تاریخ انتشار : ۳۱ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۰:۲۴  ، 
کد خبر : ۲۱۶۷۲۳

صهیونیسم در ادبیات جهان (بخش پنجم)


دوره دوم
ردپای صهیونیسم در ادبیات جهانی
" برخیز ای موسی " از ویلیام فالکنر ـ نویسنده آمریکایی ( 1897-1962 )

نمایش فیلم " مصائب مسیح (ع) " به کارگردانی هنرمند استرالیایی میل گیبسون و صف آرائی‌های متفاوت در برابر آن نشانگر خیزش الهیات مسیحی و اسلام است که توطئه‌های صهیونیستی و جریان مشکوک و افراطی " مسیحیان صهیونیست " را در موضع انفعالی قرار داده است. پیش از پرداختن به متن کتاب " برخیز ای موسی " مروری بر جریانی داشته باشیم که به پدیده‌ " مسیحیان صهیونیست " معروف و مشهور شده است. جریانی که با تفسیر * از انجیل در جهت موجه جلوه دادن صهیونیسم جهانی در بیت‌المقدرس در سال 1988 سفارت بین‌المللی مسیحیت تشکیل داده است از اهداف آن سفارت که آغاز فعالیت خود را همزمان با چهلمین سالگرد رژیم اشغالگر قدس قرار داد صدور اطلاعیه‌ها ،‌ اعلامیه‌ها و قطعنامه‌هایی بر ضد اعراب خصوصاً‌ فلسطینی‌ها و مسلمانان و دفاع از اهداف صهیونیستی شهرک‌سازی و احداث دیوار حائل و ... است. دیدگاههای این مسیحیان از درک غلط‌ شان از کتاب مقدس سرچشمه گرفته و تفسیری که از این کتاب ارایه می‌دهند. تفسیری مغالطه‌گرانه همراه با استفاده‌های سیاسی فراوان به نفع دولت صهیونیستی است. یعنی همه تفسیر آنان از کتاب مقدس تورات عهد قدیم و تتمه سخنان پیامبران وعده‌های آنان معرفی می‌شود. تفسیرات آنها مملو از مطالعات در دین و روحانیت بوده که اکیداً‌ از سوی بسیاری از روحانیون مسیحی غرب و همه مسیحیان شرق رد شده و آن را بدعتی جدید در کلیسا می‌دانند و شدیداً موجبات نگرانی آنها را فراهم نموده که به همین خاطر از مساله " مسیحیت صهیونیسم " به عنوان خطری جدی برای منطقه و جهان یاد می‌کنند.
1- از اواخر قرون وسطی حرکت‌های احیاگرانه تفکر و عقاید یهودی و برنامه‌ریزی برای تشکیل دولت اسراییل غاصب به عنوان یک رژیم سیاسی را می‌توان به خوبی مشاهده کرد. این برنامه‌ریزی موجب بروز نظریه‌ای به نام " نظریه هزاره تنظیمی و عقیدتی از دیدگاه یهودیت " شد. این گونه اعمال روش‌های صوفی‌گرانه یهودیت به " قبلانیت " معروف شد که مُبلغّ اصطلاح نوعی یهودیت روحانی بود. در حقیقت ژاکوب‌ هالیفی اسپانیایی را که بعدها بین سال‌های 1074 تا 1135 میلادی در بیت‌المقدس ساکن شد می‌توان از مؤسسین دیدگاه " قبلانیت " دانست. بعد از آنکه پادشاه اسپانیا در سال 1492 میلادی گروه‌های یهودی را متفرق ساخت برخی از پیروان قبلانیت در چند نقطه از اروپا و فلسطین ساکن شدند که تأثیر زیادی بر دانشمندان مسیحی معاصر که تحت تأثیر افکار قبلانیت بودند می‌توان از مارتین لوتر یاد کرد. این گونه افراد متأثر از قبلانیت ‌، حرکت اصلاحی در دین مسیحیت را برای بیان اهمیت تعالیم عهد قدیم آغاز کردند. در سال 1585 میلادی یکی از پدران روحانی انگلیسی به نام " جان برایتمن " ادعا کرد که باید یهود به سرزمین مقدس ( فلسطین ) بازگردد تا نبوت تورات محقق شود. در سال 1615 میلادی " هنری فنش " یکی از اعضا پارلمان انگلیسی از دولت این کشور خواست تا نظریه بازگشت یهودیان به فلسطین را تقویت کند. قابل توجه این که عقاید " فنش " نفوذ عمیقی در بین اعضای پارلمان و برخی شخصیت‌های ادبی و دینی داشت.
2- پس از آن مذهب پروتستان در غرب به وجود آمد که مروّج و مشوق تشکیل یک دولت یهودی جدید بود و بریتانیا به عنوان مرکز ثقل آنان به حساب می‌آمد و پدر " لویس وای " در حقیقت مرد شماره یک این تفکر و مذهب جدید شناخته می‌شود. " سِر هنری درمن " را می‌توان مرد شماره 2 این مذهب دانست. وی مدتی در حدود 10 سال عضو مجلس عوام انگلستان بود و پس از آن به فلسطین مهاجرت کرد و تمام سعی و تلاش خود را در ترویج و آموزش مسیحیت به اصطلاح اصول‌گرا به کار گرفته و به شدت مسأله بازگشت یهودیان را به فلسطین تبلیغ می‌کرد. از بزرگترین مسیحیان مشوّق صهیونیسم می‌توان از پدر " ویلیام هشلر " ( 1931-1845 ) نام برد. وی مسوول سفارت بریتانیا در شهر وین بوده و از یاران " هرتزل " که این همکاری بیش از 30 سال ادامه داشت. این حوزه فعالیت در هنر و رسانه‌ها هم بین صهیونیست‌ها و مسیحیان صهیونیست ادامه داشته و دارد.
" ناخدااهب " در " موبی دیک " یا نهنگ سپید نمونه‌ای از ادبیات مسیحیان صهیونیست است که در قرن هجدهم در اوایل رمان‌نویسی در آمریکا به وسیله هرمان ملویل نوشته شد. در ادامه این نمونه نوعی را در دو رمان " برخیز ای موسی " و " ابشالوم ،‌ ابشالوم " نوشته ویلیام فالکنر دیگر نویسنده آمریکایی مشاهده می‌کنیم. در رمان " برخیز ای موسی " فالکنر از سال 1772 تا 1947 را در تاریخ آمریکا بررسی می‌کند. سه نژاد سرخ‌پوست ،‌ سفیدپوست و سیاه‌پوست در میان تاروپودهای جنگ‌های داخلی‌ ،‌ لغو امتیاز برده‌داری ‌، جنگ جهانی اول و دوم را در پنج نسل از سر می‌گذرانند. چنانکه روش خاص نوشته‌های فالکنر و بعد از او گابریل گارسیا مارکز است ؛‌ زمان سیّال است و مکان گاه زمینه و سمبولیک است و گاه خود متن ،‌ کردارها و تراژدی است که بر قهرمان و اراده‌اش تاثیرگذار است. شکست روایت خطی داستان یکی دیگر از ویژگی‌های داستان نویسی فالکنر است. داستان بین دوشخصیت سیاه‌پوست یعنی " اسحاق مکازلین " ( عمو اسو ) و " روت ادموندز " سفید‌پوست است که به برتری نژادی پای می‌فشارد ، برجسته‌تر می‌شود. ضلع دیگر مثلث نمونه‌های نژادی " سام‌ فادرز " از قبیله چیکاسار سرخ‌پوست است.
ناحق باید تاوان گناه فروختن زمین به وسیله رهبر قبیله‌شان یعنی " ایکه موتوبه " را بپردازد. در واقع طرح داستان بر این تاریخ قرار گرفته است که " ایکه موتوبه " سرخ‌پوست زمین را به سفیدپوستان فاتح می‌فروشد و آنها با برده کردن اسیران سیاهپوست لعنت ابدی بر بشریت را فراهم می‌سازند. رمان براساس یک سرود سیاهپوستان با نام " برخیز و روان شو / وقتی بنی اسراییل اسیر مصریان بودن / قوم منو رها کن ! / از بس ستم کشیدن که صبرشون سراومد / قوم منو رها کن ! [ هماوازان ] موسی خیز و روان شو / به ارض مصریان شو / بگو به فرعون پیر / قوم منو رها کن ! / موسای بیباک میگه خدا خودش فرموده / قوم منو رها کن ! / ابا نکن والّا نخست زاده تو می‌کشم / قوم منو رها کن / هیهات از این اسارت / زنجیر شو میخوان بشکنن / قوم منو رها کن ! / همراه غنایم مصر ،‌ بذارین در بیاین بیرون / قوم منو رها کن ! " در باب چهارم سفر خروج آمده : " و به فرعون بگو خداوند چنین می‌گوید : " اسرائیل پسر من و نخست زاده‌ی من است و به تو می‌گویم پسر مرا رها کن تا مرا عبادت کند و اگر از رها کردنش ابا نمایی همانا پسر تو یعنی نخست‌زاده‌ی تو را می‌کشم " اسحاق مکازلین " عمو اسو " که حالا سنش متجاوز از هفتاد و نزدیک به هشتاد بودو بیش از این را دیگر قبول نداشت ،‌ بیوه مردی بود و عموی نیمی از مردم ولایت بود و پدر هیچکس نبود. و این چیزی نبود که خودش در آن دستی داشته باشد یا اینکه آن را دیده باشد. کار ،‌ کار نوه‌ی عمه‌اش " مکازلین ادموندز " بود. سطوری که در بالا خوانده شد از این فصل یعنی فصل " بوده " است. مالکیت زمین را پس از گرفتن از سرخپوست‌ها به نام او کرده بودند اما اسحاق مکازلین " عمو اسو " قبول نداشت که کسی بتواند زمین را بفروشد یا بخرد. اسحاق بعد از بیست سال از مردن زنش ‌، به هیچ کاری که سند به نامش خورده بود کاری نداشت. در تمام زندگیش یک پتوی کهنه و یک تخت تاشونده فنری داشت.
عمو اسو کسی است که در کل داستان به خصوص در داستان آخری از مواضع تبلیغی خود مبنی بر اینکه اهالی جنوب با خریدن و فروختن زمین لعنت شده‌اند تاکید می‌کند چون زمین مورد معامله قرار گرفته‌ ‌،‌ لعنت شده است. آثار آن لعنت شدگی زندگی آنان را تباه خواهد ساخت. سرودی که در سطور بالا از آن سیاهپوستان و برگرفته شده از سفر پیدایش کتاب عهد عتیق است تکیه بر آن روایت دارد که بین ملکه سبا از اتیوپی و سلیمان ملک در دربارش ملاقاتی انجام شد و بعد از آن ملکه سبا یهودی شد و پسری به نام فیلیک زایید که او بعداً‌ صندوق محتوی ده فرمان را به اتیوپی برد. این یهودیان سیاهپوست را " فلدشه " می‌نامند. در رمان که هفت داستان به هم پیوسته " برخیز ای موسی " را تشکیل می‌دهند. سیاهپوستان به دو دلیل حق نهایی را دارا هستند. اول اینکه یهودی فلدشه هستند و عمو اسو ،‌ اسحاق از میان آنان است و دغدغه زمین و نفرین شدگی آن را دارد. دوم برده بودن و بعدها ستم مضاعف را سیاهپوستان تحمل می‌کنند. شرایط پدید آمده بعد از الغأ برده داری هم در کیفیت شهروند درجه دوم بودن آنان چیزهای زیادی را کم نمی‌کند. داستان با فصل " بود " آغاز می‌شود که فصولی از کتاب مقدس از جمله سفر خروج را تشریح می‌کند و با فصل " برخیز ای موسی " شامل سفر پیدایش است ، به پایان می‌رسد.
در این قمست اسحاق به " دل " می‌گوید : " خدا نخست زمین را آفرید. آنوقت انسان را آفرید تا خلیفه او بر زمین باشد و به نام او اختیاردار زمین و حیوانات باشد. آن هم نه اینکه نسل اندر نسل در طول و عرض زمین برای خودش و اخلافش تا ابد اسم و لقب یدک بکشد ... بلکه زمین را زیر لوای اخوت همگانی و بی شایبه‌ی نام و رنگ دست نخورده و مرضی الطرفین نگه دارد. " نظر اسحاق مبتنی بر کتاب مقدس است در سفر لاویان ( 23/25 ) آمده است : " زمین به فروش ابدی نرود زیرا زمین از آن من [ یهوّه ] است " اسحاق همان ( اسماعیل ) است که به باور مسلمانان که در برابر حکم خداوند امتحان پس داد و خداوند قوچی را فرستاد تا قربانی گردد ،‌ در داستان پشتوانه دینی قرار گرفته است. صهیونیست‌ها که این عمل را به اسحاق نسبت می‌دهند و آوارگی در بیابان " قوم حضرت موسی در بیابان مصر " و " سیاهپوستان در رمان برخیز ای موسی " آوارگی در بیابانی بزرگ و لعنت شده در جنوب آمریکا آن هم سیاه‌پوستان وجه مشترک گرفته شده است. هر دو قوم سرنوشت به درازا کشیده‌ای دارند و به هر دو بشارت داده شده است که به آرمان‌ها خواهند رسید. در نوشته فالکنر قوم بنی‌اسراییل جای خود را به سیاهان داده است. کسی که در داستان نقش موسی را دارد اسحاق مکازلین ( عمو اسو ) است. فرعون داستان هم در نقش " کاروترز مکازلین " سرپرست دودمان مکازلین و نوه‌ی دختری او " روت ادموندز " ظاهر می‌شود. سفیدپوست است و ستم به برده‌های سیاهپوست روا می‌دارد. او و دودمانش است که باعث انقراض نژاد سرخپوستان قبیله چیکاسا می‌شود.
اسحاق مکازلین که در بخش‌های نخستین ،‌ قسمت‌هایی از زندگیش بازگو می‌شود و در فصل " خرس " از ده سالگی تا بیست و یک سالگیش و تشرّف به آیین بیابان پیدا می‌کند ، انتظار آن است که با آوارگی سیاهان که در اینجا معادل قوم بنی‌اسراییل گرفته شده‌اند پایان دهد ‌، موفق نمی‌شود. وقتی به داستان آخری می‌رسیم می‌بینیم که زن سیاهپوستی ‌، که خود در واقع زن عموی پدری اوست ،‌ در عزای نوه‌ی فرعون گیر خود نوحه‌سرایی می‌کند. این نوحه‌سرایی همزمان است با مرگ معنوی عمو سو تا سیاهان بار دیگر در انتظار ظهور موسی باشند که برایشان آزادی بیاورد. خصوصیاتی که در فصل‌های مختلف به خصوص " قسمت رئالیستی کتاب یعنی فصل " دلقک داغدار " از قبیل پایداری ،‌ شفقت و سعه صدر و وفاداری و عشق به کودکان برای سیاهان برشمرده می‌شود ناظر بر این نکته به گفته عیسی (ع) است که : " خوشا به حال حلیمان ،‌ زیرا آنان وارثان زمین خواهند بود. "
در همین تلاقی است که مسیحیت صهیونیستی خود را می‌نمایاند و برخلاف واقعیت تاریخی که یهودیان حضرت مسیح را بر صلیب کشیدند تا خواستند خودشان قوم برگزیده بمانند به نوعی به تحریف مبادرت می‌شود. همچنین دورویی صهیونیستی زمانی بیشتر خود را می‌نمایاند که برخلاف اصول عهد عتیق سند قرار داده شده که یعنی زمین ‌، مثل هوا و آفتاب و باد مالکیت پذیر نیست ،‌ با نقل سرود اول کتاب که " بنی اسرائیل از مصر مهاجرت کنند " به تشکیل دولت مجهول مبادرت می‌ورزند که حاصل آن ریخته شدن خون میلیون‌ها نفر اعراب و فلسطینی‌ها و مسلمانان است. یعنی تنها شش سال پیش از تشکیل دولت تروریست‌های صهیونیستی در سرزمین‌های اشغال شده در فلسطین نوید " برخیز ای موسی " داده می‌شود. رمان با توجه به توانایی‌های ویلیام فالکنر پیام مستقیم را در لابلای تاریخ جنگ‌های داخلی شمالی‌ها با جنوبی‌های آمریکا در قرن هفدهم و هجدهم و الغأ برده‌داری ‌، صنعتی شدن و جنگ‌های اول و دوم جهانی مستتر کرده ‌، خواننده را به تعمق وامی‌دارد. شیوه‌ای که ساختار گرایان روسی به خصوص شیکلوفسکی بر آن تاکید دارند. خواننده با متنی درگیر ذهنی و عاطفی می‌شود و زمانی که پیام را در‌می‌یابد تأثیر پذیرفته است.
قسمت اول از زبان اسحاق مکازلین هشت یا نه ساله بیان می‌شود. قانون در دست سفیدپوستان است و سیاهان برده و یا نیمه آزاد زندگی خود را از قاچاقی درست کردن ویسکی و اجاره زمین می‌گذرانند. ادموندز کلانتر نمونه بارز ستم سفیدپوستی بر سیاهان است. در صفحه 106 زن لوکاس به ادموندز شکایت می‌برد که می‌ترسد شوهرش " لوکاس " با " جورج ویلکنیز " موفق بشوند با دستگاه گنج‌یاب از دل زمین پول و طلا پیدا کنند. پیرزن بعد از چهل و پنج سال زندگی با لوکاس از کلانتر می‌خواهد یا موجبات قانونی طلاق گرفتنش را مهیا سازد و یا گنج‌یاب را خود در خانه‌اش نگه دارد که مبادا دست شوهرش یا دامادش جورج ویلکنیز بیفتد. در صفحه123 پیرزن " عمه مولی " می‌گوید : " نه ! آقوی زک ! مگه نمی‌بینی ؟ اونجوری هم که دست ورنمی‌داره. طوری ازش استفاده می‌کنه عین اینکه نگهش داشته. حالا این به جای خود ،‌ دختر عزیز کرده آخریمو به نفرین خدا دچار می‌کنه چون هر کس دست بزنه به چیزی که تو دل زمینه و مال خداس ،‌ خدا از روی زمین ورش می‌داره ... " گرچه رمان برخیز ای موسی در فاصله حرف زدن لوکاس نسل دوم سیاه‌پوست با اسحاق مکازلین می‌گذرد و در آن بر نقش موسایی داشتن او از ده سالگی که از سام فادرز سرخپوست جنگل و راز بیابان و شکار را فراگرفت تا زمان نزدیک به مرگش که حدود هشتاد سالی دارد و لوکاس می‌گوید : " پس بگو که برگزیده‌ی خدا هستی. و برای اینکه به این مقام برسی ‌، لازم بود که پای یک خرس و یک پیرمرد در میان باشد و چهار سال هم زمان ببرد. چهارده سال هم طول بکشد که به آن نقطه برسی و همین مقدار و شاید هم بیشتر طول بکشد که خرس ( الدبن ) به آنجا برسد و سام فادرز ( پیرمرد سرخپوست ) هم بیش از هفتاد سال لازم داشته باشد. تازه تو هم یکی بیشتر که نیستی.
پس چند وقت دیگر : چند وقت دیگر ؟‌ " شیوه خاص داستان گویی در تک گویی درونی و جریان سیال ذهنی و تکنیک‌های خاص فالکنر در چند شاخه برجسته و خاص ادبیات داستانی بر همنسلان و نویسندگان بعد از خود تأثیر به سزایی دارد. کلیت رمان و استفاده از روایت‌های مختلف و شکست زمان و زاویه دید متفاوت الگوی داستان‌نویسی بسیاری از نویسندگان آمریکای لاتین قرار گرفته است. تأثیر مستقیم بر روی آثار داستانی نویسنده سرشناس کلمبیایی ‌، " گابریل گارسیا مارکز " به خصوص برجسته‌ترین اثر او " صد سال تنهایی " داشته است. دو فصل داستانی " دلقک داغدار " با زاویه دوربین و حرکت آن که قهرمان و کردارش را کانون بازتاب قرار می‌دهد برجسته‌تر از آثار همینگوی و سورئالیست‌ها نگارش یافته است. جالب است بدانیم که همین فصل به نسبت مستقل در کلیت رمان برخیز ای موسی که چند دهه پیش‌تر از رمان نو فرانسه و آثار نمایندگان اگزیستانسیالیست‌هایی نظیر ژان پل سارتر و آلبر کامو نوشته شده است به تنهایی انسانی نیهیلیست بیگانه با قواعد و خسته از زندگی می‌پردازد. گرچه استقلال این فصل تاکیدی دیگر بر قهرمان سیاهپوستی است که با داشتن خصایل خلوص ‌، پایداری و ایمان شایسته آن نمایانده می‌شود که موسوی از جا کنده می‌شود. نفس خویش را تهذیب می‌کند. ازدواج می‌کند و آن‌گاه که زنش را در خاک می‌کند و تنها می‌ماند ،‌ خود ویرانگری را با انتقام از آلاینده‌های زمین به لعنت یعنی سفیدپوستان می‌پردازد.
خلاصه فصل " دلقک داغدار " را مرورو می‌کنیم تا به روشنی خمیر مایه رمان معروف آلبر کامو " بیگانه " را با آن به مقایسه ضمنی بگذاریم : " رایدر شش ماهی بود که با مانی ازدواج کرده بود. مانی را مرده یافت. همکارانش در کارخانه چوب‌بری کمکش کردند تا مراسم تدفین همسرش انجام بشود. تا پانزده سالگی با سرپرستی عمه و شوهر عمه‌اش بزرگ شده بود و تا قبل از ازدواج هم با آنان زندگی می‌کرده است. بعد از آنکه از گورستان به خانه برگشت حضور فرّار مانی روح و روانش را به آشوب کشید. عمه‌اش نگرانش بود و مرتب شوهرش را می‌فرستاد تا از او بخواهد به خانه‌شان برود. رایدر نجّار روز اول کار نجاری را بعد از مرگ مانی ظهر هنگام رها کرد و به میخانه رفت. با شوهرعمه‌اش روبرو شد که آمده بود بگوید عمه‌اش نگران اوست اما رایدر تنها با روح مانی ارتباط داشت و به هر آنچه در اطرافش می‌گذشت بیگانه بود. نیمه شب ست و مصمم به کارخانه رفت. نگهبان و چند نفر کارگر سیاه‌پوست را در کنار پاسبان سفیدپوست نشسته دید که مشغول قماربازی بودند. با پاسبان سفیدپوست بر سر شش و نیم دلار یک هفته حقوقش به قمار کردن نشست.
پاسبان او را برد. رایدر کلک زدن پاسبان را دید و مچ دستش را گرفت. پاسبان دست به اسلحه برد و رایدر پیش از آنکه او شلیک بکند چاقوی ضامن دارش را در گلوی او فرو برد. مایده معاون کلانتر محل به خانه‌اش آمد و به زنش از مرگ پاسبان سفیدپوست تعریف کرد. گفت پاسبان مرده همراه با شتیله گیران هرچه کارگر در آن اطراف است با قمار کردن و زور پول‌هایشان را می‌چاپند. رایدر بعد از کشتن پاسبان فرار می‌کند. نوچه‌های شتیله بگیر به خون خواهی از مرده دنبال رایدر راه می‌افتند. کچام زندان‌بان رأی‌های انتخاباتی‌اش را بوسیله همان شتیله‌بگیران جمع کرده بود و بر رقبایش پیروز شده بود. وقتی ما رایدر را دست‌بند زدیم و به زندان فرستادیم عمه‌اش هم دست بردار نبود او هم به همراه رایدر به سلول فرستاده شد. رایدر بعداً‌ در زندان را از جا می‌کند و به سالن در‌می‌آید و شعار می‌دهد که قصد فرارکردن ندارد. ماموران با دیگر زندانیان کاکاسیاه با هم درگیر می‌شوند و رایدر با آن زور بازوی وحشتناک ماموران را چون پشه بلند می‌کرده و بر سر آن دیگری می‌کوبیده است. کچام ماموران را جمع می‌کند و بر سر او می‌ریزند و بر زمین‌اش می‌اندازند. او تنها می‌خندیده است و می‌گفته : " انگار نمی‌تونم دس از فکر کردن ور دارم. انگار دس وردار نیستن " زنش رو دستش می‌میره. تا اینجا رو داشته باش. ولی امان از یه ذره گریه و زاری. توی مراسم خاکسپاری دستش بیشتر از همه بنده. گنده‌تر از همه اونای دیگه هم هست و برام نقل کردن که تا اونا میان تابوت رو بذارن توی قبر یه بیل ورمی‌داره ، بنا می‌کنه به ریختن خاک بر روی تابوت. یک لحظه هم خاک کردن تابوت رو انجام می‌ده. این هم نقلی نداره. شاید احساسش به زنش اینجوری بوده. روز بعد آقا اولین نفریه که سرکار حاضر می‌شه. اون هم روزی که همه ازش توقع داشتن اون روز خونه‌اش باشه. اگر مرد سفیدپوستی بود مرخصی می‌گرفت. اون وقت این اومده بود کارخونه با چه زوری کار می‌کرده. وسط ظهر هم ول می‌کنه می‌ره. بدون خداحافظی با اندرو یا کس دیگه.
می‌ره یه قرابه ویسکی می‌گیره و بعدش بعد از پانزده سال می‌ره سراغ یارو دغل قمارباز. من و مایده رفتیم اونجا. می‌دونستیم اگه نوچه‌های شتیله بگیرها پیدایش می‌کردن در جا می‌کشتن. همینجوری رفتیم خونه‌اش دیدیم برای خودش گرفته و خوابیده ،‌ در خونه هم باز ‌، همین که بیدار شد گفت : " خیلی خوب سفیدپوست‌ها کار کار منه. " رایدر زورمند و قوی هیکل بعد از سالها خوشگذرانی تصمیم می‌گیرد زندگیش را متحول سازد و دست از گناه بکشد. مانی را به زنی می‌گیرد و بعد از آن دیگر هرگز دست به کاری گناه آلود نمی‌زند تا آنکه زنش کشته می‌شود. یکبار بعد از دفن کردن مانی و یکبار بعد از آن که به دعوت عمه‌اش به خانه آنها می‌رود. عمه‌اش می‌گوید : " اون زهرماری کمکت نمی‌کنه. هیچی کمکت نمی‌کنه غیر از اون که بالا سره ! ازش بخواه ! درد دلت رو بش بگو ! ناله‌هاتو می‌شنفه یاریت می‌کنه ! باس زانو بزنی ! زانو بزن ازش بخواه. " اینکه رایدر در لحظه‌هایی که بر زیر آوار پاسبان‌ها جان می‌کند و لبخند بر لب دارد و می‌گوید : " انگار نمی‌تونم دس از فکر کردن ور دارم. انگار دس وردار نیستن " ادامه حال و هوایی است که براساس یک عقیده سیاه‌پوستی در درونش جان گرفته است. " اگر کسی پیش از اجل بمیرد ولو اینکه جسمش در دل خاک قرار گیرد از این دنیا نمی‌رود. حالا بگذار کشیشها بگویند وقتی دعای میت بر او خواندیم اندوهناک نبود بلکه شادان بود و به بارگاه کبریا بال گشود. " عمه‌اش به رایدر گفته بود که : " نمی‌خواهد برگردی اونجا. اون هنوز داره می‌گرده. "
رایدر وقتی سر در خانه مانی را دیده بود با هر دو دست خواسته بود او را بگیرد و نگه دارد اما هرچه نزدیک شده بود مانی سایه وار گریخته بود. رایدر ناله کرده بود : " مانی نرو. اگه می‌ری منم با خودت ببر " آنگاه رایدر دیگر دست از زندگی شسته بود و انقام گرفته بود و خود در آتش انتقام سوخته بود. " در رمان هفت فصلی برخیز ای موسی خط داستانی چند نسل نسبی و سببی در ساختار تاریخ دست دارند و خود را نیز می‌سازند. اما گناه ازلی برگرده‌هایشان سنگینی می‌کند و فرجام‌شان آن بود که در فصل آخر رمان ‌، اسحاق مکازلین از نقش موسایی سرخورده بماند. زیرا الغأ برده‌داری و بخشیدن حقوق برابر بر سیاه‌پوستان نه تنها مانع از ستم نژادی نشده بود بلکه طبقات زحمتکش هم بر سیاه‌پوستان اضافه شده و از زمان جنگ اول جهانی زحمت‌کشان سفیدپوست هم امید از رهایی از ستم ثروتمندان از کف داده بودند. لوکاس از سرآمدن نسل دوم سیاه‌پوستان که انعکاس دهنده ستم نژادی است به خانه آمده بود.با خود گفت : " آخه تو رو خدا چطور یه مرد سیاهپوست بیاد بیفته رو دست و پای یه مرد سفیدپوست و بهش بگه محض خاطر خدا با زن سیاهپوست من همخوابه نشو؟ تازه اگه هم چنین التماس بکنه ،‌ مرد سفیدپوست از کجا می‌آد قول می‌ده که این کارو نمی‌کنه ؟ - صفحه 67 " رگه‌های این فصل را در اثر برجسته نویسنده وطنی‌مان ‌، صادق چوبک در داستان بلند " تنگسیر " هم در نقش زایر محمد که در بوشهر تفنگ بدست می‌چرخد و با امنیه‌های رضاخانی می‌جنگد به خوبی می‌بینیم. توصیف‌های بیابان و عظمت تشخص یافته‌اش را در آثاری از محمود دولت آبادی در داستان‌هایی که موفق هم بوده‌اند تأثیر به سزایی پذیرفته است. اما بیابان در رمان برخیز ای موسی تنها یک فضا و ظرف مکانی نیست که اتفاق‌ها بر روی آن می‌افتد بلکه تجسم ادامه‌دار بیابان در سینای مصر است آنگاه که موسی (ع) از دست فرعون رها شده همراه با قوم به راه خود ادامه می‌دهند. در طول زمان بارها به عظمت بی نظیر بیابان و هول آوربودنش تاکید می‌شود و در تقابل بیابان و جنگل و شکار ، شخصیت اسحاق مکازلین ( عمو اسو ) شکل می‌گیرد و جنبه‌های روحانی و فیزیکی‌اش بر خواننده آشکار می‌شود. در دوازده سالگی تحت تعالیم سام فادرز و در کنار پسرعمه‌اش که شانزده سال از او بزرگتر بود گوزن شکار کرد. سام فادرز با کشیدن کف دستان خون آلودش بر صورت او نشان دارش کرد.
در صفحه 3-162 می‌خوانیم : " از این دو ‌، یکی پسرک سفیدپوست بود که تا ابد نشان دار شده بود ‌، و دیگری پیرمرد زنگی بود که از دو نسب به پادشاهان وحشی می‌رسانید و پسرک را نشان‌دار کرده بود و با دست‌های خون آلوده‌اش او را طبق مناسک به آیینی مشرف کرده بود که تحت تعلیم پیرمرد آن را با فروتنی و شعف ،‌ با خاکساری و نیز با غرور ،‌ پذیرفته بود. دستها ‌، مسح ،‌ نخستین خون با ارزشی که ارزش یافته بود آن را بریزد و تا ابد او را با این مرد به هم بپیوندد و در نتیجه این مرد آنقدر بماند که پسرک هفتاد ساله و بعد هشتاد ساله شود و مدتها پس از آن که این مرد خودش به شیوه‌ی سران و پادشاهان سر در خاک بگذارد این پیوند ادامه یابد. کودکی که هنوز مرد نشده و پدربزرگش در همان دیار و تقریباً‌ به همان شیوه‌ای زندگی کرده بود که پسرک پس از بزرگ شدن چنان می‌کرد و اخلافش را به همان شیوه‌ی پدربزرگش در آن دیار بر جای می‌گذاشت. و پیرمرد از هفتاد گذشته که اجدادش این سرزمین را پیش از اینکه مردان سفیدپوست آن را اصلاً‌ ببینند در اختیار داشته‌اند و حالا دیگر با تمام نبی نوعشان از روی آن ناپدید شده بودند و اگر خونی پشت سرشان بر جای گذاشته بودند حالا در رگ‌های نژاد دیگری جریان داشت و مدتی هم به اسارت افتاده و حالا هم دیگر به پایان دوره نامأنوس و محتومش نزدیک می‌شد و بی حاصل بود ،‌ چون سام فادرز اولاد نداشت.
پدرش شخص " ایکه موتوبه " بود و نام خودش را دوم ( Doom : عزراییل ) گذاشته بود. سام برای پسرک چنین نقل ماجرا کرد : ایکه موتوبه پسر خواهر " ایسه تیبه‌ها " در جوانی به نیواورلئان گریخته و هفت سال بعد با معاشر فرانسوی‌اش که خود را شوالیه سوربلوند دوویتری می‌نامیده برمی‌گردد. یارو فرانسوی هم لابد ایکه موتوبه‌ی خاندان خودش بوده و ایکه موتوبه را به اسم " انسان " صدا می‌کرده ،‌ بله برمی‌گردد ،‌ دوباره به وطن می‌آید ‌، آن هم با آرامیس خارجی‌اش و برده زن دو رگه‌ای که مقدر بود مادر سام بشود. " اسحاق مکازلین که پسر " باک " بود و مادرش فونسیبا را در شصت سالگی در بازی قمار پوکر از هوبرت بوچام برده بود ، مادرش برده‌ای بود که سیصد دلار ارزش خرید و فروش داشت. " چنانکه شرح‌اش رفت در صفحه 174 درباره بیابان و سام فادرز و تعلیماتش به اسحاق مکازلین ( عمو اسو ) می‌خوانیم : " گاری تلق تلق از میان دیوارها عبورشان را می‌پایید .حالا دیگر بیابان کمتر از پیش دشمن‌رو بود و دیگر هم دشمن‌رو نمی‌شد ،‌ چون گوزن هنوز خیز برمی‌داشت و تا ابد هم خیز برمی‌داشت و لوله‌های تفنگ دمادم پیدا می‌شد و دست آخر از لرزه می‌افتاد و گلوله در می‌رفت و گوزن هنوز هم از لحظه‌ی جاودانگی‌اش خیز برمی‌داشت و تا ابد جاودان بود. گاری هم تلق تلق می‌کرد و به جلو پرتاب می‌شد و لحظه‌ی گوزن و در رفتن تیر و سام فادرز و او و خونی که سام فادرز با آن نشان دارش کرده بود با بیابانی که آنها را به خود پذیرفته بود یکی شده بود چون سام می‌گفت کارت را خوب انجام داده‌ای... " تشخص بیابان در تشرف عمو اسو به آیین بیابان چنانچه خواندیم بیش از دیگر عوامل مؤثر در ایجاد حالتی نمودار است. این عامل اصلی در فصل "دلقک داغدار " هم به ظرفی دربند کننده " رایدر " و تشدید کننده حالت درونی او تا آنگاه که خون پاسبان سفیدپوست را بریزد بازتاب دارد.
چنانچه در فصل دوم دلقک داغدار ظهر هنگام و تابش مستقیم آفتاب بر سر و نیم تنه او که بر بالای کامیون‌ها رفته است و الوارهای ضخیم را جابه‌جا می‌کند زمان اقدام را پیش می‌اندازد. تاکید بر عامل آفتاب و تشخص ویژه دادن به تأسی از رمان برپاخیز ای موسی در کار آلبرکامو در رمان " بیگانه " زمانی است که " مرسو " تفنگ خود را به طرف سه نفر مرد عرب می‌گیرد و با شلیک‌های پیاپی آنان را می‌کشد. تاکید و توصیف بیابان از مناظر مختلف همه چیز مایه داستان را فراهم می‌آورد. بیابانی که با فروخته شدنش به سفیدپوستان نفرین بر جنوب آورده بود. در صفحه 177 می‌خوانیم : " توی روشنایی تار چیزی جز تنهایی تیره و بال گشوده نبود و ترنم باران ریزه‌ی سرد بود که از صبح تا حالا بند نیامده بود. آنوقت بیابان ‌، مثل اینکه صبر کرده باشد تا آنها مقامی بیابند و دست از رفتن بردارند ،‌ دوباره نفس کشید. هول‌آور و گوش به زنگ و بی طرف و ناظر بر همه جا بالای سر او و سام و والتر و بون در کمینگاههای جداگانه‌شان ‌، انگار به داخل تکیه داد. گوزن هم جایی در میان بیابان راه می‌رفت و هنوز پا به دو نگذاشته بود چون کسی دنبالش نگذاشته بود و هنوز نهراسیده بود و هول هم برش نداشته بود منتها گوش به زنگ بود همانطور که آنها گوش به زنگ بودند ... " در صفحه بعدی 178 باز هم تاکید بیشتری بر آنچه گذشته است و می‌گذرد ، از بیابان چون موجودی زنده و شاهد یاد می‌کند که نشان‌دار شدن اسحاق ( عمو اسو) را در خود جاودانه می‌کند : " و حقیقت این بود که سام او را نشان‌دار کرده بود ‌، آن هم نه اینکه تنها شکارچی‌اش کرده باشد و بس ‌، بلکه با چیزی نشان‌دارش کرده بود که سام هم به نوبه‌ی خودش از برکت قوم ناپدید شده و از یاد رفته‌اش صاحب آن شده بود. آنوقت بود که پسرک نفس در سینه حبس کرد و دیگر چیزی نبود جز دلش و خونش ‌، و به دنبال سکوت ،‌ بیابان هم نفس در سینه حبس کرد و شکوهمند و بی‌طرف از آن بالا تکیه داده و خم شده بود و انتظار می‌کشید. آن‌وقت پسرک از لرزیدن افتاد و خودش هم می‌دانست چنین می‌شود ، و دو چخماق سنگین تفنگ را عقب کشید. " داستان با مرگ معنوی اسحاق وارد مرحله نهایی می‌شود که از ناله‌های پیرزن که آمده است از استیونز رییس دادگاه برای آزادی نوه‌اش کمک بگیرد ، نتیجه‌گیری می‌کند. در شرح استیونز که آدمی مثبت نمایانده می‌شود و کار حرفه‌ایش را بیشتر به خاطر تعلق خاطر انجام می‌دهد نه و پول یا سؤاستفاده ،‌ می‌خوانیم که او علاوه بر شغل قضاوت ، مترجم " عهد عتیق " به یونانی کلاسیک است.
در صفحه 49-348 می‌خوانیم : " گاوین استیونز ،‌ فی بتاکاپا ‌، هاروارد ‌، دکترا ،‌ هایدلبرگ. کار اداریش گو اینکه مایه‌ی تأمین معاش او بود وسیله سرگرمی‌اش بود. پیشه جدی‌اش ترجمه بیست و دو ساله ناتمامی بود از عهد عتیق به یونانی کلاسیک. حیف که به ارباب رجوع‌اش انگار اثر نداشت. ... پیرزن گفت : روت ادموندز فروختش. فروختش به مصر یا نمی‌دونم کجاس. همینقدر می‌دونم فرعون گیر شده. اومده‌ام دادخواهی‌. می‌خوام پسرمو پیدا کنم. " استیونز قول مساعدت می‌دهد. روت ادموندز کلانتر درباره‌ی نوه‌ی عمه مولی دخیل است و در شرح حال گذشته او از زبان استیونز به مدیر روزنامه که از او تقاضای کمک دارد می‌خوانیم : " دده سیاه پیری هست به اسم مولی بوچام. با شوهرش توی مزرعه‌ی ادموندز زندگی می‌کند . پای نوه‌اش در میان است. یادت می‌آید ـ بوچ بوچام که حدود پنج شش سال پیش یک سالی توی شهر ماند و بیشترش تو زندان بود و آخرش هم یک شب در حال دستبرد زدن به مغازه‌ی راونسول دستگیرش کردند ؟ خوب حالا تو هچلی افتاده از اون بدتر. گفته دده سیاه پیر برایم سند است. واسه‌ی خاطر ایشان و همینطور ملت معظمی که من نماینده‌شان هستم همینقدر از خدا می‌خواهم گرفتاری تازه‌اش هیچ راه دررو نداشته باشد و آخری هم باشد... " میس ورشام از طرف عمه مولی به نزد استیونز می‌آید. استیونز به قتل پلیس توسط نوه بزرگ دختری عمه مولی اشاره می‌کند که قرار است اعدام شود. میس ورشام می‌گوید باید او را با خود نزد عمه مولی ببرد و اضافه می‌کند : " تنها اولاد دختر بزرگش است.
فرزند نخست‌زاده‌ی از دست رفته‌اش است. راهی غیر از آوردنش به خانه نیست. استیونز و مدیر روزنامه علاوه بر عدم درج اعدام بوچ بوچام موافقت می‌کنند بقیه هزینه حمل جسد را تقبل کنند. بعد از به خاک سپاری عمه مولی از سردبیر می‌خواهد همه ماجرا و اعدام و خاکسپاری را چاپ کنند. مترجم کلیدهای مختلف رازگشایی داستان را که با دشواریهای تکنیکی همراه است در صفحات آخر کتاب آورده است. در صفحه 375 با عنوان " ترتیب روایت در بخش چهارم داستان " خرس " نوشته شده است : " اسو مکازلین ( او ) در بیست و یک سالگی در انبار ارزاق ،‌ زیر قفسه‌ی دفاتر اموال ‌، دلیل تبری جستن . از مرده ریگ نیاکانی را برای نوه‌ی عمه‌اش مکازلین ادموندز ( مکازلین ) شرح می‌دهد. در فاصله‌ی وقفه‌ای که در گفتگو پیش می‌آید ،‌ اسو محتوای دفاتر اموال را آنگونه که پنج سال پیش خوانده بود به یاد می‌آورد و سرگذشت کاکاسیاهها که تا سال 1895 در دفاتر اموال ضبط شده است روایت می‌شود. اسو و گاس گفتگو را از سر می‌گیرند. مدار بحث این است که در سرگذشت جنوب [ آمریکا ] دست مشیت الهی برای رستگاری انسان عیان است. در وقفه‌ی دومی که در گفتگو پیش می‌آید ‌، اسو دانسته‌هایش را ( که بیشترش را از کاسی ) آموخته از دوران بازسازی پر از جنگ انفصال به یاد می‌آورد. صحنه انبار ارزاق بی ‌هیچ گفتگویی از سرگرفته می‌شود و چند سطری ادامه می‌یابد. سیر اندیشه‌های اسو به سرنوشت برده‌های مکازلین پس از عصر بازسازی معطوف می‌شود. از نو سرگذشت آنها تا سال 1895 روایت می‌شود. اسو و کاس درباره خصلت نژاد سیاه بحث می‌کنند و درباره‌ی سرنوشت این نژاد به تأمل می‌پردازند.
در چهارمین وقفه‌ای که در گفتگو پیش می‌آید ‌، صحنه دنبال کردن و به دام انداختن و راه گریز گذاشتن برای الدین در ذهن اسو زنده می‌شود و دنباله‌ی ماجرا که با کاس به گفتگو می‌نشیند و کاس چند مصرع از شعر جان کیتز را نقل می‌کند. گفتگوی اسو و کاس در انبار ارزاق به پایان می‌رسد. اسو تبری جستن از مرده ریگ نیاکانی را موکد می‌سازد. مسیر روایت روز بعد به جفرسن می‌رود. اینجا جایی است که اسو از آن پس زندگی می‌کند. در وقفه‌ای که در روایت پیش می‌آید ‌، اسو سرگذشت ظرف حلی قهوه را که روز پیش از کنیسه درآورده بود و حالا در جفرسن با اوست به یاد می‌آورد. داستان با روایت و گفتگو از سر گرفته می‌شود و پایان می‌گیرد : قرار بر این می‌شود که کاس ماهیانه سی دلار به صورت " حق تقاعد " به اسو بپردازد ‌، اسو نجاری پیشه می‌کند و زن می‌گیرد ‌، زن اسو به او می‌گوید شرط عشق من به تو این است که به مزرعه برگردی " این قسمت روایت و خلاصه کردن از آن فصل " خرس " است که شامل حدود یکصد و سی صفحه داستان است. از نکته‌های بارز داستان برخیز ای موسی فن روایت فالکنر به مانند دیگر داستان‌هایش است. او در این داستان با فاصله انداختن بین گفتگو ‌، بازگشت به گذشته و به ادامه تعریف پرداختن به حد اعلی استفاده می‌برد. فنی که سینما با آن از تعقیب خطی داستان برای ایجاد تنوع و ریشه در گذشته داشتن امر موجود استفاده می‌کند. دعوت به برخاستن دوباره موسی یا به بیان دیگرشان " ظهور مسیح " در طول قرن‌های گذشته ابزاری برای شروع جنگ‌ها علیه مسلمانان بوده است پایان بخش داستان را با مروری از مقاله نشریه الحیات به پایان می‌بریم. تا بیندیشیم و بدانیم جایزه ادبی نوبل با همه بی‌رغبتی حداقل ظاهری وی بدون حمایت لابی‌های صهیونیستی غیر ممکن بوده است. الحیات ضمن نام بردن از اسامی خاص در دولت بوش به موقعیت‌هایشان نیز اشاره می‌کند.
1- جک‌ ‌لو ‌، معاون مدیر ( بودجه و برنامه‌ریزی ) مدیریت و بودجه ـ 2- دیوید لیتپون ،‌ معاون اول وزیر دارایی ـ 3- لتی پ ،‌ برپور ،‌ مشاور مخصوص رییس جمهور ـ 4- ریچارد هولبروک ‌، نماینده مخصوص NATO ـ 5 ـ کیث اسفل ـ رییس بیمه اجتماعی ،‌ رییس سیاست وزارت دولت ـ 6- ساموئل لویس مشاور حقوق حفاظت کشور - 7- استنلی رز و دن شیعتر ،‌ رییس سپاه صلح ـ 8- ال سگل ـ سخنگوی دولت ـ 9- آلن کرینسین ‌، رییس ذخایر بانک مرکزی ـ این عده و سران بارزتر نظیر دیک چینی ‌، کاندولیزا رایس ،‌ دونالدرامسفلد و ... همه از مسیحیان صهیونیست‌ هستند که بر محور بوش جمع شده‌اند تا سیاست آمریکا را در جهتی که خود بدان مایل هستند سوق بدهند. اشغال افغانستان و عراق در راستای همان سیاست‌هاست. با نفوذ عناصری چون پل ولفوویتز یهودی ( معاون وزیر دفاع ) و ریچارد پرل ( مشاور واستراتژیست وزارت دفاع ) که هر دو از طراحان مهم جنگ عراق و افغانستان بوده‌اند ؛ این ائتلاف و اتحاد نا میمون گسترش بیشتری یافته است. روزنامه‌نگاران و دیگر دست اندرکاران رسانه‌ای از عملکردهای آمریکا و انگلیس بشدت انتقاد می‌کنند اما بعد دیگری از این تهاجم که همان جنبه مذهبی قضیه است ،‌ از دید تحلیل‌گران مخفی مانده است. اعلام جنگ آمریکا به افغانستان و عراق و اشغال نظامی آن کشورها براساس فشارها ،‌ عقاید و ایده‌های گروهی با نام " مسیحیان صهیونیست " صورت گرفته است. مسیحیان صهیونیست ،‌ تحت تأثیر عقاید مذهبی خود ،‌ تفسیری مذهبی از این جنگ ارائه می‌دهند. به عقیده‌ی آنان ‌، جنگ عراق پیش زمینه حوادث قبل از ظهور مسیح است و وقوع این جنگ ،‌ بر پیشگویی‌های کتاب مقدس مهر تایید می‌زند.
مسیحیان صهیونیست ‌، از اعضای مکتب و اعتقادات مسیحیت به شمار می‌آیند. که سعی دارند با مطالعه جزء کتاب مقدس ( عهد قدیم و جدید ) و با تکیه بر عصمت حرفی آن ‌، وقایع آینده را پیشگویی و تفسیر کنند. همین اعتقاد ویژه این گروه را از دیگر اندیشمندان مسیحی متمایز می‌سازد. بر پایه اعتقادات آنها از قرن نوزدهم تاریخ بشریت به هفت عصر تقسیم می‌شود. در حال حاضر جهان در حال پشت سر گذاشتن دوره ششم حیات تاریخی خود و آماده شدن برای ورود به عصر هفتم که همان ظهور مسیح است می‌باشد. براساس پیشگویی‌ها ،‌ در عصری که ما زندگی می‌کنیم ‌، فجایع بی سابقه و حوادث بسیاری اتفاق می‌افتد که در نهایت به آخرین جنگ سرنوشت ساز بشریت یا همان " آرماگدون " ختم می‌شود. در این جنگ مسیح دشمنان خود را از بین برده و سلطنت هزارساله خود را برپا می‌کند به همین دلیل به پیروان این عقیده " هزاره گرا " هم گفته می‌شود. اکثر طرف داران این مکتب که بالغ بر 12 میلیون نفر هستند در آمریکا مستقر می‌باشند. عده‌ای از آنها کرسی‌های کنگره و پست‌های مختلف در سطوح گوناگون را در دولت کنونی آمریکا در اختیار دارند. می‌گویند خود جرج بوش رییس جمهور آمریکا نیز یکی از مسیحیان صهیونیست است. او به طور مرتب در جلسات مطالعه و تفسیر کتاب مقدس شرکت می‌کند و آن را یکی از آیین‌های مهم مذهبی می‌داند. همچنین تعدادی از همکاران و هم قطاران جرج بوش نیز عضوی از مسیحیان صهیونیست‌ به شمار می‌آیند که از آن جمله می‌توان " دونالد اوانس " دبیر بازرگانی را نام برد که به لحاظ نفوذ با " بیلی گراهام " کشیش مسیحی صهیونیستی که در طول انتخابات در کنار او در جلسات ‌، مؤعظه می‌کرد.
مسیحیان صهیونیست عقیده دارند که براساس پیشگویی‌های مطرح شده در کتاب " مکاشفات یوحنا " ( عهد جدید ) اعتقاد راسخ دارند ، علیرغم متن بسیار مبهم و نمادین این پیشگویی‌ها در کتاب مقدس ‌، فصل‌های مربوط به " عراق " بسیار واضح آمده است. در کتاب مقدس عراق با نام " بابل " معرفی شده است. مسیحیان صهیونیست عقیده دارند که تصرف عراق توسط آمریکا با ظهور مجدد مسیح مرتبط است و بر طبق عقیده مسیحیان صهیونیست ‌، طرح تقسیم عراق به سه ناحیه ‌، احتمالاً‌ با عبارت " و شهر بزرگ به سه قسم منقسم گشت ... " منطبق است. حتی این گروه لشگری از کشیشان صهیونیست را به عراق فرستاده‌ادند تا مردم عراق را متقاعد کنند که تصرف کشورشان ،‌ امر محتوم الهی بوده است و آنها باید بپذیرند. گراهام فرانکلین در مورد این مبلغین گفته است ‌، آنها به عراق رفته‌اند تا به عنوان یک مسیحی ‌، عشق و علاقه خود را به مردم نشان دهند و آنها این کار را با نام مسیح انجام می‌دهند. براساس عقاید مسیحیان صهیونیست بسیاری از متون کتاب مقدس و از جمله سرود فرهنگی " حزقیال نبی " که در عهد عتیق آمده است.
به لزوم تجمع یهودیان در فلسطین و تشکیل حکومت یهودی اشاره می‌کند. و حتی عقیده دارند که یهودیان باید به سوی فلسطین مهاجرت کنند ،‌ تا نقش خود را در وقایع دوران ظهور مسیح ایفا نمایند. با نگاهی به گذشته درمی‌یابیم که اعتقاد مسیحیان صهیونیست به این موضوع ،‌ حتی به قبل از تولد جنبش صهیونیسم برمی‌گردد ،‌ و آنها از آن زمان سعی بر تحقق این پیشگویی‌ها داشته‌اند. و حتی امروز که سالها از زمان تأسیس دولت مجهول اسراییل می‌گذرد ‌، مسیحیان صهیونیست تمام تلاش خود را برای جذب یهودیان از اقصی نقاط جهان به سوی اسراییل انجام می‌دهند. مسیحیان صهیونیست براساس مطالب کتاب سفر پیدایش تورات تلاش می‌کنند تا حکومت صهیونیستی را از نیل تا فرات گسترش دهند. در تورات ،‌ سفر پیدایش ‌، باب پانزدهم ،‌ ردیف 18 آمده است : " در آن روز خداوند با ابرام عهد بست و گفت ،‌ این زمین را از نهر مصر تا به نهر عظیم ،‌ یعنی فرات به نسل تو بخشیدم " به همین علت است که مسیحیت صهیونیسم با فرآیند صلح خاورمیانه به شدت مخالف است و از رژیم صهیونیستی می‌خواهند که سرزمین‌های اشغالی را یکپارچه سازد. آنان همچنین به دلیل اعتقاد خود مبنی بر ساخت معبد سلیمان که در زیر مسجد الاقصی واقع است ،‌ به شدت سعی در تخریب مسجد الاقصی دارند. براساس اعتقاد آنان ‌، مسیح پس از ظهور در معبد سلیمان نماز می‌گذارد ،‌ پس مسیحیان باید تا زمان ظهور مسیح مراسم عبادی و قربانی خود را مطابق شریعت موسوی در معبد سلیمان تمرین کنند. همچنین مسیحیان صهیونیست در حال آماده‌سازی خود هستند تا در صورت مهیا شدن شرایط با مسلمین وارد جنگ شوند و وقوع این جنگ را براساس پیش‌گویی‌ها محتوم می‌دانند. مسیحیان صهیونیست برخلاف اکثریت کلیساهای دیگر ،‌ مخالفان یهودیت ، ( ـ کسانی که خود را مردم برگزیده خداوند می‌دانند ـ دشمن و محور شرارت محسوب می‌شود. )
براساس عقاید آنان ‌، فلسطینیان ،‌ اعراب و مسلمین دشمنان یهودیت هستند و باید با آنها جنگید. آنان این موضع را به صراحت در کنفرانس‌هایشان مطرح می‌کنند و در مقالاتشان مورد بحث و بررسی قرار می‌دهند. بنابراین از نظر آنان ،‌ تروریست‌ بودن اعراب و ملسمین امری عادی و مسلم است " جی آرگراهام " در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید : " اسلام یک دین شیطانی است و قرآن عامل تحریک مسلمین به سمت خشونت است. " پیروان این اندیشه دولت آمریکا را به همراهی با اسراییل در جهت از بین بردن تمامی امکانات و توانایی‌های مسلمین که به عنوان خطری برای حیات اسراییل می‌باشد کرده‌اند. آنان آینده جهان را به بدترین شکلی متصور می‌شوند و وضعیت جهانی را به بدترین شرایط آخرالزمان سوق می‌دهند و برای رسیدن به این هدف از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند‌ ،‌ زیرا به عقیده آنان پیشگویی‌های کتاب مقدس اینگونه گویند. " یت رابرتسون " کشیش معروف مسیحی صهیونیستی عقیده دارد : " وضعیت جهان ،‌ نباید به سوی صلح و بهبود حرکت بکند. جهان را باید به سمت بدترین شرایط ممکن سوق داد. مسیحیان باید بیاموزند که چگونه موجب تأخیر ظهور مسیح نشوند. بنابراین حتی مسیحیان نباید نگران آسیب‌های زیست محیطی باشند. زیرا براساس پیش‌گویی‌ها ‌، این امر مقدمه ظهور مسیح است.
" جیم رابرتسون " یکی از کشیشان معروف تلویزیونی می‌گوید : " قبل از ظهور مسیح صلحی وجود ندارد و تا قبل از ظهور مسیح هر تلاشی برای برقراری صلح بی‌معنا و خلاف گفتار خداوند و مسیح است. " استراسبورگ سرپرست یکی از سایت‌های اینترنتی که به جمع‌آوری و بررسی و تطبیق وقایع پیش از ظهور مسیح می‌پردازد می‌نویسید : " من از واقعه یازدهم سپتامبر خوشنود شدم. و مؤمنینی به علت جو عمومی حاکم به دروغ از وقوع این حادثه اظهار تأسف کردند ،‌ اما آنان از عمق وجودشان ‌، ایمان دارند که این حادثه ،‌ خواست آنان که همان ظهور مسیح است را محقق می‌سازد.
1- نوشته لقمان اسکندر عجمان ـ ترجمه علی سلیمی
2- نشریه الحیات چاپ لندن ترجمه دکتر گودرزی ( دیباج )
3- بیگانه ـ نوشته آلبرکامو ـ ترجمه جلال آل‌احمد
4- تنگسیر نوشته صادق چوبک         ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات