ترجمه: حشمتالله رضوی
دیدگاه ویلیام فاف
در شهر کورها، فرد یک چشم پادشاه است. چنین است سیاست خارجی واشنگتن در زمان حکومت کلینتون. کلینتون میداند که وی با موفقیت در سیاست داخلیش امتحان پس میدهد. سیاست بینالمللی برای وی چندان جالب نیست.
وی پستهای اصلی سیاست خارجی حکومت را به افرادی سپرده است که کارشناس میباشند اما انگارهساز نیستند. در نتیجه سردرگمی سیاسی که به دنبال آمده است، به هر کسی که تئوری عمدهای ارائه داده است گوش فرا داده میشود. افراد درون و بیرون از حکومت مایلند اهمیت امور بیان شود.
بدین ترتیب مقاله پرفسور ساموئل هانتینگتون از دانشگاه هاروارد تحت عنوان «رویاروی تمدنها»؟ (در شماره تابستان فارین افیرز)، که از نظر زمانی نیز در موقعیت مناسبی نوشته شده، در واشنگتن به میزان زیادی به عنوان مقاله جدید «ایکس» شناخته شده است. منظور از مقاله «ایکس» البته اشاره به مقاله تحسینبرانگیز جرجکنان در 1947 است که پایه نظری سیاست «دربرگیری» کمونیسم شوروی را برای حکومت آمریکا فراهم آورد.
گزارش آقای هانتینگتون، که جنبه پیشگویی دارد، به آن خوبی که باید باشد، نیست. وی برای کمیسیون سه جانبه در اوائل دهه هشتاد مقالهای تهیه کرد و در آن مدعی بود که دموکراسی غربی به دلیل سقوط اخلاقی و ارادی از سوی کمونیسم در معرض خطر حادی قرار دارد. اما ما میدانیم که در عالم واقع چه اتفاقی افتاد.
تز امروز وی این است که برخوردهای ملی و ایدئولوژیک جای خود را به برخورد میان تمدنها داده است. وی میگوید: «اگر قرار باشد در آینده جنگی جهانی رخ دهد، آن جنگ، جنگ میان تمدنها خواهد بود.» وی در مقالهاش به طور تلویحی عنوان میکند که این جنگ، چنانچه به وقوع بپیوندد جنگ میان تمدن اسلامی و غرب یا میان تمدنی آسیایی «کنفسیوسی» و غرب خواهد بود. (وی معتقد است که ژاپن نمیتواند بر آسیای شرقی چیره شود اما چین میتواند.
هانتینگتون میگوید که جنگ میان پادشاهیها در سدههای 18 و 19 جای خود را به جنگ میان ملتها و سپس به جنگ میان ایدئولوژیها داد و اکنون، جنگ میان تمدنها جای آنها را گرفته است. بیشتر آنچه که او میگوید جالب است.
برخی از آن درست است. تمدنهای بزرگ رقبای فرهنگی و اخلاقی هستند. اعضای این تمدنها در گذشته عمدتاً «به دلایل مذهبی» مبارزه کردهاند و اکنون نیز مسائل مورد اختلافی میان کشورهای اسلامی و آسیایی از یک سو و غرب از سوی دیگر وجود دارد.
با این همه، ادعای وی مبنی بر جنگ میان تمدنها بر این حقیقت استوار است که اعراب و غرب بر سر مسئله اسرائیل و نفت با یکدیگر درگیر شدهاند نکته دیگر اینکه یوگسلاوی گسلی است که ارتدکسها را از کاتولیکها و هر دوی اینها را از مسلمانان جدا میکند و رقابت اقتصادی میان کشورهای آسیایی و غرب نیز در حال افزایش است.
تنازع عرب و غرب یکی از مسائل اقتصادی و سیاسی است که به میزان زیادی ملموس است:
مهاجرت اسرائیلیان به جائیکه قبلا سرزمین اعراب بود و کنترل و بهرهبرداری نفت. درست است که بنیادگرایان اسلامی مخالفت با تمدن غربی را بسیار موعظه میکنند اما بنیادگرایان اسلامی، اسلام، نیستند. جبهه اصلی نبرد آنان مسلمانان دیگر، مانند الجزایر و مصر امروزی میباشند.
جنگ خلیج (فارس) توسط مسلمانان و قدرتهای عمده غرب، تهاجم یک کشور مسلمان به یک کشور اسلامی دیگر شروع شد و شاهد بودیم که دو قدرت اصلی اسلامی یعنی مصر و مراکش در جناح غرب قرار داشتند. هر کس فکر میکند که مبارزه در بوسنی میان تمدنهای اسلامی و مسیحی است نشان میدهد که در مورد بوسنی تا چه اندازه اطلاعات کم دارد. جامعۀ مسلمانان بوسنی کاملا اروپایی بوده و حکومت امروزه بوسنی هنوز تنها جناحی در یوگسلاوی سابق است که از کثرتگرایی، اندیشه جامعه لیبرال و غربی دفاع میکند.
من برای نقد بحث هانتینگتون وقت کافی ندارم. اما به راحتی اعلام میدارم که تبدیل تفاوتها و رقابتهای آشکار تمدنها به مقوله سیاست خارجی و استراتژیک یک خطای وحشتناک است.
اگر تقابل محسوس منافع اقتصادی (مانند نفت) یا تجارت، یا اختلافات سرزمینی و سیاسی (مانند اسرائیل) یا درگیریهای ملیگرایانه قومی (مانند یوگسلاوی سابق یا اتحاد شوروی پیشین) به عنوان برخورد تمدنها تفسیر شود، بدین ترتیب آنها از قلمرو موضوعات قابل بحث و حل شدنی به قلمرو درگیری که حل نشدنی و پایانناپذیر است، منتقل میشوند.
من فکر نمیکنم که آقای هانتینگتون به طور واقعی آنچه را که انجام داده، درک کند. وی پایه نظری را برای چیزی شبیه به جنگ نژادی فراهم آورده است. حمایت از یک تمدن، مانند تعلق به یک نژاد، قابل بحث و مذاکره نیست و سازشپذیر نیز نمیباشد. چنین حمایتی انتخاب نشده (تحمیلی) و گریزناپذیر است. بعلاوه اگر آینده ما جنگ میان تمدنها است بنابراین آینده ما آیندهای است توأم با جنگی دائمی و پایانناپذیر یا حداقل میتوان گفت که تنها با نابودی- که برداشت هیتلر از جنگ بر علیه یهودیان بود- یک تمدن است که میتوان پایانی برای آن متصور بود.
چنین نگرشی، دیدگاهی نومیدانهای از تاریخ و تجلی نگرش قضا و قدری تام و غیر مسئولانه است. چنین نگرشی به لحاظ اخلاقی و نیز سیاسی دارای الزامات مصیبتباری است.
به سادگی میتوان گفت که این دیدگاه غیر واقعی است. درگیریهای بالقوه و واقعی در جهان معاصر با پول، تجارت، سرزمین و منافع اقتصادی و سیاسی مربوطاند. با همه اینها میتوان از طریق اقدامات مرسوم سیاسی، اقتصادی و یا در صورت لزوم نظامی، مقابله کرد. اینها راهحل دارند. برخورد تمدنها راهحل ندارد.
اثر عملی بحث آقای هانتینگتون تعقلی کردن اندیشههای عوامانه تمام مردم و تجویز نوعی تفکر الهامگونه است که معمولا در این سده به ما جنگ جهانی و یا جنگ سرد ارزانی داشته و اینکه این امر در واشنگتن باید جدی گرفته شود عمیقاً نگران کننده است.
دیدگاه جینکرک پاتریک
من با علاقه فراوان و توقع زیاد به اثر ساموئل هانتینگتون میپردازم. من، مانند بیشتر اندیشمندان سیاسی، از نوشتههای وی چیزهای زیادی آموختهام. وی اکنون یک بار دیگر در مقالهاش «رویارویی تمدنها؟» سئوالاتی را برانگیخته است.
هانتینگتون در مقالهاش اعلام میدارد که تمدنها مهم و واقعی هستند و پیشبینی میکند که «رویارویی میان تمدها به عنوان شکل مسلط برخورد جهانی جایگزین برخوردهای ایدئولوژیک و دیگر انواع برخوردها میشود» وی همچنین مدعی است که به احتمال زیاد نهادهایی برای همکاری در درون تمدنها توسعه خواهد یافت و درگیریها اغلب میان تمدنهای متفاوت روی خواهد داد. این نظرات به عنوان موضوعاتی جالب اما تردیدآمیز مرا به تفکر وا میدارد. طبقهبندی هانتینگتون از تمدنهای معاصر سئوالبرانگیز است. وی در جهان معاصر «هفت یا هشت تمدن عمده» برمیشمارد: تمدنهای غربی (که هم نوع اروپایی و هم آمریکایی را در برمیگیرد) کنفسیونی، ژاپنی، اسلامی، هندو، اسلاو- ارتدکس، آمریکای لاتین و «احتمالا آفریقایی».
چنین فهرستی از تمدنها عجیب به نظر میرسد.
اگر تمدن به وسیله عناصر عینی مشترک مانند زبان تاریخ، مذهب رسوم و نهادها و به طور ذهنی با «تعیین هویت» تعریف میشوند، و اگر تمدن گستردهترین مجموعهای است که افراد به طور اکید در قالب شناسایی میشوند، چرا تمدن آمریکای لاتین از تمدن غربی جدا میشود.
آمریکای لاتین مانند آمریکای شمالی قارهای است که در آن اروپاییانی سکنی گزیدهاند که با خوشان زبانهای اروپایی و برداشتی اروپایی از مذهب یهودی- مسیحی، حقوق، ادبیات و نقشهای گروهها را به همراه آوردند. سهم بومیان در فرهنگ لاتین در برخی کشورها (مکزیک، گواتمالا، اکودوروپرو) از آمریکای شمالی بیشتر است. اما نفوذ آفریقاییها در ایالات متحده از همه کشورهای آمریکای لاتین، بجز چند کشور (برزیل، بلیز (Belize) و کوبا) بیشتر است. هم آمریکای شمالی و هم جنوبی با آمیزهای از سایر عناصر متعلق به اروپای غربی هستند.
و روسیه اگر غربی نیست چیست؟
تقسیمبندیهای جنگ سرد مبنی بر شرق- غرب، در چارچوب اروپایی مفهوم یافت. اما در یک چارچوب جهانی، مردم اسلاو ارتودوکس اروپاییانی هستند که در فرهنگ غربی سهیماند. خداشناسی و عبادت ارتودوکسی، لنینیسم و تولستوی نمودهای فرهنگ غربی هستند.
همچنین معلوم نیست که در طی قرنها، تفاوتهای میان تمدنها به طولانیترین و خشنترین درگیریها منجر شده باشد. حداقل در قرن 20، خشنترین درگیریها در درون تمدنها رخ داده است: تصفیههای استالین، نسلکشی پلپوت، کشتار هیتلر و جنگ جهانی دوم. میتوان ادعا کرد که جنگ میان ایالات متحده و ژاپن برخورد تمدنها بود اما چنان تفاوتهایی نقش کمی در آن جنگ داشتند. نیروهای محور و متفق هر دو هم دارای اعضای اروپای و هم آسیایی بودند.
آزادی کویت کمتر از جنگ جهانی دوم یا جنگهای کره و ویتنام شکل برخورد تمدنها را داشت. مانند جنگهای کره و ویتنام، جنگ خلیج فارس درگیری یک کشور اسلامی غیرغربی علیه یک کشور اسلامی غیرغربی دیگر بود. زمانیکه تهاجم رخ داده بود، آمریکا و دیگر کشورهای غربی به دلایل ژئوپولتیک که از تفاوتهای فرهنگی فراتر میرفت درگیر شدند. صدام حسین دوست داشت جهان به گونهای دیگر به این موضوع بیاندیشد.
پس از آنکه ایالات متحده یک ائتلاف بینالمللی را علیه عراق بسیج کرد، صدام حسین که تا آن زمان رهبر یک رژیم انقلابی غیر دینی بود به نماز جماعت روی آورد و خواستار اتحاد با جهان اسلام شد.
هانتینگتون یادآوری میکند که برخی بنیادگرایان اسلامی ضد غرب و ستیزهجو، مدعیانه چنین وانمود کردند که این جنگ «جنگ غرب علیه اسلام» است اما اندکی بدان باور داشتند. بیشتر حکومتهای جوامعی که اکثریت جمعیت آن مسلمان هستند، به جای «حفظ» عراق، به حمایت از کویت برخاستند.
در بوسنی، تلاشهای رادوان کاراد زینچ و دیگر افراطگرایان صرب برای اینکه خود را به عنوان مدافعین خط مقدم در برابر اسلام ترسیم کنند، دیگر نافذ نیست، هر چند انفعال جامعه اروپا، ایالات متحده، ناتو و سازمان ملل در رویارویی با تجاوز وحشیانه صربستان علیه بوسنی نهایتا همبستگی اسلامی نسبتا ملموسی برانگیخته است. اما بیشتر حکومتهای کشورهائی که عمدتاً جمعیتشان مسلمان است، در مورد اینکه به درگیری بوسنی به عنوان یک جنگ مذهبی بنگرند، تردید داشتهاند و خود حکومت بوسنی در مقابل هرگونه وسوسهای مبنی بر اینکه معضل خود را معضل جهان اسلام در برابر جهان مسیحی- یهودی وانمود کند، مقاومت کرده است. این حقیقت که نیروهای صرب نخست تهاجم خود را علیه کرواسی و اسلوانی شروع کردند میتواند جوابگوی انگیزهها و اهداف صربها که همانا توسعهطلبی ارضی و نه جنگ مقدس است، باشد.
بدون تردید، تفاوتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی میان تمدنهای اسلامی، یهودی مسیحی وجود دارد. اما مهمترین انفجارآمیزترین اختلافاتی که مسلمانان درگیر آنند در درون جهان اسلام- میان افراد، احزاب و حکومتهایی که میانهرو، مخالف توسعهطلبی و مخالف خشونت میباشند و آنهایی که ضد نوسازی، ضد غرب، به غایت نابردبار، توسعهطلب و خشن میباشند- یافت میشود.
اولین هدف بنیادگرایان اسلامی تمدن دیگری نیست بلکه حکومتهای خودشان است. یکی از دوستان مسلمانم که عمیقا مذهبی است به من گفت: «لطفا به آنان بنیادگرایان مذهبی نگویید، آنان برداشت بنیادیتری از مذهب اسلام را نمینمایند. به راحتی میتوان گفت که آنان مسلمانانی هستند که در عین حال افراطگرایان سیاسی خشنی نیز میباشند.
در جاهای دیگر نیز، برخورد میان تعصبگرایی و حکومت مبتنی بر اصول و قانون، میان جاهطلبی توتالیتری و حاکمیت قانون در میان تمدنها به شکلی روشنتر و خالصتر وجود دارد تا میان آنان. در آسیا نیرومندترین برخورد میان جنبههای متفاوت چینی یا هندی بودن خواهد بود.
بدون تردید، تمدنها مهم هستند. با کاهش قدرت فرهنگها و هویتهای محلی و ملی، نوسازی اهمیت واحدهای شناسایی بزرگتر مانند تمدنها را تقویت میکند. یقینا هانتینگتون همچنین درست میگوید که ارتباطات جهانی و افزایش مهاجرت با همراه آوردن ارزشها و شیوههای زندگی متفاوت و تماس مستقیم آن با ارزشهای رایج درگیری را تشدید میکند. مهاجرت، سبب میشود رفتارهایی که تاکنون مرسوم نبودهاند به مدارس، همسایهها و دیگر نهادهای زندگی روزانه راه یابند و جهان شمولی جوامع غرب را به مبارزه بطلبند. بردباری مذهبی به طور انتزاعی یک چیز است و حضور دخترهای محجبه در کلاسهای درس مدارس فرانسه کاملا چیز دیگری است. به چنین مبارزهجوییهایی در هیچ کجا خوش آمد گفته نمیشود.
اما هانتینگتون که به درک ما از نوسازی و دگرگونی سیاسی کمک فراوانی کرده است همچنین از شیوههایی که سبب میشود نوسازی، مردم، جوامع و سیاستها را دگرگون سازد، آگاهی دارد. وی میداند که نوسازی معادل غربی شدن است (به میزان زیادی چنین تصور شده است) و میداند که این امر میتواند به ایجاد یک حرکت واپسگرا و خصومت تلخ بیانجامد. اما وی همچنین میداند که شیوههای مدرن و غربی علم، تکنولوژی، دموکراسی و بازار آزاد چقدر نیرومند هستند. هانتینگتون میداند که سئوال بزرگ جوامع غیرغربی این است که آیا آنها میتوانند مدرن باشند بدون اینکه غربی باشند. وی معتقد است ژاپن موفق بوده است. شاید وی احتمالا درست میگوید که بیشتر جوامع همزمان در جستجوی منافع نوسازی و روابط سنتی هستند. تا آنجا که ما و آنها در حفظ سنتهایمان موفق هستیم، در همان حال که دگرگونیهای بیپایان نوسازی را میپذیریم، تفاوتهایمان از یکدیگر حفظ خواهد شد و نه تنها نیاز به یک جامعه صرفا کثرتگرا بلکه به یک جهان کثرتگرا حتی شدیدتر، رشد خواهد کرد.
گفتگو با هانتینگتون
* شما در فصلنامه «فارین افیرز» پیشبینی کردید که برخوردهای آینده بجای اینکه میان ملتها باشد میان تمدنها خواهد بود؟ چرا؟
** گرچه بدیهی است که دولت- ملت عمدهترین موجودیت صحنه جهانی خواهد بود اما ما در حال گذار از عصری میباشیم که در آن دولت - ملت کانون مرکزی است. مردم به طور فزایندهای مایلند با موجودیتهای گستردهتر هویت خود را تعیین کنند. آلمانها بیشتر و بیشتر خویشتن را اروپایی میپندارند. این چیزی است که در سرتاسر جهان به اشکال گوناگون در حال انجام است.
* چرا حالا؟
** در طی جنگ سرد هم آمریکا و هم شوروی خود را بر حسب «ایدئولوژیهایشان تعریف میکردند. اکنون ما به دوران پایان ایدئولوژی رسیدهایم. همچنین به نظر میرسد که ما به پایان دورهای در روابط بینالملل رسیدهایم که در آن غرب بر سر تا سر صحنه بینالمللی چیره بود. بنابراین، رویارویی تمدنها به طور فزایندهای جنبه محوری خواهد یافت: تمدنهای غرب و اسلام، تمدنهای اسلام و هند و در هند، اسلام در مقابل تمدن ارتدوکسی و اسلاو روسیه، چین و ژاپن به عنوان تمدنها. اینها به «موجودیتهای» عمدهای تبدیل میشوند که روابط بینالملل در چارچوب آن رخ میدهد.
* شما تمدن را چگونه تعریف میکنید؟
** یک تمدن گستردهترین سطح هویت فرهنگی است که یک فرد داراست. تمدنها به میزان زیادی از گذر مذهب تعریف میشوند.
مذهب وجه تمایز عمدهتری از دیگر عوامل است. یک فرد میتواند هم فرانسوی و هم عرب باشد. اما بسیار مشکلتر خواهد بود که هم مسلمان و هم کاتولیک باشد. مذهب در سطح جهانی در حال احیاست. احیای مذهب در کشورهای اسلامی بیشتر از دیگر جاها آشکار است، اما این امر در همه جا در حال انجام است. نگاه کنید در هند در مورد هندوی نظامیگرا چه اتفاقی در حال رخ دادن است. همچنین نگاه کنید به بنیادگرایی در مسیحیت.
* شما مدعی هستید که رویارویی آتی میان غرب و جهان اسلام خواهد بود. چرا؟
** بجز مسیحیت اسلام دقیقترین و روشنترین مذهب جهان است. مذهب و سیاست از یکدیگر جدا نیستند. دوم اینکه این احساس وجود دارد که غرب زیانهائی به جهان اسلام وارد آورده و آن را استثمار کرده است. اکنون نوعی رستاخیز در راه است.
رویارویی اشکال فراوانی به خود خواهد گرفت. ضرورتی ندارد که فرد این رویارویی را نوعی جنگ جهانی خشونتبار میان غرب و اسلام تلقی کند.
* شما فکر میکنید این رویارویی در کجای جهان اسلام رخ میدهد؟
** این رویارویی تا اندازهای در یوگسلاوی پیشین و در امتداد مرزهای جهان اسلام و جهان غیر اسلام در حال وقوع است. اکنون عمدهترین گسل اروپا، خطی است که مسیحیت غربی در آنجا پایان مییابد و مسیحیت ارتدکس و اسلام شروع میشود. این خطی است که در طی چندین سده چندان تغییر نیافته است. اهمیت آن در طی جنگ سرد نادیده گرفته شد. این الگوی رویارویی همچنین در امتداد آفریقا میان مسلمانان به طرف شمال و مسیحیت و غیر مسلمانان به طرف جنوب امتداد مییابد.
* گسلهای فرهنگی دیگر در کجاها قرار دارند؟
** یکی در قفقاز است. جائیکه اکنون در آن جنگ میان ارامنه و آذریها در جریان است. در این جنگ هم روسیه و هم ترکیه درگیر شدهاند.
در آسیا رویارویی میان مسلمانان و هندوها در هند است و میتواند پاکستان را نیز درگیر سازد. بنابراین میان ترکهای آسیای مرکزی، روسها و چینیها رابطهای وجود دارد.
* شما در مورد آفریقا چندان صحبت نمیکنید. آیا یک تمدن آفریقایی وجود دارد؟
** نمیگویم در این لحظه وجود دارد. ممکن است نشانههای یک تمدن وجود داشته باشد. اما فکر میکنم هنوز بسیار پراکنده است.
* فرضیه شما بر امنیت غرب چه تأثیری دارد؟
** کاهش نیروی نظامی در غرب بسیار تکاندهنده است. همچنین است در روسیه دوران بوریس یلتسین. در همین حال کشورهای آسیایی و همچنین همه کشورهای اسلامی خاورمیانه توان نظامی خود را افزایش میدهند. یک ارتباط کنفسیوسی- اسلامی میان چین و کره شمالی از یک سو و کشورهای خاورمیانه مانند ایران، عراق، سوریه و لیبی از سوی دیگر وجود دارد. این ارتباط در ابتدا یک ارتباط نظامی است. نوعی ارتباط که در آن کشورهای کنفسیوسی، اسلحه و تکنولوژی تسلیحاتی فراهم میآورند.
* آیا غرب در خلع سلاح راه طولانی نپیموده است؟
** این مسیر در حال طولانی شدن است. زمان آن است که غرب آن را کاهش دهد.
* پس وضعیت کنونی نسبت به جنگ سرد پیچیدهتر شده است؟
** جنگ سرد نسبتاً ساده بود. روسها یقیناً مرام شهادت نداشتند. آنان بر طبق برداشتی که ما از «خردمند» داریم، «خردمند» بودند. معلوم نیست که مردم متعلق به دیگر تمدنها به همین شیوه بیاندیشند.
رهبران عرب مانند ناصر و صدام حسین میتوانند از شکستهای نظامی تحقیرکننده رنج ببرند و در قدرت باقی بمانند. این امر در غرب اتفاق نمیافتد.
* اندیشه «غرب در مقابل بقیه» تسکیندهنده نیست.
** در درازمدت غرب باید زندگی در جهانی را بیاموزد که نخواهد توانست در آن همان نفوذ و فراگیری 200، 300 سال گذشته را اعمال کند. غرب مجبور خواهد بود کنار آمدن با دیگر تمدنها را بیاموزد.