رقابت قدرت
سیاست، میدان رقابت بازیگرانی است که در پی ربودن گوی قدرت از دست رقیب هستند. از همین روست که میگویند علم سیاست تلاشی است برای پاسخ به این پرسشها که چه کسی میبَرَد، کی میبَرَد و چگونه میبَرَد؟ مسلماً برد و باخت در این میدان، به میزان آگاهی طرفین از قواعد و اصول حاکم بر بازی قدرت و هوشیاری، تدبیر و مهارت هر یک در به کارگیری این اصول و قوانین بستگی مستقیم دارد.
پس از دوم خرداد، رقابت قدرت در ایران دستخوش تغییرات مهمی شد. باید این تغییرات را از نقطۀ آغاز سنجید و دید چه بازیگران تازهای به آن وارد شدند، به چه دلیل برخی در کنار هم و برخی در برابر هم قرار گرفتند، چگونه امتیازاتی به دست آمد و امتیازاتی از دست رفت تا از این طریق بتوان نتیجۀ بازی را تا حد امکان پیشبینی کرد.
واقعهای به نام دوم خرداد
آنچه در فرهنگ سیاسی رایج کشور، واقعۀ دوم خرداد نامیده شد، ابعادی بسیار فراتر از یک رویداد سیاسی داشته است. اگرچه ظاهر این واقعه برای رقابت بخشی از نیروها و گروههای سیاسی بر سر دستیابی به اهرمها و منابع قدرت اجرایی کشور، آن را امری سیاسی مینمایاند، اما این تنها لایۀ رویین و قشر آشکار واقعه است. در حالی که در پس این پوسته و لایۀ ظاهری، میتوان یک حرکت گستردۀ جمعی را در جهت تغییر سامان اجتماعی به خوبی مشاهده کرد. از همین روست که میتوان مدعی شد آنچه در جریان انتخابات هفتمین دورۀ ریاست جمهوری در ایران به وقوع پیوست و نتایج غیرقابل پیشبینی و غیر منتظرهای که در پی داشت، دوم خرداد را از سطح یک واقعۀ سیاسی معمول، به سطح یک کنش تاریخی ممتاز، ارتقا بخشید. از سوی دیگر، این کنش تاریخی، امکان ایجاد برخی تغییرات اجتماعی را نیز به میزان زیادی متحمل کرد. بنابراین، میتوان واقعۀ دوم خرداد را با سه نگاه ارزیابی کرد؛ در اولین نگاه، دوم خرداد یک رویداد سیاسی است، در نگاه دوم باید آن را یک کنش تاریخی به حساب آورد و در نگاه آخر، این احتمال وجود داشته است که این واقعه زمینهساز ایجاد برخی تغییرات ساختاری در جامعه و بروز تغییرات اجتماعی قابل توجه در آن شود. روشن است که هر واقعۀ سیاسی یک کنش تاریخی نیست و هر کنش تاریخی هم لزوماً به ایجاد تغییرات اجتماعی منجر نخواهد شد. در چند سال گذشته، چندین انتخابات در کشور برگزار شده است که هیچ یک مختصات و ویژگیهای یک کنش تاریخی را نداشتهاند.
تفکیک سهگانۀ فوق ابزار مناسبی است که ارائه تحلیلی جامعنگر از واقعۀ دوم خرداد را امکانپذیر میکند. در نگاه اول و دوم، میتوان به ارزیابی آنچه اتفاق افتاده است پرداخت و خصوصاً نقش عاملان و کارگزاران(2) و شرایط و زمینهها(3) را در این میان ترسیم کرد. اما نگاه سوم، واقعیتهای موجود را به آیندۀ مطلوب پیوند میزند و زمینه را برای بهره گرفتن از شرایط پیش آمده در جهت ایجاد تغییراتی با دوام ساختارهای جامعه، مهیا میکند. البته اینها همه در صورتی است که در مواجهه با این واقعه، رویکردی پویا داشته باشیم. به دوم خرداد نباید به مثابۀ حادثهای مجرد و منتزع از رخدادها و حوادث پیرامون آن نگریست، بلکه باید آن را در طول زمان و در طی یک روند تاریخی مورد ارزیابی قرار داد.
شرایط عدم تعادل
عرصۀ سیاسی جامعه، صحنۀ کنش و واکنش منابع مختلف قدرت است. زمانی که محیط سیاسی در وضع عادی، نیمهبحرانی و ایستاست، هر یک از این منابع به میزان بهرهمندیشان از قدرت، در جایگاه خاصی نسبت به یکدیگر استقرار پیدا میکنند و با قدری مسامحه میتوان گفت که در مجموع، میان اجزای مختلف میدان سیاست، نوعی تعادل و توازن برقرار میشود. در حالت تعادل، نیروها، گروهها و عناصر سیاسی که از قدرت بیشتری بهره میبرند، قهراً در جایگاه برتری قرار دارند و به همان میزان، اندیشه، خواست و ارادۀ خود را بر محیط سیاسی و اجتماعی تحمیل میکنند. از این جهت، میدان سیاست را میتوان به یک سیستم بسته در علم فیزیک تشبیه کرد که در آن، بردارهای همجهت و مختلفالجهت نیرو، بر یکدیگر تأثیر میگذارند و در نهایت، سیستم به حالت تعادل میرسد. اما زمانی که در عرصه سیاسی جامعه به هر دلیل، یک یا تعدادی از منابع قدرت تضعیف یا تقویت شوند، تعادل موجود از بین میرود، عناصر میدان سیاست از جایگاههای استقرار خود خارج میشوند و سیستم دچار تغییر میگردد. هر چه عوامل برهم زننده تعادل قویتر باشند، تغییرات در عرصۀ سیاسی با شدت بیشتری بروز پیدا میکند. این تغییرات تا آنجا ادامه خواهد یافت که عناصر سیاسی با توجه به میزان بهرهمندیشان از قدرت در شرایط جدید، در جایگاههای تازهای استقرار یابند و بار دیگر تعادل بر میدان سیاست حاکم شود. این دوره، یعنی دورۀ گذر از وضعیت پیشین به تعادل جدید، در درجۀ نخست به قدرتمندی عوامل برهم زنندۀ تعادل و در رتبۀ دوم، به میزان مقاومت عناصر موجود در سیستم بستگی دارد. طبیعی است که هرچه عناصر مقاومتکننده از قدرت بیشتری برخوردار باشند، برقراری تعادل موجود در سیستم با تاخیر بیشتری ایجاد خواهد شد.
از نظر گاهی صرفاً سیاسی، انتخابات ریاست جمهوری عرصه رقابتی است میان نیروها و گروههای مختلف سیاسی برای دستیابی به بخش قابل توجهی از منابع رسمی قدرت. در واقع، هر یک از عناصر رقابتکننده، تلاش میکنند تعادل موجود در محیط سیاسی را به نفع خود برهم زنند یا حداقل از تضعیف جایگاه استقرار خود در سطوح قدرت جلوگیری به عمل آورند. اما نتیجۀ این رویارویی، خود بسته به میزان قدرتی است که عناصر فعال در عرصۀ سیاسی از آن برخوردارند یا در جریان انتخابات، آن را به دست میآورند.
بازیگران جدید در آغاز راه
در آغاز رقابتهای انتخاباتی دورۀ هفتم ریاست جمهوری، تصور میشد سیدمحمد خاتمی و یاران او تقریباً هیچ ندارند و از حداقل قدرت لازم برای رویارویی با رقیب قدرتمندی که در آستانه ورود به اتاق ریاست جمهوری ایستاده بود، برخوردارند. این تصور، تصوری باطل و نادرست نبود. وجود فراکسیونی نه چندان منسجم در مجلس پنجم، گروههای سیاسی که به نظر میرسید توانایی تأثیرگذاری گستردهای بر افکار عمومی ندارند، یک روزنامه و چند نشریۀ دورهای(4) به عنوان معدود رسانههای تبلیغی و اطلاعرسانی و گروهی از عناصر سیاسی و فرهنگی غیر منسجم و پراکنده، در مجموع تنها دستمایهها و منابع قدرت بالفعل این طیف محسوب میشدند. اما به فاصله بسیار کوتاه، خاتمی توانست منابع گستردهای از قدرت را در اردوگاه انتخاباتی خود سامان دهد، به طوری که در آستانۀ برگزاری انتخابات، از بیشترین اقتدار سیاسی در میان نامزدهای حاضر در صحنه برخوردار بود.
این اقتدار، بیش از هر چیز حاصل ارتقاء یافتن عناصر و گروههای مختلف اجتماعی از سطح منابع قدرت اجتماعی(5) به منابع قدرت سیاسی(6) بود. روشنفکران، فرهنگیان، هنرمندان، دانشگاهیان، بخش قابل توجهی از روحانیون جوان و میانسال، جوانان و زنان، از جمله گروههای اجتماعی(7) بودند که غالباً در شرایط عادی در رده منابع قدرت اجتماعی قرار میگیرند. اما خاتمی توانست آنها را در حمایت از خود تحریک کند و در جریان انتخابات ریاست جمهوری به صورت منابع قدرت سیاسی وارد صحنه نماید. خاتمی به سرعت با این گروهها ارتباط برقرار کرد و آنان را به سوی خود جلب نمود. طرح نظرات، دیدگاهها و شعارهای خاتمی در برانگیختن عناصر مختلف سیاسی و اجتماعی بسیار مؤثر بود. هوشمندی او در طرح عقاید و اندیشههایش موجب شد تا طیف گستردهای را با خاستگاههای مختلف اجتماعی و عقاید و منشهای متفاوت سیاسی و فرهنگی تحت پوشش قرار دهد. تأکید خاتمی بر مؤلفههایی نظیر بسط آزادیهای سیاسی و اجتماعی، توجه به حقوق مردم، لزوم حفظ حرمت شهروندان، تأمین امنیت عمومی، حاکمیت قانون، افزایش مشارکت سیاسی و اجتماعی، لزوم تبادل آراء و تعاطی افکار در جامعه، آزادی اندیشه و عقیده، تأمین آزادیهای قانونی حتی برای مخالفان و منتقدان در شرایطی که به نظر میرسید این شعارها در پی حاکمیت بخش خاصی از عناصر سیاسی در جامعه، مورد بیتوجهی و غفلت قرار گرفته و فشار زیادی را بر لایههای مختلف سیاسی و اجتماعی ایجاد کرده بود، بازتاب بسیار چشمگیر و گستردهای یافت.
بدون شک یکی از موقعیتهای کلیدی خاتمی، برقراری پیوند بسیار نزدیک با جوانان و زنان به عنوان بخش عظیمی از نیروهای اجتماعی بود. شاید با کمی مسامحه بتوان گفت آنچه بر اثر تحرک گروههای گستردۀ جوانان و زنان که به طور ویژه قشرهای دانشجویی و حتی دانشآموزی را دربر میگرفت و توسط بخشی از نخبگان و عناصر سیاسی و فرهنگی طرفدار و نزدیک به خاتمی حمایت، پشتیبانی و هدایت میشد، نوعی جنبش اجتماعی(8) یا جنبش ترقیخواه(9) در جریان رقابتهای انتخاباتی به وجود آمد که خاتمی نقش محوری و پیشگامی آن را پیدا کرده بود. همچنین، شدت همگرایی در میان گروههای برانگیخته شده حول محور خاتمی و شعارها و دیدگاههای او، از چنان میزانی برخوردار بود که میتوان آن را بهگونهای حرکت ایدئولوژیک برای ایجاد تغییر در نظم استقرار یافته، تشبیه کرد.
به این ترتیب، مجموعهای از نیروها و عناصر پرشور و با انگیزه برای ایجاد تغییری در وضعیت موجود و حاکم کردن مؤلفههای جایگزین، به صورتی گسترده شکل گرفت و بخشی از قدرت بالقوه(10) و در عین حال عظیمی را که در لایههای درونی جامعه پنهان بود، آشکار کرد.
نکته بسیار مهم دیگر این بود که خاتمی اساس شعارها و برنامههای خود را بر پایۀ خواستههای سطحی و ظاهری مردم بنا نکرد و به دام عوامزدگی و در مرحله بعد، عوامفریبی گرفتار نشد. او از مشکلات اقتصادی و مسائل روزمرهای که مردم با آن مواجه بودند سخن نگفت بلکه تلاش کرد خواستههای درونی و اساسی آنان را برملا کند و به سمتی که خود مطلوب میدانست متمایل سازد. آزادی، امنیت، حقوق شهروندی و حاکمیت قانون در بادی امر، مواردی به نظر نمیرسید که مسأله روز و خواست فوری توانا مردم باشد اما در عمل مشخص شد که این مؤلفهها، اصلیترین خواستهای درونی عموم شهروندان ایرانی است که تا آن زمان مورد بیتوجهی و بیمهری قرار گرفته بود. خاتمی از «جامعه مدنی» با مردم سخن گفت؛ چیزی که هیچ تصور و تصویر دقیقی از آن در ذهن عامه و حتی بسیاری از خواص وجود نداشت. مردم «جامعه مدنی» را نمیشناختند اما خاتمی به آنان قبولاند که با تحقق و استقرار «جامعه مدنی» به بسیاری از خواستها و آرزوهای سرخوردۀ خود دست خواهند یافت. «راسل» در این خصوص کلام قابل توجهی دارد: «اگر فلان قضیه صادق باشد، من خواهم توانست امیال خود را عملی سازم. بنابراین آرزو میکنم که آن قضیه صادق باشد. در این صورت حتی اگر ضابطه عقلی خیلی محکمی هم نداشته باشم، باور میکنم که آن قضیه صادق است. می گویند درست کیشی و تقوا باعث میشوند که وقتی من مُردم به بهشت بروم. باور کردن این حرف خوشایند است. بنابراین اگر آن را با قوت به من عرضه کنند احتمالا باور خواهم کرد. علت باور کردن در این مورد مانند مورد علم، گواهی واقعیات نیست بلکه احساس خوشایندی است که از خود اعتقاد حاصل میشود، به اضافه قوت بیان محیط که باعث میشود این باور، چندان باور نکردنی ننماید.»(11) وجود چنین تواناییای در یک شخصیت سیاسی، او را از دیگران متمایز میکند و به او قدرتی ویژه میبخشد، در حالی که تکرار امور واضح و مسائل سطحی مردم، هیچ امتیاز و ویژگی خاصی محسوب نمیشود و شخصیتی که از این طریق به دنبال کسب قدرت است، نباید امید چندانی به پیروزی داشته باشد.
جابجایی در سطوح قدرت
پیروزی سیدمحمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری حادثه بسیار مهمی در عرصۀ سیاسی کشور بود که تعادل نسبی موجود میان منابع مختلف قدرت را به شدت برهم زد و عناصری که پیش از آن سهم ناچیزی از قدرت سیاسی داشتند، به طور چشمگیری تقویت شدند. این به معنای تضعیف قهری بخشهای دیگری از منابع قدرت بود، چرا که مجموع قدرت سیاسی در یک جامعه همچون مجموع زوایای داخلی یک مثلث، همواره میزان ثابتی است و تقویت بخشی از عناصر سیاسی، لزوماً با تضعیف بخشی دیگر همراه خواهد بود.
جناح محافظهکار سنتی که پیش از دوم خرداد منابع متعدد قدرت از جمله دستگاه قضایی، اکثریت مجالس شورای اسلامی و خبرگان رهبری، صدا و سیما، برخی نهادها همچون بنیاد مستضعفان و جانبازان و کمیته امداد، اکثریت تریبونهای نماز جمعه، بخشهایی از قوای مسلح و حتی بخشی از دستگاه اجرایی کشور را در اختیار داشت، درصدد بود تا با پیروزی در انتخابات هفتمین دورۀ ریاست جمهوری، مجموعه دستگاه اجرایی کشور را نیز در دست گیرد و بدین ترتیب با در اختیار داشتن کامل منابع رسمی قدرت، جایگاه خود را در میدان سیاست نسبت به نیروهای رقیب، بیش از پیش ارتقاء بخشد و حاکمیت خود را در کشور گسترش دهد.
اما در دوم خرداد، مجموعه نیروهای رقیب این جناح که بخشی از آنها در هشت سال پیش از آن، به شدت تضعیف شده بودند، پیروز شدند و توانستند منابع قابل توجهی از قدرت سیاسی را به دست آورند. در نتیجۀ این پیروزی بخشی از عناصر سیاسی جناح چپ و گروههای خط امام که به قعر میدان سیاست کشیده شده و با قصد ایجاد اصلاحات گسترده به میدان انتخابات وارد شده بودند، بار دیگر بر مسند قدرت نشستند و در جایگاه بالایی در عرصۀ سیاسی استقرار یافتند و بدین ترتیب، موازنۀ قدرت به نفع نیروهای اصلاحطلب در مقابل انحصارطلبان، از بین رفت.
همچنین حضور قریب 30میلیون نفر در پای صندوقهای رأی، نشاندهندۀ ایجاد یک تحرک گسترده اجتماعی بود که با میدانداری نیروها و نخبگان سیاسی و فرهنگی کشور ایجاد شد. اقبال بیش از 20 میلیون نفر از شهروندان جمهوری اسلامی ایران به خاتمی به عنوان نماینده پیروز طیف نیروهای اصلاحطلب، پتانسیل بسیار نیرومندی برای جریان اصلاحی دوم خرداد بود که میتوانست حمایت و پشتیبانی لازم برای پیشروی این جریان را تأمین و تضمین کند. اگر صحنه رویارویی جریان اصلاحگرا با نیروهای انحصارطلب و محافظهکار سنتی را به یک میدان نظامی تشبیه کنیم، در واقع با پیروزی خاتمی در انتخابات، نیروها و گروههای سیاسی اصلاحطلب توانستند بر اثر حمایت گسترده مردمی در این میدان به عمق مواضع انحصارطلبان نفوذ کنند و در خاکریزی حداقل به اندازۀ بیست میلیون آرای شهروندان ایرانی، جلوتر از وضعیت پیشین، استقرار یابند.
عوارض یک پیروزی بزرگ
اما پیروزی جبهه دوم خرداد در انتخابات ریاست جمهوری، اگرچه فرصت بسیار مناسب و مغتنمی را برای بخشی از نخبگان و نیروهای دلسوز نظام، مردم و کشور فراهم کرد تا در جایگاهی رفیع تر از گذشته در جهت اصلاح امور قرار گیرند و بخشی از اهرمهای قدرت را برای انجام تکالیف و وظایف معوق ماندۀ حکومت در قبال مردم به دست آورند، اما در عین حال، در بطن خود حاوی تهدیدهایی نیز بود. اصلیترین این تهدیدها، عبارت بودند از: احتمال ایجاد نوعی غرور پیروزی، عدم واقعنگری، غفلت از کارشکنیها، سستی و اهمال و از همگسیختگی طیف نیروهای جبهه دوم خرداد و همچنین افزایش غیر منطقی مطالبات که میتوانست در نهایت به انفعال و سرخوردگی حامیان منجر شود.
سنجش دقیق این امر که هر یک از این تهدیدها تا چه حد در عمل امکان بروز و اثر پیدا کرده، البته کار بسیار دشواری است اما در مجموع میتوان گفت که در بخشهایی از مجموعه گسترده طیف نیروهای حامی رئیسجمهور خاتمی و برنامههای وی، شاهد اثرگذاری و بروز برخی از این تهدیدها بودهایم.
واقعیت این است که در دوم خرداد 76، عناصری از مجموعه جریان اصلاحطلب درون نظام، بخش محدودی از قدرت رسمی را در اختیار گرفتند و در حالی که اکثر منابع قدرت سیاسی همچنان در دست جبهه مقابل بود. به تعبیری دیگر، اصلاحطلبان امکانات محدودی را برای اجرای برنامهها و سیاستهای اصلاحی خود در اختیار داشتند و در مقابل، با مقاومت محافظهکاران سنتی و انحصارطلبان مواجه بودند. این در حالی بود که سطح توقعات عمومی و حتی سطح توقعات بخشی از نیروهای متوسط و بالای سیاسی و فرهنگی، به خصوص دانشجویان و دانشگاهیان نسبت به ایجاد تغییرات و تحولات گسترده و برآورده شدن مطالبات فرومانده، بسیار افزایش یافته بود. منطقیترین کار از همان ابتدا این بود که سطح این توقعات با میزان امکانات و تواناییهای واقعی دستاندرکاران جریان اصلاحگرا متناسب و همسطح شود؛ کاری که تاحدودی انجام گرفت و بخشی از نیروهای فعال سیاسی در این جهت تلاش کردند، اما همچنان سطح توقعات به اندازۀ تواناییهای موجود، کاهش پیدا نکرده است.
از سوی دیگر، پس از پیروزی خاتمی در انتخابات، انسجام، هماهنگی و جدیت طیف نیروهای حامی به طور چشمگیری کاهش پیدا کرد. در واقع، نیروها و عناصر فعال جبهۀ دوم خرداد که در عرصۀ رقابت و نبرد شدید و شانه به شانه سیاسی در میدان انتخابات در برابر مخالفان، همگرایی، تمرکز، جدیت و هماهنگی فوقالعادهای پیدا کرده بودند، بعد از کامیابی در انتخابات و در اثر خارج شدن از زیر فشارهای مختلف و قرار گرفتن در جایگاهی پیروز، دچار نوعی پراکندگی و از همگسیختگی شدند و آن همگرایی در زمان مبارزۀ سیاسی، به نوعی رهایی و واگرایی نسبی در شرایط پیروزی تبدیل شد. همچون نیروهای نظامی متحدی که پس از یک کارزار سخت و نفسگیر در میدان نبرد، پس از پیشروی در عمق مواضع نیروهای مقابل و دستیابی به موضع برتر و استقرار در خاکریز جدید، عملیات را پایان یافته تلقی کردند، سلاحها را بر زمین گذاشتند و خود را در پای خاکریز پیروزی رها کردند؛ غافل از اینکه نبرد پایان نیافته بود و آنان میبایست خود را برای مقابله با پاتکهای حتمی نیروهای شکستخورده، آماده میکردند.
بروز نسبی چنین حالتی در میان طیف نیروهای جبهۀ دوم خرداد، سبب شد تا تلاشهای کافی برای لجستیک و پشتیبانی و تثبیت موقعیت به دست آمده و استمرار مطمئن و تضمین شدۀ جریان اصلاحگرا به میزان کافی انجام نگیرد. اصلاحطلبان در دوم خرداد پیروز شدند اما در واقع کار اصلی باید از روز سوم خرداد شروع میشد.
غفلت از این شرایط، سبب شد تا جریان اصلاحگرا نتواند از همۀ پتانسیل و ظرفیت خود در عرصههای مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی اقتصادی استفاده کند. خاکریز رقابت و مبارزۀ سیاسی به اندازۀ بیست میلیون رای شهروندان ایرانی پیش رفته بود اما تدبیر و انسجام لازم برای ساماندهی عقبۀ این جبهه و تدارک خط مقدم و ایجاد مواضع مستحکم پدافندی به میزان کافی وجود نداشت. همین امرسبب شد که جبهۀ دوم خرداد در پارهای مقاطع در برابر مخالفان، حالتی منفعلانه به خود بگیرد و تنها به دفع بعضاً ناقص یورشها و حملات انحصارطلبان بپردازد.
اصلیترین پشتوانه و عمدهترین تکیهگاه این جنبش اصلاحی، افکار عمومی و حمایتهای مردمی است اما این منبع عظیم نیرو و انرژی، زمانی میتوانست به خوبی به کار گرفته شود که به شکلی اصولی و کارکردی، سازماندهی میشد و قالبهای مناسبی برای بهرهبرداری مییافت. حمایت مردمی به شکل تودهوار نمیتواند در مبارزهای منطقی در میدان سیاست به عنوان یک منبع مطمئن حمایت و پشتیبانی عمل کند، سهل است که در بسیاری موارد حضور بیسامان و سازماننیافتۀ نیروهای مردمی در عرصۀ سیاسی، بر پیچیدگی این عرصه میافزاید و خود به عامل بحران و تشنج تبدیل میشود.
ظهور و تولد احزاب و تشکلهای سیاسی و ایجاد سازماندهی جدی در میان نیروهای نخبۀ سیاسی، مهمترین ابزار برای قالببندی افکار عمومی و نیروهای مردمی است؛ امری که متاءسفانه بسیار به کندی انجام شده است. هر چند موانع و مشکلات موجود بر سر راه تشکلیابی در جامعۀ ما فراوان است، اما با این حال، فعالان سیاسی در این زمینه حرکتی بسیار بطئی داشتند و جدیت لازم را از خود نشان ندادند.
مطبوعات مستقل و آزاد، یکی دیگر از منابع حامی و پشتیبان جنبش دوم خرداد بود. هرچند در این زمینه شاهد نوعی شکوفایی و پویایی بودهایم و از این جهت مطبوعات کارکردی چشمگیر در حمایت از جریان اصلاحگرا داشتهاند، اما پارهای افراطگریها در این عرصه، خود موجب بروز تنش و تشنج در میدان سیاست شد و موقعیت مناسبی را برای کارشکنی نیروهای انحصارطلب فراهم کرد.
جابهجایی بازیگران
از همان زمانی که ائتلاف طیف گستردهای از نیروها و گروههای سیاسی بر سر نامزدی سیدمحمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری شکل گرفت، همه میدانستند طیف حامیان خاتمی از عناصری تشکیل شده است که در موارد متعددی دارای اختلاف نظر و دیدگاه هستند. این اختلافات، هم از سوی جناح راست سنتی و هم در درون عناصر ائتلافکننده مورد توجه قرار داشت، با این تفاوت که نیروهای رقیب تلاش میکردند با برجسته کردن اختلافها، از تحکیم ائتلاف ایجاد شده جلوگیری و در صورت امکان، آن را متلاشی کنند و در این راه بیش از همه بر نزدیکی مجمع روحانیون مبارز و کارگزاران سازندگی حساسیت نشان میدادند اما نیروهای مؤتلف با تکیه بر حداقل اشتراکات اصولی موجود و حاشیهای کردن نقاط اختلاف، امکان تداوم ائتلاف و انسجام درونی تا کسب پیروزی قاطع در انتخابات را به دست آوردند.
مروری بر عملکرد و مواضع کارگزاران سازندگی در جریان انتخابات هفتمین دورۀ ریاست جمهوری نشان میدهد که کارگزاران آخرین گروه فعال سیاسی کشور بود که تنها به فاصلۀ یک ماه پیش از برگزاری انتخابات، به طور رسمی از خاتمی حمایت کرد. همۀ کسانی که از نزدیک جزئیات مسائل مربوط به انتخابات را پیگیری میکردند، از جمله نیروهای سیاسی جناح چپ و طیف خط امام، میدانستند که در میان کارگزاران سازندگی نسبت به حمایت از نامزدی خاتمی وحدت نظر وجود ندارد. همه میدانستند که اعضایی از کارگزاران، تلاشهای بسیاری کردند تا شخصیتهایی همچون حسن حبیبی و حسن روحانی را به عنوان نامزد خود به صحنه انتخابات بکشانند و حتی پس از عدم موفقیت این تلاشها، در آخرین روزها پیش از صدور بیانیۀ کارگزاران، در حمایت از خاتمی شایعۀ احتمال نامزدی محمد هاشمی به نمایندگی از گروه کارگزاران سازندگی نیز در محافل مطرح شد. این شواهد و قراین و همچنین پارهای اختلاف نظرهای جدی با برخی اعضای کارگزاران، این نگرانی را در اردوگاه انتخاباتی جناح چپ به وجود آورده بود که ائتلاف دوم خرداد در صورت پیروزی خاتمی، دیری نپاید و گروههای حامی رئیسجمهور برگزیده، هر یک (از جمله کارگزاران) با توجه به دیدگاههای خاص خود، پس از گذشتن از گردنۀ دوم خرداد، در پی طرح مطالبات متفاوت و بعضاً متضادی باشند که عملاً ائتلاف گذشته را به تقابل و رویارویی عناصر پیروز تبدیل کند. اما این نگرانی به هیچوجه موجب نشد که جناح چپ و نیروهای خط امام، کارگزاران سازندگی را از خود برانند. ادامه دارد...