تاریخ انتشار : ۳۰ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۹:۴۵  ، 
کد خبر : ۲۱۷۰۸۶

توسعه فرهنگی، کلید توسعه اقتصادی و سیاسی

اشاره: پرداختن به مسئله «توسعه» از دیدگاههای مختلف می‌تواند دنبال شود، آنچه در ادامه آمده است سخنرانی دکتر غلامعباس توسلی در سلسله مباحث «انسان و توسعه» در دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبائی است که مسئله «توسعه» را از وجه «فرهنگی» مورد توجه قرار داده است، موضوعی است که در شرایط کشور ما باید بدان توجه تام مبذول گردد. همچنانکه بارها متذکر شده‌ایم هدف از انتشار این مطلب، طرح آنها در فضای عمومی جامعه و «مسئله‌یابی» برای «حل» است. امیدواریم که صاحبنظران و علاقمندان در این مسیر یار و یاور ما باشند و با طرح نظرات و دیدگاههای خود روزنامه را در ادامه این مباحث یاری نموده و به بحثها غنی بخشند.

شاید بحث من یک مقدار با بحثهای صرف اقتصادی تفاوت داشته باشد و شاید هم بنظر آید که «ضد اقتصاد» است در حقیقت بحثهای اقتصادی در زمینه توسعه در تمام ابعاد خودش و بجای خودش کاملاً قابل قبول و درست است اما این سوال برای من ایجاد شده که چرا کشورهای معروف به توسعه ‌نیافته، علیرغم برنامه‌ریزیها و تلاشهایی که در زمینه اقتصادی می‌کنند و گاهی سرمایه‌گذاریهای کلانی را در مواردی انجام می‌دهند و با درآمدهای بسیار زیادی که از راه نفت و درآمدهای دیگر دارند ولی از مدار توسعه‌نیافتگی خارج نمی‌شوند. بنابراین بنظرم آمد که واقعاً فاکتورهای دیگری می‌تواند در این زمینه مؤثر باشد که یک کمی شاید بگوییم ورای مسائل اقتصادی، از زمینه خود اقتصاد یک خرده فراتر می‌رود و چون آن موضوعات، موضوعات فرعی تلقی می‌شود و محور و اصلی حساب نمی‌شود خودبخود برنامه‌ریزی‌های اقتصادی در واقع آنطور که باید و شاید نتیجه‌بخش نیست.
البته خوب در سالهای اخیر هم در سطح جهانی هم در ایران توجهات زیادی شده به مسئله انسان و عنوان همین سمینار هم، همین بحثها هم، «انسان و توسعه» است، من فکر می‌کنم که یک عنوان بسیار گویایی باشد از خودآگاهی که جامعه نسبت به مسئله نقش انسان در توسعه پیدا کرده و اهمیتی که باید به او داده شود.
نکته دیگر که اکثراً رویش بحث می‌شود و بهش توجه می‌شود مسئله تأثیر قدرتهای خارجی و اینکه بهرحال توسعه‌نیافتگی یک رابطه‌ای با جوامع توسعه‌یافته دارد و در آن رابطه تعریف می‌شود و معنا پیدا می‌کند و بنابراین بسیاری از تحلیلها بیشتر روی این بوده که خوب این کشورها اگر توسعه نیافته هستند عمدتاً بخاطر نقش منفی و به اصطلاح مخرب و یا به زبان دیگر بهره‌کشی است که کشورهای صنعتی و کشورهای توسعه‌یافته از این جوامع به عمل می‌آورند و بنابراین خودبخود عناوینی به این مسئله نسبت داده شده، از جمله بجای کشورهای توسعه‌نیافته یا عقب مانده یا در حال توسعه عده زیادی ترجیح می‌دهند اصطلاح کشورهای عقب نگه داشته شده را بکار ببرند، یادم می‌آید موقعی که ما پاریس بودیم برای اولین‌بار در آنجا بعضی از این کسانیکه آنجا بودند این را مطرح کردند بعد خیلی در کتابها و دهانها افتاد و خیلی هم ازش استفاده کردند. این هم بجای خود، یعنی شکی نیست که نقش عنصر خارجی در عدم توسعه یک امر مسلمی است و ما نمی‌توانیم به هیچ وجه انکارش بکنیم.
ولی خوب خود این مسئله هم یک جنبه تاریخی دارد از قرن 18 و 19 شروع می‌شود و بعضی از کشورها ما شاهدیم که در تلاشهایی که بعمل آورده‌اند توانسته‌اند یک مقداری این سد به اصطلاح استعمار را تا حدودی بشکنند و در یک محدوده خاصی به بعضی از اهداف توسعه دست پیدا کنند.
بنابراین ما در این زمینه خوب شواهدی داریم که نمی‌شود نقش خارجی را بعنوان تنها عامل در نظر گرفت. بگذریم از اینکه خود مسئله توسعه‌نیافتگی هم عمدتاً در غرب مطرح شده و این هم یکی از شگردهای بسیار مهمی بوده که از یک طرف بین این کشورها و خودشان یک نوع تمایز و جدایی برقرار کردند و از طرف دیگر هم خیلی خوب توانسته‌اند بین کشورهایی که به نحوی از انحاء زیر سیطره‌شان بوده از گذشته، در واقع بیایند و نقش برنامه‌ریز هم حتی برای این کشورها بازی کنند و در واقع برنامه‌ریزی، حالا لااقل در گذشته ایران آنطور که می‌بینیم برنامه‌ریزیها در این کشورها دنباله برنامه‌ریزیهایی بوده که به لحاظ توسعه صنایع، مصرف، بازار و امثال اینها و مسائل کارشناسی‌‌اش در حقیقت عمدتاً بوسیله این کشورها طرح‌ریزی می‌شده و خودبخود در قالبهایی عمل می‌شده است که ضمن آراستن ظواهر کار هیچ وقت این کشورها نتوانند به آن توسعه واقعی برسند.
البته خیلی راحت ما می‌توانیم مشکل را از گردن خودمان برداریم و خودمان را کاملاً از هرگونه در واقع دخالت در این کار معاف کنیم و نسبت را بدهیم به دیگران، یا به تاریخ یا به وضعیتهای خاصی که موجب توسعه‌نیافتگی شده! خوب این تا حدودی عرض کردم قابل قبول است. یک موقعیت خاص بوده، مخصوص کشور معینی هم نبوده و در تمام جوامع ما این را می‌بینیم. در عین حال هم وقتی مقایسه می‌کنیم مشاهده می‌کنیم، کشورهای مختلف را به لحاظ توسعه اجتماعی، به لحاظ توسعه فرهنگی، به لحاظ توسعه اقتصادی در درجات مختلفی قرار دارند. بعضیها در حقیقت از این آزمایش موفقتر بیرون آمدند و بعضیها کمتر. متاسفانه معلوم نیست چرا کشورهای نفتی و کشورهایی که درشان نفت در حقیقت عامل اصلی سرمایه‌گذاری بوده و درآمدهای هنگفتی در این جامعه‌ها به ارمغان آورده، اینها کمتر توانسته‌اند از این مدار توسعه‌نیافتگی خارج شوند.
بنده این فاکتورها را عرض کردم خدمتتان چون موضوع بحثم نیست ولی می‌خواستم فقط عرض کنم که من به این مسائل هم توجه دارم منتها موضوع بحث من یک موضوع خاصی است که بیشتر متمرکز هست روی عنصر داخلی و مسئله فرهنگ و بنابراین ضمن قبول و حفظ تمام این تبصره‌هایی که در مسئله توسعه همواره مورد توجه قرار می‌گیرد، بنظر من مسئله فرهنگ و عنصر انسانی نقش بسیار اساسی و مهمی را ایفا می‌کند. یعنی آن زمانی هم که ما استقلال کامل و کافی داریم یا داشته باشیم باز هم عناصری وجود دارد که می‌بینیم علیرغم اینکه ممکن است که دخالتها به نحوی در داخل کم شده باشد اگرچه در خارج هست ولی در عین حال باز هم ما مشکلاتی برای جهش، برای حرکت، برای تفسیر، برای رفتن به طرف یک سلسله اهداف توسعه خواه ناخواه داریم. بنده عرایض خودم را با 2 تا از آیات قرآن شروع می‌کنم که در این بحث من نقش کلیدی دارد.
یک آیه‌ای که برحسب آن خدا می‌فرماید: «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» و در سورۀ انفال آیه 56، این آیه هست که «ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمهة انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بانفسهم و ان‌الله سمیع علیم» این وضعیت بخاطر این هست که خدا نعمتی را که به انسان بخشیده تغییر نمی‌دهد مگر آنکه بواسطه آنچه آنها در نفس خود دارند آن را تغییر بدهند و خداوند شنونده و داناست. از این دیدگاه در واقع نقش انسان و نقش فرهنگ یک نقش کلیدی است. در حقیقت اگر بخواهیم توسعه را در یک جمله خیلی کوتاه تعریف کنیم و فرهنگ را، بنده در این معنایش، چون معانی مختلفی هر کدام از اینها دارند و من فعلاً وارد بحث مشاجره‌آمیز این تعابیر نمی‌شوم، از کی شروع می‌شود و آن الگوهای فرهنگی که باید در توسعه در یک جامعه به حساب بیاید چیست؟
در جوامع توسعه‌نیافته، الگوی مصرف که یک رفتار فرهنگی است یکی از موارد بسیار مهم توسعه است. چون در واقع نوع مصارفی که در این جوامع هست مخصوصاً در قشرهای زیادی از جامعه، بسیار شبیه نوع مصارفی است که در کشورهای توسعه یافته است و این مصارف اساساً سرچشمه‌اش و منبع‌اش خود این جوامع نیست بلکه در واقع اینها مصارفی است وابسته به توسعه صنعت در جهان و وابسته به توسعه نظام سرمایه‌داری و به نسبتی که در جهان اینها رشد پیدا می‌‌کنند در سایر جوامع هم رایج و شایع می‌شوند و مردم هم از آن بهره‌برداری و استفاده می‌کنند و ظاهر بسیار جالبی به زندگی می‌دهد بدون اینکه در عمق زندگی را تغییر داده باشد. مسئله نیازهای اصلی، در واقع ما باید بهش توجه بکنیم.
نیازهای اصلی خوب خیلی ساده است این نیازها، نیاز خوراک است، نیاز پوشاک است و نیاز عرض کنم مسکن است و در کنار اینها من فکر می‌کنم که مقدار زیادی نیازهای فرهنگی هست، نیازهای فکری هست محیط اجتماعی مساعد و مناسب هست و در واقع یک سلسله اموری است که با موازین فرهنگی قابل اندازه‌گیری است و با موازین صرف اقتصادی اینها قابل اندازه‌گیری نیست. در حقیقت الگوی مصرف چه در مسائل فرهنگی چه در مسائل زندگی عادی و زندگی زیستی اگر براساس الگوهای فرهنگ داخلی استوار باشد و با رعایت موازین فرهنگ ملی بهش عمل بشود خودش می‌تواند یکنوع مبارزه بر علیه امپریالیسم اقتصادی و فرهنگی باشد و چنین مبارزه‌ای هم برای خودکفایی شدیداً ضرورت دارد بنابراین تغییر در الگوی مصرف در حقیقت در ارزشها و در ساخت اجتماعی لازمۀ هر نوع توسعه است.
در واقع اگر ما نخواهیم الگوهای مصرف غربی را آنطور که هست تقلید بکنیم که در واقع قشرهایی از جامعه این کار را می‌کنند و تاوانش را در واقع تودۀ مردم می‌دهند ما می‌توانیم به نیازهای اساسیمان آنطور که اکثریت جامعه به آن نیاز دارند بپردازیم این نیازهای اساسی خوب یک نکته بسیار بسیار ارزشمند و مهمی است ولی نقطه عزیمت نقطه پایان نیست، نقطه عزیمت است. نباید فکر کرد که حتی اگر نیازهای اساسی ما بطور کامل برآورده بشود ما به توسعه رسیده‌ایم.
در حقیقت یک توسعه همه جانبه در کشاورزی، در صنعت، در انواع تولیدات و مخصوصاً در فرآورده‌ها و تولیدات فرهنگی به اصطلاح دنباله برآورده شدن نیازهای اساسی است. ولی اگر در بعضی از زمینه‌ها یک رشد طولی داشته باشیم ولی هنوز نیازهای اولیه‌مان برآورده نشده باشد یعنی در آموزش در مقیاس بسیار پایین عمل کنیم، در بهداشت در مقیاس پایینی باشیم. غذا و مسکن که به اصطلاح یک جنبه کمی دارند و یک جنبه کیفی. مسئله این نیست که از لحاظ کمی همه نان داشته باشند بخورند.
مسئله اساسی این است که واقعاً آن کالریهای لازم را که برای یک تغذیه به اصطلاح ضروری لازم هست و در واقع نوع مسکن و نوع بهداشتی که در اختیار دارند اینها همه جنبه اصولی دارند. مسئلۀ دوم احتیاجات روحی و انسانی است. در حقیقت یک توسعه واقعی بدون برآوردن این احتیاجات روحی و انسانی میسر نیست یکی از اینها مثلاً بعنوان نمونه دسترسی به اخبار و اطلاعات صحیح است امکان رشد شخصیت، استقلال، حیثیت، عدالت اجتماعی و اینها مکمل آن نیازهای اساسی انسان است.
در واقع به هیچ‌وجه در مورد انسان نیازهای اساسی به خوراک و پوشاک و مسکن بسنده نمی‌کند و جنبه‌های کیفی زندگی انسان بخشی از توسعه است و گاهی ممکن است که سالها طول بکشد که ما به آن حداقلهای لازم در این زمینه‌ها بتوانیم دست پیدا کنیم. بنابراین اگر ما توانستیم این مراحل را طی بکنیم آن وقت می‌توانیم به مراحل بعدی که در حقیقت مسئله رشد در آن مطرح می‌شود و افزایش تولیدات و چیزهایی از این قبیل را دنبال می‌کند حداقل نیازهای زیستی در واقع نیازهای حیاتی انسان است. ولی باید توجه داشته باشیم که به لحاظ جامعه‌شناسی مردم به هیچ عنوانی ابتدائاً به نیازهای اساسی نمی‌پردازند و اگر هم می‌پردازند اکتفا نمی‌کنند در بسیاری از موارد افراد حتی حاضرند زندگی عادیشان را فدا کنند برای اینکه بتوانند یک جشن عروسی، یک مسافرت، یک عرض کنم خدمتتون که زیارت و چیزهایی از این قبیل را داشته باشند.
این را در واقع ما می‌توانیم بگوییم که فرآیند توسعه در واقع همراه با تغییرات و تحولات صرفاً مادی نیست، بلکه در کنار این تغییر و تحولات مادی یک سلسله تحولات فرهنگی خواه و ناخواه چه ما به اصطلاح بخواهیم چه نخواهیم صورت می‌گیرد. در بسیاری از موارد دیده شده که افراد گفته شده که حتی زندگیشان از بین برود یعنی حتی بمیرند ولی می‌خواهند مسئلۀ آن وضعیت فرهنگی و روانی خاصی را که احساس احتیاج می‌کنند مثلاً فرض کنید که همین مسافرت یا فرض کنید که ازدواج، یا نمی‌دانم کسی ازشان فوت می‌کند یا امثال اینها را باید بر‌آورده بشود. بنابراین یک مسئله خیلی مهمی است یک مسئله فرهنگی است که باید بهش توجه داشته باشیم. خوب مسئله این است که ما با توجه به جهات مختلفی که درگیرش هستیم.
یعنی از یک طرف یک فرهنگی که این فرهنگ مربوط به گذشته است نه فقط مربوط به سنتها و ارزشهای عام اجتماعی و دینی ما می‌شود بلکه همچنین به ارزشهای قومی، ملی و محلی و همچنین آمیزه‌ای از بسیاری از مسائل دیگر از قبیل خرافات و خلاصه آن سلسله از رفتارها که ما اسمش را می‌گذاریم باز هم رفتارهای فرهنگی، ولی رفتارهای فرهنگی‌ای که در واقع می‌شود گفت که ضد توسعه است و امکان توسعه را در واقع سلب می‌کند. بنابراین ما اینجا می‌بینیم که بین دو تا فرهنگ، یک فرهنگ فرهنگی است که رو به گذشته دارد. فرهنگی که تحرک به اندازه کافی هنوز درش بوجود نیامده و یک فرهنگ که فرهنگی است که در واقع به نحوی وارداتی است فرهنگی است که فرهنگ ما نیست ولی یکنوع منطقی یکنوع عقلانیت یک نوع محاسبه، یکنوع برنامه‌ریزی و یکنوع روابط ریاضی اقتصادی شاید برش حاکم باشد.
مابین این دو نوع فرهنگ در واقع دست و پا می‌زنیم و سعی می‌کنیم که از درون این دو تا فرهنگ آن جریان باریک توسعه را در واقع بتوانیم هدایت کنیم و ادامه بدهیم. مسلماً اصل توسعه غیر از برآوردن نیازهای اساسی، رسیدن به خودکفایی است و این خودکفایی، یک خودکفایی همه جانبه‌ای است که در واقع هم جنبۀ مادی و جسمانی دارد و هم جنبه روحی و روانی ـ در هر حال باید توجه داشته باشیم که در یک کشور توسعه‌نیافته اعتقادات غلط، روشها و رویه‌ها و الگوهای نادرست باعث شده که انسان در معنای واقعی خودش، جایگاه خودش را در توسعه نتواند پیدا کند.
در واقع ما سر و کارمان با یک سلسله ارزشهایی است که منابع انسانی را هدر می‌دهد. انسانها را بی‌ارزش می‌کند، آن حق و عدالت و ضوابطی که باید حاکم باشد به طوریکه مشارکت عمومی را بتواند جلب بکند و جذب بکند و در نتیجه توسعه که یک امر همه‌جانبه و درونزاست و باید از ذهنیت افراد برخیزد و صرفاً یک چیزی نیست که اگر ما سرمایه‌ها را اضافه کردیم الزاماً توسعه هم رخ خواهد داد. سرمایه‌های بسیار هنگفتی را به دست انسانها می‌بینیم که هدر می‌رود و کشورهایی که با داشتن سرمایه هنگفت نمی‌توانند از آنها بهره‌برداری کافی بکنند و در نتیجه به توسعه کافی نمی‌رسند.
بنابراین این در واقع مسئله انسان‌محوری در توسعه این است که ما انسان را بعنوان موجودی که خودش نقش دارد در توسعه، موجودی که حیات توسعه به حیات او وابسته است، مشارکت او در توسعه در درجه اول اهمیت است. نه فقط او باید توسعه را تحقق بدهد بلکه توسعه هم بخاطر اوست. اگر درد توسعه هست توسعه یک وسیله بیشتر نیست اگر ما خود انسان را در حقیقت فدای توسعه بکنیم، در حقیقت وسیله را هدف قرار بدهیم و هدف را وسیله، در واقع به آن جنبه انسانی و فرهنگی توسعه که هدف نهایی است توجه نکرده‌ایم.
در واقع در بسیاری از این جوامع انسان دست دوم قرار می‌گیرد، انسان اهمیت واقعی خودش را در فرآیند توسعه پیدا نمی‌کند خودش به اندازه کافی امکان مشارکت ندارد یا آگاهی برای مشارکت ندارد و تمام اینها باعث می‌شود که در واقع ما روابط ساختاری را که عمدتا روابط ساختار اقتصادی است و خلاصه می‌شود بیشتر در سرمایه‌گذاری، تکنولوژی، بازده و چیزهایی از این قبیل، توسعه را خلاصه کنیم و آن بخشی که مربوط به انسانها می‌شود تقریباً از کنارش بگذریم یا ندیده بگیریم با بگوییم فعلاً ضرورتی ندارد، حتی بعکس فعلاً انسانها را هرچه به اصطلاح محدودتر کنیم زمینه بازتر می‌شود برای توسعه، بسیاری از کشورها بسیاری از دولتها استدلالشان این است ما نمی‌توانیم فعلاً به بعضی از نیازهای حیاتی انسان پاسخ بدهیم به مثلاً آزادی به چیزهایی از این قبیل، بخاطر اینکه اگر اینها باشد اینها دست و پا گیر است و حرکت واقعی توسعه را چکار می‌کند سد می‌کند بنابراین ما باید فعلاً یک سیستمی باشد حالا تک‌حزبی یا سیستم ادارۀ از بالا و یا چیزهایی از این قبیل که اینرا فعلاً ما نگهداریم تا بتوانیم توسعه را در عمل پیاده کنیم.
ولی ما می‌بینیم که در واقع نه توسعه‌ای به معنای واقعی رخ می‌دهد و انسان هم در این وسط فدا می‌شود. یعنی این در واقع در عمل یک بهانه‌ای بیش نیست و ما در واقع نمی‌توانیم توسعه‌ای منهای انسان، منهای ضرورتهای حیاتی انسان، منهای نیازهای فرهنگی انسان و منهای در حقیقت آن چیزی که مربوط به خواسته‌های ذاتی و درونی انسان می‌شود و خلاصه آنچه که به نام منابع انسانی خوانده می‌شود. متاسفانه این کلمه «منابع انسانی» هم در سالهای اخیر خیلی بکار رفته ولی باز هم ازش استنباط تخصص، استنباط تکنولوژی و استنباط اقتصادی می‌شود و این منابع انسانی هم بد تعریف می‌شود.
یعنی منابع انسانی هم درست به صورت یک فاکتوری در ‌می‌آید که در چارچوب برنامه‌ریزی اقتصادی معنی پیدا می‌کند در حالیکه مسئله منابع انسانی یک عمق بیشتری دارد و منابع انسانی در حقیقت آن منابعی است که قدرت خلاقه انسان، تفکر انسان، حیات اجتماعی انسان را بکار می‌گیرد و به حرکت درمی‌آورد و کسی که به اراده و میل و اختیار خودش این تحول و تغییر را ایجاد می‌کند و منابع انسانی در حقیقت در این معناست. بدیهی است در معنای تخصصی‌اش هم بجای خودش آن مسئله محفوظ است ولی منابع انسانی بنظر من یک عمق بیشتری از آن چیزی دارد که امروز متاسفانه از آن استنباط نادرستی می‌شود.
حالا مجموعه اینها در حقیقت آن چیزهایی است که باید در توسعه رعایت شود تا یک توسعه هماهنگ، مستمر، به صورت یک فرایند دائمی، درونزا و به سمت خودکفایی با مشارکت عمومی امکان‌پذیر شود و تحقق پیدا کند ولی آنچه که ما در واقع کمبود داریم و باید بهش توجه بکنیم موارد بسیار متعددی است که من اینجا ذکر کردم چون فرصت ما محدود است سعی می‌کنم در یک مدت محدودی به بعضی از اینها به صورت اختصار اشاره بکنم و اگر فرصتهای بیشتری بود یا بصورت نوشته ممکن است اینها را بعداً خدمتتان بدهم. اولین ضعفی که بصورت درون‌زا در جامعه ما وجود دارد ضعف در انجام وظیفه، انضباط و وجدان کار است. در حقیقت براساس همان تئوری معروف پارتو که می‌آید آن تمایلات درونی انسان را که باید منجر بشود به یک سلسله رفتار، می‌گوید که از طریق بیان و تبلیغات منحرف می‌شود و از جریان عادی خودش خارج می‌شود.
در واقع در جوامع توسعه نیافته هم عمدتاً تبلیغ جای آن وظایف واقعی را کم و بیش می‌گیرد. وجدان کار و انضباط در حقیقت خیلی کم بهش توجه می‌شود. احساس تعهد چه در زندگی شخصی، چه در روابط با دیگران به حداقل کاهش پیدا می‌کند. وقت و زمان ارزش واقعی خودش را از دست می‌دهد، فشار فرهنگ ملی بیشتر از آنکه روی کردار باشد و روی پندار باشد بیشتر روی گفتار تاکید می‌کند و در واقع کم‌کاری، احساس تحمیلی بودن کار، احساس تحمیلی بودن وظایف یک امر طبیعی تلقی می‌شود و هر کس کاری می‌کند فکر می‌کند این کار به او تحمیل شده و نباید این کار را به درستی انجام بدهد. خوب این ببینید این یک امر فرهنگی است یعنی این همان چیزی است که در واقع در نفس ما هست و این تا ما به جایی نرسیم به ارزشهایی نرسیم که در این تحولی پیدا بشود در واقع راه توسعه در معنای مشارکت عمومی هم باز نخواهد شد.
مسئله دوم یک مقداری یک نوع خصومت شاید بسیاری ناآگاهانه با خودآگاهی و بیداری است. ما ترجیح می‌دهیم که از خیلی چیزها بی‌اطلاع باشیم و در واقع سعی می کنیم که از کنار مسائل بگذریم اگر مسائلی باشد که باید به اطلاع برسد گوینده‌ها و یا نویسنده‌ها، دانشمندان، دانش‌پژوهان می‌دانید در کشورهای توسعه‌ یافته دائماً این اطلاعات رد و بدل می‌شود، دائما اطلاعات تحقیقاتی در اختیار همه قرار می‌گیرد. دائماً مردم از موقعیت برنامه‌ها اطلاع دارند و درنتیجه آگاهی و بیداری اصل اساسی توسعه است. توسعه در ناآگاهی صورت نمی‌گیرد و تحقق پیدا نمی‌کند.
چون انسان محور توسعه است آگاهی انسان رمز توسعه است. بنابراین هدف در واقع بیرون رفتن از ظلمت و رفتن به طرف نور است در واقع و باید چه عالم چه عامی بتوانند در جریان اطلاعات صحیحی که وجود دارد قرار بگیرند و این به یک چیز خیلی مهمی کمک می‌کند که در توسعه نقش اساسی دارد و آن رشد سطح فرهنگی جامعه است. در حقیقت بخشی از توسعه رشد سطح فرهنگی جامعه است و اگر همراه با توسعه اقتصادی این رشد سطح فرهنگی جامعه صورت نگیرد در واقع ما باز همان توسعه ناقص و توسعه ناتمام و ناکاملی خواهیم داشت.
بنابراین برای این توسعه واقعی احتیاج داریم به اینکه سطح بینش عمومی را، سطح دانش عمومی را، سطح اطلاعات عمومی را به معنای واقعی افزایش بدهیم و برای اینکار فقط اطلاعات علمی هم کافی نیست ما در جامعه خودمان به ادبیات، به فلسفه، به جامعه‌شناسی، به هنر و به مجموعۀ دانائیهایی که آگاهی را در یک سطح وسیع گسترش می‌دهد و این یک بخشی از فرهنگ توسعه است و بخشی از خود توسعه است باید توجه خاصی مبذول بکنیم و در واقع ما اگر دیدیم جامعه در حال به اصطلاح افت است، در حال سقوط است به لحاظ این می‌بینیم که ادبیاتش هم همین وضعیت را دارد بجای اینکه رو به رشد باشد رو به انحطاط است بینش و دانش مردم در هر زمینه‌ای همینطوره، تئاترش هم همینطوره، هنرش هم همینطوره، بنابراین می‌توانیم بگوییم که یک همبستگی بسیار مستقیم و مثبتی بین توسعه واقعی و رشد سطح فکر و فرهنگ عمومی، که این فرهنگ عمومی غیر از تخصص است، غیر از عرض کنم خدمتتان که علم و دانش در معنای اخصش است.
آن دانش و بینشی است که حتی آن فرد معمولی بازار یا هر کس دیگری می‌تواند داشته باشد و این جز با بالا رفتن سطح دانش با مطالعه بسیار زیاد ممکن نیست، بعضی‌ها فکر می‌کنند مثلاً در کشورهای اروپایی رمان نوشته می‌شود برای سرگرمی، تئاتر نوشته می‌شود برای سرگرمی، یا فرض کنید که ادبیات اصلاً اینها هدفش این است که مردم را مشغول کند ما می‌بینیم که نه اینجوری نیست حالا غیر از فلسفه که نقش مهمی دارد در این زمینه توسعه، هر رمانی هزار و یک مسئله اجتماعی را به صورت بسیار ظریف به اصطلاح هنری به روح انسانها منتقل می‌کند و اینها را به اصطلاح آماده می‌کند که یک درک بهتری از روابط اجتماعی داشته باشند و برخورد صحیحتری داشته باشند.
بنابراین اگر دیدید که سطح به اصطلاح تعداد تیراژ کتابها حتی کتابهای رمان حتی کتابهای داستان حتی اینها پایین آمد، کمتر نوشته شد، می‌دانید ادبیات در خود توسعه نقش بسیار بسیار مهمی دارد و ما می‌بینیم که در شرایط موجود جامعه ما یکی از چیزهایی که مقدار زیادی افت می‌کند بعضی‌ها معتقدند که اگر یک چند تا از این استادان قدیمی ادبیات هستند اینها از بین بروند معلوم نیست در آینده چه بر سر ادبیات در دانشگاههای ما خواهد آمد و کسی نیست که حتی مدافع ادبیات در معنای واقعی‌اش باشد.
بنابراین می‌بینیم این آگاهیها به ظاهر ربطی به توسعه ندارد ما هم چکار داریم که سرگرم این حرفها خودمان را بکنیم!
برویم توسعه واقعی، توسعه اقتصادی، در حقیقت سرمایه بریزیم از آن ور ببینیم که تولید به کجا می‌رسد و این را در چارچوب توسعه در حقیقت خلاصه بکنیم و بیش از این نرویم در هر حال آگاهی در معنای عامش، علم، سواد خوب جامعه ما هنوز هم حدود 12 میلیون بی‌سواد از 10 سال به بالا دارد و این رقم کوچکی نیست و خودبخود این حالا خود سواد هم خیلی مسئله مهمی است که اگر ما گفتیم جامعه باسواد است با دو سال کلاسی که خوانده و یا فراموش کرده آیا آن باسواد تلقی می‌شود یا نمی‌شود و با سوادی در معنای بهره‌برداری از سواد در چه مقیاس و اشلی می‌تواند مفید و موثر باشد.
به هر حال به نظر من این جنبه‌ها، یعنی جنبه‌هایی که آگاهی‌بخش است حالا چه برنامه‌هایی که از طریق وسایل ارتباط جمعی به اصطلاح منتشر می‌شود رادیو، تلویزیون، روزنامه‌ها و غیره و چه آن چیزهایی که از طریق ادبیات به معنای عامش منتشر می‌شود و افراد بهش توجه دارند، عنایت دارند، بخشی از زندگیشان هست، روزنامه خواندن، مجله خواندن، کتاب خواندن اینها در حقیقت غیر مستقیم می‌تواند تعهد افراد را در برابر جامعه، در برابر تحولات مربوط به توسعه و امثال اینها گسترش بدهد و کمک بسیار زیاد و وافری به رشد فکری و فرهنگی بکند. مسئله دیگر خود فرهنگ و آموزش و پرورش است که در توسعه به نظر من نقش خیلی مهمی دارد. در واقع ما احتیاج به یک بازسازی فرهنگی داریم این بازسازی فرهنگی هم شامل کمیات هست هم شامل کیفیات.
آموزش و پرورش در عصر حاضر ساختن انسانها را بعهده گرفته و وظیفه بازسازی فرهنگ در واقع با موسسات آموزشی از ابتدای سال اول یا حتی قبل از آن از کودکستان تا آخرین دوره‌های دانشگاهی است و موسسات بسیار زیادی تحت عنوان آموزش و پرورش ابتدایی، متوسطه، آموزش و پرورش عالی می‌بینیم که به طور مرتب و منظم سر در می‌آورند و عمل می‌کنند. ولی خوب می‌دانیم که نواقص بسیار زیادی در این زمینه وجود دارد و جامعه ما در واقع یک آموزش پرورش کیفی سطح بالا و قابل مقایسه با جامعه‌ای که بتواند توسعه واقعی درونش تحقق پیدا کند ندارد.
از یک طرف حتی دانشگاه، تعداد دانشجو مرتب افزایش پیدا می‌کند ولی آیا ما از این طریق می‌توانیم به انسانهایی دانا و توانا و انسانهایی که می‌توانند محیط خودشان را تغییر بدهند و قدرت خلاقیت و ابتکار داشته باشند، خودشان سرمنشاء تحولات عمیق اجتماعی و کیفی باشند در واقع دسترسی داریم یا نه؟ تا جائیکه معلومه به لحاظ کمی یک نیازی پاسخ داده می‌شود، جمعیت اضافه می‌شود و آموزش و پرورش هم این نیاز را برآورده می‌کند و دانشگاهها هم این مسئله را توسعه می‌دهند ولی یکبار باید تمام اینها بازبینی بشود و بازنگری بشود که آیا پاسخگوی نیازهای جامعه آینده ما هست یا نیست بعبارت دیگر کودکی که امروز می‌رود به مدرسه و 20 سال دیگر وارد بازار کار می‌شود. به درد آن دوره خواهد خورد؟ برای چه او را تربیت می‌کنیم؟ و در آن زمان چه کاری از دستش ساخته خواهد بود و به چه چیزی پاسخ خواهد داد و در دوره‌های دانشگاهی ما هم همین مسئله کاملاً صادق است.
مسئله در واقع دانشگاهها از این لحاظ فوق‌العاده مهمه، فکر و تخصص بسیار فکر مهمی است. فکر کمیت مهمه ولی کیفیت باید مورد توجه قرار بگیرد. در واقع امروزه مسئله استاد مطرح است. اگر ما در یک دوره نسبتاً طولانی جمعیت تحصیلی دانشگاه ما 2 یا 3 برابر شده ولی بهیچ وجه نیروی آموزشی ما حتی 5/1 برابر هم نشده و از آن خوب می‌توانیم بفهمیم ما چقدر به لحاظ کیفی توانستیم در آن چیزی که ظواهر کمّی نشان ‌می‌دهد جلو برویم. خوب این هم مسئله‌ای است که خودتان در جریانش هستید. ولی باید به صورت عمقی و به صور کیفی یعنی واقعاً ما تا دانشگاههای خوب نداشته باشیم، دانشگاههای زاینده و متحرک نداشته باشیم و دانشگاههای رو به رشد و رو به ترقی نداشته باشیم، انتظار یک رشد درازمدت و یک فرآیند طولانی توسعه را که افراد جامعه بتوانند آن را راه ببرند و به سر منزل مقصود برسانند نباید داشته باشیم. اینها همراه با هم و هماهنگ با هم باید پیش برود وگرنه توسعه به معنای واقعی خودش صورت نخواهد گرفت. بالاخره مسأله بینش افراد است.
در حقیقت اگر ما زندگی افراد را، روال کارشان را چه در محیطهای علمی چه خارج از محیطهای علمی بصورت تحلیلی اینرا دربیاوریم، تحجرش بکنیم و دانش و بینش را از آنها بگیریم. خودبخود قدرت ابداع، نوآوری، وسعت‌نظر و رشد فرهنگی را متوقف کرده‌ایم و در نتیجه می‌توانیم بگوییم که فکر ما به این معنا که علم هم قالبی است، فکر هم قالبی است، یا علم و فکر هم دستوری است، اینها در واقع باعث می‌شود که خود علم متوقف شود و در واقع آن اندیشه‌ای را که باید به افقهای دوردست هدایت بکنیم در یک قالبهای بسیار محدودی متوقف می‌کنیم و به این ترتیب هم شخصیت انسان و هم آزادی و اختیار انسان، هم تفکر و تامل انسان در حقیقت در گرو این بینش محدود و تحجری قرار می‌گیرد که در واقع گاه و بی‌گاه یا حتی در محیطهای آموزشی هم با آنها روبرو هستیم.
بطور خلاصه علم، فرهنگ، ایمان، اخلاص با سرمایه‌گذاریهای اقتصادی با رشد تکنولوژی با هم باید توأم بشود و به نظر من این رشد فرهنگی اولویت دارد و یعنی نباید دست دوم لااقل تلقی بشود. این را نباید به اصطلاح گذاشت به جریان حوادث که خوب بالاخره یک کسی پیدا خواهد شد فرهنگ را اصلاح خواهد کرد. کسی پیدا خواهد شد در آموزش و پرورش هم دخالت خواهد کرد. کسی پیدا خواهد شد روزنامه‌ها را هم بهبود خواهد بخشید. این نیست یعنی تا این جریانات فکری در جامعه در مسیر واقعی خودش قرار نگیرد و اصلاح نشود خودبخود مسئله توسعه به صورت همان دایره بسته‌ای در می‌آید که هر چه ما بخواهیم ازش فرار کنیم بیشتر در درون آن باقی خواهیم ماند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات