قاسم غفورى: همزمان با معطوف شدن افکار عمومی جهان به تحولات شمال آفریقا و خاورمیانه در ایالات متحده آمریکا همه شاهد تجمعات و اعتراضات چند ده هزار نفری هستیم که ظاهرا با اعتراضات ایالت ویسکانسین شروع شده و بعد توسط دیگر ایالات آمریکا مورد حمایت قرار گرفته که به اذعان کارشناسان اقتصادی و سیاسی میرود تا رنگ و بویی از جداییطلبی پنهان و آشکار به خود بگیرد.
ایالت ویسکانسین اکنون به سرمنشأ تحولات اجتماعی و سیاسی در این کشور مبدل شده است. هرچند اعتراضها پس از آن آغاز شد که «اسکات واکر» فرماندار ویسکانسین طرحی را به کنگره ایالتی داده و مورد تصویب قرار گرفته که کارگران را مورد فشار قرار خواهد داد اما بسیاری از ناظران سیاسی این اعتراضها را امری فراتر از مساله وضع قوانین و بلکه ناشی از نارضایتی از ساختار سیاسی و اجتماعی کل ایالات متحده میدانند که به دیگر ایالتها نیز رسیده است. صرفنظر از فعالیت شدید سندیکاهای کارگری، در این بین نیز باید نقش پررنگ جریانهای تجزیهطلب در آمریکا را دید که دوباره بشدت فعال شدهاند.
ریشههای تجزیهطلبی در آمریکا
بررسیهای تاریخی نشان میدهد مساله تجزیه از ابتدا از سوی ایالتهای تشکیلدهنده ایالات متحده مطرح بوده، چنانکه در اعلامیه استقلال آمریکا در اواسط قرن 17 آمده است که هرگاه هر شکلی از حکومت حق مردم را از بین ببرد، این حق مردم است که حکومت را تغییر داده یا سرنگونش کنند؛ دقیقا همانطوری که از بریتانیای سابق مستقل شدند. وقتی 13 ایالت پیمان موسوم به «کنفدراسیون» را در سال 1781 امضا کردند، یک شرط مهم برای این اتحاد قائل شدند و آن «اتحاد به شکل غیرمتعهد» بود. اساسا فدرالیسم به همین معناست؛ کشورها بخشی از حاکمیت خود را به یک حکومت مرکزی میسپارند و در عین حال برای هر دو حکومت (ایالتی و فدرال) محدودیتهایی به وجود میآورند. بعدها هم که تعداد ایالات به 50 افزایش یافت، این اصل حفظ شد و حتی برخی ایالات همچون «ورمونت»، «نیویورک» و «رودآیلند» به شرطی قانون اساسی آمریکا را تصویب کردند که «حق تجزیه» برای آنها محفوظ باشد.
امروز این تفکر در بیشتر ایالات آمریکا شکل گرفته که اگر مستقل شویم، مرفهتر و سعادتمندتر خواهیم بود. برای نمونه، فعالان جنبش «جمهوری دوم ورمونت» یا «جمهوری تگزاس» که شدیدا سعی دارند با وسوسه استقلال، مردم خود را قانع کنند که اگر فقط مالیاتی را که به دولت فدرال میدهند صرف ایالت خود کنند وضع زندگیشان دگرگون میشود! تجزیهطلبان به این گفته مشهور «توماس جفرسون» یکی از بنیانگذاران ایالات متحده آمریکا استناد میکنند که «هرگاه هر شکلی از حکومت تبدیل به یک رژیم ویرانگر شود، حق مردم آن کشور است که آن را تغییر داده یا نابودش کنند و حکومت جدیدی جایگزینش سازند». در ویسکانسین نیز جنبشی برای استقلال به راه افتاده و پایگاه اینترنتی جمهوری ویسکانسین (Wisconsin Republic) به عنوان رسانه این جنبش در حال هدایت تجزیهطلبان و توجیه مزایای استقلال است. در این چارچوب، ایالت تگزاس نیز به دنبال جداییطلبی است.
جذب حمایت عمومی برای استقلال تگزاس و سازماندهی حمایتهای مردمی، وارد کردن فشار بر فرماندار ایالت و مجلس قانونگذاری برای برگزاری کنوانسیون تجزیه و رفراندوم متعاقب آن با هدف اعلام استقلال نهایی و نیز اگر بعد از جمعآوری امضاهای مردمی، فرماندار و پارلمان نتوانند کنوانسیون تجزیه و رفراندوم برگزار کنند، آنگاه ما خود در سطوح محلی رفراندوم برگزار میکنیم، اگر تجزیه یک جای تگزاس ممکن نشد، تجزیه شهر به شهر را در دستور کار قرار خواهیم داد، اینها 3 بند حیاتی «مانیفست استقلال تگزاس» از ایالات متحده آمریکاست که توسط «جنبش ملیگرای تگزاس» تدوین و منتشر شده است. آنها 15 سال سابقه «مبارزات تجزیهطلبانه» دارند. این ایالت امروز آمریکا، در گذشته استانی از کشور مستعمره مکزیک بود، چون مکزیک از دست استعمارگران اسپانیایی رها شد، 26 سال بعد تگزاس هم، آهنگ استقلال کرد و توانست در جنگی تمامعیار، دولت جوان مکزیک را شکست داده و در دوم مارس 1836 اعلام استقلال کند. کشور تگزاس 10 سال استقلال خود را حفظ کرد و سال 1845 تحتتاثیر جو حاکم بر قاره آمریکا، به «ایالات متحده» پیوست.
تگزاسیها این رقم وابستگی به یک دولت مرکزی دیگر را نیز برنتابیدند و به محض اینکه «آبراهام لینکلن» در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا به پیروزی رسید، تگزاس متنفر از لینکلن حتی منتظر مراسم تحلیف او نماند! اوایل سال 1861 رفراندومی برگزار شد و 76 درصد مردم به تجزیه «آری» گفتند. دولت لینکلن فرمان لشکرکشی به تگزاس را صادر کرد. اینگونه بود که «جنگ داخلی» معروف آمریکا (Civil War) درگرفت؛ جنگی که تجزیهطلبان دوست دارند آن را «جنگ تجزیه» بنامند. 12 مارس 1865 دولت فدرال پیروز شد و کنگره آمریکا 18 روز بعد مجددا با صدور قطعنامهای تگزاس را به ایالات متحده ملحق کرد. اواسط دهه 1990 که آمریکا تازه از جنگ سرد رها شده بود، تگزاسیها دوباره ساز تجزیه را کوک کردند و تاکنون این حرکت ادامه دارد. در تجزیهطلبی دیگر، «استات توهل هاس» رئیس «حزب آزادیخواه آلاستا» و فرمانداری این ایالت برای سومینبار در 10سال اخیر طرحی را ارائه کرد که بر اساس آن، مردم آلاستا در رفراندومی، درباره استقلال آن از ایالات متحده تصمیم میگرفتند اما فرمانداری ایالت که به دولت واشنگتن و احزاب سیاسی آمریکا گره خورده است، با برگزاری رفراندوم مخالفت کرد.
حزب آزادیخواه در این استقلالطلبی تنها نیست و حزبی بزرگتر از آن به نام حزب استقلال آلاسکا نیز در هدف با آن مشترک است. ایالت «ورمونت» در شمال ایالات متحده آمریکا نیز از دیگر مصادیق تجزیهطلبی است. ورمونت تا سال 1777 یکی از مستعمرات انگلیس بود اما در 18ژانویه این سال توانست مستقل شده و «جمهوری اول ورمونت» را تشکیل دهد. چهارم مارس 1771 بود که ورمونت به اتحاد 13 ایالت مستقل شده از انگلیس پیوست تا جرقه تشکیل «ایالات متحده آمریکا» زده شود. در سال 1991 بحث تجزیه به شکل رسمی و علنی از سوی تشکلهای مختلف طرح شد و تاکنون ادامه دارد. بسیاری از ناظران تاکید دارند که قوانین ابتدایی ایالات متحده عملا نشانگر رویکرد تجزیهطلبانه ایالتها بوده که اکنون نیز در ابعاد جدید در حال شکل گیری است، بویژه که انگیزههای اولیه اتحاد در حال رنگ باختن بوده و میرود تا قدم در مسیر تجزیهطلبی گذارد.
زمینههای جداییطلبی
بررسیهای تاریخی آمریکا همچنین نشان میدهد که برخی عوامل پیرامونی و جهانی بر حفظ اتحاد آمریکا نقش داشتهاند که حذف آنها میتوانست مانع از این اتحاد یا فروپاشی زودهنگام آمریکا شود. بسیاری از تحلیلگران سیاسی، عواملی همچون حس استقلالخواهی آمریکاییها از فرانسه و انگلیس، خستگی مردم از جنگها میان شمال و جنوب آمریکا، جنگ اول جهانی و ایجاد نسبی جایگاه جهانی آمریکا که متعاقب آن در جنگ دوم جهانی این امر تقویت شد، سرازیر شدن ثروتهای جهانی از کشورهای اروپایی و دیگر نقاط جهان به واسطه سلطهگری و وامدار شدن کشورها به آمریکا که آمریکایی بودن را به نوعی افتخار برای مردم آمریکا مبدل کرده بود و... از جمله عوامل تاثیرگذار در وحدت آمریکا بوده است؛ عواملی که به مرور زمان رنگ باخته و جای خود را به دیدگاههای پیش از اتحاد ایالات متحده و حتی برخی جداییطلبیها داده است.
شرایط جدید حاکم بر آمریکا
الف- عوامل داخلی
1- تغییر وضع مطلوب: چنانکه بیان شد سرازیر شدن ثروتهای خارجی به خاک آمریکا و نیز وجود دشمن خارجی نظیر اتحادیه جماهیر شوروی سابق از ریشههای وحدت در چند دهه اخیر در آمریکا بوده است. در 2 دهه اخیر، 2 تحول مهم این وضع مطلوب را با دگرگونی مواجه کرده است. نخست اینکه هرچند مقامات آمریکایی از فروپاشی شوروی سابق ابراز رضایت کرده و آن را پروژهای بزرگ برای خود دانستند اما این فروپاشی عملا اصل وجود دشمن خارجی برای وحدت داخلی را برای آمریکاییها حذف کرد. ناظران سیاسی اقدامات پس از حوادث 11 سپتامبر و تاکید بر عنصر تهدید امنیتی القاعده، طالبان و ایجاد جنگهای افغانستان و عراق، پروژه ایرانهراسی، روسیههراسی، چینهراسی و... را سیاستی برای مقابله با چالشهای داخلی با ایجاد بحران خارجی دانستهاند که به صورت مسکنی، مانع از فروپاشی سراسری اتحاد آمریکا شده است.
دوم اینکه وضع مطلوب آمریکاییها در دهههای اخیر رفاهطلبی پویا بوده است. در سالهای اخیر با حذف دشمن خارجی، عملا گرایشات به سمت رفاه اقتصادی بیشتر بوده در حالی که دولتمردان کاخ سفید و کنگره عملا در اجرای این امر ناکام بودهاند. مردم آمریکا در حالی به دنبال رفاه بیشتر بودهاند که عدم ثبات اقتصادی، هزینه شدن بودجههای کشور در جنگ خارجی و حذف بودجههای عمرانی و بهداشتی و... عملا انزجار مردمی و ساز جدایی آنها را به همراه داشته است که نمود عینی این امر را در شعارهای اعتراضهای کارگری در هفتههای اخیر میتوان مشاهده کرد؛ شعارهایی که محوریت آن را نارضایتی از پرداخت مالیات ایالتها به دولت فدرال و لزوم استقلال حداقل در بخش اقتصادی از کاخ سفید و کنگره تشکیل میدهد.
2- تبعیض نژادی و اجتماعی: آمریکا زمانی نماد آزادی و برابری بود و با این شعار نیز در جهان به دنبال هژمونی انحصاری بود. این ادعا در حالی مطرح شده که اسناد و آمارها از فاصله طبقاتی شدید میان اقشار ثروتمند و فقیر جامعه، تبعیض شدید میان سفیدپوستان و سیاهپوستان خبر میدهد، چنانکه پس از گذشت 5 سال از توفان «کاترینا» در «نیواورلئان» این منطقه به دلیل سیاهپوستنشین بودن همچنان بازسازی نشده است. اجرای قوانین انحصارگرایانه در تقسیم رایهای الکترال انتخاباتی میان ایالتها چنانکه برخی ایالتها به دلیل داشتن الکترال بیشتر، درباره سرنوشت دیگر ایالتها تصمیمگیری و حتی آرای آنها را ابطال میکنند و... عملا جامعهای سراسر تبعیض را برای آمریکا به همراه داشته است، چنانکه حتی شورای حقوق بشر سازمان ملل در بررسی وضع حقوق بشر در آمریکا به بیش از 200مورد تبعیض در داخل آمریکا اشاره کرده است.
3- عدم تناسب فرهنگ داخلی: جامعه آمریکا متشکل از 2 قشر بومیان و مهاجران است. هر چند آمریکا سعی کرده با حاشیه قرار دادن بومیان و نیز حذف فرهنگهای جدید در قالب موردنظر خود یک نوع یکپارچگی فرهنگی ایجاد کند اما این فرآیند اجرایی نشده بلکه به صورت آتش زیر خاکستر باقی مانده است. نمود عینی این مساله را میتوان در شکلگیری دوباره جنبش تیپارتی بر جای مانده از جنبشهای دوران استقلال قرن 17 مشاهده کرد که خواستار دگرگونی در ساختار سیاسی کشور با کنار نهادن جمهوریخواهان و دموکراتها و تحقق آرمانهای بر جای مانده از دوران پیش و اوایل استقلال است. بسیاری تاکید دارند عدم تحقق شعارهای داخلی دولتمردان آمریکا، گرایشات واگرایی فرهنگی و اجتماعی از وحدت را به همراه داشته که خواستار تحقق خواستههای جدید فراتر از این سیاستهای ایالات متحده هستند.
ب- عوامل بینالمللی
1- ورود به خارج و غفلت از داخل: دولتمردان آمریکایی در حالی به دنبال بازیگری در عرصه بینالملل بودند که عملا از حوزه تحولات داخلیشان غافل شدند. کارنامه روسایجمهور آمریکا نشان میدهد آنها با آگاهی یا عدم آگاهی از پردازش به مسائل و چالشهای داخلی که ریشهای تاریخی داشته، غافل شده و گامی برای حل این مسائل برنداشتهاند. به عبارت دیگر، آمریکا از وجود آتشفشان خفته اختلافهای داخلی و فوران احتمالی آن غفلت کرده هرچند که بازیگری خارجیشان بویژه موفقیتهای اولیه برای رسیدن به یک هژمونی جهانی توانست به عنوان مسکنی در برابر بحرانهای داخلی ایفای نقش کند اما هزینههای سنگین هژمونی خارجی در حوزههای جنگهای نظامی و تقابلهای بینالملل و نیز ناکامی آمریکا در رسیدن به اهداف خود در عرصههای مختلف، عملا این فرآیند را به یک ضدارزش مبدل کرد که بر محیط داخلی تاثیر بسیاری داشته است. در این میان، مردم آمریکا از شکستهای متعدد کشورشان و انزوای بیشتر آنها در صحنه بینالملل ابراز حقارت کرده و میکنند. مردم دریافتهاند که شعارهای دولتمردانشان در صحنه بینالملل در زمینه آزادی و حقوق بشر، صرفا توجیهی برای جنگطلبی و ثروتاندوزی صاحبان کارخانههای اسلحهسازی است. مجموعه این عوامل، حقارت آمریکایی بودن را جایگزین افتخار آمریکایی بودن کرده است.
2- تأثیر تحولات جهانی: دولتمردان آمریکا اصل تجزیه کشورها را به نفع خود دانسته اما همواره با سانسورهای خبری مانع از انتشار این اخبار در داخل جامعه خود شدهاند. افزایش شبکههای ارتباطی این فضای بسته را به چالش کشانده، چنانکه آمریکاییها نیز با آگاهی از روند تحولات جهانی، توانایی رسیدن به استقلال از دولت مرکزی را در خود احساس کردهاند. از سوی دیگر، بیداری در ملتهای جهان از جمله در کشورهای خاورمیانه به آمریکاییها آموخت که آنها نیز میتوانند در وضعیت موجود، تغییراتی حداقل در حوزه اقتصاد ایجاد کنند، چنانکه قیام کارگری کنونی در بیشتر ایالتهای آمریکا به نوعی الهام گرفته از بیداری ملتها در کشورهای عربی و شمال آفریقا هرچند در حوزه اقتصادی است.
کلام آخر
در جمعبندی کلی از تحولات کنونی آمریکا میتوان گفت هرچند اعتراضهای کنونی در داخل آمریکا بیشتر از سوی اتحادیههای کارگری بوده و جنبه اقتصادی دارد اما ظرفیتهای نهادینهای برای تبدیل شدن به اعتراضهای سیاسی و جداییطلبانه در آن وجود دارد. بهرغم آنکه دولتمردان آمریکا با سانسورهای شدید خبری و وضع قوانین جدید به دنبال سرپوش نهادن بر این تحولات هستند اما بررسیهای تاریخی آمریکا و موج بیداری ایجاد شده در این کشور، جداییطلبی را به آتش زیر خاکستر مبدل کرده که هر لحظه امکان شعلهور شدن آن وجود دارد، چنانکه هماکنون نیز آمریکا تدابیر شدید امنیتی را در مناطق جنوبی و مرزهایش با مکزیک اتخاذ کرده چرا که بر اساس گزارشهای منتشره، این مناطق در آستانه جدایی و اعلام استقلال از دولت فدرال ایالات متحده هستند که در لوای سانسور خبری و فضای شدید امنیتی به بهانه مبارزه با قاچاق مواد مخدر و ورود مهاجران غیرقانونی به آمریکا، تاکنون صدها کشته بر جای گذاشته است.