود و یا جهات ـ این پدیده معمولاً به عنوان موضعی مرتبط با تقدیر آدمی تلقی شد. هراس همانند دامی چسبناک بود که از سوی خدایان گسترانده شده بود، دامی که همانند پدیدههایی چون رعد و برق، وجودش طبیعی تلقی میشد. تئوسیدیدس در تفکرات خود در مورد ریشه ترس در تلاش انسان برای کسب امنیت، افتخار و ثروت، به این موضوع اشاره میکرد.
در جریان قرن 18، این تصور در مورد اجتنابناپذیر بودن هراس به تدریج شروع به فروریختن کرده و انقلابی طولانی از درک هراس آغاز شد. بدینترتیب هراس نامهای متعددی گرفت و توسط نویسندگانی که میان جنبههای مختلف آن و علل بروز هراس تمایز قائل میشدند مورد مطالعه قرار گرفت. ریشههای هراس در زندگی سیاسی، اجتماعی و روانی مطالعه شده و همانگونه که این نویسندگان دریافتند، تصور میشد که هراس و اثرات فلجکننده آن باید سرکوب شده و بر آنها غلبه گردد. این امر برای مثال از طریق ایمان مذهبی امکانپذیر بود. هراس یک پدیده کاملاً بشری تلقی میشد که راهحلهایی کاملاً بشری برای آن وجود داشت. برخی مؤلفین حتی جنبههای سیاسی این موضوع را بررسی کرده و گاه با نگاهی افراطی حتی نوعی خاص از سیستم سیاسی را ـ جمهوری دموکراتیک ـ پیشنهاد میکردند. این سیستم سیاسی که از نگاه آنان نوعی «مکتب شجاعت» تلقی میشد بهترین روش برای نابودسازی هراس شهروندان بود.
زمانی که هراسهایی که به صورت شخصی تجربه شدهاند، تبدیل به معضلی عمومی میشوند، طبیعی است که فضا برای درک مفهوم هراس به عنوان یک معضل سیاسی نیز فراهم شده است. این قلب معنا ـ که در طولانی مدت صورت گرفته است ـ را میتوان دمکراتیزه کردن هراس نامید. قطعاً برداشتهای مضحکی مانند آنکه هرکسی دارای حق ترسیدن و در هراس بودن است و یا موظف به انجام اعمال هراسآور میباشد، مدنظر نیست بلکه منظور از دموکراتیزه کردن هراس این است که هراس به ویژه در اشکال غیردموکراتیک آن دیگر پدیدهای طبیعی که باید به عنوان یک تجربه مداوم بشری یا حتی پدیدهای اجتماعی تلق شود نیست، بلکه معضلی است؟ برای روشهای درمانی سیاسی را نیز میتوان یافت. روشهایی که شاید براساس آزمون و خطاها مورد تأیید قرار گرفته باشند.
نخستین گام بنیادین در روند دموکراتیزه کردن هراس، طبقهبندی آن بود. در ربع نخست قرن نوزدهم، پسونـد ـ Phobia ـ گرفته شده از واژه یونانی Phobio به معنی» ـ «من میترسم» ـ به تدریج از سوی مؤلفان روانشناس مورد استفاده قرار گرفت تا جایی که چهرهای شناخته شده مانند بنیامین راش، به طنز پیشنهاد میکرد تا واژگانی چون Churchphobia (هراس از کلیسا doctor Phobia ((هراس از دکتر) هم ابداع شود. به هر حال واژگانی چون agoraphobia (هراس از مکانهای باز)، photo phobio (هراس از نور)، hydro phobia (هراس از آب) و xenphobia (هراس و اجتناب از بیگانگان) نیز وارد ادبیات مؤلفان شد.
در سرآغاز جنگ جهانی اول، یک مؤلفه به 136 واژه با پسوند Phobia اشاره میکند.
هرچند این واژگان گاه دارای معنای دقیقی نبودند، حداقل راه را برای آنان که اعتقاد داشتند هراس را میتوان طبقهبندی کرده و نامگذاری نموده و علل آن را به صورت منفک شرح داد، هموار کرد. در این زمان تحتتأثیر تعلیمات فروید دیگر هراس نه یک محصول طبیعی تومو (به ادعای رنک) و نه حاصل نقص در تولد (به ادعای جونز) تلقی نمیشد. هراس حتی یک بیماری هم نبود. هراس در افراد مختلف، به عنوان سرنخهایی در رابطه با وجود اضطرابهای درونی و امیال سرکوبشدهای که توسط «اگو» جایگزین شدهاند و اکنون به صورتی تغییر شکل یافته به خود آگاه منتقل شده و ظاهر گشتهاند، قلمداد میگردید. این تغییر شکلها در حقیقت شکلدهنده مکانیسم اجتناب بودند که با افزایش ظرفیت قربانیان و فراهم آوردن امکان صحبت در مورد آنها میتوان درمان شود.
نگرانیهای مربوط به مواردی از هراس که آنچنان شدید هستند که مکانیسمهای فرد را در هم میشکنند نیز در جریان این فرایند دموکراتیزه شدن هراس مورد بررسی قرار گرفت. بسیاری از مطالعات و حوزههای تحلیل روانشناسی نشان میدهند که تجارب مرتبط با هراسهای شدید تنها مختص افرادی که از نسلکش یهودیان جان به در برده و از بازماندگان حمله هستهای محسوب شده و یا در اردوگاههای نظامی زندانی یا آواره بودهاند یا حتی سربازان حاضر در نبردی خونین و مرگبار نیست. این هراسها در مجاورت افراد عادی حضور دارند. عوارضی چون درهم ریختگی عاطفی، احساس درماندگی، خشم، اضطراب، بیخوابی یادآوری خاطرات و بازگشت به گذشته، حملات عصبی، هوشیاری بیش از حد، ذهنیت خودکشی، احساس گناه برای بقا، تنبیه خود، اضطراب از دست دادن دیگران، بهتزدگی کلی در بخش عمدهای از افرادی که تا سر حد مرگ به هراس افتادهاند نیز وجود دارد. این افراد شامل مواردی چون قربانیان تجاوز و یا جنایات خشونتبار نیز میشوند.
افراد و گروههایی که دچار چنین هراسهایی میشوند اغلب نمیتوانند خود را از چنگال آن رها کنند. هراس در درون قربانیان خود زندگی میکند و با هر گامی، آنها را دنبال میکند. قربانیان حتی هنگامی که شاید آنچه را که باعث ایجاد هراس شده است، از خاطر برده باشند، باز هم در چنگال هراس اسیر هستند. به نظر میرسد که هر حادثه و رویدادی که برای آنها پیش میآید، همان هراسهای اصلی را برای آنها در بردارد. زندگی عادی آنها در درون جامعه مدنی هرگز به حالت عام بازنمیگردد. این افراد همواره گرفتار تصویری هراسآور از واقعهای هستند که در حال فرار از آن میباشند. به همین منظور آنها نیاز به یافتن یا فهمی دارند که بتوانند بر هولناک بودن واقعهای که آنها دچارش گشتهاند، صحه بگذارد. این افراد نیازمند واگویی داستان هراس خود به دیگران هستند همچنان که تمایل دارند در مورد این که برای بازسازی زندگی تخریب شده خود تا چه حد تحمل زحمت و مرارت شده از هم توضیح دهند.
تلاش سیاسی برای شناسایی هراس، نامگذاری آنها، اهمیت دادن و مراقبت کردن به قربانیان آنها، دستگیری عاملین ایجاد هراس و حاضر کردن آنان در پیشگاه قانون حرکتی مثبت تلقی میشود، اما کامل و کافی نیست. واقعاً مشخص نیست که دموکراسیهای امروز جهان در مورد درک هراسهایی که آنها (و یا رژیمهای سیاسی آنها) به وجود آورده و یا عدم توانایی آنها در ایجاد فضایی بدون ترس باعث ایجاد کردن شدهاند، در چه جایگاهی قرار داشته و به چه میزان از درک آن دست یافتهاند. اما به هر حال یک موضوع کاملاً مشخص است: علیرغم عدم توجه علوم سیاسی و فلسفه سیاسی معاصر به موضوع هراس، این موضوع هرگز اهمیت خود را از دست نداده است.
هراس موضوعی است که نمیتواند نادیده گرفته شده و به کناری نهاده شود، چرا که دموکراسیها خودآگاهی عمومی را نسبت به این موضوع که بیاعتنایی به هراس عملاً به ضرر آنها تمام میشود، ارتقا دادهاند.