تاریخ انتشار : ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۹:۲۹  ، 
کد خبر : ۲۱۷۲۴۸

آنسوی سیمای جامعه آمریکا

مقدمه: پل ‌کندی (paul kennedy) استاد انگلیسی‌الاصل و سرشناس رشته تاریخ و راهبرد دانشگاه ییل آمریکا که کتاب خواندنیش «ظهور و سقوط امپراطوری‌های بزرگ» به بسیاری از زبانها و از جمله به زبان فارسی ترجمه گردید و مدتها مورد بحث محافل سیاسی در سطح بین‌المللی قرار داشت، در نشریه «نقد کتاب نیویورک» مقاله مبسوطی تحت عنوان «مهیا شدن برای قرن بیست ‌و ‌یکم، برندگان و بازندگان» به چاپ رسانده است. در این مقاله کندی از دیدگاه یک کارشناس به تحولاتی که در دهه‌های اخیر در پهنه عالم و در کشورهای گوناگون به وقوع پیوسته، نظر افکنده و کوشیده است براساس روند موجود، محتملترین گرایشهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در سطح جهان را در سالهای آتی پیش‌بینی کند. هرچند فرانگری در علوم انسانی و اجتماعی به دلیل عوامل غیرمنتظره و فراگردهای ناخوانده کاری بسیار دشوار و نزدیک به محال است اما از آنجا که ارزیابی‌های کندی متکی به دانش گسترده او است، نکاتی را که در مقاله خود مورد بحث و بررسی قرار داده محل توجه و درخور امعان نظر است. جدیدترین کتاب پل‌ کندی که در سال جاری به چاپ رسیده است «مهیا شدن برای قرن بیست ‌و ‌یکم» نام دارد. خبرگزاری جمهوری اسلامی قسمتهائی از این مقاله را جهت آگاهی خوانندگان و علاقمندان مسائل سیاسی منتشر می‌کند.

هرچند بحث اصلی درخصوص توانایی آمریکاییان برای رقابت بیشتر، حول مسائل اقتصادی دور می‌زند ولی مسائلی نظیر نقایص نظام آموزشی، تلاش بافت و ساختار اجتماعی، تنزل کیفیت و سطح زندگی مردم، و حتی پایین آمدن فهم سیاسی عامه نیز محل بحث‌ها و تبادل‌نظرهای داغ و تند قرار می‌گیرد و مضمون غالب این بحث‌ها آن است که آمریکاییان در مسیر نادرستی گام برداشته‌اند و به همین دلیل عقب افتاده‌اند.
یکی از مفسران تلویزیونی طی یک بحث عامه‌پسند این دیدگاه را بدینگونه بیان کرد: مردم آمریکا بالقوه توانمندند اما مجموعه‌ای از عوامل سبب تضعیف نیروی آنها شده است. درست مثل آدمی که از زخمهای کوچک اما بسیار، آسیب دیده و بتدریج قوایش تحلیل می‌رود.
ما از نظر نحوه عمل سیاسی از حیث تمشیت اقتصاد و کارهای خود در چگونگی تربیت فرزندان خویش، از لحاظ کمک به فقرا و رعایت احترام بزرگترها و افراد مسن، از جنبه حفظ محیط‌‌زیست و پس‌انداز کردن سرمایه‌ها و بالاخره اداره حکومت خود دچار ضعفهای اساسی شده‌ایم.
البته این فهرست بلندبالا از مشکلاتی که آمریکا با آن روبروست برای هر خواننده دائم روزنامه‌ها و جراید کاملا آشنا و مالوف است. مردم می‌بینند که نهادهای مسئول بهداشت و درمان در مملکت از دهه 1360 به این سو تعداد کارمندان خود را به دو برابر افزایش داده‌اند و سهمشان را از تولید ناخالص ملی به 14% رسانده‌اند اما هیچ بهبودی در امر بهداشت برای 37 میلیون آمریکایی که همچنان فاقد بیمه بهداشتی حاصل نشده است.
تا اواخر دهه 1360 شمار افراد فقیر که با مشکلات بهداشتی روبرو شده‌اند افزایش یافته است. در میان سیاهان نیمی از کودکان زیر شش سال در شرایطی پایین‌تر از خط فقر زندگی می‌کنند. سیاهان آمریکا در حال حاضر بالاترین نرخ مرگ و میر در میان نوزادان را در بین کشورهای پیشرفته به خود اختصاص داده‌اند. طول عمر متوسط سیاهان آمریکایی و میزان دسترسی‌شان به پزشک نیز در بین کشورهای صنعتی از دیگران کمتر است.
در حالی که متوسط طول عمر زنان و مردان سفیدپوست آمریکایی بالا رفته است این رقم در زنان و بخصوص مردان سیاه‌پوست پایین آمده است. به دلیل فقر گسترده‌ای که در میان سیاهان آمریکا به چشم می‌خورد بنگاه خیریه اکسفم که همواره در کار جمع‌آوری و ارسال اعانات به کشورهای فقیر جهان سوم است اعلام داشته که از این پس به رفع نیازهای داخلی اهتمام خواهد ورزید.
این ارقام نشان‌دهنده توزیع کاملا نامتناسب ثروت در آمریکاست. در این کشور حقوق مدیران سفید‌پوست نود برابر حقوق کارگران صنعتی است. این نسبت دهسال پیش چهل برابر بود. در همین حال بیش از 20% آمریکاییان سیاه و 20% آمریکایی‌هایی که پدرانشان اسپانیایی و یا از مهاجران آمریکای لاتین بوده‌اند - اصطلاحاً هسپانیکها - دستمزدی دریافت می‌دارند که 50% زیر خط رسمی فقر قرار دارد.
این تضاد طبقاتی به واسطه اعتباد گسترده، ابعاد تکان‌دهنده‌‌تری پیدا کرده است. آمریکا که تنها 4 تا 5% جمعیت دنیا را در خود جا داده بیش از 50% کوکائینی را که در دنیا تولید می‌شود مصرف می‌کند فشاری که این پدیده صرفاً به نهادهای بهداشتی وارد می‌آورد کاملا طاقت‌فرساست، آن هم بخصوص اگر این واقعیت تلخ را در نظر بگیریم که معتادان تنها افراد بالغ نیستند بلکه هر سال چند صد هزار کودک معتاد در این کشور به دنیا می‌آیند.
اعتیاد به گسترش جرایم دامن می‌زند و رکورد آمریکا از این حیث به مراتب بدتر از بقیه جهان است. به دلیل اعمال نفوذ انجمن ملی تفنگ، حمل اسلحه در آمریکا قانونی است. براساس آمار هم‌اکنون در آمریکا بیش از شصت میلیون نفر به انواع هفت‌تیر و متجاوز از 120 میلیون نفر به انواع تفنگ مسلحند. همین آزادی حمل اسلحه سبب شده تا آمار آدمکشی‌های مسلحانه بسیار بالا رود و به سالانه 19000 مورد که اغلب نیز بسیار فجیع است افزایش یابد.
از سال 1344 تاکنون نرخ جرایم خشونت‌آمیز با استفاده از اسلحه 355 برابر شده است که به راستی تکان‌دهنده است. شمار آدمکشی در آمریکا بطور سرانه چهار تا پنج برابر کشورهای اروپای غربی است. تعداد تجاوزها و دزدی‌های مسلحانه بالاتر است و این قبیل جرایم در اروپا تا هشت برابر افزایش نشان می‌دهد.
بسیاری از متخصصین بر این باور هستند که این امر به فقر مربوط نمی‌شود چرا که در شهری مثل کلکته که فقر رواج و شدت به مراتب بیشتری دارد، آمار جرایم به مراتب کمتر از نیویورک است و یا در شهر سیاتل که اخیرا به عنوان خوشبخت‌ترین و مرفه‌ترین شهر آمریکا برگزیده شده، نرخ آدمکشی هفت برابر بیشتر از شهر بیرمنگام در انگلیس است و جالب آن که خود بیرمنگام در میان شهرهای انگلیس به خطرخیز بودن شهره است.
این را نیز باید تاکید کرد که این آمار بالای قتل و دزدی و خلاف‌کاری ربطی به کمبود نیروهای پلیس و یا برخورد ملایم با بزهکاران ندارد. هم‌اکنون در زندانهای آمریکا قریب یک میلیون مجرم زندانی هستند که این رقم به نسبت جمعیت به مراتب بالاتر از تعداد زندانیانی است که در زندانهای آفریقای جنوبی و یا شوروی سابق محبوس بوده‌اند. در آمریکا از هر صد هزار سیاه سه هزار نفرشان در زندانند حال آن‌که این رقم در آفریقای جنوبی به 729 نفر بالغ می‌شود.
دو برابر کردن تعداد زندانیان در طی دهه 1360 دردی را دوا نکرده و تاثیری در کاهش جرایم نداشته است. یکی از مشکلاتی که در مقابله با از بین رفتن بنیادهای جامعه آمریکا وجود دارد آن است که هر نوع پیشنهاد اصلاحی در این جامعۀ غیرمتجانس، موجب جلب رضایت یک دسته و برانگیخته شدن دسته‌های دیگر می‌گردد.
به عنوان مثال تلاش برای کاستن شدت فقر و یا رفع مشکل بی‌خانه بودن از طریق ازدیاد مالیات و یا گرفتن پول از ثروتمندان امری نیست که برای سیاستمداران جاذبه داشته باشد. به این ترتیب باز هم چنین بنظر می‌رسد که یکی از اساسی‌ترین راه‌حلها برای مقابله با مشکلات ریشه‌دار اقتصادی بالا بودن تولید و افزودن رشد اقتصادی است.
اما آمریکاییان مبالغ کلانی برای آموزش و پرورش صرف می‌کنند. به عنوان مثال در سال 1368 مبلغ 350 میلیون دلار برای آموزش 45 میلیون دانش‌آموز در مدارس دولتی و خصوصی صرف شد. قریب 13 میلیون دانشجو نیز در دانشگاههای آمریکا به تحصیل اشتغال دارند.
شاید آمریکا در زمینه صرف بودجه بطور سرانه برای هر دانش‌آموز تنها بطور نسبی از سوئیس عقبتر باشد ولی با کانادا و هلند برابر است و از آلمان و ژاپن و فرانسه بیشتر خرج می‌کند. در عوض آمریکا می‌تواند مدعی باشد که صاحب شماری از بهترین دانشگاههای دنیاست. دانشگاههایی که در آن غالباً متخصصان برجسته‌ای تربیت می‌شوند و با بهترین دانشگاههای اروپا و یا ژاپن برابری می‌کنند.
اما از رده دانشگاه به پایین تصویری که از آموزش و پرورش آمریکا پیش چشم نقش می‌بندد چندان رضایت‌بخش نیست. هر سال ششصد تا هفتصد هزار نفر دانش‌آموز قبل از اتمام دوره متوسطه، مدرسه را ترک می‌کنند. این رقم یک پنجم کل شاگردان مدارس و نیمی از شاگردانی را تشکیل می‌دهد که در مناطق فقیرنشین به مدرسه می‌روند.
به علاوه هرچند دولت آمریکا مدعی است که در این کشور بیسوادی ریشه‌کن شده است اما واقعیت این است که بیست ‌و ‌پنج میلیون نفر از جمعیت بالغ آمریکا قادر نیستند دستورالعملی را که بر روی داروها نوشته شده بخوانند و 22% جمعیت بزرگسال از عهده نوشتن یک نامه برنمی‌آیند.
اما باید پرسید وضع آمریکا از حیث آموزش و پرورش در قیاس با دیگران چگونه است. در یک آزمون استاندارد که به تازگی از دانش‌آموزان کلاس سوم راهنمایی در هفده کشور بعمل آمد دانش‌آموزان آمریکایی رتبه پانزدهم را کسب کردند و تنها از هنگ‌کنگ و فیلیپین بالاتر قرار گرفتند. در یک آزمون ریاضی بین دانش‌آموزان سال اول نظری دانش‌آموزان آمریکایی آخر شدند.
شگفت این که دانش‌آموزان آمریکایی مدعی بودند که ریاضیات را خوب می‌دانند در حالی که دانش‌آموزان کره جنوبی که عملاً در آن آزمون بسیار بالاتر از آمریکایی‌ها قرار گرفتند چنین نظری درباره خود نداشتند. در آمریکا تنها 15% از دانش‌آموزان مدارس زبان دوم می‌آموزند و صرفاً 2% از دانش‌آموزان یک زبان دوم را برای دو سال متوالی دنبال می‌کنند.
بررسی‌هایی که از اطلاعات تاریخی دانش‌آموزان به عمل آمد نشان داده که آنها از این حیث بسیار بی‌معلومات هستند. این فقدان اطلاعات تاریخی با جهل درباره اطلاعات جغرافیایی همراه است. از هر 7 بزرگسالی که به تازگی مورد پرسش قرار گرفتند یکی قادر نبود که محل کشور خود را بر روی نقشه نشان دهد. 75% نیز از تعیین محل خلیج‌فارس عاجز بوده‌اند آن هم علی‌رغم این که اغلب آمریکاییان از اعزام نیرو به خلیج‌فارس حمایت کرده‌اند.
در سال 1362 کمیسیون ملی مسؤول بررسی دستاوردهای آموزش و پرورش، در گزارش خود پس از اشاره به اوضاع اسف‌بار آموزشی کشور نتیجه گرفته بود که اگر یک کشور خارجی دشمن تلاش کرده بود استاندارد و سطح کنونی آموزش و پرورش را بر ملت تحمیل نماید در آن صورت این اقدام قطعاً به مثابه اعلام جنگ از ناحیه ما تلقی می‌شد.
علی‌رغم مطالعات متعددی که برای تعیین علت یا علل این انحطاط در نظام آموزشی انجام گرفته و می‌گیرد هنوز ریشه این وضع چنان که باید و شاید شناخته نشده است. اما گروهی از متخصصان آموزش و پرورش بر این عقیده‌اند که نتایج آزمونهایی را که از دانش‌آموزان آمریکایی به عمل آمده است نباید ملاک پیشرفت یا عقب‌ماندگی آنها محسوب داشت زیرا در نظام آموزشی آمریکا تعداد به مراتب بیشتری دانش‌آموز نسبت به چهل سال گذشته جذب شده‌اند و این سیستم در حال حاضر اضافه بر ظرفیت کار می‌کند.
از سوی دیگر اغلب نمایندگانی که از آمریکا برای این‌گونه مسابقات و آزمونها اعزام شده‌اند دانش‌آموزان متوسطی بوده‌اند و بنابراین بطور طبیعی از رقبای خود که از میان بهترین‌های مملکت خود گزینش شده بوده‌اند در مقام پایینتری قرار داشته‌اند.
از اینها گذشته در آمریکا برخلاف کشورهایی مانند سوئد یا ژاپن، جمعیت از بافت یکدست و باثبات برخوردار نیست و جامعه به دیگ جوشانی می‌ماند که در آن اقوام و گروهها و نژادهای گوناگون با یکدیگر رویاروی و در ارتباطند و دائماً بر یکدیگر اثر می‌گذارند و تاثیر می‌پذیرند و جامعه هنوز به حالت ثبات و یکنواختی دست نیافته است.
از سوی دیگر این نکته نیز نباید نادیده بماند که 40% از بودجه آموزش و پرورش صرف دانشگاههای این کشور می‌شود و درست به همین دلیل دانشگاههای آمریکا از استاندارد بالایی برخوردار است ولی برای سطوح پیش از دانشگاهی از قبل دبستان تا سال آخر دبیرستان بودجه کافی وجود ندارد.
به علاوه تعداد روزهایی که دانش‌آموز آمریکایی در هر سال به مدرسه می‌رود 175 تا 180 روز است در حالیکه این رقم در اروپا دویست روز یا بیشتر و در ژاپن 220 روز است. به این ترتیب در سن هیجده‌ سالگی دانش‌آموز ژاپنی یا کره‌ای بطور متوسط سه تا چهار سال بیشتر از دانش‌آموز آمریکایی به مدرسه رفته است و به این ترتیب جای تعجب نیست که ریاضیات یا علوم آنها از دانش‌آموز آمریکایی بهتر است.
نکته آخر این که در آمریکا سیستم واحدی برای آموزش وجود ندارد و همه تلاشهایی نیز که تاکنون برای ایجاد یک استاندارد آموزشی واحد به عمل آمده با مخالفت معلمان و مسؤولان آموزش ایالات روبرو شده است. همین فقدان نظام واحد کار احراز استانداردهای یکسان را دشوار می‌سازند.
برخی از متخصصان معتقدند که ایجاد تغییرات و دگرگونی‌های تکنیکی نظیر اعمال استاندارد واحد به اندازه ایجاد تحول در رهیافت فرهنگی و جهت‌گیری ذهنی دانش‌آموزان آمریکایی اهمیت ندارد. از نظر اینان خود اولیای جامعه در ایجاد بحران کنونی در آموزش و پرورش مقصرند.
در واقع وقتی فرهنگی که به دانش‌آموزان عرضه می‌شود فرهنگ ساده‌پسندانه و عامیانه است که عناصر تشکیل‌دهنده آنرا کارتون و موسیقی پاپ و سر و صدای کر کننده و تفریحات مبتذل و امثال آن تشکیل می‌دهد دیگر نباید انتظار زیادی از دانش‌آموزان داشت. این بلایی است که جامعه خود بر سر خود آورده است.
از قرائن اینطور برمی‌آید که هر کودک آمریکایی بطور متوسط قبل از این که به سن مدرسه برسد حدود 5000 ساعت تلویزیون نگاه کرده است. این رقم هنگامی که وی دوران مدرسه را به اتمام برساند به 20000 ساعت خواهد رسید. این فرهنگ ضدروشنفکری در سالهای بعد با تکیه و تاکید بر ورزش و بر برنامه‌های مبتذل تلویزیونی و تفریحی تشدید می‌شود و البته در این میان عواملی نظیر از هم پاشیدن بنیاد خانواده - بخصوص در میان آمریکاییان سیاه - و یا شاغل بودن مادر و بیرون بودن وی از خانه، به آن کمک بیشتری می‌کند در آمریکا تنها گروههایی نظیر آمریکایی‌های آسیایی و یا یهودیان به تربیت خانوادگی و خصوصاً نقشی که مادر به عنوان اولین آموزگار در تربیت و تعلم کودک بازی می‌کند اهمیت فراوان می‌دهند.
در حالیکه سایر کودکان آمریکایی عموماً رفتار و هنجار خود را از برنامه‌های مبتذل تلویزیونی و یا دوستان نامناسب فرامی‌گیرند. همه این امور سبب می‌گردد که کودکان و نوجوانان آمریکایی عموماً فاقد توانایی‌های فکری و فرهنگی و بنیاد تربیتی لازم برای پیشرفت در زندگی آینده خود باشند. با این حساب شاید بتوان همه تقصیرها را بر سر مدرسه خالی کرد و بکلی از نقش والدین و سایر نهادهای اجتماعی چشم پوشید.
خواننده‌ای که این سطور ناراحت‌کننده را می‌خواند ممکن است پیش خود بیندیشد که نویسنده صرفاً کوشیده بر نقاط ضعف انگشت بگذارد و تصویری تیره و تار عرضه کند. اما سوال اساسی در این میان آن است که آیا اگر آمریکایی متوسط از سواد و معلومات درست و حسابی برخوردار نباشد آیا می‌توان از وی انتظار داشت که در انتخاباتی که سرنوشت خود او را تعیین می‌کند شرکت آگاهانه‌ای داشته باشد.
آیا این حقیقت که در آمریکا تنها اندکی بیش از نیم جمعیت در انتخابات شرکت می‌کنند نشان‌دهنده این امر نیست که بخش عظیمی از مردم درک درست و صحیحی از مردم‌سالاری و فراگردها و سازوکارهای آن ندارند. آیا وقتی بسیاری از آمریکایی‌ها قادر به پیدا کردن محل خلیج‌فارس بر روی نقشه جغرافیا نیستند این خود شاهد خوبی بر این ادعا نیست که اینان درک درست و درخوری از مسائل سیاسی ندارند و اساساً اهمیت اموری از قبیل دخالت دولت در مسائل بین‌المللی را درک نمی‌کنند و از این‌رو طبعاً نمی‌توانند درخصوص درستی یا نادرستی اینگونه اقدامات نظر صحیحی ارائه کنند.
آیا آمریکا می‌باید توسط همان 15% نخبگانی که در زمره بنیادگذاران جمهوری و از اسلاف آنان بشمار می‌آیند اداره گردد و باقی مردم همچون چارپایان به نوعی زندگی خور و خواب تمتع‌های اولیه مشغول باشند. نخبگانی که نامشان را بردیم البته از همان آغاز به مدارس خوب و مجهز اعزام می‌شوند و از آموزشهای سطح بالا برخوردار می‌گردند و از زندگی مرفهی بهره‌مند می‌شوند و به دلیل همین امتیازات، میزان سهم‌بری آنان از امکانات اقتصادی در سطح جهانی همواره بالا است و از حسن اتفاق بر حجم آن در طول دهه 1360 به گونه‌ای قابل‌ملاحظه افزوده شده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات