زندگی جالب، پر دغدغه و گاهی دلهره آمیزی بود. مثلاً احمد در تمام روزهای هفته به درس میرفت و علی القاعده روزهای پنجشنبه و جمعه که درس تعطیل بود، بایستی در خانه و نزد ما باشد؛ اما معمولاً بعدازظهرهای پنجشنبه به من میگفت: باید به تهران بروم. وقتی از او میپرسیدم برای چه به تهران میروی، مثلاً میگفت با دوستان قرار دارم، یا به یک میهمانی دعوتم کردهاند. واقعیت این است که در آن هنگام، خیلی ناراحت میشدم و به ایشان میگفتم: در طول هفته که درس داری، هر شب هم بعد از کلاس تا دیر وقت برنامه داری. پنجشنبه و جمعه هم که باید در خانه باشی با دوستانت برنامه میگذاری و به تهران میروی؛ بعدها متوجه شدم این رفت و آمدها جنبه مبارزاتی دارد. یک روز به من گفت: من سه_ چهار روزی به تهران میروم، اگر نیامدم نگران نباش و زنگ هم نزن. من حرفی نزدم؛ امّا خیلی اوقاتم تلخ شد. بعد متوجه شدم، او همان موقع به زاهدان رفته و از آنجا به پاکستان سفر کرده و با لباس مبدل وارد آن کشور شده و تعدادی اعلامیه با خود به مسلمانان پاکستانی رسانده است. سالها گذشت و احمد به من گفت: «آن روزها آنچنان تلخ و پـُر زحمت بود که هیچ وقت نمیتوانم آن را فراموش کنم؛ زیرا در شرایطی از خانه بیرون میرفتم و از تو جدا میشدم که اگر گرفتار میشدم اعدامم حتمی بود. اگر در آن سوی مرزها هم دستگیر میشدم، آن هم با یک دسته اعلامیه به صورت قاچاق، معلوم نبود چه به سرم بیاید. از آن طرف هم میدانستم که تو تصور میکنی من برای گردش و تفریح نزد دوستان میروم؛ چون خودم میدانستم چه راهی را انتخاب کردهام زیاد ناراحت نبودم. درست است هنگامی که از تو و فرزندمان، حسن دور میشدم، برایم دردآور بود، امّا چون پای انقلاب و مبارزه در کار بود، چارهای جز ادامه راه نداشتم.»
احمد، گاهی اوقات شوخی میکرد و میگفت: «ببین فاطی جان، هر کسی یک عیبی دارد. من هم عیبم این است که گاهی از تو و خانواده درو میشوم. تو تصور کن همسرت راننده کامیون یا... است که باید بیشتر روزها به مسافرت برود و کمتر به خانه بیاید. من هم مجبورم به خاطر شغلم به این طرف و آن طرف بروم.» او مرا متوجه این نکته میکرد که به خاطر موقعیتهای انقلابی ناگزیر است به این طرف و آن طرف برود، نه به خاطر تفریح و گردش. با اینکه احمد، شخصیتی بسیار عاطفی بود و از ناراحتی من _ به خاطر دور بودنش از خانه و خانواده_رنج میبرد، مع هذا همه مشکلات را به خاطر انقلاب و امام تحمل میکرد. او بارها به من میگفت: «اکثر روزهایی که از خانه بیرون میرفتم و از تو و حسن خداحافظی میکردم، فکر میکردم این آخرین بار است که شما را میبینم. شب یا روز بعد که برمیگشتم و میدیدم اتفاقی نیفتاده است، پنداری خداوند عمر دوباره به من داده است». امّا او هیچ یک از این نگرانیهایش را به من منتقل نمیکرد. و این بدان جهت بود که دلش میخواست من زندگی راحتی داشته باشم.
نکته دیگری که بیانگر شخصیت جالب اوست، این است که با وجود تحمل تمام سختیها و مشقتها در سالهای پیش از انقلاب و زحمتهایی که برای پیروزی انقلاب کشید (البته ایشان تنها نبود، دیگران هم به سهم خود زحمت کشیدند) همیشه فکر میکردم که کاری برای انقلاب نکرده است. بعد از پیروزی انقلاب، کارهای زیادی در دفتر امام بر عهده ایشان بود با وجود این، خود را کوچکترین فرد احساس میکرد و کارهای خود را خیلی کوچک میشمرد.
در مصرف بیتالمال هم تا آن حدّ محتاط بود که یادم هست روزی به حضرت امام گفت: «من فکر میکنم هزینه زندگی من، بیش از میزان کاری است که انجام میدهم.» و این در حالی بود که به من سفارش میکرد در خرج کردن نهایت صرفه جویی را بکنم و با هر نوع تجملگرایی واقعاً مخالف بود. همیشه دلش میخواست سادهترین زندگی را داشته باشد. این وضع به طوری بود که گاهی من به او میگفتم: زندگی کردن با شرایطی که شما میگویید در وضعیت فعلی امکان ندارد و شاید این سختگیری شما در کمتر خرج کردن، ریا جلوه میکند؛ زیرا وضع خانه ما طوری است که افرادی آمد و رفت دارند و باید برخی مسائل را رعایت کرد. و خلاصه همیشه درباره این گونه مسائل بحث و گفتگو داشتیم. این مسأله را به حضرت امام عرض کرد؛ امّا حضرت امام به ایشان فرمودند: «چرا بابا. تو شب و روزت را وقف کردهای و برای اسلام و انقلاب کار میکنی».
گاهی هدیههایی از افراد میرسید. او به من میگفت: «این هدیهها به پسر رهبر انقلاب تعلق دارد، نه به احمد و متعلق به بیتالمال است». یک روز من این مسأله را به حضرت امام عرض کردم و گفتم که، احمد خیلی دقیق است و من نمیدانم چکار کنم. هر چه خرج میکنم او فکر میکند که خلاف شرع است. حتی موضوع هدیهها را با امام مطرح کردم. ایشان فرمودند: «نه، عیبی ندارد».
یا مثلاً میهمان میآمد. من دو جور غدا درست میکردم. احمد اعتراض میکرد و میگفت این اسراف است. میگفتم، انسان برای خودش یک جور غذا درست میکند؛ امّا میهمان احترام دارد و باید حداقل دو نوع غذا تهیه کرد.
گاهی میخواستم برای اتاقها پرده بزنم. او میگفت: «چوب پرده لازم ندارم. همان میخ زدن کفایت میکند؛ این کارهایی که شما میکنید باعث نگرانی من میشود.»
من واقعاً درمانده شده بودم. ناچار خدمت حضرت امام رسیدم و عرض کردم: «آقا، احمد واقعاً وسواسهایی در زندگی دارد که من ماندهام در زندگی چه بکنم. اگر حضرتعالی هم آنچه را ایشان اسراف میداند، انجام ندهیم.» حضرت امام فرمودند: «ببین بابا. اصلاً نگران نباش. خرج زندگی تو را خودم از پول شخصی میدهم. به احمد بگو نگران نباشد. فکر نکند حقوقی است که در قبال کاری که انجام میدهد دریافت میکند.»
یک روز که به اتفاق احمد در حضور امام بودیم؛ از احمد آقا پرسیدند: «احمد، تو در مصرف کردن وسواس داری. اصلاً خرج خانه به تو ربطی ندارد. من از پول شخصی خودم به فاطی میدهم.» در این هنگام بود که احمد گفت: «شما هر چه میخواهید بدهید. بدهید. آن اصلاً ربطی به من ندارد.» احمد به خود من هم گفت: «آقا دریا است، هر کاری بکند مشکلی ندارد. این ماییم که زود آلوده میشویم. آقا هر کاری دلشان میخواهد انجام دهند، این تو و این آقا. هر چه دلت میخواهد خریداری کن. دیگر به من ارتباطی ندارد و من دیگران نگران نیستم که این مصرف، زیادتر از حدّ و شأن من باشد.»
احمد، اصلاً شأنی برای خود قائل نبود. گاهی به او میگفتم، فلان کار در شأن تو نیست. و او میگفت: «من شأنی ندارم؛ احمد خمینی که شأنی ندارد. احمد خمینی یک طلبه است و هیچ شأنی ندارد. شأن او یک اتاق ساده و زندگی معمولی است؛ تو این شئون را خودت در نظر میگیری که این طوری زندگی کنی». البته حضرت امام این مسائل را برای ما حل کردند؛ امّا بحث من بر سر این است که احمد با وجودی که شب و روزش را وقف اسلام و انقلاب و امام کرده بود، باز هم این عقیده را نداشت که حق و حقوق معمولی بیتالمال به او برسد و یک زندگی عادی داشته باشد. خصلت او طوری بود که هر کاری میکرد اصلاً در نظرش قدر و منزلتی نداشت و معتقد بود آنقدر ارزش ندارد که بخواهد در مقابلش چیزی بخواهد و یا ارزشی برای خودش قائل شود. البته در اینجا باید این نکته را یادآوری کنم که او هرگز با صفت خست آشنا نبود و حتی از کرامت بسیار والایی نیز برخوردار بود و سخاوت و بلند نظری او در مورد دیگران زبانزد دوستان بود. به محرومان و مستضعفان به طور ناشناس کمک میکرد و در این زمینه میتوان به موارد بسیاری اشاره کرد؛ مثلاً اگر برای کسی مشکلی پیش میآمد و کمک مالی میخواست به راحتی پول میداد؛ و وقتی هر یک از ما به بیمارستان نیاز پیدا میکردیم سعی میکرد به بهترین وجه به ما رسیدگی کند، در مورد توجه و رسیدگی به دیگران و هم سطح کردن زندگی با آنان هم عقاید خاصی داشت؛ مثلاً اگر اسباب بازی به عنوان هدیه برای بچههایمان میرسید، میگفت: به دیگران هم بده تا فرزندانشان از این وسایل بهرهمند شوند؛ او همیشه میگفت: همان طور که بچّه تو دوست دارد اسباببازی داشته باشد، بچههای دیگران هم دوست دارند؛ بنابراین بهتر است به طور یکسان بهرهمند شوند، نه اینکه شما از چند نعمت برخوردار باشید و دیگران محروم بمانند. این خصلتها، از جمله مواردی است که این روزگار حکم کیمیا دارد و بیشتر مردم سعی میکنند همه چیز را برای خود و خانوادههایشان جمع کنند، حال اگر دیگران از کمترینِ آن نعمتها هم استفاده نکنند؛ اهمیتی برایشان ندارد.
او وقتی سر سفره مینشست همیشه نگران بود، مبادا کسی گرسنه باشد یا نتواند غذایی برای خود و خانوادهاش تهیه کند. او واقعاً مردی بزرگ و وارسته بود؛ زیرا به نظر من شخصی لیاقت صفت بزرگی و انسانی دارد که توانسته باشد از تمام خود خواهیها، هواهای نفسانی، امیال شخصی و... که در هر انسانی وجود دارد، رسته باشد و این اوصاف در شخصیت او کاملاً مشهود بود؛ در حقیقت به یک عرفان ناب رسیده بود، عرفانی که انسان میسازد، انسانی به تمام معنا و در اوج کمال انسانی. من شنیده بودم انقلابهای بزرگ قهرمانهای بزرگ میسازد؛ ولی به نظر من این ویژگی عرفان است که انسان را میسازد و او را به ارزشهای والای خویش میرساند.
او گاهی به من میگفت: خوشا به حال داداش و آقا که الآن نزد خدا هستند، او به زندگی پس از مرگ اینچنین مینگریست؛ مرگ در نظر او مفهوم وصال را تداعی میکرد و معنای رسیدن به محبوب و آرامش یافتن در کنار او بود.