"خشنترین رژیم در نیمکره ما "... "مسابقه تجاوز به عنف، شکنجه و مثله کردن، گرسنگی مردم "... "اعدام خردسالان، تجاوز به زنها، کشتن کشیشها "... "قتل ایتام هائیتی " مظنون به "علاقه قلبی به پریزیدنت آریستید، فقط دلیل این که وقتی کشیش بود، یک دارالایتام را اداره میکرد "... "تجاوز سربازها و افراد پلیس به همسران و دختران مخالفان سیاسی، دخترهای 13، 16 ساله، کشته و مثله کردن مردم و انداختن اعضای بدن آنها به منظور اعلام خطر و ترساندن دیگران، مجبور کردن بچهها به تماشای له کردن صورت مادرانشان با تیشه و تبر... "
چنین گفت ویلیام جفرسن کلینتون به مردم آمریکا در توضیح دلیل این که چرا درصدد "اعاده دولت دموکراتیک در هائیتی است ".
چیزی که بعد از آن دانستیم، این بود که به سران هائیتی گفته شد 4 هفته وقت دارند تا کنارهگیری کنند، به هیچ جرمی متهم نخواهند شد، اگر بخواهند میتوانند در کشورشان بمانند، اگر مایل باشند میتوانند در انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا شوند، میتوانند همه اموالشان را بدون توجه به نحوه کسب آنها نگهدارند. ایالات متحده به کسانی که جلای وطن میکردند مبالغ هنگفتی پول در ازاء اجاره املاکشان میپرداخت و هر گونه بهسازی و ترقی در این املاک رایگان میبود. دو هواپیمای جت دربستی آنها و اسباب و اثاثیه خانههایشان را مجانا به کشور مورد نظرشان انتقال میداد، هزینه یک ساله مسکن و مخارج زندگی اعضای خانواده و دهها خویشاوند و دوست آنها بالغ بر میلیونها دلار تامین میشد.
دلیل این که بیل کلینتونِ رئیسجمهور (شاید مغایر با بیل کلینتونِ آدمیزاد) توانست چنین رفتار کند، این است که - همان طور که در مورد دیگر بازیگران کاخ سفید، مثل جیمی کارتر به سدراس گفت که وی (سدراس) انسان صادقی است و او (کارتر) احترام فراوان برایش قائل است- واقعا از سدراس و اطرافیانش منزجر نبود، زیرا این جمع در راه استمرار کنترل نزدیک به یک سدهای ایالات متحده بر اقتصاد و استراتژی هائیتی مانع ایدئولوژیکی ایجاد نمیکردند. درست عکس ژانبرتراند آریستید، مردی که همین یک سال پیش اعلام کرده بود "من هنوز فکر میکنم که سرمایهداری گناهی است مهلک ". یا فیدل کاسترو و در کوبا. برای آن که مبادا در این نکته جای شبههای باشد، باید یادآوری کرد که اندک زمانی قبل از اظهارات فوقالذکرِ کلینتون، "ال گور " (Al Gore)، معاون رئیسجمهور، در تلویزیون اعلام داشت که کاسترو در حقوق بشر بیش از زمامداران هائیتی سوء سابقه دارد.
پرزیدنت کلینتون سبعیتهای دولت هائیتی را صرفا به قصد حمایت از مداخله نظامی علم کرد، درست همان گونه که دست داشتن خونتا در قاچاق مواد مخدر، بعد از آن همه سال، اکنون کشف میشد، درست به همان شکل که معاملات مواد مخدر به توسط "نوریگا " سرانجام هنگامی محکوم شد که زمان مداخله نظامی در پاناما فرا رسیده بود.
اما بدترین قسمت این خیانت در آینده رخ مینمود.
به موجب توافق یاد شده با رائول سدراس، قوای مسلح ایالات متحده از 19 سپتامبر ورود به هائیتی را به منظور همواره ساختن راه بازگشت آریستید در نیمه اکتبر، آغاز کردند. مردم هائیتی با وجد و سرور از آمریکاییها استقبال کردند و سربازان به زودی عناصر خطر آفرین و هرج و مرج طلبان جامعه هائیتی را خلع سلاح یا دستگیر کردند و یا به ضرب گلوله کشتند. اما پیش از هر کاری، تانکها و خودروهای مسلح به تیربار را در تقاطع خیابانهای منتهی به محلههای مسکونی اعیان، یعنی متحدان طبیعی ثروتمند واشنگتن، مستقر و راه این محلهها را مسدود کردند.
استقبال از ژانبرتراند آریستید جشنی شادمانه و سرشار از امید بود. اما پیروان آرزومند آریستید، در همان حال که آریستید را باز مییافتند، نادانسته، شاید آریستیدیسم را از دست دادند. لسآنجلس تایمز نوشت:
"مقامهای دولت آمریکا در یک رشته نشستهای خصوصی به آریستید اندرز دادند که از رجزخوانی درباره جنگ طبقاتی دست بردارد... و در عوض بکوشد دارا و ندار را در هائیتی آشتی دهد. دولت ضمنا از آریستید خواست که اقتصاد بازار آزاد را محکم نگه دارد و قانون اساسی این کشور کارائیبی را - که به پارلمان قدرت سیاسی معتنابه میبخشد و ریاست جمهوری را سخت محدود میگرداند - محترم شمارد... مقامهای دولت آمریکا از آریستید خواستهاند برای تشکیل دولت جدید خود دست یاری به سوی برخی از مخالفان سیاسی خویش دراز کند... تا رژیم ائتلافی با پایگاهی گسترده به وجود آید... دولت بر آریستید روشن ساخته است که اگر نتواند با پارلمان به اجماع برسد، ایالات متحده برای انسجام رژیم او نخواهد کوشید.
تقریبا همه جنبههای برنامه آریستید برای تصدی دوباره قدرت - از مالیات گرفتن از ثروتمندان تا خلع سلاح ارتش - را مقامهای ایالات متحده که رئیسجمهور هائیتی هر روز با آن دیدار دارد و مقامهای بانکی جهانی، صندوق بینالمللی پول و سازمانهای امدادی دیگر بررسی کردهاند. بسته نهایی آشکارا اولویتهای آنها را منعکس میکند... پیداست که آریستید لحن الهیات رهاییبخش و رجزخوانی مبارزه طبقاتی خود را که پیش از تبعیدش به واشنگتن علامت مشخص او بود تخفیف داده است. "
"آریستید که مقامهای بلند پایه دولت کلینتون معلم خصوصیاش بودند - اصول دموکراسی (کذا)، آشتی ملی و اقتصاد بازار را با همان حمیتی پذیرفته است که واشنگتن دوست میدارد نزد کلیه رهبران کشورهای در حال توسعه مشاهده کند. "
آریستید روز 15 اکتبر 1994، 3 سال و دو هفته پس از خلع شدنش، به هائیتی بازگشت. هیچ بعید نیست که ایالات متحده تربیت بازگشت او را با همان شرایط دو سه سال پیشتر - یا البته بسیار بهتر از آن - داده باشد، اما مقامهای واشنگتن همچنان معتقد بودند که سیاست بازگرداندن پناهندگان به کشور هائیتی و در موارد غیر عملی اسکان آنها در گوانتانامو، این مسائل - مساله پناهندگان و مشکل ژانبرتراند آریستید - را بر طرف میکند. کلینتون که نهایتا با اعاده آریستید به مسند قدرت روبهرو شده بود از رئیسجمهور هائیتی خواست که تضمین دهد سعی نکند به جبران مدتی که در تبعید زیسته بود، در مقام خود باقی بماند: این تقاضا پذیرفته و برای اطلاع عموم، علنی شد. البته کلینتون این تضمین را "دموکراسی " نامید، گرچه همین امر به کودتا تا اندازهای مشروعیت میبخشید. از جمعبندی گزارشهای خبری میتوان استنتاج کرد که این گزینه به هیچ وجه تنها گزینهای نبود که آریستید را به طور موثر وادار به تسلیم کرد.
شخص مرجح او برای مقام بسیار مهم نخستوزیری - که اعضای کابینه را بر میگزیند - "کلودت ورلی " (Claudette Werleigh)، خانمی با طرز تفکر بسیار نزدیک به آریستید بود، اما به سبب مخالفت شدید معارضان سیاسی که استدلال میکردند این زن به مساعی جذب کمک و سرمایهگذاری خارجی آسیب جدی خواهد زد، مجبور به کنار گذاشتن او شد. آریستید بالاخره "اسمارک میشل " (Smarck Micheal)، از گزینههای اصلی واشنگتن را به این سمت منصوب کرد. در عین حال، دولت کلینتون و موسسات مالی بینالمللی (I.F.I ها) با دقت منصوبان رئیسجمهور هائیتی در مناصب وزیر دارایی، وزیر برنامهریزی و رئیس بانک مرکزی را زیر نظر گرفته بودند.
دو تن از افراد مطلوب واشنگتن برای تصدی این سمتها، روز 22 ماه اوت در پاریس با I.F.Iها به منظور ترتیب شرایط توافقی که به موجب آن هائیتی به حدود 700 میلیون دلار سرمایهگذاری و اعتبار دست مییافت، ملاقات کرده بودند. در جهان سوم، این گونه موافقتنامهها نوعا مستلزم کاهش چشمگیر دخالت دولت در اقتصاد و بزرگ شدن سهم بخش خصوصی از طریق خصوصیسازی خدمات عمومی است... وظیفه بینالمللی هائیتی عبارت میبود از خدمت به شرکتهای فراملیتی به وسیله گشودن درهای آن کشور بر سرمایهها و تجارت خارجی، با تعرفههای حداقلی با کمترین موانع برای واردات، و عرضه کردن خود به مثابه منبع صدور نیروی کار ارزان در وهله اول، برای صنایع مونتاژ - کار بینهایت ارزان، به معنای واقعی کلمه تقریبا بدون افزایش در دستمزدهای ساعتی 10 تا 25 سنت، که به زحمت برای حفظ رمق و سدجوع کفایت میکرد، و شیوهای از گذران زندگی بود که سالهای متمادی آژانس توسعه بین المللی ایالات متحده و سایر دستگاههای دولت آمریکا بین سرمایهگذاران رواج داده بودند. (واشنگتن صنایع مونتاژ را برای بنگاههای آمریکایی آن قدر مهم تلقی میکرد که در گیر و دار اعمال تحریمها علیه هائیتی، ایالات متحده اعلام داشت این اجازه "تراش دادن " تحریم بدان منظور است که این بنگاهها قادر به صادرات و واردات به نحوی میباشند که بتوانند کارشان را از سر بگیرند.)
افزون بر اینها، در موافقتنامه تاکید شده بود که اقتدار پارلمان باید تقویت شود. از دفتر ریاست جمهوری حتی یاد نشده است. همچنین از واژه "عدالت " ذکری در میان نیست.
در هنگام نوشتن این موافقتنامه (اواخر اکتبر 1994)، از رویاهای آریستید درباره دستمزد منصفانه و شرایط انسانی کار برای تودههای هائیتی، سیستم تامین اجتماعی، بازنشستگی، آموزش مهذب، مسکن، بهداشت، حمل و نقل عمومی و غیره، ظاهرا جز نامی - یعنی رویا - چیزی باقی نمانده بود. آنچه مسلم مینماید این است که دارا، داراتر خواهد شد و ندار در ته تلنبار آمریکای لاتین باقی خواهد ماند. در زمان جانشین آریستید - هر کسی که ایالات متحده از هم اکنون در آستین میپرورد - اوضاع از این هم وخیمتر خواهد شد.
آریستید، این مصلح رادیکال، این همه را میدانست، و در برهههایی معین از سپتامبر و اکتبر احتمالا این مجال را داشت که معامله بهتری انجام دهد، زیرا کلینتون همان قدر به او نیازمند بود، که او به کلینتون. اگر آریستید تهدید میکرد که درباره این خیانت در جریان امر، جار و جنجال راه خواهد انداخت و تمامی جزئیات این کثافت کاری را چنان روی دایره خواهد ریخت که تمام جهانیان از سرخطهای فریبنده فرا روند و درک کنند که بیل کلینتون راجع به "دموکراسی " و رفاه مردم هائیتی چه مهملاتی بافته است، آنگاه رئیسجمهور آمریکا با دردسری افتضاحآمیز رویارو میشد.
اما آریستیدِ کشیش، دنیا را در پرتویی دیگر مینگریست:
"بیائید قدرت سیاسی را با قدرت ایمان مقایسه کنیم. از یک طرف میبینیم کسانی را که از ابزارهای سنتی سیاسی استفاده میکنند: اسلحه، پول، دیکتاتوری، کودتا، سرکوب. از طرف دیگر ابزارهایی را میبینیم که 2000 سال قبل به کار میرفتند: همبستگی، مقاومت، شجاعت، عزم و اراده و مبارزه به خاطر حیثیت و اقتدار، احترام و قدرت. ما اینها را میبینیم. اعتقاد به خداوند را میبینیم، که عدالت (مطلق) است. ما اکنون چنین میپرسیم: کدام یک نیرومندتر است، قدرت سیاسی یا قدرت ایمان؟ من یقین دارم که دومی قویتر است. در ضمن یقین دارم که این دو قدرت میتوانند همگرا شوند، و همگرایی آنها تفاوتی تعیینکننده به بار میآورد. "