تاریخ انتشار : ۲۵ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۰:۳۰  ، 
کد خبر : ۲۱۶۵۵۱

بوسنی؛ قربانی سکوت مجامع بین‌المللی


بیش از پانصد سال است که «اسلام» در منطقه بالکان نفوذ کرده است. زمانی که «راه ابریشم» به عنوان یک شریان اقتصادی با خصلت‌های فرهنگی میان شرق و غرب وجود داشت. بازرگانانی از خاور و باختر و بالعکس در این مسیر اقتصادی طی طریق می‌کردند. سالهای زیادی «جهان اسلام» در دو سوی این مسیر در جوار دنیای بجای مانده رم قدیم قرار داشت و... در این زمان بود که اروپا به تدریج رشد کرد و قد برافراشت. منطقه جغرافیایی عثمانی نیز نقطه تلاقی اروپاییان، با مسلمانان قسمت شرقی دنیای اسلام بود.
البته گفتنی است، قبل از اینها، به علت حضور فاطمیون مصر در منطقه بالکان، مسایل فرهنگی مسلمانان نیز ملموس بوده و این گروه چشمگیر مسلمان، در منطقه آلبانی و بوسنی زیست می‌کردند. در آن مقطع زمانی با خاتمه یافتن قضایای «آندلس» در اسپانیا و هجوم دنیای مسیحیت علیه مسلمانان این مناطق، لشکریان عثمانی، بالکان و از جمله بوسنی را فتح کردند؛ که، این مساله در نهایت منجر به تشکیل ایالت بوسنی شد. پس از آن قضیه، یکی از سرداران عثمانی به نام «غازی خسروبیک» مرکز حکومتی برای خود در بوسنی تاسیس کرد که این مرکز بعدها به شکل شهری به نام سارایوو به معنی «سرای او» در آمده است.
به سال 1974 میلادی مارشال «تیتو» قانون اساسی‌ای وضع و تصویب کرد که بر اساس آن، هر کدام از جمهوریها، به صورت یک جمهوری مستقل درآمدند و بر اساس قانون اساسی مذکور، ملیت‌ها به رسمیت شناخته شدند و مسلمانان نیز شامل این قانون گشتند؛ و به طور تلویحی هر ملیتی حق تشکیل جمهوری مستقلی را داشته است. «صرب‌ها در جمهوری صربستان، کروات‌ها و در جمهوری کرواسی و مسلمانان نیز در جمهوری بوسنی». اما در جمهوری بوسنی که مسلمانان آن را تشکیل داده بودند به دلیل وجود اقلیت‌های دیگر (صرب‌ها چیزی در حدود 34% کروات‌ها چیزی در حدود 17% و خود مسلمانان نیز 45% و 4% دیگر نیز از سایر اقوام) باعث شد تا این جمهوری به طور کامل به مسلمانان تعلق نگیرد چرا که صرب‌ها و کروات‌ها در قدرت روز، شریک شده بودند.
این وضع تا سال 1980 که مصادف با مرگ تیتو بود، ادامه داشت، که پس از آن بوسنی برای چند سالی دچار بحران داخلی حول محور قدرت شد. این بحران تا سال 1990 میلادی ادامه پیدا می‌کند که نهایتا منجر به ماجراهای اخیر در بوسنی می‌شود. صرب‌ها اینطور فکر می‌کردند که، در حکومت‌های گذشته در یوگسلاوی سابق، به اقوام آنها ظلم شده است. البته صرب‌ها فکر می‌کردند از آنجایی که از جمعیت بیشتری برخوردارند و در نیروی نظامی روز شرکت داشته‌اند، می‌بایستی از حقوق بیشتری بهره‌مند باشند؛ و حال آنکه عملاً حکومت در دست کروات‌ها بود. دقیقا بدین خاطر است که «میلوسویچ» رئیس‌جمهور فعلی صربستان این موضوع را به پیش کشید و با شعار صرب‌های جهان باید در یک صربستان بزرگ زندگی کنند.
جلو آمد! در همین فاصله کروات‌ها نیز احساس خطر کردند که اگر جریان صرب‌ها ادامه پیدا کند؛ حقوقشان ضایع می‌شود؛ لذا بدون فوت وقت به رهبری یکی از ژنرالهای ناسیونالیست زمان تیتو، به تاسیس کشور کرواسی، اقدام کردند. در یک چنین شرایطی جمهوریهای دیگر به تأسی از صربستان و کرواسی، همین کار را انجام دادند؛ اما موضوع بوسنی همچنان لاینحل باقی ماند؛ زیرا هم مسلمانان، هم کروات‌ها و هم صرب‌ها به آن نظر داشتند. در اوج شقاوت، مسلمانان بوسنی به طور غافلگیرانه، با یک برنامه منسجم از پیش تعیین شدۀ صرب‌ها، که در صورت شرایط معمولی هضم مسلمانان در جامعه صرب و یا قتل عام آنها بود؛ روبرو شدند، مضاف بر اینکه مجموعه شرایط سرمایه‌داری جهانی نیز این امکان را برای صرب‌ها فراهم کرد.
با این وجود، در حال حاضر نهضت جهانی اسلام به طور نسبی نیز مراتب نگرانی غرب و آمریکا را نسبت به این خیزش بزرگ مسلمانان، ایجاد کرد، به طوری که محافل انگلیسی و اروپایی آشکارا اعلام کردند که با تاسیس هرگونه جامعه اسلامی در اروپا مخالفند؛ از این جهت درصدد ایجاد شرایط غیرقابل قبولی برای مسلمانان هستند. زیاده‌‌خواهان غرب به سرکردگی آمریکا، مسلمانان را مجبور به انتخاب یکی از دو راه «نابودی و اضمحلال» در بین صرب‌ها و یا «نابودی فیزیکی» توسط صرب‌ها و کروات‌ها می‌کنند. حال آنکه از نظر «تئوری سیاست روز» مردم بوسنی دارای کشوری با حاکمیت و دولت و شناسایی بین‌المللی هستند.
تلاش یک اقلیت 30 درصدی از جامعه، آنهم با حمایت ارتش و با اتکا صرب‌ها به منظور شورش علیه حکومت بوسنی می‌بایستی به دور از هرگونه اغراض سیاسی و قومی توسط مجامع سیاسی جهان مورد داوری و ارزیابی قرار گیرد این جاست که با یک معادلۀ نابرابر، «این جنگ» به طور برنامه‌ریزی شده از طرف صرب‌ها علیه مسلمانان آغاز شد. اینکه چرا صرب‌ها اصرار دارند، گوراژده را به تصرف خود درآورند، بجای خود درخور تامل فراوان است. به نظر می‌رسد که صرب‌ها به دنبال یک محل جغرافیایی باشند؛ تا از طریق به کارگیری این اهرم و با توسل به این‌گونه بهانه‌ها، به تضعیف کامل «قومی» برآیند و این میسر نیست مگر اینکه مسلمانان را از گوراژده اخراج کنند؛ به احتمال قریب به یقین این مساله با پشتیبانی دنیای استکبار پی‌گیری می‌شود.
روش نفی بلد قومی، اولین‌بار نیست که در تاریخ اجرا می‌شود بلکه صهیونیستها نیز از 1948 میلادی به اینطرف بویژه پس از جنگ شش روزۀ 1967 با اشغال اراضی بلندیهای جولان، نوار غزه، حاشیه جنوب لبنان کرانه‌های غربی رود اردن، به روش داروینیسم اجتماعی به امحای فیزیکی مسلمانان فلسطینی از سرزمین آباء و اجدادی اقدام کردند. از این جهت است که صرب‌ها نیز به پیروزی از خط و مشی غاصبانۀ اسراییلیها، مصمم‌اند تا با تصرف گوراژده، مناطق صرب‌نشین همسایه با صربستان را از بوسنی جدا کنند.
غرب در ظاهر خواستار مداخله جهت مهار توسعه‌طلبی صرب‌ها است، و میتوان گفت که نگرانی‌ها بیشتر روی روابط راهبردی طولانی‌مدت بین روس‌ها و صرب‌ها، اسلاوها و مسیحیان ارتدوکس که طرف‌دار دیرینه مسکو بوده‌اند، متمرکز شده است، بدین خاطر روسیه هشدار داده است که مخالف اقدام نظامی علیه صرب‌ها در بوسنی هرزگووین است. از نظر روس‌ها تجزیه کنونی یوگسلاوی که با جنگهای خونین قومی همراه است، رویدادی است که امکان دارد نظیر آن در جریان تحولات آینده در خود روسیه رخ دهد. در چنین حالتی «در آن قضیه» روس‌ها نقشی مانند اکثریت صرب را ایفا خواهند کرد و تلاش خواهند کرد تا یکپارچگی کشور را حفظ کنند، بدین معنی که از اقلیت‌های روس‌تبار در کشورهای تجزیه شده حمایت کنند.
بعید نیست که روس‌ها نیز روزی خود را در نقشی شبیه صربها ببینند. بعضی از تحلیلگران بر این عقیده‌اند که به طور کلی، استراتژی روس بر روی بازسازی قدرت در آینده به جهت نفوذ بیشتر در بلوک شرق می‌باشد. از سوی دیگر؛ به علت سنخیت نژادی «اسلاو» و محور «مذهبی» مسیحیت میان روس‌ها و صرب‌ها، روس‌ها را بر آن داشت تا تمایل خود را برای مداخلۀ هرچه بیشتر در صربستان و حمایت از این قوم آشکار کند. مشکل از آنجا ناشی می‌شود که غرب طرح مشخصی ندارد.
به عنوان نمونه با فشار آلمان، دولت‌های غربی کرواسی را به رسمیت شناختند و مسامحه بعدی غربی‌ها، از نظر روس‌ها چشم‌پوشی از گرایش مربوط به خارج ساختن بوسنی و کوزوو، از کنترل صربستان، تلقی می‌شود. به هر حال اینطور استنباط می‌شود که، سوءظن‌هایی در مورد مسکو وجود دارد که مساله حمایت از روسیه می‌تواند بزرگترین مشکل را برای دولت کلینتون، که در تلاش برای فراهم کردن موجبات یک اقدام بین‌المللی جدید است، به وجود بیاورد.
باید گفت که حمایت دنیای غرب از صرب‌ها یکپارچه نیست، به استثنای انگلستان، سایر کشورهای غربی نسبت به این مشکل اروپا دارای یک تحلیل راهبردی منسجمی نیستند، ولی انگلستان از آنجاییکه، خود را یک سر و گردن از سایر کشورهای اروپایی بزرگتر می‌بیند، در ارتباط با مساله بالکان بویژه بوسنی و ‌هرزگووین از خود حساسیت خاصی نشان داده است و بی‌پرده حمایت خود را از صرب‌ها اعلام می‌دارد.
انگلستان در مقطع زمانی جنگ جهانی دوم با صرب‌ها متحد شده بود، شاید بتوان گفت که این اتحاد بیشتر به خاطر این بوده که پیوسته سدی ایجاد کند تا از نفوذ مسکو در اروپای شرقی بکاهد. اما آلمان نسبت به این موضوع نگرشی دیگر دارد، در این رابطه آلمان از تضعیف ملی‌گرایی افراطی پشتیبانی می‌کند، زیرا آلمان از زمانی که بحران یوگسلاوی شروع شد، بر حل مشکلات قومی داخلی از طریق گفت‌و‌گوهای سیاسی تاکید کرده است و در این مورد اعلام کرده است که، ملیت‌ها باید به ساختار جامع اروپایی بپیوندند. در زمینه‌های امنیتی، «گنشر» وزیر خارجه قبلی آلمان، قبل از دیگران پیشنهاد ادغام اروپای شرقی در سیستم اروپا را مطرح ساخت.
با در نظر گرفتن این فرمول سیاسی، در ژوئن 1991 وزرای خارجه کشورهای عضو کنفرانس همکاری و امنیت اروپا در نتیجه تلاش‌های آلمان، تصمیم به ایجاد مکانیسمی برای گفت‌و‌گوهای اضطراری برای همکاری گرفتند تا بدین وسیله کنفرانس مزبور را در جهت سیستماتیک و نهادی شدن پیش ببرند، به علاوه گنشر پیشنهاد کرد که زیر نظر سازمان ملل متحد، شورای امنیت اروپا به عنوان یک مرجع سیاست‌گذاری برای کل اروپا تأسیس شود، بی‌گمان این حرکت آلمان می‌تواند در مناقشات فعلی اروپا بویژه مسأله یوگسلاوی سابق، صربستان، کرواسی و بوسنی هرزگووین تأثیرگذار باشد.
در ارتباط با مشکل بوسنی و ‌هرزگوین که به مثابه یک دمل چرکین در اروپا درآمده است، فرانسه نیز مستثنی از این قاعده نیست؛ هر چند فرانسه به طور بینابینی به مسأله نگاه می‌کند و در پاره‌ای موارد از سر نوع‌دوستی درصدد رفع مشکل برمی‌آید ولی به هیچ عنوان کافی به نظر نمی‌رسد؛ زیرا به هرحال این کشور نیز در چهارچوب تشکیلات امپریالیسیم جهانی به سرکردگی آمریکا، ارزیابی خود را از این مسأله دارد و بیش از این نمی‌توان انتظار داشت چرا که اگر عکس آن بود، جداً جای تعجب و به نظر معجزه می‌آمد! به هر تقدیر اروپا مثل یک غول کوچک ولی بیدار، و آمریکا نیز به مثابه یک غول خفته ولی منفعل به نظارۀ جنایاتی که در بوسنی توسط نژادپرست‌های توسعه‌طلب انجام می‌شود، نشستند.
جامعه اروپا به طور رسمی دو نماینده برای حل مسأله بوسنی انتخاب کرد، به نحوی که مورد رضایت محافل سیاسی ذینفع قرار گرفت. یکی «دیویداوئن»، وزیر خارجه اسبق انگلستان و دیگری «سایروس ونس» وزیر خارجۀ آمریکا در زمان ریاست جمهوری کارتر. پس از مدت‌ها مذاکرات طولانی که در واقع نوعی فرصت دادن به صرب‌ها، برای ادامۀ جنایاتشان بود، سرانجام این دو نماینده جامعه اروپا مطرح کردند که «همۀ راهها به رُم ختم می‌شود» یعنی اینکه جز تجزیه بوسنی راه دیگری وجود ندارد! در این مذاکرات، که از جانب جامعه اروپا صورت گرفته بود، مناطق وسیعی را برای صرب‌‌ها و کروات‌ها در نظر گرفتند که به یقین کروات‌ها در گذشته، در این مناطق نبودند. منتها این عامل سبب شد که خود آنها بیشتر تحریک شوند و با شدت و وسعت بیشتری وارد درگیری گردند. این در حالی بود که قبلاً میان کروات‌ها و مسلمانان درگیری فیزیکی نبود.
تمام تلاش جامعه اروپا این بود که به شکلی به بحران موجود خاتمه دهند که پای آمریکا به این مناطق باز نشود. شاید اروپا این مسأله را برای خود نوعی «ننگ سیاسی» می‌دانست که مسایل منطقۀ خود را تحت نظر آمریکایی‌ها حل و فصل کند. و شاید آمریکایی‌ها هم بدشان نمی‌آمد که اروپایی‌ها را در همان اولین روزهای تأسیس اروپایی واحد، محک بزنند!؟
البته آمریکا فکر می‌کند که در سراسر جهان دارای منافع است، منتها برای دست‌یابی به این منافع از روش‌های خاصی استفاده می‌کند، می‌بینیم که در جایی، «جنگ نفت» در خلیج‌ فارس و مسأله کویت مستقیماً وارد عمل می‌شود و زور را در خدمت سازمان ملل می‌گیرد و عراق را سرجایش می‌نشاند، ولی در جای دیگر به راحتی از کنار جنایات «صدام آدریاتیک» «اسلو بودان میلنویچ» می‌گذرد. مطمئناً آمریکا در تحلیل راهبردی خود متوجه منافع بلندمدت خود در قاره اروپا منجمله یوگسلاوی سابق هست. از این روی، با حضوری کم‌رنگ‌تر نسبت به سایر کشورهای اروپایی در منطقه جلوه‌گر می‌شود.
شایان ذکر است که، عملکرد شورای امنیت سازمان ملل متحد در برخورد با حملات وحشیانه صرب‌ها به بوسنی و ‌هرزگوین، شدیداً مورد انتقاد وجدانهای بیدار قرار گرفته است. این واقعیت که شورای امنیت حق مسلم دولت و ملت بوسنی هرزگوین را در دفاع از خود، سلب کرده و عملاً دست متجاوز را برای مثله کردن هویت بوسنی بازگذاشته است، نمی‌توان نادیده گرفت. اگر شورای امنیت که مسئول حفظ صلح و امنیت جهانی است و «اصلا فلسفه تشکیل سازمان ملل متحد این بود» با نقض اولین قطعنامه خود توسط صرب‌ها، قاطعانه وارد عمل می‌شد، ملت بوسنی هرزگوین تا این حد با این‌گونه فجایع انسانی مواجه نبودند.
باید دید که چرا شورای امنیت از برخورد مؤثر با متجاوزان صرب که در پی قوم‌کشی مسلمانان و ایجاد صربستان بزرگ هستند، مسامحه می‌کند؟ این مسأله دقیقاً به ساختار سازمان ملل متحد برمی‌گردد که، به واقع از یک ساختار سیاسی آمریکایی برخوردار است و تنها مجری منویات آمریکا دست‌کم در این اواخر می‌باشد. می‌بینیم از پنج دبیرکلی که تاکنون در این سازمان خدمت کرده‌اند. به جز موارد نادر که حرکت‌هایی داشتند، اکثراً «بره‌های» دست‌آموز قدرت‌های استکباری بوده‌اند. به هر حال، آیا اعلام مناطق اَمْن بهانه‌ای برای تداوم تحریم تسلیحاتی دولت بوسنی هرزگووین نیست؟ شورای امنیت چگونه می‌تواند اشتباهات گذشتۀ خود را اصلاح کند؟
صاحب‌نظران مسایل سیاسی معتقدند آنهایی که با لغو تحریم تسلیحاتی علیه دولت بوسنی هرزگوین مخالفت می‌کنند، بی‌شک مسئول جنایات صرب‌ها در قتل‌عام شهروندان بی‌دفاع این کشور هستند. در تداوم این تحریم ظالمانه، هیچ انگیزۀ اخلاقی و قانونی وجود ندارد که بتوان آن را به شکلی توجیه کرد. بی‌شک شورای امنیت سازمان ملل متحد، به دلیل اعمال نفوذ برخی از اعضاء دایمی آن، تاکنون موفق به اتخاذ تصمیم‌های قاطع به نفع مردم بوسنی و ‌هرزگوین نشده است و این مسأله نیز به جای خود بسی درخور تأمل است.
متأسفانه اکثر کشورهای اسلامی از نظر سیاسی وابستۀ بلوک‌های قدرت در جهان بویژه «پس از جنگ جهانی دوم» بوده‌اند. بدین ترتیب هر کشوری که جزء کشورهای یکی از دو اردوگاه بود، از طرف همان اردوگاه از هر نظر، تغذیه می‌شد. از این روی می‌توان گفت که هیچ کشور اسلامی در آن زمان مسایل را به شکل مستقل بررسی نمی‌کرد. در مراحل اولیه، بحران در بوسنی، از دید اکثر کشورهای اسلامی، یک مسأله داخلی در یوگسلاوی تلقی می‌شد، لذا کشورهای اسلامی و به مراتب دنیای اسلام در این رابطه اطلاعات و تحلیل درستی، از قضایای بوسنی نداشته‌اند، و خیلی دیر خود را به عنوان مدافع انترناسیونالیسم اسلامی، یافتند.
در این میان به جز جمهوری اسلامی ایران پاره‌ای از کشورهای اسلامی فقط به برگزاری جلسات و محکوم کردن جنایات صرب‌ها بسنده کردند. اما همینکه در طولانی مدت، کشورهای اسلامی دریافتند که دنیای غرب بسرکردگی آمریکا قصد ضربه زدن نهایی نه تنها علیه بوسنیایی‌ها، بلکه تمام جهان اسلام را دارد، اندکی به خود آمدند و متوسل به اقدام‌های قانونی شدند. به عنوان مثال، تعیین ششم دی‌ماه به عنوان روز همبستگی با مردم مسلمان بوسنی می‌باشد! مسلماً اروپا به این فکر که بوسنی در حوزۀ نفوذ سیاسی آن می‌باشد، این اجازه را به مسلمانان جهان نداده است تا آنها با حضور عملی خود در این منطقه راهگشای مصایب بوسنی باشند.
توجیه عدم حضور عملی مسلمانان در این منطقه شاید یکی هم ناشی از فاصلۀ جغرافیایی باشد که در نوع خود درخور تأمل است. متأسفانه بسیاری از کشورهای اسلامی صرفاً به دنباله‌روی از سیاست‌های جهانی فکر می‌کنند. البته در چهارچوب سازمان کنفرانس اسلامی بعضی تصمیمات گرفته شد، نظیر آنچه که پاره‌ای از کشورهای اسلامی از بدو شروع بحران بوسنی هرزگوین خواستار حل صلح‌آمیز مسأله بر اساس منشور سازمان ملل بوده‌اند لیکن صرب‌ها ثابت کرده‌اند که از مذاکرات سیاسی به عنوان فرصتی برای تداوم و گسترش تجاوزات خود استفاده می‌کنند که آخرین نمونه آن پشت پا زدن صرب‌ها به تعهدات خود در مقابل سازمان ملل است.
از این گذشته با توسل به مفاد قطعنامه 88 سازمان ملل دربارۀ بوسنی و ‌هرزگووین، مسلمانان می‌توانند بر اساس قطعنامۀ مذکور به طور جمعی و یا انفرادی برای کمک به مسلمانان بوسنی و ‌هرزگووین اقدام کنند. به هر تقدیر تمام مسلمان بوسنی باید با تشکل سیاسی و حفظ یکپارچگی، از سرنوشت غمبار مردم مسلمان فلسطین درس بیاموزند و یاد بگیرند که: اگر حقوقی به موقع مورد دفاع قرار نگیرد، بعداً نمی‌تواند مورد تقاضا قرار گیرد؛ عمل غصب دشمن اگر با مبارزۀ کافی مواجه نشود، سپس به دلیل فقدان مبارزه، همین عمل غصب دشمن، مشروع می‌شود، لذا هیچ درنگ جایز نیست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات