حامد دهخدا
این، پایان پیچیدهای برای حیات پیکر بیمار روشنفکری مدرنزده ایرانی است که پس از مشروطه نشو و نما کرد و به نام مدرنیت ضربه زد و امروز، دارد میمیرد.
ادعای "تقلب"؛ "دلیل" خواستن صادقانه ملت؛ دلیلی نیاوردن؛ و سپس "خشونت".
نهایت جنبش سبز: "خشونت"؛
"خشونت"، پس از انصراف از گفتمانی که ادعایش را میکرد.
"خشونت" و "خیابانگردی"، سر زبانهای به اصطلاح دموکراتها و روشنفکران افتاده است.
ظاهراً ادعا میشود که "خیابانگردی"، جانشین مناسبی برای انتقادهای ناشی از مبارزه سیاسی است؛ جانشینی که اگر به طور جدی به کار میبردند، پربارتر و مؤثرتر از اصل دموکراسی میبود و به خاطر آن هم مالیاتی نمیپرداختند.
آنها همواره نشان دادهاند که نقد و گفتگو را بلد نیستند و مدام به دامان "پول" و "قدرت" میغلتند و خود را میفروشند.
نقادی "آزاد"، چیزی است که روشنفکری ایران عموماً بلد نیست. از اول، بلد نبوده است. اصلیترین چیزی را که باید بلد باشد، همان نقد منصفانه را، بلد نیست. نوعی خشونت در چهره این روشنفکر، مدام هویداست.
و جوهر مطلب همین جاست؛ این پرخاشگری روشنفکری را باید همواره به کار بست؛ زیرا مؤثر بودن آن دقیقاً در گرو بیرحمانه بودن آن است.
اما، "خیابانگردی" تنها به مناسبتی برای شعارهای بیمایه تبدیل میشود، نه گفتگو در مباحث عمومی. جماعتی را در میدان آزادی جمع میکنند و چیزی از دلایل خود برای وقوع تقلب در انتخابات نمیگویند. معلوم است که ذات این جماعت خشن است، هر چند که چند صباحی نقاب دموکراسی بر صورت خود ببندند. هنوز یادمان نرفته تسویه حسابهای فجیع و خونین میان این جماعت روشنفکر را در تاریخ پس از مشروطه. آنها از دموکراسی دم میزنند، ولی به حساب و کتاب مخوف فراموشخانه بیشتر عادت دارند، تا به آزادی و "روشن" "فکری".
در واقع، "خیابانگردی"، به جای آنکه ابزاری برای رساندن صدای حق به گوش اهل قدرت باشد، بیشتر، به عیان کردن قدرت برای آهنگ نافرجام تجاوز به ملت است.
تا کنون، کسی این نکته را گوشزد نکرده، که این سنخ دموکراسی غربزده که تنها قدرتنمایی است، چه میشود اگر نباشد؟ تا کنون کسی جرأت نداشته که چنین سئوال محرزی را بپرسد. به دلیل همین خشونت روشنفکر جماعت.
این نوع دموکراسی، یک دموکراسی تلویحی و به همان اندازه خشونت تلویحی است که از خشونت آشکار، جنایتبارتر است، زیرا خشونت تلویحی دموکراسی مدرنزده، تمام مضار خشونت آشکار را دارد، بدون هیچ یک از مواهب آن.
اغلب، خشونت تلویحی در جایی اتفاق میافتد که انتظار آن کمتر میرود. در جایی مثل روشنفکری، در جایی مثل جنبشهای دانشجویی. درست همان جاهایی که انتظار میرود که استدلال و برهان حاکمتر باشد. صحنههای فجیع آن را در سرتاسر عصر اصلاحات و قبل و پس از آن دیدهایم.
واضح است که این فرم "ناب" و در عین حال "بکر" خشونت را نمیتوان بدون ریشهکنی محتوای آن، یعنی فردگرایی و خودشیفتگی روشنفکر از میان برداشت. البته این خودشیفتگی را باید در مفهوم دقیق کلمه، یعنی به مثابه "تصرف شخصی" قدرت برای تحقق محوریت خود بر فراز دیگران دوا کرد.
"خیابانگردی سبز"، ریاکارانه، وجه مشخصه چنین اوضاعی است. روشنفکری که برای ارضای میل خود به قدرت، به جای آنکه برای ملتی دلیل آورد که چرااز تقلب سخن گفته، آنها را به بوق و داد زدن فرا میخواند. این روشنفکر بوق میزند.
کارکرد این نوع "خیابانگردی سبز"، مانند کارکرد "بازار سیاه" و "بلیت بختآزمایی" است. جایی که راههای مشروعی برای کسب درآمد نیست، شیوههای ابلهانه و لمپنیسم، تنها راه روشنفکر برای برونرفت از مخمصه خودساختهاش میشود.
و بدینسان، روشنفکر در کوتولگیاش، و در حماقتش، جنایت میکند.
در حق ملتی جنایت میکند.
از لحاظ نظری، مهم این است که نشان دهیم که میان خودکامگی شکستخورده استبداد صغیر موسوی و خودکامگی تازهای که میکوشد به نام او حرف بزند، سنخیتی اصولی هست و در این رابطه میتوان از "خشونت" به عنوان قدر مشترک یاد کرد.
به علاوه، باید نشان داد که "دموکراسی سیاه" این "جماعت سبز" که با "استبداد صغیر" یکی است، حاصل ضرورتهای بنیادینی است که از خلق و خو و اقدامات کژ، در عین ساختار بیماری روشنفکری منادی دموکراسی برمیخیزد. ذات و ریشه هر دو هم در باور این تکنوکراتها به زندگی مدرن نهفته است.
و این، آستانه و لبههای پرتگاهی است که پیکره روشنفکری ایرانی، از آن سقوط خواهد کرد و به حیات بیمار صد ساله خود در ایران خاتمه خواهد داد.
او ادعای تقلب کرد، از این ادعا حمایت کرد و برای ادامه راه در این مسیر بیمحتوا، ابتذال تاریخی خویش را طوری عیان کرد که دیگر نزد این ملت اعتباری نخواهد یافت.
مهم این است که این کشور دیگر روشنفکر، به عنوان مبلغ زندگی مدرن نخواهد داشت و این، یک نقطه عطف برای تاریخ این ملت خواهد بود.
باید نشان داد که بازگشت به آرمانهای "دموکراسی سیاه" واپسگرایی ضد تاریخی خواهد بود، زیرا حتی همین الان که رسماً زیر لوای دشمنان این ملت مشغول فعالیتاند و "در سفارت انگلیس بست نشستهاند"، از خود هویتی ندارند و "آزادی" خود را به "پول" میبازند. از دور، حکم مبارزه میدهند و پول میگیرند.
آنان که در این جامعه در تعادلی ناپایدار به سر میبرند، تبلور قانونی این تعادل عمدتاً اقتصادی خود را در "دموکراسی سیاه"، "جنبش سبز" و "استبداد صغیر مندرج در خیابانگردی" مییابند.
این حوزه غیر قانونی اختلال در تاریخ این ملت را باید خوب پخت و سپس از جا کند و نابود کرد، چرا که به کانون تشکل و تهییج نیروهای بالقوه خفته واپسگرا بدل میشود. البته باید به خاطر داشت که برای مبارزه، لزوماً باید از راهی غیر از راهی که آنان برگزیدهاند وارد شد.