تاریخ انتشار : ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۱۳  ، 
کد خبر : ۲۱۶۸۴۵
سخنرانی دکتر رضا داوری اردکانی در همایش «عدالت و سیاست» در دانشگاه فردوسی مشهد

سیاست بدون اخلاق، ظلم است


معانی عدالت و سیاست از ابتدای آدم تاکنون وجود داشته اما بحث در آنها از فلسفه آغاز شده است. معنی سخن این است که عدالت را همه‌کس به نحوی درمی‌یابند گویی وجود آدمی نسبتی با عدالت دارد. مع‌هذا عدالت مفهومی در کنار مفهوم‌ها نیست که درباره‌اش تحقیق کنند و به ماهیت آن پی ببرند و مساله حل شود. نکته این است که همواره در همه جا و هر جا که بشر بوده، عدالت نیز جایی داشته است اما چنانکه گفتیم بحث عدالت اختصاص به فلسفه دارد.
هرچند که حقیقت آن ورای بحث و چون و چراست یعنی بحث عدالت چیزی است و حقیقت عدالت چیزی دیگر. خیلی چیزها هست که در فلسفه و در علم مطرح شده و قبل از اینکه در علم و فلسفه مطرح شود، وجود نداشته است اما عدالت طلب و تقاضای بشر و مایه امید او بوده است. درست بگویم عدالت گمشده همیشه بشر بوده است، وجهش هم شاید این باشد که عدالت متعلق به آینده است نه اینکه امر موجودی باشد که در جایی دور از دسترس قرار گرفته باشد و بتوان به آنجا رفت و آن را یافت.
ما همه خیال می‌کنیم که در باب عدالت چیزهایی می‌دانیم و این خیال بی‌وجه نیست اما اگر از خود بپرسیم عدالت چیست، پاسخ روشنی نداریم. مفهوم‌هایی که ما داریم مصداق یا مصداق‌هایی دارند. عدالت از این حیث با فضایل دیگر و مثلا با شجاعت فرق دارد. وقتی از شجاعت می‌گوییم، می‌توانیم شخص شجاع یا فعل شجاعانه‌یی را در نظر آوریم، درباره عدالت این امر آسان نیست.
می‌دانم که می‌گویید مگر وقتی که در محکمه‌یی حکم درست صادر می‌شود، این حکم عادلانه نیست؟ بسیاری از احکام دادگاه‌ها عادلانه است اما حکمی که ما به آسانی بتوانیم عادلانه بودن آن را دریابیم باید از احکام نادر باشد یعنی درباره حکم عادلانه به دشواری توافق حاصل می‌شود.
آیا عدالت را باید از عداد فضایل خارج کنیم؟ یونانیان عدالت را از جمله فضایل ذکر کرده‌اند و کسانی آن را فضیلت‌الفضایل دانسته‌اند، به این معنی که با جمع همه فضایل عدالت حاصل می‌شود. اما فضیلت چیست و چگونه تحقق پیدا می‌کند؟ مطلب مورد بحث این سمینار نسبت سیاست و عدالت است. عنوان گفتار من هم سیاست و عدالت است. این (واو) رابط یا فاصل میان سیاست و عدالت خیلی مهم است. در زبان حروف یعنی کوچک‌ترین اجزای زبان بزرگ‌ترین سهم را دارند.
اگر زبان حروف نداشت، خشک می‌شد و اصلا زبان نبود. اگر حروف نبود اصلا زبان به وجود نمی‌آمد، ما زبان‌ها را داریم. زبان سیاست، زبان حقوق، زبان علم، زبان فلسفه، زبان هنر و زبان دین زبان‌های متفاوتند. ما زبان‌ها داریم، اگر این حروف نبودند هیچ‌یک از زبان‌ها زبان نمی‌شدند. اکنون نمی‌خواهم درباره «واو» و جایگاه «واو» و اینکه «واو» در زبان چه می‌کند بحث کنم. اما وقتی شما می‌گویید سیاست و عدالت، این «واو» چه شأن و جایگاهی دارد.
عدل و ظلم که می‌گویند معلوم است که «واو» واو تقابل است زیرا ظلم در مقابل عدل قرار دارد اما چون از پدر و مادر و فرزندان بگوییم، واو شأن دیگری پیدا می‌کند و جمعیت و معیت را می‌رساند. موارد بسیار دیگری هم می‌توان ذکر کرد اما من که نمی‌خواهم در زبان بحث کنم. من می‌پرسم که سمینار شما که عنوانش سیاست و عدالت یا عدالت و سیاست است، این «واو» میان عدالت و سیاست چه کاره است و چه می‌خواهد بگوید؟ آیا مراد از آن تطبیق سیاست با عدالت است؟ آیا می‌خواهید بگویید که سیاست دو سیاست است؟ سیاست ظلم و سیاست عدل و سیاست عدل خوب است و سیاست ظلم بد است.
ولی اینکه ظاهرا مطلب مهمی نیست. فیلسوفان ما مقام خوب و بد را از قبیل مشهورات می‌دانسته‌اند و اگر تشتت و تردید در این قول می‌بینیم شاید وجهش این باشد که نمی‌توانسته‌اند حساب فضایل اخلاقی را از فضایل نظری جدا بدانند. این ابهام و اضطراب شاید ناشی از تاثیر بیشتر افلاطون در حکمت علمی و قبول اولویت سیاست مدینه بر اخلاق و فرد و عکس‌العملی در قبال افراط و اصرار معتزله در اثبات عقلی بودن و ذاتی بودن حسن و قبح باشد.
این تردید و اضطراب می‌توانست آغاز تحقیق بسیار مهمی در حکمت علمی باشد اما این بحث و تحقیق خیلی زود رها شد و صورت نگرفت یعنی در عالم اسلام 2 جریان اخلاقی کم و بیش رسمی و مستقل به وجود آمد. یکی اخلاقی که منشأ و مرجع یونانی داشت و نمایندگانش ابوعلی مسکویه و نصیرالدین طوسی هستند و مثال و نمونه اخلاق دیگر سنت غزالی است که گرچه برکنار از تاثیر اندیشه یونانی نیست، بیشتر به فرهنگ دینی تعلق دارد. بعدها ترکیب دیگری میان این دو اخلاق پدید آمد اما دیگر در آن از اساس و مبنای اخلاق و ماهیت قضایای اخلاقی و حقیقت فضایل چنانکه باید بحث نشد.
مهم‌ترین مثال این هیات تالیفی در اخلاق کتاب بزرگ جامع‌السعادت ملامهدی نراقی است، در هیچیک از این دو اخلاق از جایگاه عدالت و نسبت آن با حکومت و سیاست بحث نشده است و شاید در هیچ جا این مطلب به قدر کافی روشن نشده باشد.
عدالت و سیاست با هم چه نسبتی دارند، آیا این نسبت، نسبت تقابل است یا ملازمت؟ در حقیقت می‌خواهیم بدانیم که آیا عدالت صفت زاید بر سیاست است؟ یعنی آیا عدالت رسم و قاعده مستقلی است که سیاستمداران باید از آن پیروی کنند یا اینکه آیا این دو از هم جدا نمی‌شوند؟ یعنی سیاست بی‌عدالت نمی‌شود و این دو هر جا هستند با هم هستند؟ پیداست که این پرسش با این فرض قدری عجیب به نظر می‌رسد و حتی شاید خلاف بدیهیات باشد. برای اینکه ما سیاست را بیشتر با ظلم قرین دیده‌ایم نه با عدل. ما در تاریخمان این همه شاهان و سلسله‌ها و حکومت‌ها آمدند و از میان همه آنها به یکی یعنی انوشیروان صفت عادل دادند.
در کشور ما فقط یک شاه به عدل معروف بوده است آن هم معلوم نیست که چرا و چگونه به این صفت متصف شده است. هراکلیتوس گفته است: اگر ظلم و تعدی نبود، ما نام عدل را نمی‌شناختیم ولی ظاهرا نمی‌خواهیم این سخن حکم یونانی را بپذیریم زیرا مایلیم که عدل اصل باشد و ظلم را تجاوز از طریق عدل می‌دانیم یا لااقل این سخن بیشتر به دل ما می‌نشیند و چیزی که بیشتر به دل می‌نشیند، توانایی در توجیهش بیشتر است.
من قدر مسلم را می‌گیرم و آن این است که سیاست و عدالت 2 امری هستند که در عین حال یکدیگر را می‌طلبند و از هم دور می‌شوند و یکدیگر را با دست به سمت خود می‌کشند و با پا دفع می‌کنند. سیاست بی‌عدالت سیاست خوار و ضعیف و خشن است، این سیاست شکستنی است. سیاست قرین عدالت هم در دنیای ما کیمیاست و می‌دانیم مرد بزرگی که هیچ فرمانروایی به اندازه او شایسته اتصاف به عدل و عدالت نیست، عدلش را تاب نیاوردند و او را کشتند و این سخن مشهور است که علی(ع) به گناه شدت عدلش و از بس که عادل بود کشته شد.
سیاست اگر به کلی از عدل دور شود و ظلم غلبه پیدا کند دوام نمی‌آورد. سیاست ناگزیر است به سمت عدل برود. اصلا ضرورت اقتضا می‌کند که سیاست نگاهی به عدل داشته باشد برای اینکه ظلم تام پایدار نمی‌ماند. ظلم تام اصلا محقق نمی‌شود، چنانکه عدل تام هم اگر محقق شود صفت فعل خداست. بسیاری از انبیای نوع بشر و همه مسلمانان و مخصوصا شیعیان منتظر منجی و مظهر عدل الهی هستند که با او و با وجود او و با انقلابی که با او به وجود می‌آید عدل محقق شود. عدل را کسی به جهان می‌آورد که قادر است جان مردم را با عدل آشنا و متحد سازد.
زیرا مردم عادل می‌توانند عدل را بپذیرند و تحمل کنند. کار عادل با مردمی که اهل عدل نیستند، دشوار می‌شود. اشاره به قتل مولای متقیان هم موید دشواری سیاست عادله در میان مردم بیگانه با عدالت است مگر نه اینکه در دعا می‌خوانیم: «الهنا عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» یعنی خدایا نکند بخواهی با عدل با ما رفتار کنی که تاب آن را نداریم. خدایا باعدل با ما رفتار مکن بلکه با فضل خود با ما معامله کن. وقتی می‌توان با عدل رفتار کرد که مردمان با عدل آشنا باشند اما وقتی آنان محتاج فضلند از عدل استقبال نمی‌کنند.
این اشارات را از این جهت عرض می‌کنم که روشن شود چرا عدل چیزی نیست که بتوان در عالم بحث و نظر کار آن را تمام کرد و دستورالعمل قطعی برای تحقیق آن نوشت. عدل وجود خارجی ندارد بلکه باید به وجود‌ آید و با وجود آدمیان درآمیزد. عدل ناظم جهان است و «بالعدل قامت السماوات و الارض»: زمین و آسمان به عدل قائم است.
اگر یک ذره را برگیری از جای
همه عالم فرو ریزد سراپای

عالم وجود قائم به عدل است. این عالم تناسبی دارد چنانکه ارگانیزم موجود زنده از تناسب برخوردار است و کوچک‌ترین خلل در ارگانیزم، آن را از کار می‌اندازد. آیا در جامعه هم همینطور است؟ آیا این نظم طبیعی که در هر وجود است، در جامعه هم باید وجود داشته باشد؟ یونانیان در میتولوژی خودشان معتقد بودند که اثراتی از بالا هست که در اینجا در زمین و زندگی آدمیان تعدیل به وجود می‌آورد. (میتولوژی یونانی از ازدواج زمین و آسمان یاد می‌کند. زئوس که خدای خدایان است، 3 دختر دارد. این 3 دختر جهان را سامان می‌دهند. دختر اول نامش دیکه یعنی عدالت است. نام دختر دوم صلح است و دختر سوم نامش آیین زندگی است). چگونه ترتیب عالم را از اسطوره می‌توان استنباط کرد که با منطق هم بخواند. نکته مهم این است که حتی در تفکر میتیک عالم قدیم هم عدالت ضابط و ضامن وجود تعادل زندگی مردمان است و آن عدالت که از بالا می‌آید و حاصل ازدواج زمین و آسمان است.
این قضیه ازدواج زمین و آسمان اختصاص به میتولوژی یونان ندارد بلکه در همه تاریخ‌ها و همه عوالم بوده و هنوز در دوره ما و فلسفه جدید هم هست. فلسفه جدید، فلسفه یونان و فلسفه اسلامی گرچه از حیث اساس تفاوت‌هایی دارد اما فلسفه در هیچیک از آنها از بحث عدل غافل نمانده است. باز هم باید تاکید شود که امید عدالت همیشه بوده و مردم همواره طالب و دوستدار عدالت بوده‌اند. اما شاید نخستین کسی که بحث عدالت را مطرح کرد و از چیستی آن پرسید، سقراط بود. سقراط فلسفه را از آسمان به زمین آورد. (در فلسفه اسلامی ما سعی شد که این امانت به جای اولش بازگردد.) در فلسفه جدید فلسفه‌یی که از آسمان به زمین آمده بود، در زمین متمکن شد. در عالم یونانی هنوز فلسفه میان زمین و آسمان در رفت و آمد بود و بده‌بستان از زمین به آسمان و از آسمان به زمین صورت می‌گرفت.
در فلسفه اسلامی کوشش شده که امانت به جایگاه اصلی آن بازگردانده شود اما در دوره جدید فلسفه یکسره از آسمان به زمین آمد و حتی می‌توان گفت آسمان زمینی شد. تعبیر مشهور این حادثه که در همه مبانی فلسفی و من‌جمله عدالت انعکاس و جلوه پیدا کرد، در زبان هگل آمده است. هگل گفته است که کشتی فلسفه با دکارت به ساحل رسید. با توجه به این حادثه باید دید که تفاوت تلقی متجددان و متاخران درباره عدالت در چیست. یونانیان معتقد بودند که بشر عدالت‌جو است اما زندگی بشری قرین عدالت نیست. بشر این استعداد را دارد که عدالت را طلب کند و به آن نزدیک شود اما نمی‌تواند آن را تملک کند. توجه کنیم که رسیدن به عدالت یک چیز است و نزدیک شدن به آن چیز دیگری است. همه مردم قرب الهی می‌جویند اما چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند.
آزادی و عدالت هر دو از این حیث به هم شباهت دارند که وقتی به اندکی از آن نایل شوند، به آسانی از عهده نگهداری‌اش برنمی‌آیند. عدالت و آزادی از دست‌رفتنی هستند و به همین جهت بشر در سراسر تاریخ وقتی آنها را یافته نگران حفظ و نگهداری‌اش هم بوده است. گفتیم که یونانیان معتقد بودند جهان بر محور عدل می‌گردد. به نظر آنان نظام عالم را می‌توان شناخت. آدمیان هم شبیه این نظام عالم هستند. یعنی وجود آدمی متناظر با وجود عالم است. یعنی ما عالم صغیر هستیم و جهان عالم کبیر است؟ بعضی هم عکس این را گفته‌اند: ما عالم کبیریم و جهان عالم صغیر است. این تعادل بالقوه باید به فعلیت برسد. همه‌چیز و از جمله وجود ما باید متوجه خیر باشد. چنانکه عالم متوجه خیر است. در نظر ارسطو همه عالم کشش به سمت خیر دارد و این کشش طبیعی است. در وجود ما کشش‌ها با هم برخورد دارند و آدمیان صاحب عقل و غضب شهوتند و این هر سه باید هماهنگ شوند. یونانیان می‌گفتند عقل باید غالب شود. آنان انسان را حیوان ناطق می‌دانستند. یعنی می‌گفتند انسان موجودی است که ماده وجودی‌اش حیوانیت و صورتش عقل است. در دوره جدید نیچه انسان را حیوان ناطق خوانده است. انسان ناطق حیوان است. یعنی انسان نطق دارد ولی صورت غالب بر وجود او حیوانیت به معنی حیات است. حیوان یعنی زنده؛ صورت غالب بر وجود بشر صورت حیات و حیوانی است.
عقل که ماده است در خدمت حیوانیت قرار می‌گیرد البته نیچه به ماده بودن عقل اعتقادی نداشت زیرا در حدود فلسفه قدیم به ماده و صورت فکر نمی‌کرد بلکه بیان او تعریضی در مقابل سخن ارسطو است. یونانیان با تلقی‌ای که از عالم و آدم داشتند، می‌گفتند بشر باید در مدینه و در یک نظام سیاسی پرورش پیدا کند و صاحب فضایل و مایل به خیرات شود تا به سعادت برسد. عدل، اول در مدینه و بعد در وجود افراد متحقق می‌شود اما در حقیقت این دو با همند. نه ایندیویدوآلیسم درست است و نه کولکتیویسم. این دو با هم تحقق می‌یابند. عدل در مرز اختلاف و توافق 2 جامعه با هم متحقق می‌شود. در جامعه جدید و متجدد لیبرال‌ها معتقدند که با تامین حقوق و آزادی‌های فرد است که سیاست عادله متحقق می‌شود اما سوسیالیست‌ها نظر دیگری دارند. اینها ککلتیویست هستند و معتقدند که با کلکتیویسم عدل محقق می‌شود؛ فرد باید تابع حکم جامعه باشد. اکنون تجربه 300-200 ساله تاریخ تجدد نشان داده است که این هر دو قول و رای جای چون و چرا و بحث دارد.
فیلسوفان ما مثل یونانیان می‌گفتند و معتقد بودند که باید نظام کشور یا نظام مدینه (به اصطلاح خودشان) و نظام مدنی را بر طبق نظام عالم سامان داد زیرا این نظام، نظام عدل است. مدینه فاضله یا مدینه عادله فارابی مدینه‌یی است که رییس آن پیامبر است. ابن‌سینا رنگ نبوت را تشدید کرد و رییس مدینه را نبی قرار داد یعنی اگر فارابی می‌گفت: رییس مدینه نبی واضع النوامیس و فیلسوف نبی است، ابن‌سینا رییس مدینه را نبی می‌دانست. در عالم جدید مساله قدری متفاوت شده است. گاهی می‌بینیم که نظر غزالی در سیاست را مثلا با سیاست ژان‌ژاک روسو یا مونتسکیو یا هر کس دیگری مقایسه می‌کنند، این آرا حتی اگر در ظاهر مشابه باشند در حقیقت اختلاف‌های اساسی دارند و به این جهت قابل قیاس نیستند، هر چند که مبادی‌شان را می‌توان با هم سنجید یعنی وقتی می‌توان آنها را با هم قیاس کرد که به مبادی‌شان توجه شده باشد.
افلاطون و ارسطو می‌گفتند: نظام عالم، نظام عدل است و جامعه بشری باید طبق آن سامان پیدا کند. اینکه آیا می‌توانیم نظیر نظام موجودات را در زمین و در مدینه بشری بسازیم، متحقق کنیم پرسشی است که فیلسوفان باید به آن بپردازند. سقراط وقتی استدلال می‌کند که جامعه عادله باید نظامی شبیه عالم داشته باشد. به او می‌گویند این مدینه خیالی اصلا تحقق پیدا نمی‌کند. سقراط می‌اندیشد که طرح مدینه خوب و مطلوب و عادل کار فیلسوف است. درست است که طرح سقراطی و افلاطونی در زمان خودشان و در هیچ زمانی به صورت دقیق قابل تحقق نبود اما اکنون آن طرح کم و بیش متحقق شده است یا لااقل بعد از 2هزار و 500 سال می‌توانیم تحقیق کنیم که مدینه افلاطونی تا چه حد تحقق یافته است. اگر مدینه افلاطون و عدل افلاطونی در نظر ما دشواری‌هایی دارد، نباید از وجود دشواری‌ها نتیجه گرفت که آن مدینه خیالی بوده است. مدینه افلاطونی تا اندازه‌یی تحقق پیدا کرده است چنانکه تقریبا 2 هزار سال بعد یکی از بنیانگذاران سیاست جدید که فیلسوف افلاطونی هم نبود اندیشه او را به صورت دیگر درآورد. بیکن طرح آتلانتیس جدید را درانداخت (آتلانتیس مدینه افلاطون است) و هابز گفت: عقل باید وارد زندگی و وجود مردم شود و در وجود آنان خانه کند.
افلاطون می‌گفت که عامه مردم با عقل سروکار ندارند و این فیلسوفانند که اهل عقلند. آنها عالم عقل را می‌شناسند و می‌توانند مدینه را سامان دهند. وقتی سوفسطاییان گفتند اینها طرح‌های خیالی و رویایی است، سقراط پاسخ داد که چرا نباید به طرح زندگی خوب بیندیشیم. هابز سخن سقراط را گرفت و معنای دیگری به آن داد. به گفته او عقل وارد جان مردم می‌شود. یعنی یک عنصر دیگری را وارد سیاست کرد و عقل را با چیز دیگری پیوند زد که نشود. از او پرسید ضامن تحقق طرح چیست و چگونه محقق می‌شود. در عالم جدید بشر خود قانونگذار عالم است. در نظر او عالم ملاک و میزان نیست و دیگر نمی‌گوید شهر بشری هم باید از روی گرده عالم ساخته شود. در دوره جدید این آدمیان (و البته آدمیان خاص) هستند که نظم را طراحی می‌کنند. منشأ نظم هم بشر است. ارسطو می‌گفت: غایت وجود خیر است. کانت هم غایت را خیر می‌دانست. ارسطو می‌گفت: خیر خداست و او غایت است و همه‌چیز به سوی او می‌رود. کانت منکر خدا نبود اما خیر را به آدمی و فعل او نسبت می‌داد. خیر از درون آدمی برمی‌خیزد؛ ما منشأ خیر هستیم، حکم اخلاقی ما صادر می‌کنیم؛ ما مکلفیم و آزاد و اساس عدل را ما می‌گذاریم اگر به تفاوت بین 2 عالم یعنی عالمی را که نظام موجودات در آن اصل و میزان و ملاک است و عالمی که وجود آدمی در آن به سوژه (فاعل شناسایی و فعل) مبدل شده است توجه نکنیم، چگونه می‌توانیم مثلا آقای راولز را با رواقیان مقایسه کنیم.
راولز طرحی درافکنده است تا طبق آن بتوان اداره دموکراسی‌ها و سیاست امریکای امروز را به نحوی سامان داد. او اسم طرح خود را تئوری عدالت نهاده است. صرفنظر از اینکه می‌توان پرسید آیا در علم عملی تئوری جایی دارد یا بهتر است به جای تئوری تعبیر استراتژی به‌کار برد، مشکلات طرح عدالت روالز کمتر از طرح‌های اسلاف او نیست. بحث‌های راولز بیشتر فلسفی است. او می‌تواند بگوید که در فلسفه می‌توان از مسائل عملی و از فلسفه سیاست، فلسفه تاریخ، فلسفه اخلاق، فلسفه تعلیم و تربیت پرسش کرد و پرسش عدالت چیست؟ پرسش فلسفه سیاست است ولی به محض اینکه بخواهیم به ماهیت عدالت بیندیشیم طرحی با باید و نبایدهای بسیار در نظرمان می‌آید که باید به شرایط و امکان تحقق آن اندیشید زیرا این طرح، طرح تربیت و سیاست و مدیریت است. حاصل سخن این است که آرزوی عدالت همیشه بوده است و همچنان خواهد بود و به همین جهت قدرت‌ها ناگزیرند که قدری جانب عدالت را رعایت کنند. اما سیاست‌ها عدالت را دوست ندارند به عبارت دیگر چون عدالت محدود‌کننده است، حکومت آن را به آسانی نمی‌پذیرد. قدرت، محدودیت را دوست ندارد مع‌هذا این نیروی عدالت است که مخصوصا در دنیای جدید قدرت را محدود می‌کند.
این جهان با اینکه دنیای قدرت است، از نیروی محدود‌کننده هم خالی نیست و همین نیرو است که به تعبیرکانت علم و عقل را نیز محدود کرده است. این محدودیت در جای خود اهمیت دارد. در جهان متجدد، علم و عقل محدود شده است تا عقل کارساز شود. آیا عقلی که در فلسفه کانت محدود شده است، عقل کارساز و عقل تکنولوژیک است؟ آیا اگر عقل محدود نمی‌شد عقل تکنولوژیک نبود؟ اولا عقل نامحدود در ما نمی‌گنجد و چون چنین است در آن بحث نباید کرد. ثانیا عقل در جهان جدید به نحوی محدود نشد که مناسب جهان تکنولوژی باشد اما در اینجا به کانت کاری نداشته باشیم زیرا مساله نسبت قدرت با عدالت است و اینکه چه چیز در وجودش قدرت را از ویرانگری بازمی‌دارد، پاسخ دادن به این پرسش بسیار دشوار است. آنچه می‌توان گفت این است که اگر قدرت بشر نامحدود بود، شاید جهان در یک طرفهًْ‌العین ویران می‌شد. کانت هم کم و بیش این نکته را دریافته بود و محدود شدن علم و عقل و قدرت را شرط نزدیک شدن به صلح وعدل می‌دانست. در ابتدای تاریخ تجدد اجزای این طرح علمی به نظر می‌آمد اما اکنون عدل در هیچ‌یک از معانی آن به تحقق نزدیک‌تر نشده است. اگر چنانکه می‌گویند علم تکنولوژیک عین قدرت یا مظهر و ضامن قدرت جهان کنونی باشد، آیا باز هم می‌توان عدالت را محدود ساختن قدرت موثر دانست.
یعنی آیا برای برقراری عدالت باید قدرت علم و تکنولوژیک را محدود کرد. اکنون قدرت علم تاجایی است که جرات تصور محدود کردنش را هم به همه کس نمی‌دهد. من هم جرات ورود در این بحث را ندارم و صرفا اشاره می‌کنم که عقلی جز آنچه جهان ما را راه برده است می‌تواند و باید حدود این قدرت را معین کند البته کسانی که اتحاد یا وحدت علم و قدرت را نمی‌پذیرند در باب عدالت هم نظرهای دیگری دارند و می‌توانند امیدوار باشند که عدالت با اتحاد تدابیر سیاسی برقرار شود. کاش قضیه به همین آسانی بود اما تاریخ صدساله اخیر جهان در جهت تقویت چنین امیدی نبوده است. مع هذا در تاریخ یأس معنی ندارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات