تاریخ انتشار : ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۰:۳۸  ، 
کد خبر : ۲۱۶۱۹۲
سرمقاله به قلم دکتر حسین کچویان

جنبش‌های بی‌سر، پیامد سرکوب فراگیر هویت دینی


بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
توفانی که چندماه اخیر منطقه عربی اسلام را دربرگرفته و ظرفیت واژگون‌سازی نظام سلطه در منطقه، جهان اسلام و بلکه کل جهان را با خود حمل می‌کند، همچنان درحال بسط و گسترش است؛ این توفان اکنون در آغازین مراحل انقلابی خود قرار دارد و حتی بنیان کنی رژیم‌های سکولاریستی وابسته به سلطه جهانی را به تمامه نیز به پایان نرسانده است. در واقع توفان انقلاب حتی در هیچ موردی بیش از کنار گذاشتن رأس این رژیم‌ها که جز مورد تونس در سایر موارد از این حیث نیز برگشت پذیر می‌باشد، تحولی ملموس را موجب نگردیده است.
این وضعیت نیز خود یکی دیگر از مجموعه غرایب و خلاف عاداتی است که جنبش‌های کنونی را در برگرفته است. تاریخ جنبش‌های انقلابی و مردمی نمونه‌ای را نشان نمی‌دهد که تا این حد تصویر نهایی جنبش و یا در واقع اهداف یا مقاصد آن و همچنین رهبران و نیروهای فعال آن نامشخص و در‌هاله‌ای از ابهام قرار داشته باشد، به نحوی که هر کس و حتی حاکمان و حافظان رژیم‌های درگیر انقلاب، چون امریکا و سایر متحدین غربی آن، یا همان حکومت‌هایی که این دیکتاتوری‌ها را ایجاد و حتی پس از برپایی موج انقلاب تا هم اکنون نیز از آنها حمایت کرده‌اند، بتوانند در مقام مدعی، مدافع و همراه آنها ظاهر شوند.
این ویژگی غریب در میان سایر غرایبی که تحولات انقلابی منطقه را دربرگرفته، از مهمترین و حساس‌ترین آنهاست زیرا نه تنها مشخص می‌کند که ظرفیت نهایی آنها در ایجاد دگرگونی به چه میزان می‌باشد و توفان حاصله در کجا نیروی خود را از دست داده و آرام خواهد گرفت، بلکه ضمن تعیین تبعات و پیامدهای این انقلاب‌ها بر توازن قوا و نظم کنونی منطقه و جهان، درکی از تصویر نظم آتی و میزان تحول آن در جهت نظم عادلانه و ضدسلطه را نیز ممکن می‌سازد.
روشن است که ابهام موجود در این زمینه خاص درواقع به ابهام اصلی در مورد هویت این جنبش‌ها برمی گردد؛ به بیان دیگر، ابهام در مقاصد و اهداف و یا هویت رهبران وجهی خاص از آن ابهام کلی بوده و یا از آن ناشی شده یا موجد آن می‌باشد. اگر اهداف این جنبش‌ها، هویت عقیدتی و رهبران یا جریان‌های فعال و اصلی در هدایت آنها مشخص می‌بود، قطعاً زمینه‌ای برای این ابهام اخیر باقی نمی‌ماند.
بی‌تردید نقش رسانه‌های سلطه در ایجاد ابهامات موجود یا دامن زدن و تشدید آنها غیرقابل انکار است. ممانعت از انعکاس شعارهای خاص، عرصه تصویری محدود و مهندسی شده از تظاهرات و شعارها یا تأکید بر شعارهای مورد نظر، طرح اهداف مبهم و چندپهلو یا قابل تفسیر مثل آزادی و دموکراسی برای این تحولات و یا چهره‌سازی و معرفی افراد و جریان‌های خاص به عنوان رهبران یا نیروهای مؤثر در این جنبش‌ها از آشکارترین سیاست‌های رسانه‌ای اعمال شده در انعکاس تحولات کنونی جهان اسلام بوده است. اما این سیاست‌ها وجوه پیچیده تری نیز دارد که قرار دادن اخبار تحرکات عمال امریکا در ایران در مجموعه اخبار مربوط با انقلاب‌های منطقه و بزرگنمایی آن از جمله آنها می‌باشد.
در صورت کلی مشابهت‌آفرینی میان این تحولات با تحرکات نیروهای سکولار ضدانقلاب در ایران از ابعاد اصلی طرح پیچیده سیاسی و رسانه‌ای استکبار جهانی برای مهار این تحولات و انحراف آنها بوده و نقش غیر قابل انکاری نیز در موفقیت امریکا در اجرای این طرح و ابهام‌آفرینی در مورد ماهیت آنها داشته است. این مشابهت آفرینی و یکسان‌سازی آنچنان برای طرح سیاسی و رسانه‌ای امریکا و غرب در این زمینه اهمیت داشته است که با قبول هزینه بالای این تحرکات، از جمله قبول هزینه تأثیر آن در افشای هویت امریکایی این گروه‌ها، آنها تحت فشار مجبور گردیدند که معدود نیروهای خود را بلافاصله بعد از تظاهرات چندمیلیونی سالانه 22 بهمن برای اغتشاش آفرینی به خیابان کشیده و علی رغم عدم موفقیت همچنان با قبول هزینه‌های بعدی مثل به هرز رفتن نیروهای قلیل آن این‌کار را ادامه دهند.
در این تردیدی نیست که استکبار جهانی و در رأس آن امریکا برای انحراف انقلابات کنونی جهان اسلام در چارچوب طرح و بلکه طرح‌های جامع و پیچیده‌ای عمل کرده و برای اجرای آن از تمامی امکانات و نیروهای خود بویژه در منطقه که این تحولات آنها را در معرض تهدیدات مشابهی با امریکا قرار داده، بهره می‌برد. اما نکته عمده و تعیین کننده این است که این طرح‌ها در صورت عدم وجود بستر عینی برای اعمال و اجرا، بویژه در درازمدت امکان نداشته و با اشکال روبه‌رو می‌گردد. به‌علاوه نکته اساسی‌تر این است که افراد و جریان‌های با سابقه سیاسی در کشورهای درگیر انقلاب بر وجود این ابهامات صحه گذاشته و آن را به عنوان ویژگی جنبش‌های کنونی مورد تأیید قرار می‌دهند. تأکید بر نقش جوانان در برپایی این جنبش‌ها که بعضاً به تسمیه آنها به جنبش‌های جوانان منتهی شده است، صرفاً از طرف رسانه‌ها یا نیروها و جریانات خاص سیاسی بیان نمی‌شود؛ تأکیدی عمومی بر این مسئله وجود دارد که کلید یا مجرای اساسی برای پاسخ به سؤالات مطروحه در این زمینه می‌باشد.
بنابراین با اذعان به این‌که استکبار جهانی، منافع و اهداف ملموس و مشخصی در تلاش برای انحراف جنبش‌های کنونی از طریق ابهام آفرینی در مورد هویت و ماهیت آنها دارد، مسئله اصلی درک زمینه‌های عینی و مایه‌های واقعی‌ای است که مابه ازای بستر و زمینه ملموس موجود در این جنبش‌ها برای این تلاش‌ها و طرح‌ها می‌باشد. به بیان دقیق‌تر، مسئله عمده در این زمینه اذعان به ظهور یا پیدایی وضعیت خاص در این جنبش‌ها و تلاش برای درک علل یا عواملی است که درایجاد این جنبش‌ها با چنین خصوصیات بی‌سابقه‌ای نقش‌آفرینی کرده و می‌کند.
تأکید بر تکثر علل و عوامل ذی‌نقش در رخدادهای پیچیده ای چون جنبش‌ها و انقلاب تأکیدی زاید است. از جمله علل عمده در این زمینه سرکوب موج اول جنبش‌های انقلابی در این منطقه می‌باشد که پس از کوشش ناموفق امریکایی‌ها برای انحراف آن از طریق ادغام آن جنبش‌ها در به اصطلاح موج سوم دموکراسی خواهی، منتهی به روی کار آوردن دیکتاتورهای سکولار نظیر بن علی توسط امریکا شد. برای درک ماهیت کنونی جنبش‌های انقلابی منطقه عربی اسلام نباید واقعیت مهمی را فراموش کرد. علی رغم اینکه جنبش‌های کنونی حتی رهبران گروه‌ها و نیروهای اسلامی در بیان هویت اسلامی جنبش و یا اهداف و مقاصد خود نوعی تحفظ و احتیاط به خرج می‌دهند، موج اول جنبش‌ها به صراحت و هزار زبان بر هویت اسلامی خود و ماهیت دینی جنبش‌های مردمی تأکید داشتند؛ از این جهت از مهمترین عللی که این نوع رفتار را در موج کنونی توضیح می‌دهد، ارزیابی از سرنوشت موج اول جنبش‌های جهان اسلام و آثار به قدرت رساندن دیکتاتورهای سکولار در این کشورها می‌باشد.
امریکایی‌ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران نشان دادند که با تمام توان در برابر وقوع پدیده‌ای مشابه در جهان اسلام خواهند ایستاد و از انجام هیچ جنایتی در این زمینه ابا ندارند. نباید از یاد ببریم که امریکا و غرب بر پایه همین هدف، دستور برهم زدن انتخابات سال 1992توسط رژیم موجود در الجزایر را صادر کرده و به آن رژیم اجازه انجام کشتارهای دسته جمعی را برای از بین بردن پایه اجتماعی جریان اسلامی را دادند که رقم آن بالاتر از یک میلیون گزارش شده است، بدون اینکه جهان حتی از این کشتار‌ها خبر داشته باشد، چه رسد که در برابر آن عکس العملی نشان دهد. این واقعیت که با تلاش‌های سرکوب گرایانه و سبعانه، رژیم‌هایی به قدرت رسانده شده و بعد از سرکوب موج اول جنبش‌ها با هدف امحای هویت دینی مردم منطقه تکمیل شد، از دلایلی است که روشن می‌سازد چرا بویژه نیروها و رهبران اسلامی در منطقه اصرار عجیبی در اختفای هویت اسلامی جنبش‌های کنونی و نقش خود در رهبری آن داشته و به شکل غیرقابل فهمی بر آن اصرار می‌کنند؛
بر این اساس، این نیز قابل فهم می‌شود که چرا بطور مثال نهضت اسلامی تونس با درخواست از پیروان خود در عدم برپایی تظاهرات گسترده و تجمعات با شناسنامه و هویت دینی (مثل درخواست راشدالغنوشی از پیروان خود بر عدم حضور در فرودگاه برای استقبال از او در برگشت به تونس) در جهت تقلیل وزن و قدرت سیاسی خود می‌کوشند. به نظر نمی‌رسد برای توجه به غرابت و خلاف معمول بودن رفتار‌های عجیب و غریب رهبران و جریان اسلامی در این جنبش‌ها، لازم به تذکر باشد که بطور معمول جریان‌های مختلف سیاسی- فکری بر سر به‌دست گرفتن رهبری جنبش و تعیین هویت آن از طرق مختلفی مثل برگزاری تجمعات و کشاندن هرچه بیشتر مردم به خیابان با یکدیگر نزاع کرده و این نزاع بخش مهمی از روند انقلابات را مشخص می‌سازد، نه عکس آن.
روی کارآوردن دیکتاتورهای سکولاری که برای امحای هویت دینی مردم بدون هیچ محدودیتی جواز انجام هر کاری از قتل‌های دسته جمعی، حبس وتبعید تا منع از هرگونه تظاهر دینی از حجاب، ریش، روزه، نماز و ... را داشته و حتی برای ورود به مساجد جواز و کارت صادر می‌کردند، مقوله‌ای است که درک پیامدهای آن بر هویت و در واقع ابهام هویتی جنبش‌های کنونی بی‌نیاز از بیان و یا حتی تدقیق و تأمل پیچیده است. اما در اینجا لازم است بر یک پیامد و تأثیر پیچیده این نوع اقدامات تأکید داشت که مستقیماً وضعیت خاص رهبری این جنبش‌ها را تعیین و مشخص کرده است. برای اشاره به این وضعیت خاص به نظر می‌رسد، تعبیر «بی‌سرسازی» جامعه تعبیر مناسبی باشد. تحت تأثیر این وضعیت خاص آنچه ما اکنون در جنبش‌های منطقه عربی اسلامی می‌بینیم ظاهر می‌شود باید از آن با تعبیر «جنبش‌های بی‌سر» یاد کرد. این خصیصه یا فقدان رهبری یا سر مشخص است که زمینه‌ساز ابهامات موجود در این جنبش‌ها بوده و می‌باشد. اما این وضعیت چگونه به‌وجود آمده و چه آثاری دارد؟
از آنجایی‌که ظهور این جنبش‌های بی‌سر مسبوق به سابقه نبوده و ما برای اولین بار با این پدیده روبه‌رو می‌شویم، بواسطه غرابت و ندرت، درک آن بدواً صعب به نظر می‌آید؛ با این‌حال با اندکی تأمل بویژه روی علل و عوامل ایجادکننده آن می‌توان به فهم روشنی از آن دست یافت. پیش از هر امری باید به این حقیقت توجه داشت که جریان سرکوب و امحای هویت امت اسلامی و حذف جریان‌های دینی از عرصه عمومی جهان اسلام از حدود 30 سال پیش بلافاصله با پیروزی انقلاب اسلامی ایران آغاز شده است. هدف صریح و مشخص امریکا و غرب از کار گسترده، همه جانبه، نظام‌مند و بی‌وقفه‌ای که در این مقطع تاریخی شکست غرب از اسلام کلید زده شد، تخلیه ظرفیت مردمی تحقق رخدادی مشابه با انقلاب اسلامی در جهان اسلام بوده است. اما برپایی موج اول جنبش اسلامی منطقه عربی با پیروزی جریان اسلامی در انقلاب سودان و دستیابی به اکثریت قاطع معنادار در انتخابات الجزایر نشان داد که باوجود صرف نیرو، امکانات، و توانایی‌های عظیم مادی و اجتماعی برای تغییر هویت دینی مردم مسلمان نتیجه مطلوب حاصل نشده است.
از این نقطه است که طرح قلع تام وتمام اسلام با روی کار آوردن دیکتاتورهایی چون بن‌علی در تونس یا عامل امنیتی، با نقش و سابقه‌ای مشابه با بن علی، عمر سلیمان در مصر آغاز گردید. درک میزان خصومت ریشه‌دار این رژیم‌ها با اسلام و سبعیت مثال زدنی دیکتاتور‌های سکولاری چون بن‌علی و حکام الجزایر یا رژیم مبارک و عامل امنیتی آن عمر سلیمان برای اجرای این هدف، اساساً برای ما درک ناشدنی است، خصوصاً اینکه متأسفانه به‌واسطه حصر کامل خبری محافل سیاسی و رسانه‌ای غرب از جمله محافل به‌اصطلاح حقوق بشری که حتی مرگ پشه‌ای را در جمهوری اسلامی ایران ردیابی می‌کنند، یا به بیان دیگر ایجاد سپر و سد حفاظتی یا ایجاد مصونیت تام و تمام برای این رژیم در انجام هر جنایت و سرکوبی در راستای هدف تعیین شده غربی‌ها و همچنین گرفتار شدن محافل سیاسی و رسانه‌ای ما در دام این حصر تا هم اکنون نیز اطلاعات روشن و مشخصی در این زمینه‌ها منتقل نشده و در دست نیست.
اما نکته اساسی این می‌باشد که از این پس رژیم‌های عربی تدریجاً به سمت ظهور شکل نادری از رژیم‌های حکومتی متحول شدند که کلیت موجودیت آنها تابع هدف واحدی بود. در حالیکه دیکتاتوری‌های ایجاد شده توسط غرب از آغاز سلطه بر جهان اسلام، مهار و سرکوب هویت دینی جوامع اسلامی را وجهی دایمی از کارکردها و وظایف خود می‌دانستند، پس از انقلاب کبیر اسلامی کلیت این رژیم‌ها حول این کارکرد و نقش سازمان یافتند. به همین دلیل وزن افراد، نیروها، و سازمان‌های امنیتی در آن نقشی یکه و متمایز با رژیم‌های شناخته شده دارد. از این جهت نبایستی آنها را در رده رژیم‌های نظامی، بلکه به عنوان نوعی تازه از رژیم‌های امنیتی دانست که هدف سرکوب و قلع ملی را در پس زمینه تمامی فعالیت‌ها به عنوان فلسفه وجودی خود دارند.
شاید اطلاع از این واقعیت که مثلاً در مصر تعداد این نیروها بالغ بر دو میلیون نفر می‌شود (در مقابل حداکثر چهارصد هزار نیروی نظامی در کشوری که سابقه جنگ با رژیم اشغالگر را داشته شوک‌آور است) و شخصی مثل عمر سلیمان تدریجاً بازیگر اصلی سیاست این کشور در تمامی عرصه‌ها می‌گردد، وجهی از تمایز ماهوی این رژیم‌ها با رژیم‌های نظامی یا رژیم‌هایی که صرفاً تضمین جریان انتقال ثروت و استعمار آنها را به‌عهده داشتند، مشخص سازد. کسانی که اخبار منطقه را دنبال می‌کنند، با این آگاهی می‌توانند معنای تلاش برای تصرف اماکنی امنیتی در مناطق مختلف مصر از جمله وزارت کشور و جنگی که در این زمینه در این کشور جاری است را اکنون بهتر دریابند؛ کما این‌که معلوم می‌شود که چرا تونسی‌ها بر انحلال کلی بخش امنیت داخلی، نه اصلاح یا تغییر که روز دوشنبه به آن دست یافتند، اصرار داشتند. برای مصری‌ها و تونسی‌ها این مجموعه‌های امنیتی بیش از بن علی، مبارک و یا عمر سلیمان کانون مبارزه و نزاع می‌باشند زیرا آنها کلیت این رژیم‌ها و رفتار آنها را در این سال‌ها مشخص می‌سازند.
در هر حال وجهی از هدف سازمان‌دهنده و تعریف کننده این رژیم‌های امنیتی، یا همان سیاست قلع و قمع اسلام از زندگی فردی-جمعی و تاریخ یا سنت‌های اجتماعی در جوامع اسلامی، اعمالی می‌باشد که به صورت کلی در رابطه با مردم به هدف ممانعت از بازتولید هویت دینی و قطع تمامی طرق اتصال و پیوند با اسلام و سنت اسلامی این رژیم‌ها بدون هرگونه تسامح، اغماض و با بکارگیری ابزارهای سرکوب با شدت و حدت غیر قابل وصفی انجام می‌شده است. اما وجه یا شاخه ای دیگر از این سیاست، آنی است که مستقیماً هدف بی‌سر‌سازی این جوامع را دنبال می‌کرده است که در ضم و اضافه شدن به مجموعه سیاست‌های قبلی ابهام هویتی این جوامع را موجب شده است. در این زمینه ممنوعیت تام وبدون هیچگونه استثنا یا تسامح هر نوع فعالیت جمعی و سازمان یافته سیاسی و فکری- سیاسی که رنگ و بوی دینی داشته، صورت امری کاملاً عادی و طبیعی پیدا کرد، به نحوی که گویی از حقوق سلب ناپذیر دیکتاتورهای سکولاری بود که بعد از موج اول جنبش اسلامی، توسط امریکا و غرب در این کشورها به قدرت رسانده شدند.
اما این ممنوعیت که تخلف از آن با قدرت تمام توسط نیروهای امنیتی پاسخ داده می‌شد، تنها به فعالیت‌های سیاسی محدود نمی‌گردید، بلکه هرگونه فعالیت‌های اجتماعی و خیریه از قبیل صندوق‌های قرض‌الحسنه، کمک به ایتام یا زندانیان یا حتی فعالیت‌های اقتصادی را نیز دربر می‌گرفت. معیار تعیین کننده سیاست منع و سرکوب، هویت دینی یا ربط فعالیت‌ها به مقاصد و اهداف اسلامی بود. از تمامی این ممنوعیت‌ها، اقدامات سرکوبگرایانه‌ای که علیه فعالان دینی در زمینه‌های مختلف بویژه سیاسی- اجتماعی بی‌وقفه و با شدت اعمال می‌گردید، نقش عمده تری در ایجاد اختلال در ارتباط میان مردم بویژه جوانان و جریان‌های اسلامی داشته است. بدون اینکه لزومی به اغراق یا تأکیداتی غیر واقعی باشد، می‌توان گفت که اعدام، حبس و تبعید رهبران و فعالان اسلامی، بویژه به خارج کشور، مردم این کشورها خصوصاً جوانان را به تمامه فاقد ارتباطات و پیوند‌دهنده با نیروها و سازمان‌های رهبری کننده اسلامی کرد.
بخشی از سیاست قلع و قمع هویت دینی جوامع اسلامی بویژه در منطقه عربی تحت تأثیر تجربه انقلاب کبیر اسلامی، بازکردن راه فعالیت‌های فردی و جمعی یا سازمان یافته نیروها و سازمان‌های سکولار اعم از ملی گرا، لیبرال و حتی چپگراها، بلکه تشویق و تقویت آنها بوده است؛ روشن است که این امر تأثیری در تغییر وضعیت جز در جهت منفی نداشته است. اینکه نیروهای سکولار در جهان اسلام فاقد توان و ظرفیت ارتباط‌گیری با مردم از جمله جوانان بوده و هستند، مسئله مورد توجه غربی‌ها از این حیث نیست. درواقع دلیل آنکه آنها در تمام جهان اسلام از جمله ایران پس از انقلاب کبیر به صورت بپه‌های خوب امریکا درآمده‌اند و با تمام توان مادی معنوی حمایت می‌شوند نیز آگاهی از این واقعیت است که آنها هرگز نمی‌توانند نیروی تهدیدکننده و مستقلی علیه آنها در هیچ جا از جمله کشورهای عربی تحت سلطه‌شان باشند. از این حیث در واقع میدان دادن به این نیروها و تسهیل اوضاع برای فعالیت و رشد سکولار‌ها در جوامع اسلامی خود بخشی از علل و عوامل ابهام آفرینی هویتی در جنبش‌های کنونی بوده است که هر چه این جنبش‌ها توفیقاتی بیشتری یابند، نقش این نیروهای سکولار در انحراف این جنبش‌ها بیشتر نیز خواهد شد.
در هرحال نتیجه این اختلال بنیانی در ساختار اجتماعی جوامع اسلامی و هدف گرفتن ستون فقرات این جوامع، پیدایی وضعیت کنونی در این جنبش‌ها می‌باشد. در فقدان سازمان‌ها، نیروهای سازمان یافته و فعالین و رهبران سیاسی و حتی فقدان مجاری و پیوندهای لازم برای ارتباط جوانان با آنها که حاصل سرکوب همه جانبه و عمیق در جوامع اسلامی بوده است، مردم این جوامع و خاصه جوانان چاره‌ای جز اتکای بخود و عمل مستقل نداشته‌اند. اما با اینکه فرایند سرکوب سازمان یافته موجبات پیدایی این اختلال ساختاری و مسئله‌ساز در آنها شده است، نه تنها ظرفیت انقلاب را در آنها از بین نبرده بلکه با توجه بشدت و حدت سرکوب آن را تشدید نیز کرده است. فوران آتشفشانی جنبش‌های اعتراضی منطقه عربی اسلام که آشکارا از آغاز غلبه عنصری هیجانی را در خود منعکس کرده و از فقدان طرح و برنامه مشخص حکایت می‌کند، از این خصیصه خاص آنها برمی‌خیزد؛
یک ویژگی کاملاً مشهود و در عین حال غریب دیگر این جنبش‌ها که تحت تأثیر اجرای طرح‌های مذکور و بی‌سر‌سازی این جنبش‌ها بوجود آمده، پیدایی تمایز عجیب و معنادار میان هویت اجتماعی این جنبش‌ها با هویت سیاسی آنهاست. آیا این عجیب و غیر قابل فهم نیست که تمام تظاهرات آشکار فردی و جمعی این جنبش‌ها به لحاظ اجتماعی با دین و نمودهای دینی پیوند داشته، اما این خصیصه اجتماعی هیچ نمود یا بیان ملموسی در عرصه سیاست پیدا نکرده، بلکه انکار یا اخفا نیز بشود؟ آغاز تحرکات اعتراضی از مسجد و با انجام مناسک دینی نظیر نماز جمعه و نمازهای جماعت، آمیختگی جدانشدنی و غیرقابل تمایز ادبیات مردم و جوانان با ادبیات دینی آنچنان وضوح و برجستگی دارد که هیچ استشهادی برای اثبات آن لازم نیست.
اما آنجایی‌که پای بیان درخواست‌ها، شعارها و مقاصد سیاسی این جنبش‌ها به میان می‌آید، وضعیتی را داریم که منشأ ابهام‌آفرینی‌های کنونی در مورد هویت آنهاست. روشن است که این تمایز و فقدان ما به ازای ملموس سیاسی برای هویت اجتماعی دینی این جنبش‌ها یک توضیح معقول بیشتر ندارد. قطع پیوند مردم بویژه جوانان با جریان‌های سیاسی دینی و نخبگان یا رهبران مسلمان، چه پیامد و نتیجه‌ای جز عدم شکل‌گیری گفتمان دینی مناسب برای صورتبندی و بیان علایق سیاسی مردم، جوانان و جنبش‌ها می‌تواند داشته باشد؟ این نتیجه‌ای است که حتی در فقدان موانع دیگر و نبود سرکوب گسترده سی سال گذشته نیز به اندازه کافی در جلوگیری از شکل‌گیری هویت سیاسی دینی مردم و خاصه جوانان در این جوامع نقش و تأثیر تعیین کننده و غالب دارد که نیازی به یافتن دلیل و توضیحی اضافه نباشیم.
اما با این‌حال همین نکته یا تمایز‌گذاری میان وجه اجتماعی هویت جوامع اسلامی و جنبش‌های کنونی با وجه سیاسی آن دلالت آشکار و جالبی بر عمق، ریشه‌داری و پایداری هویت دینی جوامع اسلامی دارد. در واقع این عقلانی‌ترین شکل تأکید و اظهار هویتی دینی توسط این مردم پس از دوره طولانی سرکوب همه‌جانبه بیرحمانه است. از وجهی این الزاماً کار و اقدامی با برنامه و از پیش تعیین شده نیست، بلکه ظهور خودبه‌خودی هویت دینی توسط مردم در زمینه‌ها و حوزه‌هایی است که سرکوب نتوانسته بر آن تأثیر بگذارد.
روشن است که این خصایص و ویژگی‌ها در عین این‌که واجد دلالت مثبت است، فاقد آثار و پیامدهای منفی نیز نیست. قطع ارتباط با نخبگان و رهبران یا بی‌سرسازی جامعه از مهلک‌ترین وضعیت‌های قابل تصور برای یک جامعه می‌باشد؛ بطور مشخص این وضعیتی است که امکان مهارپذیری و انحراف جنبش‌های موجود و تحرکات مردمی توسط طرف‌های خارج از منطقه بویژه امریکا و دیگر سلطه‌گران را افزایش می‌دهد. این‌که پیامدهای این وضع یا ظهور جنبش‌های بی‌سر چیست، مسئله ای که مجال متفاوتی را می‌طلبد. اما این جای تردیدی ندارد که فرآیند تحولات درونی جنبش‌های کنونی در کل به سمت انطباق هویت اجتماعی با هویت سیاسی می‌باشد. این فرآیند از وجهی یا به شکل‌گیری جریان‌ها و نیروهای سیاسی تازه منجر خواهد شد، یا این‌که به تحول جریان‌ها و نیروهای موجود در مسیر دستیابی به توان لازم برای انعکاس هویت اجتماعی در قالب هویت سیاسی مناسب منتهی می‌گردد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات