تفکر کهنه در جهانی نو
در پس بحثها و مشاجرههایی که اخیراً در مورد بوسنی صورت میگیرد، کشورهای حوزه بالکان و در سطحی کلیتر اروپای شرقی، سئوالاتی بس فراگیرتر و پاسخ داده نشده در مورد وضعیت و آینده غرب وجود دارد. طرفداران مداخله در کشورهای حوزه بالکان، به بیانی ساده معتقدند، غرب باید در شرق مداخله کند.
«ویلیام پفاف» هنگامی که به گونهای فصیح استدلال میکرد که غرب برای تضمین مرزهای کنونی کشورهای حوزه بالکان و اروپای شرقی، «به منظور آن که بتواند رقابت قومی فراملی را از انفجار سیاسی و نظامی آن باز دارد» باید از طریق ناتو ـ «قدرت بزرگ حقیقی در اروپای امروز» ـ عمل کند، مطمئناً به نمایندگی از جانب افراد بسیاری صحبت میکرد. ضمانت ناتو در قبال این کشورهای جدید چنانچه لازم باشد باید از طریق توسل به زور به اجرا درآید. ادعا میشود که تنها یک چنین خطمشی میتواند هم وجهه سیاسی و اخلاقی غرب را که به دلیل سوءبرخورد با بحران یوگسلاوی آن را از دست داده است، بدان بازگرداند و هم پایه و اساسی از ثبات را برای آینده اروپای شرقی به وجود آورد.
در ارتباط با این روش عمل مشکلاتی خاص وجود دارد، لیکن مسئله مهمتر آن است که، پیشنهادهای گوناگون که در مورد اتخاذ خطمشیها صورت میگیرد و بیانیههای اعلام مواضعی که از چنین روندی حمایت میکنند، بازتاب یک جزمگرایی و انعطافناپذیری فلسفی، ناتوانی یا بیرغبتی برای رهایی یافتن از مفاهیم و اسلوبهای قدیمی تفکر با وجود شرایطی کاملا تغییر یافته هستند. به ویژه آن که، چنین پیشنهادهایی که به مثابه تشکیل یک ناتو جدید است براساس و مبنای تردیدآمیزترین فرضیه قرار دارند، یعنی آن که «غرب کماکان به عنوان موجودیتی سیاسی و نظامی باقی میماند. طی نیم قرن گذشته یا همین حدود، اکثر ما غرب را به عنوان امری پذیرفته شده، وجودی طبیعی و ماندگار تصور میکردهایم.
این طرز تفکری است که نه تنها به خودی خود اشتباه است، بلکه مطمئناً به اتخاذ خطمشیهایی اشتباه نیز منجر میشود. بنابراین هرچه زودتر از این طرز تفکر رهایی یابیم برای ما بهتر است. «غرب» سیاسی سازهای طبیعی نیست بلکه سازهای کاملا مصنوعی است. این حضور و وجود مهلک و آشکارا خصمانه «شرق» بود که به غرب موجودیت بخشید و وحدت آن را حفظ کرد. لذا در حال حاضر در این که غرب بتواند پس از محو و نابودی این دشمن جان سالم بدر برد، جای شک و تردید بسیاری وجود دارد.
آیا غرب در شرق باید مداخله کند؟
برخی تحلیلگران و روشنفکران غرب و همچنین تشکیلات داخلی خود ناتو از پیشنهادهای مبتنی بر مداخله ناتو در شرق به منظور تضمین مرزهای کنونی کشورهای پرده آهنین و یا ارائه پیشنهاد به آنها برای عضویت در ناتو، حمایت میکنند. «مانفردورنر»، دبیرکل سازمان ناتو، بسیار علاقمند است که این سازمان با استفاده از امکانات کشورهای عضو خود مسئولیتی عملی را در ارتباط با عملیات حفاظت از صلح در اروپا برعهده گیرد. واضح است که تحقق این امر، به نحوی مشکل بیمورد بودن موجودیت سازمان ناتو را حل میکند، مشکلی که این سازمان اکنون با توجه به از میان رفتن تهدید شوروی سابق با آن روبرو است.
معهذا، مداخله در شرق با یک سلسله و دشواریها و پیچیدگیهای خاصی مواجهه خواهد شد، که احتمالا آن را غیر عملی میسازد.
اول آن که، این پیشنهاد منافع و حساسیتهای روسیه را به هیچ وجه مدنظر قرار نمیدهد و هیچگونه نقشی را نیز برای این کشور در اروپای شرقی قائل نمیشود. ناتو بر آن است تا به راحتی مسئولیت برقراری ثبات در منطقهای را بر عهده گیرد که طی قرنهای متمادی حوزه نفوذ روسیه قرار داشته است. دوران فترت چهل و پنج ساله دستهبندی شوروی سابق تنها یک مرحله از تاریخی بس گسترده است، و فروپاشی آن نباید به عنوان پایان مشارکت مسکو در مسایل بینالمللی تلقی شود.
منافع راهبردی، انگیزههای سنتی در کسب اعتبار، «ماموریت تاریخی» نجات جمعیت ارتدکس یونان از سلطه حکومت کافران، آرمان و یکپارچگی اسلاوها، تاثیری متغیر لیکن واقعی بر خطمشیها داشتهاند ـ و تمامی این عوامل دست به دست هم داده و باعث شده تا اروپای شرقی، و به ویژه کشورهای حوزه بالکان، برای روسیه حتی مدتها قبل از حضور «لنین و استالین» در صحنه سیاست، حائز اهمیت بسیاری باشد.
نیروهای روسیه به منظور سرکوب انقلابی که علیه حکومت هاپسبورگ واقع شده بود، در سال 1848 وارد مجارستان شدند. انگلستان و فرانسه برای مقابله با سلطهطلبی روسیه در منطقه بود که طی سالهای 56 ـ 1853 در جنگ کریمه شرکت داشتند. بیسمارک، اولین صدراعظم آلمان، در دهه 1870 تواسنت شورش اسلاوهای بالکان را به عنوان شورش «عدهای گوسفند دزد و اوباش» نادیده بگیرد، لیکن روسیه با نبرد در جنگی علیه ترکیه و تشکیل کشور بلغارستان به شورش مزبور پاسخ داد.
در حال حاضر که روسیه درگیر آشوبها و ناآرامیهای خطرناک است و در حالی که حیثیت و اعتماد به نفس این کشور به شدت خدشهدار شده است، نادیده گرفتن تمامی این تاریخچه و سوابق و نیز تلاش برای ادغام کشورهای اروپای شرقی در حوزه نفوذی ناتو، مطمئناً اقدامی بس نابخردانه تلقی میشود. اقدام مزبور به راحتی میتواند عامل محرکه و برانگیزانندهای برای عناصر فوقالعاده متعصب و میهنپرست در روسیه باشد تا از سرخوردگیها، ناخشنودیها و غرور ملی شکست خورده خود به طرقی بهرهبرداری کنند که در آن صورت این امر پیآمدهای ناخوشایندی را در سطوح داخلی و بینالمللی به همراه خواهد داشت.
دوم آن که، با توجه به عملکرد تاثرآور کشورهای غربی در بحران بوسنی، این پیشنهاد فاقد هرگونه اعتباری میباشد. به همین دلیل است که کسی در اروپای شرقی یک چنین ضمانتی را جدی نمیگیرد و نیز به همین علت است که آنها معتقدند این تضمین چیزی بیش از یک بلوف نیست، یعنی آن که اقدامی انجام میشود با این امید که تعهد خود به تنهایی میتواند عامل بازدارنده موثری باشد و هیچگونه نیتی جدی برای احترام گذاردن به آن نیز وجود ندارد. علاوه بر مدارک و شواهد اخیر که دال بر از همگسیختگی و سستی این پیشنهاد است، سوابق بسیاری از حوادث پیشتر اروپا نیز وجود دارد که این تردید و بدبینی را توجیه میکند.
در قرن هجدهم، قدرتهای غربی در مورد فرمانی عمومی، که قرار بود جانشینی «ماریاترز» را به عنوان حاکم مستملکات سلطنتی تضمین کند. توافق کردند. لیکن به محض آن که امپراطور «چارلز» در گذشت، توافق مزبور نادیده گرفته شد. پیمان سال 1925 «لوکارنو» که براساس مفاد آن بریتانیای کبیر و ایتالیا یک توافقنامه عدم تجاوز بین فرانسه، آلمان و بلژیک را ضمانت کردند، نیز نمونهای دیگر در این مورد محسوب میشود». ا ـ جی ـ پیتیلور»، مورخ انگلیسی، در این مورد، در قالب جملهای کوتاه اظهار داشت که، «پیمان لوکارنو با این فرض منعقد شد که هیچگاه اجباری در عملی نمودن وعدههای داده شده پیش نخواهد آمد ـ زیرا در غیر این صورت دولت انگلستان به دادن این وعدهها تن در نمیداد».
اگر قدمت حوادث در اروپای شرقی به آن اندازهای باشد که به ما گفته میشود، مطمئناً یک چنین نمونههایی به ذهن میآیند. اگر هم حوادثی به این قدمت وجود نداشته باشند، سپس نمونهای جدیدتر و حتی مرتبطتر یعنی کوتاهی فرانسویان در پایبندی به تعهد خودشان نسبت به چکسلواکی در مونیخ مطمئناً به یاد میآید. یادآوری چنین سوابق و گذشتههایی صرفاً به خاطر مطرح ساختن نکاتی بحثانگیز نیست، چرا که بخش اعظم عملکرد کشورهای اروپای غربی در دوران اخیر را میتوان عامل بروز تردیدهایی منطقی در ارتباط با تمایل و جدیت سیاسی آنها برای قبول مسئولیت در موقع لزوم تلقی کرد.
در واقع، در تمامی موارد هنگامی که منافع حیاتی کشورها به وضوح و به طور مستقیم در گرو مسئلهای نباشد، صرف سپردن تعهدات در مورد مسئله مزبور از جانب آنها، تحقق این وعدهها را در زمان موردنظر تضمین نمیکند.
سوم آن که، اگر فرض بر آن است که ضمانت ناتو جدی است، و به آن نیز احترام گذارده میشود، بدین ترتیب، با توجه به میزان مشکلات منطقه و گرایش آن به سمت خشونت، ضمانت مزبور به مثابه پذیرش نقشی بالقوه گسترده/ از سوی این سازمان/ برای برقراری صلح و نیز حفاظت از صلح خواهد بود. همانگونه که «لارنس مارتین» خاطرنشان کرده است، چنین تعهدی احتمالا کل تواناییهای نظامی کشورهای عضو را تحت فشار میگذارد، به حدی که ساختارهای نیروی نظامی این کشورها را از آنچه که برای تامین نیازهای امنیتی اصلی آنها به بهترین وجه طراحی شده منحرف ساخته و دور میکند.
براساس قضاوت «لارنس مارتین»، چنین تغییری در ساختار نیروها پیش از این در انگلستان، در نتیجه مداخله این کشور در ایرلند شمالی و دیگر نقاط به زیان نیروهای دریایی و هوایی به سود نیروی زمینی، به لحاظ گستردگی و تعداد نفرات، رخ داده است. (برای تصور این که تغییر ساختار مزبور یا به عبارتی پیآمد این تعهد چگونه خواهد بود، سخنان ژنرال بازنشسته ویلیام آرم ـ رئیس سازمان امنیت ملی در دهه هشتاد و یکی از طرفداران سرسخت مداخله در یوگسلاوی ـ را یادآور میشویم. نامبرده تخمین میزند برای موثر واقع شدن پیشنهاد مزبور باید نیرویی بالغ بر 300000 تا 400000 نفر را برای مدت زمانی بین یک الی دو دهه در کشورهای حوزه بالکان مستقر نمود.)
چهارم آن که، اتخاذ خطمشی که مبتنی بر تضمینهای فراگیر باشد، به احتمال خیلی زیاد باعث میشود تا بر سر این که چه کشورهایی باید مشمول امتیاز و کدام یک هدف سرزنش قرار گیرند، و دیگر این که در موارد خاص مناسبترین اقدام، کدام است، مناقشاتی در داخل ناتو بروز نماید. وجود سابقهای از نارضایتی و ناخشنودی که در گذشته، با مطرح شدن موضوع مداخله در کشورهای خارج از حیطۀ ناتو، شاهد آن بودهایم نیز میتواند نشاندهنده همین مسئله باشد. با وجود ادعاهایی که در مقابل این استدلال مطرح میشود، ناتو به قدرتی بزرگ، با بهرهمندی از منافعی کاملا مشخص در طیفی از موضوعات مختلف و نیز ارادهای کاملا شکل گرفته از خود، به هیچوجه شبیه نیست.
هر یک از قدرتهای بزرگ اروپایی منافع و نگرانیهای ویژه خود را دارند، آن چه را آلمان برای امنیت و رفاه و خوشبختی خود حیاتی و مهم میپندارد، انگلستان ممکن است امری ثانوی بداند. تاکید بر انجام مداخلهای مشترک در چنین موردی تنها میتواند به بروز برخورد و اصطکاک در منطقهای بیانجامد، که پیش از این عاری از چنین مشکلاتی بوده است.
در زمانی که هدف اصلی این پیمان ـ که همانا عبارت بوده از تامین محافظتی متقابل در برابر خطر نظامی مستقیمی که از جانب دشمنی کاملا مشخص احساس میشد ـ فوریت و لازمالاجراء بودن خود را عمدتاً از دست داده است. مداخله در امور پیچیده کشورهای حوزه بالکان و اروپای شرقی، ممکن است به طور جدی به از هم پاشیدگی پیمان مذکور بیانجامد، چرا که نکات مثبت و امتیازات این امر مشخص نبوده و یا کاملا یک طرفه هستند و نیز بسیاری از کشورهای بزرگ ناتو مداخلههایی شدید و برخاسته از احساساتی را در گذشته تجربه کردهاند. بدین ترتیب، پیامد تلاش برای نجات ناتو از طریق یافتن نقشی جدید برای آن ممکن است تسریع فروپاشی این پیمان باشد.
پنجم آن که، چنین پیشنهادهایی به مثابه پذیرش قطعی محسنات برتر اقدام مشترک و واحد آمریکا ـ اروپا، و نیز به مثابه عدم تأملی اگرچه جزیی در مورد احتمال ارجح بودن مستقیم کار و مسئولیت در عصر حاضر یعنی در دوران بعد از جنگ سرد، تلقی میشود. به جای آن که ناتو در تمامی امور مسئول باشد، بهتر نیست در حالی که ایالات متحده آمریکا توجه خود را به موضوعاتی فراگیرتر، به ویژه آنهایی که به طور مستقیم بازیگرانی عمده، چون روسیه و اوکراین را در برمیگیرد، معطوف داشته، و کشورهای اروپایی نیز مسئولیت مشکلاتی درجه دوم در اروپای مرکزی و شرقی را برعهده گیرند.
این اندیشه که همبستگی، وحدت و مشارکت همگانی همواره بر نحوه برخوردی متفاوت، گزینشی و «انتخابی» ارجحیت دارد، مورد شک و تردید است. تا زمانی که ایالات متحده آمریکا به گونهای فعال در روند جریانات مشارکت دارد، همواره رهبریت را نیز پذیرا خواهد بود، و مادامیکه این روند ادامه داشته باشد، برای کشورهای اروپایی بازگشت مجدد به خوی و عادت پذیرش مسئولیت و همچنین اعمال قدرتی موثر در منطقه خودشان دشوار خواهد بود. و آن دسته از کشورهایی که از قبول مسئولیت سرباز زنند بطور طبیعی به داشتن رفتاری غیر مسئولانه گرایش پیدا میکنند.
نهایتاً میتوان گفت هرگونه مداخله نظامی موثر، به احتمال خیلی زیاد قربانیان بسیاری ـ را برای طرفین ـ به همراه خواهد داشت. شرایط وضعیت جغرافیایی اکثر کشورهای اروپای شرقی و کشورهای حوزه بالکان، و به همین ترتیب احساس تنفر شدید آنها که غالباً ویژگی بارز منازعات این منطقه را تشکیل میدهند، مانع از انجام اقدامی نظامی، مانند آنچه که در جنگ خلیجفارس موثر واقع شد و شمار قربانیان آن نیز ناچیز بود، (حداقل برای ناتو)، میباشد. پیشبینی تلفات بسیار نیز قطعاً باعث بروز اختلافنظرهای داخلی و نیز سبب مخالفت غرب با این مداخله خواهد شد. بنابراین، توانایی کشورهای غربی برای ادامه این روند و نیز به سرانجام رساندن آنچه را که شروع کردهاند، مورد شک و تردید قرار میگیرد. تا آنجا که به ایالات متحده آمریکا مربوط میشود، در این گفته موجز و مفید که یکی از نظامیان اظهار داشته، نکتهای مهم وجود دارد: «اما در صحاری با موفقیت عمل میکنیم، ولی توانایی لازمه برای انجام عملیات در جنگلها و کوهستانها را نداریم.»
کشورهای غربی دارای همگونیهای بسیاری هستند، منجمله: تاریخی مشترک، ارزشهای سیاسی و فرهنگی و نیز نهادهایی مشترک. بسیاری بنیان اتحاد غرب را در چنین پدیدههایی مییابند، منجمله شکوه گذشته یونان، عظمت رم باستان، مسیحیت، رنسانس، نهضت اصلاحطلبی پروتستانها، دوران روشنگری اروپا، انقلاب صنعتی و انقلاب فرانسه، مردمسالاری مبتنی بر مشارکت مردم، حاکمیت قانون و اقتصاد مبتنی بر بازار. در چارچوب این دیدگاه، تهدید شرق صرفاً عاملی جنبی بوده، و در تشکیل یک «غرب» سیاسی، به هیچوجه عنوان مهمترین عامل نبوده است.
لیکن کسانی که اینگونه استدلال میکنند این واقعیت را نادیده میگیرند که تمامی این خصیصههای مشترک از مدتهای مدیدی قبل از دوران جنگ سرد وجود داشته، ولی تا قبل از ظهور دشمنی مشترک و ترسناک هیچگاه باعث پیدایش و یا تداوم حیات یک غرب متحد نشده بودند. در این ارتباط باید گفت تمدن مشترک یک مقوله است و وحدت سیاسی مقولهای دیگر، و نباید به خطا یکی از دو را به جای دیگری پنداشت. در واقع، ویژگی بارز بین کشورهای غربی در طول تاریخ همواره اختلافهای بین آنها و به ویژه نبردهایی داخلی خونین این کشورها بوده است، به حدی که جنگهای برادرکشی را به راحتی میتوان یکی از خصیصههای برجسته تمدن عرب تلقی کرد، این تمدن با تمدنهایی که از ویژگیهایی نظیر عدم یکپارچگی سیاسی، رشد ملیگرایی و فنآوری پیشرفته نظامی کمتر برخوردار بودهاند، کاملاً تفاوت دارد.
در تاریخ معاصر تنها در سه مقطع زمانی خاص، ـ یعنی در سالهای 18 ـ 1917، 45 ـ 1941 و نیز دوران جنگ سرد بوده که از گام برداشتن در جهت ایجاد یک «غرب» متحد سخن به میان آمده است. از آنجا که دشمنانی مانند آلمان و اتریش ـ مجارستان در مورد اول و آلمان و ایتالیا در مورد دوم، جملگی از اعضای کامل و تمام عیار غرب بودهاند، بنابراین تعریف مزبور در باب دو مقطع نخست یاد شده به هیچ عنوان مصداق پیدا نمیکند. چنین مناقشاتی را به مفهوم دقیقتر کلمه میتوان جنگهای داخلی غرب توصیف کرد، و برخی از آنها در واقع امر اینچنین بودهاند.
لیکن تعمیم این نکته و پذیرش هر سه مقطع یاد شده به عنوان نمونههایی قابل قبول روشنگر این موضوع است که اندیشه «غرب» سیاسی برای کشورهای اروپایی تنها در مواقعی جذابیت داشته که تعدادی و یا تمامی آنها در معرض خطری جدی و قریبالوقوع قرار داشتهاند. سرخوردگی و هراس عوامل اصلی بوجود آورنده اندیشه یک «غرب» سیاسی بودهاند، نه دلبستگیهای طبیعی.
اینها عواملی بودهاند که باعث شده تا اروپاییها تحت لوای «غرب» به سمت متحد شدن با یکدیگر و داشتن مراودهای نزدیک با ایالات متحده آمریکا، گام بردارند. علاوه بر این، اندیشه مزبور، با توجه به تجربه اروپا، در ارتباطی نزدیک با دورنمای تبعیت و فرمانبرداری قرار دارد و، این امر برای ملتهایی مغرور که به خودی خود همواره بازیگرانی اصلی بودهاند، تا حدودی تحقیرآمیز است. زیرا، از زمانی که «غرب» موجودیت یافته، همواره و ضرورتاً ایالات متحده آمریکا بران حاکمیت و سلطه داشته است، کشوری که بسیاری از اروپائیان از دیرباز آن را در امر هدایت و رهبری امور بینالمللی و جهانی نامجرب تلقی کردهاند.
دشمنان روزهای خوش
در غیاب تهدیدی عمده از آن نوعی که یک کشور به تنهایی نتواند با آن مقابله کند ـ و برخی اوقات حتی با حضور چنین تهدیدی هم ـ خواسته کشورهای واقع در دو سوی اقیانوس اطلس در راستای تأکید بر اختلاف و عدم سازگاری موجود بین آمریکا و اروپا بوده است، نه بر وحدت آن دو. به همین ترتیب، حتی قبل از کسب پیروزی نهایی در سال 1945، الگوی کلی یک جهان سیاسی در قالب جهانی «سه قطبی» شکل گرفته بود، که در این میان «فرانکلین» «روزولت» به انگلستان و امپراطوری آن ظن بیشتری داشت تا به اتحاد جماهیر شوروی، و «هرمن ترومن» نیز، بلافاصله بعد از پیروزی نهایی، بیمحابا و به طور ناگهانی و در عین حال بدون هیچگونه نگرانی آشکاری نسبت به رفاه عمومی «غرب»، کمکهای واشنگتن به کشورهای اروپایی مورد نظر آمریکا را قطع کرد.
حتی بعدها نیز در دهه 1940، زمانی که جنگ سرد به سرعت در حال شکلگیری بود، اکثر اروپاییهایی که به چنین موضوعاتی میاندیشیدند ـ برای مثال «جورج اورول» ـ جهان را در قالب نه دو گروهبندی بلکه سه گروهبندی میپنداشتند، که در آن اروپا و ایالات متحده آمریکا نه یک گروه بلکه دو گروه از سه گروه مزبور را تشکیل میدادند. «اورول» در سال 1947، در مقالهای تحت عنوان «مروری بر تعصب» نوشت: «اروپا و ایالات متحده آمریکا نه تنها به دلیل قرار گرفتن در دو دستهبندی قدرت جداگانه، بلکه به لحاظ اختلافات عقیدتی نیز در دو گروه قرار میگیرند. اروپا از جامعهگرایی مردمسالارانه حمایت میکرد و ایالات متحده آمریکا از سرمایهداری.» «اورول» به شدت خواهان یک اروپای بینیاز به ایالات متحده بود که بتواند در برابر هم آمریکا و هم روسیه دوام بیاورد ـ تا بدین ترتیب، اروپا به عنوان «سومین جهان» واقعی شکل بگیرد.
همانگونه که در آغاز دوران جنگ سرد شاهد جهانی سه قطبی بودیم، در پایان این دوران نیز میتوانیم نظارهگر آن باشیم. دو سال پیش، به مجرد تجزیۀ اتحاد شوروی سابق، آنچه بلافاصله در کشورهای دو سوی اقیانوس اطلس به گوش میرسید ـ و آنچه در اجلاس سران سال جاری گروه 7 در توکیو از جانب «بیل کلینتون» شنیده شد ـ جملگی حاکی از وجود جهانی سه گروهی یا سه قطبی بود، که ایالات متحده آمریکا و اروپا بار دیگر نه یک ضلع بلکه دو ضلع جداگانه این مثلث را تشکیل میدادند، و ژاپن و آسیا نیز ضلع سوم آن را.
اکثر اروپاییها اکنون که دیگر خود را رها از تهدید شوروی سابق مییابند، دیگر نه تنها تداوم حیات غرب را مورد تأکید قرار نمیدهند بلکه بلافاصله، و غالباً با خشنودی آشکار، پیشبینی کردهاند، که اروپای متحد بعد از پیمان ماستریخت میتواند به عنوان نیروی برتر اقتصادی ـ و نهایتاً سیاسی ـ جهان، جایگزین ایالات متحده آمریکا شود. به ویژه آنکه، ادعا میشود اروپا، به رهبری آلمان متحد، میتواند نقش رهبری را در قبال کشورهای اروپای مرکزی و شرقی برعهده گیرد. برای مثال، در دسامبر 1991، با آغاز جنگ در یوگسلاوی سابق، «ژاک دلور»، رئیس کمیسیون اروپا، بلافاصله نسبت به بروز این جنگ واکنش نشان داد و اظهار داشت: «ما در امور مربوط به آمریکا دخالت نمیکنیم. و امیدواریم که آنها نیز نسبت به عدم دخالت در امور مربوط به ما احترام لازم را قائل شوند.»
این واقعیت که ایالات متحده آمریکا کشور متبوع «دلور» را در زمان حیات او از اشغال حکومتی خودکامه نجات داده، و بعدها نیز طی چهار دهه از اروپای غربی در مقابل تهدید حکومت خودکامۀ دیگری محافظت به عمل آورده، هیچ کجا مطرح نشده است. مجدداً باید خاطرنشان ساخت که: اروپا زمانی که دیگر با خطر و یا هرگونه مشکل جدی خارج از توان خود مواجه نباشد، گرایش و تمایل شدیدی دارد که با ایالات متحده آمریکا به عنوان رقیب (و گاهی اوقات همرقیبی خام، بیتجربه و بیصلاحیت) برخورد کند، نه به عنوان رهبر و یا یک شریک خود.
البته، این موضوع را نیز باید متذکر شد که حرکت به سمت وحدت اروپا تا حدودی پویایی خود را از دست داده و پیمان ماستریخت به جای یک نماد وحدت به یک نماد تفرقه و جدایی تبدیل شده است. اقتصاد اروپا وارد مرحلهای شده است که به مرور زمان به یک رکود طولانی ساختاری شباهت بیشتری پیدا میکند. محبوبیت قریب به اتفاق رهبران سیاسی اروپا در کشورهایشان به شدت کاهش یافته، قدرت و اختیارات آنها تضعیف شده و بالاخره توان آنها در اعمال خطمشیهای خارجی قدرتمندانه نیز محدود شده است. و یک عوامگرایی از نوع ناخوشایند و نژادپرستانۀ آن بخش اعظم این قاره را فراگرفته است.
با توجه به تمامی موارد یاد شده، و نیز با توجه به این که اروپا عدم توانایی خود را در حل بحران بوسنی در کمال عجز به اثبات رسانده است، باید گفت که اعتماد اروپا مبنی بر این که میتواند بدون رهبری آمریکا و به عنوان نیرویی مستقل عمل کند، از بین رفته است، و ما بار دیگر شاهد مطرح شدن بیشتر «غرب یکپارچه» هستیم. لیکن اگر شرایط به گونهای چشمگیر به نفع اروپا بهبود یابد، پیدایش چرخش دیگر در جهت عکس کاملا قابل انتظار است.
استدلال آمریکایی
اگر بتوان نیازها و ناامنیها را شرطی برای تداوم موجودیت «غرب» تلقی کرد، باید گفت شرط مشهود دیگری هم در این ارتباط وجود دارد و آن تمایل آمریکا به تأمین این نیازهاست. این امر، نیز، در گذشته به وجود احساس خطر شدیدی منوط بوده ـ خطر نسبت به منافع آمریکا ـ تا بتواند بر عدم تمایل اخلاقی آمریکا نسبت به سیاست روز اروپا فائق آید. این احساس خطر در سال 1917 یعنی قبل از آن که جهان نوین نهایتاً به منظور برقراری دوباره توازن موجود در جهان قدیم شکل بگیرد، اقدامات تحریمآمیز گسترده آلمان، بوجود آورد.
در سال 1941، واقعه «پرل هاربر» و اعلام جنگ نابخردانه «هیتلر» علیه آمریکا که مداخلهای اگرچه اجباری، لیکن تعیینکننده را از سوی این کشور به همراه داشت، و در سالهای 49 ـ 1946 پس از آن که ایالات متحده آمریکا در واکنش اولیۀ خود نسبت به پایان جنگ جهانی دوم، بلافاصله و در سطحی گسترده نیروهای این کشور را از حالت آمادهباش خارج ساخت، گسترش سریع نفوذ شوروی سابق در اروپای مرکزی، چنین انگیزهای را بار دیگر ایجاد کرد. در صورت عدم وجود چنین احساس خطری، کنار قرار داشتن آمریکا به همان میزان محسوس است که تصور اروپا از استقلال و مهارت برتر خود محسوس است.
بدین ترتیب چشماندازهای تداوم ارتباط نزدیک آمریکا با اروپا در صحنه سیاست که میتواند در قالب واژهای تحت عنوان «غرب» متجلی شود، کدامند؟ در حال حاضر این چشماندازها تاریک به نظر میرسند. در یک کفه ترازو، که آن را نیز نمیتوان نادیده گرفت، وزنۀ عادت آمریکا به انجام مداخله و اعمال رهبریت قرار دارد که طی نیم قرن گذشته آن را به دست آورده است. آمریکاییها عادت کردهاند که کشورشان یک ابرقدرت و رهبر باشد، و علاقه آنها به چنین امری بیش از میزانی است که خود اظهار میدارند (و یا احتمالا از آن آگاهند)
در حال حاضر، گروههای قدرتمندی در ایالات متحده آمریکا ـ که مشهورترین آنها نیز در ارتش قرار دارند ـ وجود دارند که دارای منافع شخصی عمدهای در قبال تداوم موجودیت «غرب» هستند. و استدلالهای متعددی نیز به عمل میآید دایر بر اینکه آنها میتوانند در حمایت از لزوم تداوم تعهد آمریکاییها نسبت به موجودیت «غرب» حرف خود را به کرسی بنشانند.
یک استدلال آرمانگرا نیز این است که ایالات متحده آمریکا در دوران بعد از جنگ سرد جهت پیشبرد مردمسالاری در سراسر جهان مأموریتی جدید به عهده دارد و نیز اجرای کاملا مطلوب این مأموریت میتواند از طریق همکاری با دیگر کشورهای مردمسالار تحقق یابد. در کنار آن، یک استدلال واقعگرایانه هم وجود دارد که براساس آن مشارکت آمریکا امری ضروری به نظر میرسد تا بتواند با اعمال نظارتی دقیق بر آلمان این کشور را از پیمودن راهی خطا برای سومین بار تا قبل از پایان قرن جاری باز دارد.
گذشته از مسئله آلمان، به وجود عدم اطمینانی حتی بیشتر نسبت به رفتار و عملکرد آتی روسیه و همچنین نیاز به متعهد باقی ماندن آمریکا در قبال اروپا جهت متوقف ساختن هرگونه سؤرفتاری عمده از جانب مسکو که از سوی برخی احساس میشود، میتواند اشاره نمود.
در حالی که جملگی این ملاحظات و استدلالها را نمیتوان نادیده انگاشت، لیکن هیچیک نیز متقن و تعیینکننده نیستند. در ارتباط با اشاعۀ مردمسالاری، برای ایالات متحده آمریکا هیچگاه داشتن یک احساس وظیفه به خودی خود کافی نبوده است تا بتواند این کشور را به خطمشی مبتنی بر مداخلهای شدید یا برقراری ارتباطی نزدیک با اروپا متعهد کند، و تغییر این رویه نیز غیر محتمل به نظر میرسد. در ژوئن سالجاری، مجلس نمایندگان به انحلال سازمان خیریه ملی برای اشاعه مردمسالاری رای مثبت داد. سازمان مزبور در دوران ریاست جمهوری «رونالد ریگان» با هدف اشاعه مردمسالاری در خارج از آمریکا، تشکیل شده بود. حتی اگر سنا نیز به این انحلال رای مخالف میداد، این اقدام نشانه مهمی از تحولات به وقوع پیوسته در این دوران تلقی میشد.
مانع دیگری در این ارتباط وجود دارد که عبارتست از محدود بودن نسبی اشتیاق اروپا به اشاعۀ مردمسالاری و اینکه کشورهای اروپایی در دوران ما بعد امپراطوری تاریخ خود، اعتماد به نفس و جسارت لازم را برای ادامه انجام مداخلههایی جدی در امور دیگر کشورها ندارند.
در مورد رفتار و عملکرد آتی روسیه و آلمان، باید گفت در حال حاضر در ارتباط با هیچ یک از دو مورد فوق احساس خطری آنی و آشکار احساس نمیشود، احساسی که در گذشته برای فائق آمدن بر امتناع آمریکا از مداخله در اروپا و این که باعث شود کشور مزبور خود را نسبت به «غرب» متعهد بداند، ضروری بوده است و به همین دلیل است که اعمال چنین تعهدی مشروط بر مطرح شدن «تقاضایی» از جانب کشورهای اروپایی بوده است. چنانچه بحرانی سریع در آلمان یا روسیه به وقوع بپیوندد، باید گفت با توجه به عدم وجود یک چنین احساسی، اینکه آمریکا بتواند برای دست زدن به مداخلهای تعیینکننده و پر هزینه (بیشتر در ارتباط با شمار تلفات تا میزان پول موردنیاز آن، اگرچه پول نیز عامل بازدارندۀ رو به رشدی را تشکیل میدهد) حمایت سیاسی موردنیاز را به دست آورد، جای شک و شبهه بسیاری باقیست.
«جین پاتریک» که یکی از دوستداران کشورهای حوزۀ اقیانوس اطلس محسوب میشود، در سال 1990 نوشت که در دوران بعد از جنگ سرد، «ایالات متحده آمریکا نباید امر برقراری توازن قدرت در اروپا را به دست گیرد ـ در راه رسیدن مجدد آلمان به موضعی برتر در اروپا یا اروپای مرکزی، ما نه باید درصدد بازداشتن این کشور و نه در پی کمک به آن برآییم. ما اگر چنین تلاشی را هم صورت دهیم توانایی مهار و نظارت بر این امور را نداریم و در ضمن دلیلی هم برای انجام این تلاش وجود ندارد. «پاتریک» در واقع دیدگاهی را ارائه کرد که بسیاری از آمریکائیها با آن موافق بودند.
اگر در ارتباط با روسیه و آلمان اوضاع به شدت رو به وخامت بگذارد، ایالات متحده آمریکا در تلاشی به منظور جلوگیری از بروز مشکلات، بدون شک نفوط کاملا چشمگیر سیاسی و اقتصادی خود را به کار میگیرد. لیکن در این مورد که واشنگتن تمایل داشته باشد نیروهای آمریکایی را در سطحی وسیع در ارتباط با هر یک از دو مورد یاد شده به کار گیرد، تردیدی منطقی وجود دارد و این امر صلاحیت و شایستگی رهبریت آمریکا را محدود میسازد.
برخوردی «غیر مسئولانه»
قویترین استدلال برای اجتناب آمریکا از مداخلهای جدی، گسترده و پر هزینه که در گذشته برای حفظ «غرب» به عنوان پدیدهای بیش از یک ذهنیت اطمینانبخش لازم بوده، پرداختن فوری به مسائل داخلی است، امری که از دیرباز نادیده گرفته شده و یا در طول دوران جنگ ـ سرد جایگاه آن تنزل یافته است. تنها «انزواگرایان» و «افولگرایان» نیستند که میگویند اکنون زمان تغییر اولویتهای آمریکا و مدنظر قرار دادن مسائل داخلی فرا رسیده است، و این تنها «پاتریک بوکانان» نیست که گفته است «آمریکایی به خانهات بازگرد.» این «ویلیام هایلند» بود که به عنوان سردبیر فصلنامه «فارین افرز» در قلب تشکیلات خطمشی خارجی آمریکا قرار داشت و اینچنین اظهارنظر کرد که «آنچه اکنون به آن گونهای مشخص احساس میشود، چرخشی روانی به سمت مسائل داخلی است.
«این دیدگاه توسط افراد بسیاری مطرح شده است، برای مثال، زیبگنیو برژنسکی» نیز همین اواخر خواستار روی آوردن به «یک دوران دروننگری فلسفی و خودانتقادی فرهنگی» شده است. او معتقد است، برای مقابله با بیماری مزمن اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی مبتلا به «این سرزمین بیدر و دروازه» یعنی آمریکای کنونی، چنین دورانی ضروریست.
تا بدانجایی که چنین دیدگاهی وجود داشته باشد و چنین توصیههایی پذیرفته شود، باید گفت که جملگی این عوامل در تضاد با یک «غرب» متحد و هدفمند هستند، غربی که یک آمریکای فعال، دوست و درگیر در مسایل را طلب میکند. دلایل کافی وجود دارد که بر آن اساس بتوان باور داشت در دوران حکومت «بیل کلینتون» چنین نظریههایی حاکم خواهد بود. رئیسجمهور «کلینتون» در ارتباط با مسائل داخل کشور دستور کار بلندپروازانه دارد و در قبال خطمشی خارجی علاقه و یا احساس چندانی ابراز نمیدارد. او خود را به گروهی از افراد مجهز کرده است که به عبارتی مؤدبانه و ملایم. میتوان گفت، به نظر نمیرسد رئیسجمهور را جهت اتخاذ خطمشیهای خارجی پر تحرک و بلندپروازانه به شدت تحت فشار بگذارد، مگر در زمینۀ مسائل اقتصادی.
اگر بحران بوسنی را نشانهای از این امر تلقی کنیم، باید گفت که «غرب» کنونی همراه با سازمان ملل در زمان حکومت «کلینتون»، به عنوان ابزاری نه برای تسهیل فعالیت و اقدام بلکه برای توجیه عدم فعالیت در مورد بحران بوسنی به کار گرفته میشود. ایالات متحده آمریکا در صدد انجام اقدامی تعیینکننده است، و این خواسته نیز در مناسبتهای مختلف مطرح میشود، لیکن این امر باید در چارچوب اقدامی گروهی تحقق پذیرد در ضمن به صدور یک حکم بینالمللی مقتضی نیز نیازمند است. چنانچه این شرایط تحقق نیابند، در آن صورت ایالات متحده آمریکا اقدامی انجام نمیدهد. در عمل، هر زمان که موافقت احتمالی کشورهای اروپایی با پیشنهاد آمریکا در مورد بوسنی بعید به نظر میرسیده، ما شاهد عقبنشینی سریعی از جانب واشنگتن بودهایم.
برای قضاوتی منصفانه، باید این نکته را اضافه کرد که این دوران برای هر دولتی در آمریکا دورانی دشوار در زمینه خطمشی خارجی محسوب میشود، زیرا شرایط کنونی، برای آمریکاییها شرایطی جدید و گیجکننده است. قالببندی انتخابها برحسب همه چیز یا هیچ چیز مفهوم چندانی ندارد. تجربیات گذشته از رویاروییها که دشمنان در آنها سختترین موقعیتها به وضوح مشخص بودند، و نیز تجربیات مربوط به پیمانها و ائتلافهای بزرگ عمده در دوران دو قطبی بودن جهان، خیلی مثمرثمر نیستند و ممکن است گمراهکننده نیز باشند. (به ویژه اگر این تجربیات به تاکیدی بیوقفه و همه جانبه بر پذیرش نقش رهبری منجر شود). واشنگتن باید ایفای نقشهایی جدید و متفاوت را بیاموزد.
چنانچه واشنگتن بدین روش عمل کند، مفهوم «غرب» احتمالا به همان جایگاهی بازمیگردد که در گذشته اکثر اوقات در آن قرار داشته است: یعنی به مفهوم آخرین راهحل، که به هنگام وخامت شدید اوضاع و در شرایطی که کشورها مستقلا و یا در قالب متحدانی محدود به تنهایی از عهده مقابله مشکلات برنمیآیند، محفوظ نگاهداشته میشود. باید پذیرفت که روزی چنین وضعیت دشوارری مجدداً ظهور مییابد و ما را با مشکل روبرو میسازد و شاید هم چنین وضعیتی قریبالوقوع باشد ـ مگر آن نابخردانه بر این باور باشیم که جنگ رسم و آیینی فراموش شده است.
در واقع کسانی که از «جنگ تمدنها» (ساموئل هانتینگتون) و از «غرب و بقیه» (کیشور محبوبانی) سخن میگویند، محق هستند، زیرا طی منازعات آتی اندیشۀ یک «غرب سیاسی» ممکن است حتی اعتبار و سندیت بیشتری در مقایسه با دوران جنگ سرد به دست آورد. لیکن در عین حال باید گفت این اندیشه معنی و علت وجودی خود را عمدتاً از دست داده است.