ناصر پورحسن
یکی از ریشههای مهم تحولات در عرصه سیاست داخلی جهان عرب و طرح خاورمیانه بزرگ که مورد حمایت آمریکا و اروپا میباشد، جنبشهای اجتماعی است که زمینه پیدایش آنها در جهان عرب طی دهههای اخیر فراهم شده است. اگرچه جهان عرب شامل 22 کشور است و بخشهایی از قاره آسیا و آفریقا را شامل میشود، اما بیشتر کشورهای خاورمیانه عربی کانون تحولات مذکور میباشند.
کشورهای شبهجزیره عربستان، شمال آفریقا، شاخ آفریقا، عراق، اردن. سوریه، لبنان و فلسطین دارای ویژگیهایی هستند که نظام کنونی بینالمللی نمیتواند از آنها چشمپوشی نماید. بخش عمده ذخایر انرژی دنیا و آبراههای مهم بینالمللی در این کشورها (البته به علاوه ایران) قرار دارد. پس از امضای تواقفنامه کمپ دیوید بین مصر و اسرائیل در سال 1979 و سپس پیروزی انقلاب اسلامی ایران تصویری که آمریکا و غرب از جهان عرب داشت، حاکی از نوعی سکون سیاسی در این منطقه بود. به استثنای عراق که آن هم تا سال 1991 توسط آمریکا تحت کنترل قرار داشت، جامعه غرب خطر عمدهای از تحولات داخلی جهان عرب ارزیابی نمیکرد. جنبشهای اسلامی که در دهههای 1930 ـ 1920 توسط اخوانالمسلمین در جهان عرب گسترش یافته بود، توسط جریان ناسیونالیستی و پان عربیسم خنثی گردیدند. جنگ اعراب و اسرائیل نیز به تدریج به پایان رسید و این منازعه بیشتر به خود فلسطینیها و اسرائیلیها منحصر شد.
پیروزی انقلاب اسلامی باعث گردید که غرب تبلیغات گستردهای را در مورد «بنیادگرایی شیعه» به راه بیندازد. سمینارهای مختلفی در این رابطه برگزار شد و نگرانی اجباری سران جهان عرب سنی نیز برانگیخته شد. البته برخی اظهارات فعالان انقلابی ایران برای صدور انقلاب در کشورهایی نظیر بحرین و لبنان نیز در این رابطه بیتاثیر نبود. اگرچه اصطلاح «بنیادگرایی» فینفسه دارای بار منفی نیست و رجوع به ریشه و اساس هر مکتب را بنیادگرایی مینامند و این اصطلاح ابتدا درباره مسیحیان به کار گرفته شد، اما با اصطلاح بنیادگرایی، صفات منفی زیادی علیه انقلاب ایران به کار گرفته شد.
فصلنامه آمریکایی «فارین پالسی» در سال 1995 با استناد به برخی نظرسنجیها از بنیادگرا، شخصی دارای ریش بلند، تروریست، خشن و... به تصویر کشید.
هنگامی که چنین تبلیغاتی علیه انقلاب شیعی ایران وجود داشت، آمریکا جوانان عرب را آموزش میداد تا در جبهه افغانستان علیه اتحاد جماهیر شوروی بجنگند. در همین دوره که نطفه اولیه سازمانهایی چون القاعده تشکیل گردید. آمریکا از مجاهدین که از کشورهای مختلف عربی به افغانستان رفته بودند، به عنوان یک نیروی موازنهدهنده در روابط خود با شوروی استفاده میکرد.
علاوه بر نقش متغیر بینالمللی در تحولات جهان عرب، در بستر اجتماعی این کشورها تحولاتی آغاز شد که به تدریج پیامدهای آن خود را نشان میدهد. طی سه دهه گذشته تغییراتی در سطوح اجتماعی جهان عرب شکل گرفته است. مجموعه این تغییرات که میتوان آن را در نتیجه مدرنیزاسیون دانست به شرح زیر است:
افزایش شهرنشینی:
جوامع عربی که به طور سنتی بادیهنشین بودهاند، طی سه دهه گذشته اکثر آنها از روستاها به شهرها مهاجرت کردهاند. «اولیوروی» در این رابطه میگوید: از سال 1970 تا 1990، جمعیت شهرهای عربی به سه برابر افزایش یافته است. (البته بخشی از این جمعیت در کشورهای نفتخیز به مهاجرت خارجیها مربوط میشود) ضعف بخش خصوصی باعث گردید که دستگاه عظیم بوروکراسی دولت، سیل جمعیت جدید را تحت پوشش بگیرد و همین مساله روند مهاجرت را تسریع کرد. آنگونه که شاخصهای توسعه انسانی که توسط سازمان ملل تهیه شده نشان میدهد، اینک بخش زیادی از جمعیت مهاجر در حاشیه شهرها ساکن شده و از فقدان امکانات رنج میبرند.
جمعیت شهرنشین مذکور با توجه به بهبود نسبی امکانات بهداشتی و کاهش مرگ و میر افزایش بیشتری یافت.
برخی ویژگیهای سنتی و عرفی در جامعه عرب نیز در این رابطه بیتاثیر نبوده و به افزایش جمعیت کمک کرده است.
افزایش سواد:
اگر شاخص سواد را در مقایسه با گذشته محاسبه نماییم، در این صورت جهان عرب دارای پیشرفت چشمگیری بوده است، اما اگر آن را در مقایسه با کشورهای توسعهیافته محاسبه نماییم، هنوز در جهان عرب تعداد بیسوادان بالاست و رقم زنان بیسواد بالاتر است. بهبود وضعیت کشورهای عربی باعث شد که زمینه تحصیل رایگان بخش عمده جمعیت شهرنشین فراهم گردد.
به علاوه، تعداد زیادی از جوانان، تحصیلات خود را در کشورهای غربی ادامه دادند به تدریج به کشورهای خود بازگشتند. به هر حال یکی از پیامدهای غیرقابل چشمپوشی شهرنشینی، افزایش سواد است.
گسترش وسایط ارتباط جمعی
یکی دیگر از عوامل مهم و تاثیرگذار، بر تحولات جهان عرب، رشد و گسترش تکنولوژیهای ارتباطی است. دولتهای عربی که گسترش این امکانات را یکی از شاخصهای توسعهیافتگی خود میدانند، از آن استقبال و زمینه آن را فراهم کردهاند، اما همین امکانات به مثابه تیغ دولبه عمل کرده است. وسایل جدید ارتباطی نظیر اینترنت و ماهواره، ارزشها و اندیشههای خارجی را به راحتی به عمق خانوادههای عرب میآورند.
سه شاخص مهمی را که ذکر شد میتوان مدرنیزاسیون و پیامدهای آن در جهان عرب نامید.
این روند باعث ایجاد طبقه متوسط نسبتا قوی در این کشورها شده است. این طبقه که با بازگشت تحصیلکردگان از خارج هر روز گستردهتر میشود، دارای مطالباتی است که با فرهنگ سنتی کشورهای عربی در تعارض است. طبقه متوسط نه تنها خواستار فرصتهای مناسب اجتماعی و اقتصادی است، بلکه از نظر سیاسی نیز خواستههای زیادی دارد. نظامهای سیاسی حاکم بر جهان عرب یا تاکنون از مشروعیت سنتی برخوردار بودهاند و یا توسط نظامهای اقتدارگرا اداره میشدهاند. در کشورهای عربی حوزه خلیجفارس، به علاوه اردن و حتی سوریه، خاندانهای سنتی حکمرانی میکنند. در برخی دیگر از کشورها نظیر مصر و یمن، رهبران مادامالعمر حکومت میکنند. طبقه متوسط جدید به دنبال ایجاد مشروعیت قانونی است که البته برای این مشروعیت، هنوز کانالهای اولیه مشارکت سیاسی فراهم نیست.
محصول مدرنیزاسیون و ایجاد طبقه متوسط را میتوان از جنبشهای اجتماعی دانست که هماکنون به تدریج در جهان عرب شکل میگیرد.
براساس مقدماتی که تاکنون ذکر شد، طرح خاورمیانه بزرگ یک راهکار بلندمدت برای جهتدهی به جنبشهای جهان عرب تفسیر میشود. این طرح به دنبال آن است که به یک راهحل بینابین میان درخواستهای انقلابگونه جنبشهای اجتماعی و مشروعیتهای سنتی جهان عرب دست یابد. در صورتی که جنبشهای مذکور در کوتاهمدت قدرت را به دست بگیرند، تغییرات رادیکالی در جهان عرب ایجاد خواهد شد.
یکی از مفروضات پایهای طرح خاورمیانه بزرگ، نظریهای است که برخی از تحلیلگران آمریکایی تحت عنوان «دولتهای ضعیف» از آن نام میبرند. براساس این دیدگاه، دولتها به سه دسته تقسیم میشوند. دسته نخست دولتهایی هستند که به علت عدم کنترل بر سرزمین تحت حاکمیت خود، «شکستخورده» نام گرفتهاند. دولت افغانستان در دوره طالبان مهمترین مصداق دولتهای شکستخورده محسوب میشد. دسته دوم، دولتهایی هستند که زمام امور را در دست دارند و دسته سوم که بیشتر مورد توجه قرار گرفتهاند، دولتهای ضعیف هستند. نظریهپردازان آمریکایی، برخی دولتها که قادر به حل چالشهای درونی خود نبوده و به احتمال زیاد در مقابل مطالبات آینده اتباع خود پاسخگو نخواهد بود، را در این دسته، جای دادهاند.
آنها نگرانی خود از تبدیل دولتهای ضعیف به شکستخورده را به سیاستگذاران آمریکایی اعلام کردهاند. فرانسیس فوکویاما که نظریه پایان تاریخ و پیروزی لیبرال دموکراسی را مطرح کرده بود، اینک مسوولیت دولت آمریکا را جلوگیری از سقوط دولتهای ضعیف اعلام کرده و در برخی موارد نظیر عراق نیز فروپاشی دولت حاکم و جایگزینی آن را با دولت جدیدی پیشنهاد کرده است. اگرچه در طرح خاورمیانه بزرگ بیشتر ابعاد بینالمللی و تروریستی گروههای افراطی جهان عرب مورد تاکید قرار گرفته، اما بنیان این طرح، تحولات اجتماعی در جهان عرب است.
فوکویاما در مقالهای تحت عنوان «الفبای دولتسازی و زمامداری» مینویسد: دولتهای ضعیف و فروپاشیده برای نظم جهانی مهمترین سرچشمه تهدید هستند.
وی میافزاید: نبود نهادهای دولتی یا وجود نهادهای ناتوان در کشورهای در حال توسعه پیونددهنده تروریسم، ایدز، فقر و پناهندگی است. آمریکا پیش از حادثه 11 سپتامبر بر این مسائل چشم میپوشید، اما حال مجبور است در این زمینه اقدام نماید.
فوکویاما با اشاره به تحولات اخیر و شکست دولت ضعیف در افغانستان و ایجاد دولت جدید در عراق مینویسد: آمریکا هر دو سال یک بار مسوول ایجاد یک دولت در منطقه خاورمیانه شده است. وی میگوید: منظور ما از دولتسازی نه ترمیم رشتههای فرهنگی و اجتماعی، بلکه ایجاد و تقویت نهادهای حکومتی چون ارتش، پلیس، بهداشت، آموزش و... است.
این پروسه دو مرحلهای است، مرحله اول، با برقراری ثبات و ارائه کمک جهت ایجاد زیرساختها انجام میشود و در مرحله دوم که گذار و توسعه قائم به خویش است تا نهادهای دولتی استوار ایجاد شوند و نباید کشورهای مذکور به حال خود رها شوند.
فوکویاما با اشاره به تاریخ اروپا پس از جنگ جهانی دوم میگوید که تجربه دولتسازی آمریکا در کشورهایی چون آلمان و ژاپن موفق بوده است و بنابراین میتوان این تجربه را در مورد برخی دیگر از کشورها نیز به کار گرفت.
البته نمیتوان رابطه مستقیمی را که فوکویاما میان فقر و تروریسم ترسیم کرده اثبات کرد، زیرا اگر این فرضیه صادق باشد، پس باید کشورهای آفریقایی در صف نخست تروریسم باشند، زیرا میزان فقر در این کشورها بسیار زیاد است. حال آنکه وضعیت اقتصادی در کشورهای عربی آنگونه که در آفریقاست، نیست. تعدادی از کشورهای عربی از جمله عربستان، کویت، لیبی، قطر، بحرین و... دارای ذخایر بزرگ نفت هستند. اتفاقا در کشورهایی که بیشترین درآمد را دارند، گروههای بنیادگرا قویتر میباشند. برای نمونه، عربستان که 25 درصد منابع نفت دنیا را داراست، زادگاه اسامهبنلادن میباشد.
راهکار دولتهای عربی برای کنترل جنبشهای اجتماعی، انجام اصلاحات از بالاست. برگزاری انتخابات، ابزاری است که برای جذب نخبگان جنبشها و خنثیکردن آنها در نظر گرفته شده است. برگزاری انتخابات اخیر شوراها در عربستان را میتوان در این راستا ارزیابی کرد. اگرچه در اولین انتخابات شوراها در عربستان که هفته گذشته برگزار شد، زنان شرکت نکردند، اما همانگونه که وزیر امور اسلامی و اوقاف عربستان گفته است، منعی برای مشارکت زنان نیست و آنان در انتخابات آینده شرکت میکنند.
این اظهارنظر برای محافظهکارترین کشور عرب که زنان آن فاقد شناسنامه میباشند و برگه شناسایی هویت آنها ضمیمه شناسنامه پدر یا شوهرانشان است، اتفاق بزرگی محسوب میشود و نشانگر دامنه فشار اعمال شده است. در بقیه کشورهای عربی نیز طی سالهای گذشته انتخابات برگزار شده و در آینده نیز انتخابات برگزار خواهد شد. یمن نیز اعلام کرده است که زنان میتوانند کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شوند. البته برخی از رهبران عرب نظیر ملک عبدالله که عمق جنبشهای عربی را درک کردهاند، آگاهانه به دنبال فرافکنی بوده و مسائلی نظیر ایجاد هلال شیعی را مطرح کردهاند.
به قدرت رسیدن شیعیان در عراق، زمینه را برای اظهارات مذکور فراهمتر مینماید، هرچند که نمیتوان میان دولت آینده عراق با ایران و سایر شیعیان یک رابطه هماهنگ جستوجو کرد.
«توماس بوکتو» در مقاله «اتحاد از طریق اپوزیسیون: اعلام به مثابه ابزار تغییرات رادیکال سیاسی» مینویسد: نتیجه مدرنیزاسیون سریع در جهان عرب ایجاد سرخوردگی، احساس حاشیهنشینی و از خود بیگانگی است. اگر بخواهیم از تئوریهای انقلاب در این رابطه کمک بگیریم، «تئوری توقعات فزاینده و سرخوردگی» الگوی مناسبی خواهد بود. البته استفاده از این تئوری به معنای ایجاد انقلاب در جهان عرب نیست و خود تئوری نیز تنها تبیینکننده وضعیتی است که احتمال افزایش تغییرات سیاسی و اجتماعی را نشان میدهد، براساس این تئوری، در صورتی که توقعات فزاینده در اثر مدرنیزاسیون سریع برآورده نشوند، احتمال وقوع تغییرات سریع در جامعه افزایش مییابد.
بوکتو در این رابطه به تحلیل برخی از نظریهپردازان درباره انقلاب ایران نیز استناد کرده است.
تحلیلگران غربی با ارائه تفسیری یکجانبه، تحولات اجتماعی جهان عرب را با بنیادگرایی اسلامی مرتبط کردهاند. «ایما نوئل سیوان» میگوید: «بنیادگرایی اسلامی واکنش به وعدههای برآورده نشده مدرنیته است و شکاف عظیم بین انتظارات به شیوه غربی و درآمدهای سرانه جهان چهارمیها را پر میکند.» ژیل کپل، نظریهپرداز جنبشهای اسلامی که کتاب معروف «پیامبر و فرعون» او نیز به فارسی ترجمه شده، اسلام را عامل ایجاد هویت برای جنبشهای سرخورده عرب معرفی مینماید، چون برخی از گروهها در جهان عرب با ارائه خدمات جنبشهای اجتماعی را جذب میکنند، نظریهپردازان غربی، ارتباط جنبشهای عرب و اسلام را بیشتر مورد تاکید قرار میدهند.
جان اسپوزیتو، «اسلامشناس آمریکایی میگوید: «اسلام محیط جدید بیهویتی را برای بیکاران عرب پر میکند.»
هدف طرح خاورمیانه بزرگ و انجام اصلاحات از بالا در جهان عرب، جلوگیری از پیوند جنبشهای اجتماعی و گروههای بنیادگراست.
در واقع هماکنون جهان غرب، دولتهای عربی و گروههای بنیادگرا در جهان عرب در رقابت تنگاتنگ برای شکلدهی به جنبشهای اجتماعی این منطقه هستند و تا میزان زیادی نیز سرنوشت جهان عرب، این رقابت بستگی دارد.
غرب به دنبال آن است که گروههای بنیادگرا از ارتش بیکاران و جوانان عرب یارگیری ننماید.
برخی از گروههای بنیادگرا دارای امکانات مالی زیادی هستند. برای مثال هنوز خاندان بنلادن، انحصار بسیاری از خدمات اجتماعی را در عربستان در دست دارند.
برخی دیگر از گروههای سیاسی که مخالف غرب هستند نیز تلاش میکنند تا جنبه خدماترسانی خود را بیشتر نمایند.
یکی از تاکتیکهای آمریکا برای تضعیف گروههای بنیادگرا، بستن حسابهای مالی و ایجاد محدودیت برای فعالیتهای اقتصادی آنهاست.