کنت والتز
مترجم: یاشار هشترودی
در بحث های مربوط به جهانی شدن نمی توان ادعا داشت که روندهای اقتصادی سیاست های یک ملت را هدایت یا تعیین می کنند به گونه ای که این روندها به صورت غیر برنامه ریزی شده تصمیمهایی درباره اینکه منابع به کدام بخش سرازیر شوند و یا اینکه فلان اقتصاد ملی باید به شدت تنبیه شود اتخاذ بکنند این که یک دولت یا باید آنچه که گله الکترونیکی را خشنود می سازد انجام بدهد و یا این اقتصادش نتواند رونق یابد و یا حتی خطر نابودی را پیش رو داشته باشد. از این رو ذکر نکاتی در این زمینه اهمیت دارد.
نخست، فرد انتظار دارد که یگانگی های شکلی و نقشی میان کشورهای با سطح مشابه توسعه که به صورت تنگاتنگی با هم در ارتباط متقابل اند به صورت خیلی کاملی نمایش داده شوند با این حال استفان وول کوک که به اشکال حکمرانی مشترک میان جامعه ای اروپا می نگرد طیفی از رویکردها را مشاهده می کند که به نظر می رسد حالا حالاها ماندگار باشند.
از دهه 1950 به بعد اقتصاد کشورهای آلمان و فرانسه به شکل نزدیک تری با هم، رشد کرده اند به گونه ای که هر یک به شریک اصلی تجاری دیگری تبدیل شد با این حال مطالعه دو کشور ما را به این نتیجه می رساند که فرانسه سیاست های آلمان را مورد تقلید قرار داده است اما مایل نبوده و یا نتوانسته نهادهای آن را نیز اخذ کند تولید ناخالص داخلی در هر ساعت کار، بین 7 کشور مرفه دنیا در دهه های 1950 و 1970 به هم نزدیک شد و کشورهای با سطح بالای توسعه واقعاً متمایل اند تا در زمینه تولید به همگرایی برسند اما اینها نوعی از تکرار مکررات اند.
دوم: حتی اگر همه سیاست ها جهانی شده اند اقتصادها به نحو شگفت آوری در سطح محلی باقی می مانند کشورهای دارای اقتصادهای بزرگ همچنان اکثر تجارت خود را در داخل انجام می دهند آمریکایی ها 88 درصد کالاهایی را که خریداری می کنند خود تولید می نمایند بخش هایی مانند دولت، بخش ساختمان سازی، موسسات غیرانتفاعی، صنایع همگانی، خرده فروشی ها و عمده فروشی ها که به ندرت تجارت بین الملل درگیر می شوند 82 درصد آمریکایی ها را در استخدام دارند.
همان گونه که پائول کرک من می گوید ایالات متحده هنوز در حدود 90% ، اقتصادی است که کالاها و خدمات را به منظور مصرف داخلی تولید می کند. صادرات مهم سه اقتصاد بزرگ دنیا یعنی آمریکا، ژاپن و اروپای غربی (اگر آنها را به صورت یک واحد در نظر بگیریم) 12 درصد و یا درصد کمتری از تولید ناخالص داخلی شان را تشکیل می دهد. مطلبی که در نظر بنده درباره 1970 صدق می کند امروزه نیز صادق است.
جهان کمتر از آن چیزی که معمولاً تصور می شود دارای وابستگی متقابل است؛ به علاوه کشورهای توسعه یافته اغلب تجارت خارجی شان (منهای معاملات نفت) رابا یکدیگر انجام می دهند و این بدان معناست که میزان وابستگی شان به کالاهایی که خود نمی توانند تولید کنند در آینده کاهش می یابد.
با تقویت الگوهای محدود تولید، در حقیقت شرکت های آزاد مشهور به شدت در پایگاه های اصلی شان تثبیت می گردند.
یک بررسی از 100 شرکت بزرگ دنیا نشان می دهد که هیچ یک از آنها را نمی توان به درستی جهانی و یا آزاد نامید.
در همه ارزیابی های مهم (محل بخش اعظم سرمایه ها، مکان تحقیق و توسعه، مالکیت و مدیریت) نقش پایگاه اصلی شرکت برجسته است و توانایی تکنولوژیک کشورها به صورت تنگاتنگی با توانایی تکنولوژیک کشورهایی که در آن قرار دارند برابر است.
سوم همان گونه که لینداویس تاکید می کند ظرفیت دگرگونی دولت ها کلید موفقیت آنها در اقتصاد جهانی است. با توجه به اینکه نوآوری فنی سریع است و شرایط اقتصادی داخلی و خارجی اغلب تغییر می کند دولت هایی که به آسانی خود را تطبیق می دهند از امتیازات قابل توجهی برخوردار می گردند؛ سیاست بین الملل، بین المللی باقی می ماند.
قرن بیستم قرن دولت- ملت بود و قرن بیست و یک نیز این چنین خواهد بود تجارت و تکنولوژی تنها راه مناسب برای سازماندهی یک سیاست و اقتصاد را تعیین نمی کنند سیستم های ملی به میزان زیادی واکنش از خود نشان می دهند دولت ها هنوز از دامنه گسترده ای از گزینه ها برخوردارند اکثر دولت ها باقی می مانند و اینان واحدهایی هستند که در یک سیستم رقابتی توانایی تطبیق دارند برخی به خوبی از عهده آن بر می آیند و بنابراین رشد و رونق می یابند.