بسماللهالرحمنالرحیم
فشارهای سیاسی - تبلیغاتی استکبار علیه جهان اسلام، هر لحظه در چارچوب اهداف معینی که دشمنان اسلام صراحتاً از آن سخن بمیان آوردهاند، تشدید میگردد.
با فروپاشی بلوک شرق، غرب احساس میکند که دیگر قادر نیست هزینههای سنگین تسلیحاتی و سیاستهای زورمدارانۀ خود را با اشاره و تاکید بر خطر شوروی و خطر کمونیسم، توجیه کند و بهمین دلیل، سریعاً بدنبال یک جایگزین مناسب میگردد.
غرب بر این باور است که تاکید بر روی اسلام بعنوان یک «خطر بالقوه» برای جامعۀ جهانی میتواند ساختار «ناتو» را حفظ کند و آنرا با ماموریتهای جدید و قلمرو فعالیت جدید، همچنان بعنوان ابزار قدرت در اختیار بگیرد. دقیقاً بهمین دلیل است که غرب اکنون خود را در قبال شتاب تحولات جهانی، غافلگیر شده احساس میکند و سریعاً در تدارک است که جنگ سرد جدیدی را علیه «دشمنان فرضی» براه اندازد و تدریجاً با تشدید حملات سیاسی - تبلیغاتی خود، زمینه را برای تمرکز نیرومند سیاسی - تبلیغاتی علیه جهان اسلام فراهم سازد.
جنگ سرد علیه جهان اسلام، از این دیدگاه بمنزلۀ یک ضرورت عینی برای محافل نظامیگری غرب تلقی میشود تا بتواند از طریق آن اهداف جدیدی را که تا دیروز شاید اساساً موضوعیت نداشت، با شتاب فراوانی تعقیب کنند.
چرخش سیاسی سریع غرب بسوی مسکو، از این دیدگاه هم قابل اهمیت است که غرب امیدوار است در این بازی جدید خود، نظر موافق مسکو را هم جلب کند و از آشفتگیهای سیاسی روسیه و موضع انفعالی زمامداران کرملین، بیشترین استفادۀ ممکن را ببرد.
چگونه میتوان فراموش کرد که تا این اواخر، غرب و مشخصاً آمریکا در تمامی تبلیغات سیاسی - نظامی خود، برای توجیه سرمایهگذاریهای عظیم در فاز نظامی، جنگ ستارگان و طیف وسیعی از برنامههای چند منظورۀ خود، از «خطر شوروی» و «خطر کمونیسم» بهره میبردند ولی امروز نیروهای نظامی آمریکا و روسیه در یک مانور مشترک در خاک روسیه، در کنار یکدیگر علیه یک «دشمن فرضی» قرار میگیرند؟
سئوال امروز ما اینست که این «دشمن فرضی» چه کسی است؟ محتملترین دشمن که ممکن است روزی آمریکا و روسیه علیه آن به اشتراک نظر و اشتراک در مواضع دست یابند، کدامست؟ شاید پاسخ این سئوال، اکنون با ابعاماتی همراه باشد و امروزه امکان پاسخگوئی صریح به این سئوال عمده، فراهم نباشد ولی استراتژیستهای غرب اکنون در همه جا تلاش میکنند تا از «خطر اسلام» بعنوان عمدهترین خطر برای دنیا فردا سخن بمیان آورند. اما سئوال عمدهتر اینست که نیروی محرکۀ این بازی رسوا چه کسانی هستند؟ کدامین طیف از نیروهای موثر در غرب، اکنون بیشتر از دیگران سعی دارند شکلگیری جدید سیاسی غرب را بر اساس «ضدیت با اسلام» استوار کنند؟ بدون آنکه نیازی به درک جزئیات بیشتری دربارۀ برنامههای جدید غرب در این زمینه احساس شود، حتی بر اساس شواهد و قرائن موجود هم دقیقاً میتوان به این نتیجۀ قطعی و روشن دست یافت که پشت همۀ این برنامهها و سیاستبازیهای آشکار و نهان غرب، «صهیونیسم بینالملل» و طیف وسیعی از دستپروردگان و مهرههای جیرهخوار صهیونیسم قرار دارد. این مهرهها در هر جا که هستند، وظیفه دارند «اسلامستیزی» را بعنوان یکی از اصلیترین محورهای مورد توافق نزد حکومتها در هر گوشه از جهان، نمودار سازند.
تصادفی نیست که یکباره، جنگ اعلام نشدهای علیه اسلام و تمامی مظاهر اسلامی در هر گوشه از جهان، را شاهدیم. در هند، مساجد با قدمت چند صد ساله را با خاک یکسان میکنند و زمانیکه مسلمانان برای اعتراض وارد صحنه میشوند، ناگهان موج تبلیغات علیه آنها جهتگیری میشود و در واقع، مظلومان این پرونده حتی از جانب دولت و عاملین برقراری نظم و امنیت هم «درو» میشوند و بجای آنکه عدالت اجرا شود، مظلوم قربانی میگردد.
در بوسنی، مسلمانان از هر سو در معرض یک نسلکشی وحشیانه قرار میگیرند و دنیای امروز فقط شاهد ساکت این صحنههاست و حتی از سازمان کنفرانس اسلامی هم چیزی بیشتر از دیگران در میدان عمل مشاهده نمیشوند؟ چرا؟ این بزرگترین سئوالی است که اگر امروز پاسخ آنرا بیابیم، شاید درک مسائل پیچیده امروز دنیای اسلام برای ما چندان مشکل نباشد.
تلخ است ولی واقعیت دارد که امروزه، دشمنی برخی رژیمهای حاکم بر سرزمینهای اسلامی، کمتر از دشمنی استکبار با مسلمانان نیست و بهمین دلیل، نمایندگان آن رژیم ظاهرا اسلامی اگر چه در اجلاسهای بینالملل اسلامی از همراهی با سایر کشورها ابائی ندارند، ولی در حقیقت رژیم آنها بهمان جنایتی مشغول است که صربها در بوسنی و صهیونیستها در فلسطین مشغولند. آنها همگی بیک اندازه برای سرکوب قیام مسلمانان تلاش میکنند و بهمین دلیل منطقاً مخالفت قلبی، عملی و واقعی با جنایاتی که علیه مسلمانان در هند، بوسنی و فلسطین اشغالی صورت میگیرد، نداشته و ندارند.
با اینهمه، مشکل امروز غرب، دنیای استکبار و مزدورانش، یک تناقض آشکار است. غرب و مزدورانش اگر چه تصریح میکنند که از دیدگاه آنها «دین از سیاست جداست»، ولی امروزه حاضر نیستند سیاست خود را از دشمنی کینهتوزانه نسبت به دین و پیروان اسلام، جدا کنند بلکه در عمل، «دشمنی با اسلام» بهر شکل ممکن، جزو اصلیترین محورهای سیاست داخلی و خارجی و حتی سیاستهای تبلیغاتی آنها تلقی میشود.
در چنین شرایطی وظیفۀ ما و همۀ پیروان واقعی اسلام آنست که ظرفیتها و امکانات موجود را علیه این تهاجم همه جانبۀ دشمنان اسلام و مزدوران محلی آنها بسیج کنیم و در قدم اول این نکتۀ جدی و حیاتی را در نظر بگیریم که دشمن برای مقابله با اسلام، عمدتاً متکی به قدرتی است که از خود جهان اسلام گرفته است و طبعاً شرط اصلی برای ناکام ساختن دشمنان اسلام اینست که این روال غیرمنطقی را که مسلمانان با قدرت و سرمایه و ثروت خودشان تضعیف گردند، پایان یابد و جنگ سرد علیه جهان اسلام، دستکم در سرزمینهای اسلامی به شکست بیانجامد.