تاریخ انتشار : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۵۱  ، 
کد خبر : ۲۱۷۳۰۵

گفتمان سیاسی ما چالش‌های گذشته و حال


در چند سال اخیر، ادبیات سیاسی ما دستخوش نوعی گم‌گشتگی و دگرگشتگی معنایی ـ مفهومی شده است. گفتمان سیاسی انقلابی ما، اگرچه استعداد بسیار شگفت‌انگیزی در شالوده‌شکنی گفتمان‌های سیاسی مارکسیستی، لیبرالیستی و ناسیونالیستی از خود به نمایش گذاشت، اما در فصل‌بندی و تقریر یک گفتمان سیاسی بدیع و فراگیر قاصر و غافل ماند. نتیجه این شد که بازیگران عرصه سیاست ما در معرض نوعی بحران بازنمایی معنایی ـ مفهومی قرار گرفتند و راه برون‌شد از این بحران را در مصادره به مطلوب کردن دقایق گفتمانی دیگران دیدند.
بی‌تردید، دیرینه‌شناسی این تخلیط گفتمانی، به بیش از یکصد سال گذشته برمی‌گردد، اولین بازیگران سیاسی ما به تأثیر از جریانات سوسیالیستی 1905 روسیه و جریان لیبرالیستی جهان غرب، صرفا به نوعی نهضت ترجمه در عرصه ادبیات سیاسی روی آوردند و مجموعه‌ای واژگان سیاسی را برای نامیدن فرایندها و پدیده‌های سیاسی در جامعه خود به عاریه گرفتند. از این رو، نخستین احزاب ایرانی هویت خود را در پرتو عناوین نظیر اجتماعیون (سوسیالیسم) و اجتماعیون عامیون (سیوسیال دموکرات) و عامیون (دموکرات) تعریف کرده و از همان آغاز مرزبندیها و صف‌آرایی‌های خود را با یاری گرفتن از واژگانی همچون چپ و راست، رادیکال و محافظه‌کار و... مشخص کردند.
همین سابقه دیرینه (در کنار خلاء مفهومی فوق‌الاشاره) عامل مهمی در نشت و رسوب طبیعی این مفاهیم در بستر گفتمانها و ادبیات سیاسی جامعه ما شد. در کنار این دو، فقدان نظام مفهومی آلترناتیو، بستر مناسب‌تر و مهیاتری برای هژمونیک و مسلط شدن «نظام مفهومی غیر» فراهم آورد. در میان بازیگران سیاسی بومی‌گرا، ملی(ایرانی)گرا و اسلام‌گرای ما، کمتر کسی را می‌توان یافت که نظام مفهومی نوینی (منطبق بر نظام دانایی و نظام صدقی جامعه) ارائه کرده باشد.
البته باید گفت که عوامل دیگری نیز در این عرصه نقش بازی می‌کنند. یکی از این عوامل، این باور روشنفکری بوده است که «فلسفه بحث و جنگ در الفاظ نیست». «الفاظ» محصولات تمام بشری هستند و نمی‌توان از سفر یک مفهوم از فضا و بستر گفتمانی متفاوت به فضا و بستر گفتمانی دیگر جلوگیری کرد. به بیان دیگر، این امر نه ممکن است و نه اگر ممکن باشد مطلوب است. فرهنگها و گفتمانها با هم در حال داد و ستد و گفت‌وگوی دائمی هستند و هیچ فرد و جمعی را یارای آن نیست که میان آنان جدایی اندازد و دیواری به بلندای دیوار چین در میانشان نهد.
در عرصه این نوع رویکرد، ما با دو جریان مواجه‌ایم: جریان نخست، این حکم را هم بر «مفهوم» و هم بر «مصداق» جاری می‌کردند و معتقد بودند که می‌توان یک «دال» معرفتی و زبانشناختی را عیناً با «مدلول» آن از بستر یک گفتمان جدا کرد و در بستر گفتمان خودی حک کرد. جریان دوم، این حکم را صرفاً در گستره دالها جاری می‌کرد (و می‌کند) و معتقد است که اگرچه ممکن است ما از نظام واژگانی دیگران بهره‌ای بجوییم ولی نمی‌توانیم یک مفهوم را با مصداقش عیناً در بستر گفتمانی خودی حک کنیم. به دیگر سخن، جریان دوم بر این اعتقاد است که اگرچه دال (مفهوم) جهانشمول است، ولی بنابراین (مصداق) آن محلی و بومی است. بنابراین می‌باید به هر دالی به مثابه یک دال تهی نگریست و با مصداق خود بدان هویت بخشید.
در حالت نخست، ما جایز هستیم که واژگانی نظیر سوسیالیسم، لیبرالیسم، دموکراسی، چپ، راست، محافظه‌کار، رادیکال و... را با همان بار معنایی غربی آن مورد استفاده قرار دهیم. در حالت دوم، این مفاهیم، اگرچه اجازه بهره‌وری از خود را با آغوشی باز و پرمهر و محبت به دیگران می‌دهند ولی اجازه تسخیر و مصادره به مطلوب کامل خود را به احدی نمی‌دهند. بنابراین، این صرفاً یک ساده‌انگاری معرفتی است که بدون پرداخت هیچ‌گونه هزینه‌ای، مشرب مصرف‌گرایی صرف را در این عرصه پیشه خود سازیم و رنج و مشقت بومی کردن آنان را بر خود هموار نسازیم.
زمانی میشل فوکو گفته بود که «گفتمان، خشونتی است که واژگان در حق اشیا اعمال می‌کنند». من می‌خواهم بگویم که «گفتمان، خشونتی است که گزاره‌‌ها در حق کلمات اعمال می‌کنند». اگر بپذیریم که مفاهیم لبریز از معانی و یا به اصطلاح دارای غنای مفهومی هستند، باید پذیرفت که تحدید و تقلیل و تخفیف معنایی آنان در چارچوب تنگ و باریک یک گزاره و یا به حصار کشیدن «دال‌های شناور» و ارجاع آنان به مدلول‌های (مصادیق) مشخص، کنشی خشونت‌آمیز است.
شاید گفته شود که این نوع خشونت (اگر اساساً بتوان آن را خشونت نامید) امری بدیهی و گریزناپذیر است و همواره با آدمیان یار و همراه بوده است. درست، اما اگر بپذیریم که گاه انسانها با انگیزه‌ها و انگیخته‌های مختلف، مدلول‌های خاص و دارای سویه‌های مشخص معرفتی ـ سیاسی را به «دال‌های» مختلف ارزانی می‌دارند و به اصطلاح مفاهیم را به سخره اهداف و آمال خود می‌گیرند و از آنان به مثابه یک فن‌آوری مؤثر قدرت و اعمال سلطه بهره می‌جویند، علت این دغدغه و تأکید آشکار می‌شود.
«کراسمن» معتقد است اگر معنای واژه‌هایی را که به کار می‌بریم به دقت و وضوح ندانیم، نمی‌توانیم درباره هیچ چیز به سودمندی بحث کنیم. بیشتر مباحث بیهوده‌ای که همه وقتمان را بر سر آن ضایع می‌کنیم عمدتاً معلول این واقعیت است که هر کداممان نزد خود معانی مبهمی از الفاظی که به کار می‌بریم در نظر داریم و فرض را بر این قرار می‌دهیم که مخالفان ما نیز آن واژه‌ها را به همان معانی به کار می‌برند. اگر از اول الفاظ را [کاملاً] تعریف کنیم بحث‌هایمان به مراتب سودمندتر خواهد بود.
اگرچه ممکن است که روش کراسمن (آنگونه که پوپر بدان اشاره می‌کند) ما را در دام یک «تعریفیگری» ژرف و گسترده گرفتار سازد، اما باید پذیرفت که حداقل در مورد مفاهیم کلیدی که دارای بار معنایی خاص و ستیزش‌زایی هستند، هیچ گریزی از آن نیست. به تعبیر فلاسفه زبان، تجدید معانی باید تا نیل به «انگاره‌های نام‌یافته» (NamedIdeas) ادامه یابد. انگاره نام یافته، تصویر و معنایی از واژه را شامل می‌شود که در لایه زیرین مفهوم به کار رفته، قرار دارد و از توافق جمعی بالایی برخوردار است.
نشانه شناسی رولان بارت (Roland Barthes) نیز به ما می‌گوید که هر نشانه‌ای خصیصه مبهم دارد و ممکن است به چندین معنا دلالت دهد. بارت همچنین معتقد است که در زیربنای همه نظام‌های نشانه‌ای، یک زبان طبیعی (Natural) وجود دارد: یعنی ابزاری موثق و شفاف برای انتقال معانی، در کانون این زبان طبیعی، بین یک دال و یک مدلول رابطه تنگاتنگ وجود دارد که بر اساس آن یک زبان دست دوم به وجود می‌آید. زبان دست اول قلمرو معانی و مضمون‌هاست و در مقابل آن خود کلمات و حروف قرار دارند.
از منظری متفاوت، چنانچه از زیزیک بپذیریم که اولاً عناصر مختلفی که سازنده میدان گفتمانی (Field of discursivity) هستند هویت مطلق ندارند بلکه هویت آنها به وجودشان درون یک مجموعه ارتباطی بستگی دارد، بنابراین، معانی آنها نه با ارجاع به معنای مطلقشان، بلکه در ارتباط با دال‌های دیگر معین می‌شود. ثانیاً نقطه پوشش‌دهنده به میدان گفتمانی تامیت می‌بخشد (یعنی به آن وحدت می‌دهد و مرزهایش را مشخص می‌کند) و بدینسان یک ساخت معنادار به وجود می‌آورد. ثالثاً دال‌های شناور، هویتشان را در مجموعه‌ای از معانی که تحت پوشش نقطه گره‌ای یا کانونی (Nodal Point) هستند به دست می‌آورند (به عبارت دیگر، معنای فعلی عناصر را با معنای گذشته آنها هماهنگ می‌سازد و با هماهنگ ساختن معانی عناصر به لحاظ تاریخی، میدان گفتمانی را سامان می‌بخشد) خواهیم پذیرفت که: 1ـ میدان گفتمانی تأثیر بسزایی در تعریف مفاهیمی نظیر چپ و راست، سوسیالیسم و لیبرالیسم و... دارند. 2ـ اگرچه، به علت هویت لرزان و بی‌ثبات میدان گفتمانی، نمی‌توان مفاهیم فوق را پایدار و همیشگی پنداشت، لکن تا زمانی که میدان گفتمانی به علت مداخله یک نقطه پوشش‌دهنده و یک نقطه گره‌ای (کانونی) وحدت و ثبات و هویتی یابد، می‌توان به پویایی و مانایی و بازنمایی مفاهیم دل بست.
در نتیجه، فصل یک مفهوم (با مصداق مشابه) از میدان گفتمانی خود و وصل آن در حوزه گفتمانی متفاوت، با سه استراتژی میسر است: نخست، استراتژی انتقال کامل میدان گفتمانی، نقطه پوششی و نقطه گره‌ای به عنوان جهاز یک مفهوم. دوم، تخریب و تغییر هویتی مفهوم و به رنگ زمینه (میدان گفتمانی جدید) در آوردن آن و سوم، اختلاط و پیوند هویت قدیم و جدید آن مفهوم. ظاهراً در جامعه ایرانی، استراتژی‌های اول و سوم، از اقبال بیشتری در میان اهل قلم و نظر برخوردار بوده است. اما تجربه تاریخی به ما نشان می‌دهد که محصولات ناشی از درانداختن این دو استراتژی جز به نوعی گم‌گشتگی و دگرگشتگی نظام معنایی ما نینجامیده و چیزی جز ابهام و ستیزش نظری و عملی به ارمغان نیاورده است.
اجازه بدهید ملموس‌تر و محسوس‌تر سخن بگوییم. در ایران امروز، عده‌ای به اعتبارها و از منظرهای گوناگون همچون معیار یا اعتبار طبقاتی، ایدئولوژیکی، تاریخی، فراتاریخی، گفتمانی، خصلتی، رفتاری، گرایش‌های خارجی و... به کنش نامیدن جریان‌های سیاسی مبادرت ورزیده‌اند. تاملی گذرا بر اولین دوران تجربه سیاسی و تقریر گفتمان‌های مختلف سیاسی در ایران، یعنی دوران مشروطیت داشته باشیم. در این دوران مفاهیمی نظیر روسوفیل، آنگلوفیل، استبدادچی، آزادی‌طلب، مشروعه‌خواه، مشروطه‌طلب، دموکرات، سوسیال، منورالفکر، عامی، ارتجاعی، مساوات‌طلب و... وارد ادبیات سیاسی ایرانیان شده و هر بازیگر فردی و جمعی سیاسی، برای تعریف «خود» و «دگر» از این نظام واژگانی بهره می‌جست.
بی‌تردید، بسیاری از این واژگان بیش از آن که استعداد بازنمایی محتوای جریانها و گرایش‌های سیاسی آن دوران را داشته باشند (و یا به اصطلاح به یک ما به ازای خارجی مشخص دلالت دهند) دارای بار، درونمایه و سویه‌ای سیاسی ـ ابزاری بودند. به بیان دیگر، از این واژگان نه برای نامیدن پدیده‌های واقعی، بلکه برای انتقال ذهنیت و مواضع یک گروه نسبت به گروه دیگر به خدمت گرفته می‌شدند. بعد از شهریور 1320 نیز چندان تغییری در این نظام واژگانی و انگیزه‌ها و انگیخته‌های بهره‌وری از آنان (به جز اضافه شدن واژگان دیگری همچون: فاشیست‌ها، ناسیونالیست‌ها، لیبرالیست‌ها، خط سومی‌ها، مصدقیها و...) حاصل نمی‌شود. از سال 1322 تا 1357 رژیم پهلوی تلاش می‌کند با مسلط کردن فراگفتمان خود، فرآیند نام‌یافتگی جریان‌های سیاسی ـ مبارزاتی را به تسخیر خود درآورد. در این دوران، واژگانی نظیر ارتجاع سیاه، ارتجاع سرخ، وطن‌پرستان و وطن‌فروشان و... وارد ادبیات سیاسی می‌شوند که کماکان، نوعی انتقال ذهنیت و نوعی هویت‌پردازی کاذب و مجازی است و نشانی از واقعیتها و حقیقتها ندارد.
بعد از انقلاب اسلامی و مسلط شدن گفتمان انقلابی ـ دینی، تمامی واژگان سیاسی تحت تأثیر ادبیات جدید قرار گرفتند. در سالیان نخست بعد از انقلاب، دو انگاری‌هایی نظیر انقلابی / ضد انقلابی، مؤمن / منافق، حزب‌الله / حزب شیطان، اسلام ناب / اسلام آمریکایی، مردمی / طاغوتی، خط امام / ضد خط امام، ملی‌گرا / اسلام‌گرا و... وارد نظام واژگان سیاسی ما شدند. در این برهه، واژگانی که به نوعی رنگ و بوی گفتمان غربی (لیبرالیستی و کمونیستی) داشتند به حاشیه رانده شدند و جز و جز در محدوده قلیلی امکان حضور در فرآیند نام‌یافتگی جریان‌های سیاسی نیافتند.
شاید، در گذر این دوران‌های متوالی، فرآیند نام‌یافتگی، طبیعی‌ترین (به طور نسبی) حالت خود را در این دوران می‌یابد. زیرا در این دوران واژگانی که انتخاب می‌شوند: 1. ریشه در گفتمان مسلط دارند. 2. با نظام دانایی و نظام صدقی حاکم بر جامعه همخوانی دارند، 3. ما به ازای قابل درک و بحث دارند، 4. تعریف‌کننده هویتها و مواضع سیاسی گوناگونند. 5. دربرگیرنده شناسه‌های تاریخی، فراتاریخی، ایدئولوژیک، سیاسی، طبقاتی و... هستند، 6. با ادبیات سیاسی مردمی همخوانی دارد. البته این واقعیت بدان معنا نیست که در این دوران، فرآیند نام‌یافتگی جریان‌های سیاسی جامعه ما به یک بلوغ و بالندگی رسیده بود که می‌توانست تمامی جریان‌های سیاسی را به تسخیر معنایی خود درآورد. بی‌تردید بساطت فضای سیاسی از یک سو و ایدئولوژیک بودن مناسبات و ملاحضات سیاسی از جانب دیگر و یکدست و غیر متنوع بودن جریان‌های سیاسی خودی، این فرآیند را تسهیل کرده بود.
در دوران کنونی که با نوعی گذار و تحول گفتمانی همراه است خرده‌گفتمان‌های متنوع و متعددی در این فرآیند شرکت جسته‌اند و هر کدام تلاش دارند که نظام واژگانی خود را گویاتر، رساتر، جامع‌تر و واقعی‌تر جلوه دهند. در واقع ما در دوران گسست / پیوست و گشت / بازگشت به سر می‌بریم که به تعبیر «گرامشی»، کهنه (قدیم) در حال احتضار است، اما نو (مدرن) هم امکان تولد نیافته است. در چنین حالتی بستر برای بازی‌های بسیار متمایز و متنوع گفتمانی و زبانی فراهم شده است و چهره‌ای پارادوکسیکال (ناسازه‌گون) به فضای سیاسی و مناسبات جاری در آن بخشیده است.
شکل‌گیری گزاره‌های جدی پیرامون واژگانی نظیر: چپ / راست، چپ سنتی / چپ مدرن، راست سنتی / راست مدرن، خشونت‌طلب / اصلاح‌طلب، رادیکال / محافظه‌کار، لیبرال دمکرات / سوسیال دمکرات، مدرن / سنتی و... از نمودهای تحول گفتمانی این دوران هستند.
چنین نظام واژگانی، پسینه‌ای اختلاطی ـ پیوندی دارد. به دیگر سخن، در پس هر یک از این دوانگاریها می‌توان رد پای مکاتبی همچون مارکسیسم، سوسیالیسم، لیبرالیسم و در یک کلام پیشافهم‌ها و پیشاتجربه‌ها و پیشاذهن‌های ناشی از مدرنیته غرب را دید. شاید لازم باشد که در انتها به عنوان نتیجه‌گیری، اصولی را برای نامیدن جریان‌های سیاسی پیشنهاد کنم:
1). مابه ازای مشخص بیرونی در جامعه ایرانی داشته باشد.
2). نظام واژگانی که در فرآیند نام‌یافتگی جریانها و پدیده‌های سیاسی مورد استفاده قرار می‌گیرد با نظام دانایی (معرفتی) و نظام صدقی جامعه همخوانی داشته باشد (تا بهره‌وران به سهولت بتوانند از طریق نام به ماهیت هویت جریانها دست یازند).
3). نام‌یافتگی جریان‌های سیاسی به اعتباری مشخص (مثلاً اعتبار تاریخی، فراتاریخی، طبقاتی، ایدئولوژیک و...) و یا ترکیبی سازگار و با معنی از این عوامل، صورت بپذیرد.
4). نام‌یافتگی می‌باید ناظر بر تمایزها و تفاوتها در اصلی‌ترین و اصولی‌ترین سویه‌ها و درونمایه‌های نظری و عملی جریان‌های سیاسی باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات