* محور صحبتهای ما روشنفکری در قرون وسطی است. از همین عنوان مشخص است که در موضوع ابهام و ایهام وجود دارد. اولین ابهام این است که روشنفکری محصول دنیای جدید متوسل به عقل جدید است. روشنفکر به عقل جدید تشبث میجوید.
این کجا و عقل خاصی که در قرون وسطی وجود دارد کجا. این ابهامی است که وجود دارد ولی چند اصطلاح و مفهوم هستند که به مفهوم روشنفکری خیلی نزدیکند: 1. اصلاحگری 2. احیاگری. اینها مفاهیمی هستند که طبیعتاً اختلافات زیادی با مفهوم روشنفکری دارند و به همین خاطر فکر میکنم میتوان نسبتی بین این مفاهیم و تفکر قرون وسطی برقرار کرد.
اگر روشنفکر سعی میکند با ضرورتها و نیازهای جامعه مدرن و مدرنیته رابطه برقرار کند احیاگر سعی میکند بین مقتضیات هر زمان ـ دورۀ خاصی که دارد در آن زندگی میکند و لزوماً مدرن هم نیست ـ با آن تعالیم مرجع و کلاسیک و تاریخ خودش ارتباط برقرار کند. من البته میدانم قرون وسطی فراز و نشیبهای زیادی داشته است، برخلاف تصوری که ایرانیان معمولاً از این دوره دارند این که دورهای کاملاً صلب و دگم و ساکت و بدون تغییر و تحول است.
در حالی که اصلاً اینگونه نیست یعنی ما هم شاهد فراز و نشیب زیادی هستیم و هم شاهد ترویج و تبلیغ عقلانیت هستیم و اینها همه ما را به محور اصلی گفتوگویمان که در واقع جایگاه احیاگری و اصلاحگری و روشنفکری در قرون وسطی است سوق میدهد.
سؤال من این است که در قرون وسطی سنتی به نام سنت مسیح داریم که به انسان نخبه قرون وسطی رسیده و از طرف دیگر شاهد عقلانیتی هستیم که ریشههای گوناگونی دارد. بعضیها قائل به این نکته هستند که این عقل ناشی از سنتز بین تفکر یونانی و تفکر یهودی ـ مسیحی است.
سئوال این است که یک انسان نخبه، روشنفکر، احیاگر و کسی که در قرون وسطی دغدغه انسان و جامعه و نیازهای جامعهاش را دارد ـ چون نیازهای جامعه فقط ضرورتهای اجتماعی و سیاسی نیست بلکه ضرورتهای فکر و فلسفی را هم شامل میشود ـ فکر میکنید در چه فضایی تنفس میکند و این فضا از یک طرف چه نسبتی با دین و از طرف دیگر چه نسبتی با عقلانیت دارد؟
** اگر بخواهیم راجع به روشنفکری قرون وسطی صحبت کنیم من فکر میکنم گسترۀ ما متفاوت از قرون جدید است. اگر روشنفکر را به معنی کسی بگیریم که در کارش نوآوری دارد و یک مقدار انتقادی به بعضی مسائل نگاه میکند؛ بله در قرون وسطی میتوان افرادی را پیدا کرد که فقط درصدد حفظ فکر عصر خود نیستند بلکه میخواهند تغییراتی ایجاد کنند و مسائل جدیدی را مطرح کنند. و این را نباید فراموش کرد که قرون وسطی دورهای است که کلیسای کاتولیک از هر لحاظ سلطه دارد.
البته این سلطه مطلق نیست و جاهایی هم بود که کلیسا نمیتوانست حرفش را به کرسی بنشاند ولی به طور معمول کلیسا بر تمام مدارس و دانشگاهها حاکمیت داشت و آنها را اداره میکرد و کلیسا بود که اصول اعتقادی را تبیین و ارائه میکرد و در نظر گرفت که در مدارس و دانشگاهها چه کسی چه درسی را تدریس کند و چه کسی چه درسی را بخواند و اصولاً اوضاع با قرون جدید کاملاً متفاوت بود.
مثلاً متفکر قرون وسطی وقتی که میخواست از چیزی انتقاد کند یا نوآوری کند همیشه باید خطوط قرمز را رعایت میکرد. اولین آن این بود که نباید مرجعیت و حجیت کلیسا را به خطر بیندازد؛ چرا که این امر واکنش فوری متولیان کلیسا را برمیانگیخت. غیر از این، یکسری خطوط جزمی از لحاظ اعتقادی بود که اندیشمند نباید از آن حوزۀ جزمیت کلیسا خارج میشد.
بنابراین من فکر میکنم متفکر قرون وسطی از جهتی کارش بسیار مشکلتر از متفکران جدید بود و واقعاً قرون وسطائیان مشکل حذف فیزیکی را هم داشتند. یعنی اگر یک مقدار از آن خطوط قرمز رد میشدند نه تنها ممکن بود زندگی علمی و اجتماعی خود را از دست دهند و کاملاً گوشهنشین شده و به حاشیه رانده شوند، حتی این امکان هم وجود داشت که از لحاظ فیزیکی با مشکل روبهرو شوند.
به طور مثال فیلسوفی که بنده چند سال راجعاش کار کردهام یعنی آکاردوس سنت دیکتوری، ایشان چون نوآوریهای موضوعات و اعتقادی داشت کلیسا به سبب جایگاه روحانی و علمیاش از لحاظ فیزیکی به او حملهای نکرد و حتی شخصیتاش را هم مورد حمله قرار نداد ولی به سادگی کتاب و آثار او را مخفی نگه داشت. به طوری که افکار چنین متفکر نوآوری در تاریخ محو شد تا این که در دوران جدید این تفکر کشف شد.
به همین دلیل خیلی از تاریخهای فلسفه تا یکی دو دهۀ قبل دربارۀ او صحبت نکرده بودند این متفکر تازه خیلی خوششانس بود، چون اتوریته، قدرت و مرجعیت داشت نتوانسته بودند به او حمله فیزیکی کنند ولی متفکرانی بودند که به راحتی مورد حمله فیزیکی قرار میگرفتند یا آثارشان سوزانده و سانسور میشد و یا کار شغل و همه چیز را از دست میدادند. بنابراین ما باید در نظر بگیریم که کار متفکر قرون وسطی از این جهت بسیار مشکلتر از کار متفکر قرون جدید است.
ببینید امروزه اگر در غرب کسی از موضوعی انتقاد کند حوزه کار خودش و شنوندگان خاص خودش و همفکران خودش را دارد و در واقع میتواند در حوزۀ خودش، کارش را ادامه بدهد ولی در قرون وسطی انتقاد شدید و حمله به کلیسا مساوی با مرگ فکری یا فیزیکی بود. بنابراین ما باید این را در نظر بگیریم که بسیاری از متفکران قرون وسطی اگر هم میخواستند از آنچه کا ما از آنها در دسترس داریم بیشتر سخن بگویند یا بیشتر بنویسند واقعاً با مشکلات بسیاری مواجه میشدند.
از این لحاظ چارچوب تاریخی، اجتماعی، و اعتقادی قرون وسطی چارچوب خاصی است.
* یکی از مهمترین تفاوتهای روشنفکر دینی با یک متکلم این است که روشنفکر بیشتر انتقادی برخورد میکند و به قول معروف بیشتر خراب میکند. در واقع ریشهها را میزند، نقد میکند و قصد دارد که به منظور ساختنهای بعدی بیشتر خراب کند ولی در قرون وسطی بسیاری از فیلسوفان ما از جمله آگوستین، بیشتر کارهای کلامی کردهاند، میخواستم بدانم که شما احیاگری و روشنفکری را چقدر در تعارض یا تلاطم با کلام میدانید. آیا فکر میکنید بین این دو حوزه و مقوله میتوانیم جمع ایجاد کنیم؟
** ببینید، اگر منظورتان قرون وسطی باشد در این دوره از همان قرون هفتم و هشتم اصلاحگر وجود دارد. اصلاحگرانی هستند که میخواهند کلیسا و نظام کلیسایی و به تبع آن چگونگی اندیشیدن را اصلاح کنند. این اصلاحگران چه از لحاظ زندگی اجتماعی و سیاسی و چه از لحاظ زندگی فکری، کلیسا را مورد انتقاد قرار دهند.
آنچه باید در نظر بگیریم این است که بعد از بوئتیوس تقریباً تمام متفکرین بزرگ یعنی آنهایی که مطرح هستند همه روحانی هستند و در کاتولیسیسم دو نوع روحانی داریم، یا راهباند یا کشیش. بنابراین اگر هم در قرون وسطی بخواهیم روشنفکر پیدا کنیم، دینی است یعنی در قرون وسطی به هیچوجه شکگرایی و ماتریالیسم وجود ندارد. البته میدانید ماتریالیسم به عنوان یک نظریه فلسفی مربوط به اوایل قرن نوزدهم و اواخر قرن هجدهم میشود.
یعنی اگر ما بخواهیم این مفاهیم را حتی تا قرون 16 و 17 هم بیابیم این نگاه غیرتاریخی به مطلب است. ولی در قرون وسطی از قرن هشتم تا نهم اصلاحگرایی وجود دارد و من میتوانم اصلاحگری را به دو قسمت تقسیم کنم. یک اصلاحگری انتقاد به طرز زندگی و روش حیاتی کلیسا است؛ کلیسا سیاسی شده و زندگی همراه با تجملات را پیش گرفته و از مردم فاصله گرفته است، یعنی بیشتر انتقادها صبغه دینی داشته و در ارتباط با بنیادهای مسیحیت بوده (به طور کلی اجتماعی بوده است).
انتقاد دیگر یا اصلاحگری دیگر در ارتباط با فلسفه و مسائل عقلی و علمی است. گروه اول راهبانی هستند که از قرن نهم تا قرن دوازدهم میلادی در اصلاح کلیسا کوشیدند. از میان آنها به طور مثال میتوان از برنارد قدیس نام برد که علناً با تجملات و زندگی دنیوی و مادی کلیسا مخالفت میکنند.
اینها هیچکدام تا قرون بعد از کلیسا خارج نمیشوند. در کنار اینان گروهی که معروفند به کاتارها و والدئیان یا فقرای لیون، ضمن انتقاد از کلیسا، آن را به عنوان واسطۀ نجات نفی کردند. اینان از حاکمیت خارج شدند. انتقاد کلامی و اعتقادی را از قرون هشتم تا نهم باز هم میتوان در کنار اصلاحگری درون کلیسا دید. به برخی از کلیساییان اعتراض میکنند که علم و فلسفه یونان در بررسیهای کلامی و اعتقادی به اندازه کافی به کار نمیرود.
از برجستگان اینها تا اواخر قرن یازدهم میلادی میتوان از کسانی مثل برانگریوس نام برد. او شخصیت عجیبی بوده است، من میتوانم بگویم حتی در قرون جدید چنین شخصیتی کم دیدهام. ایشان معیار صحت گزارههای دینی را عقل و منطق میدانست، در حالی که این بحث در قرون جدید مطرح میشود. او فلسفه را به معنای جدل و منطق میگرفت؛ منطق ارسطو را که بئتیوس ترجمه و تفسیر کرده بود. او در بررسی مفاهیم دینی به یک نوع عقلگرایی قایل بود.
ایشان عکسالعملهای بسیاری را برانگیخت. چون در مقابلش کسانی دیگر هم بودند که فلسفه یونان و عقل و علم یونان را شیطانی میدانستند و معمولاً به اینها در تاریخ محافظهکار میگویند. کسانی مثل پترس دامیانی. جالب است بدانید کسانی مثل آنسلم قدیس که میگفت ما عقلگرایی را در داخل ایمان به کار میبریم و ایمان ما ایمانی است که میخواهد بفهمد کسی است که عقلگرایی را به طور مطلق میپذیرد به شرطی که داخل ایمان باشد، خود او بسیار تحتتأثیر بران گریوس است.
فقط میخواهد عقلگرایی بران گریوس را دینی کند. خوب به نظر من این حرکت، حرکت عظیمی است. حالا نمیخواهم اسمش را روشنفکری دینی بگذارم ولی یک اصلاحطلبی بزرگی در قرون اولیه وسطی برای به کارگیری عقل و خرد یونانی در مفاهیم کلامی است.
البته اینها در آن دوره از لحاظ متون فلسفی بسیار فقیر بودند. از ارسطو فقط متون منطقی او را میشناختند و مابعدالطبیعه او را نمیشناختند. هنوز با بزرگان فلسفه اسلامی مثل ابنسینا، فارابی و دیگران آشنا نبودند. شخصیت بزرگ دیگری هم که باز بسیار با دید انتقادی به مباحث نظری نگاه میکرد آبلارد است. او در نظام کلامی اصلاً در دیدگاه مسیحیت حرکت عجیبی ایجاد میکند و عقلگرایی ایشان باعث یک نوع دگرگونی در ابتدای قرن دوازدهم در کلام و فلسفه و اصلاً دیدگاه مسیحی نسبت به عالم میشود.
قرن دوازدهم از این جهت قرن بسیار پرباری است که در ایران کمتر شناخته شده است؛ قرنی که غربیان در نیمه اول آن با متون یونانی و رومی، سیرون، سنکا و دیگران آشنا شدند. از اینرو شما یک نوع انسانگرایی و طبیعتگرایی در این قرن میبینید. در مکتب شارتر خوب این را هم باز میتوانیم بگوییم که دیدگاه کاملاً جدیدی و انتقادی نسبت به مفاهیمی که قبلاً آگوستینوس و دیگران مطرح کردهاند به حساب میآید. یا به طور مثال شخصیتی مثل آکاردوس، که در مدرسه سنویکتور بود.
این مدرسه کاملاً محافظهکار با گرایشهای عارفانه و رهبانی بود و ایشان به یکباره عقلگرایی صرف را در این مدرسه مطرح میکند و میخواهد مفاهیم عقلی را پایه مسائل کلامی بگذارد. خوب تمامی این اشخاص که من اسم بردم کلیسا به نحوی آنها را محکوم میکرد. البته حذف فیزیکی نداشتند. چون د رمدارس از لحاظ علمی بسیار مطرح بودند. البته غیر از آکاردوس بسیاری محکوم و محاکمه شدند ولیکن از لحاظ فیزیکی به آنها آسیبی نرسید. این افراد را میتوان روشنفکر نامید.
اینها کار فکری میکردند و جامعه غربی را برای پذیرش مفاهیم جدید آماده میساختند. در اواخر این قرن نیز با ترجمۀ متون فلسفی و علمی از زبان عربی به زبان لاتینی، انقلابی در بینش غربیان نسبت به مسائل نظری رخ میدهد.
* یک نکته به نظر من خیلی مهم است که کم و بیش در صحبتهای شما هم بوده و آن مسئله محافظهکار بودن و افراطی بودن است. آرمانهای بشری، آرمانهای دور از دسترس و بزرگ طبیعتاً مقدسی هستند که ما یکی ـ دو روزه نمیتوانیم به آنها برسیم. به نظر من بشر فوقالعاده تجربیات سخت و دردناکی داشته تا به این نکته رسیده، این که ما بالاخره باید قدم به قدم به این آرمانها برسیم.
به نظر من ما در ابتدای قرن بیست و یکم وقتی که به تمدنهای مختلف بشری خصوصاً تمدن غرب نگاه کنیم اگر آرمانهای بزرگ بشری مثلاً آن انسانگرایی را که کانت از آن صحبت میکند محور قرار دهیم میبینیم که برای رسیدن به آن نقطه خیلی فاصله داریم و در واقع مجال و فضای بیشتری را طلب میکنیم. به طور مثال به وضعیت کنونی خودمان و کل بشریت خیلی میتوان ایراد گرفت اما چند نکته را نمیتوان فراموش کرد؛ اولاً ظرفیتهای بشری است.
ثانیاً ظرفیتهای جامعهای که ما در آن زندگی میکنیم و مخصوصاً شناختن ظرفیتهای زمانی و مکانی و سنتهای فکری مهم است و نادیده گرفتن آنها باعث ضرر و زیان میشود. هر چند که واقعاً معتقدم هرکسی حتی اگر افراطیترین حرفها را هم بزند بالاخره این افراطگرایی در مقابله و در واقع سنتزی که در آن جامعه ایجاد میشود چندان برد و نفوذی ندارد و در هر صورت محکوم آن شرایط است.
خلاصه کنم، قبل از قرن سیزدهم یا در واقع اوایل قرن سیزدهم شما میتوانید تقسیمبندی محافظهکار و افراطی یا اصلاحی را برای کسانی که به طور خاص با عقلانیت مواجهاند مشخص کنید. البته همانطور که شما گفتید ما با یک جریانی روبهرو هستیم که انتقادش را به ساختار سیاسی و اجتماعی جامعه با تمرکز بر کلیسا روا میدارد. آیا تا آنجایی که ما با عقلانیت و آن سنت روبهرو هستیم میتوانیم این تقسیمبندی را بپذیریم؟
** اگر از لحاظ تاریخی بخواهیم نگاه کنیم تا قرن سیزدهم میتوانیم دو جریان را به عنوان محافظهکار و اصلاحطلب کم و بیش از هم مشخص کنیم. من فکر میکنم آگوستینوس و آگوستینیان را تا قرن سیزدهم جزو جریان محافظهکار بگذاریم؛ آگوستینوس که پایههای جزمیات، اعتقادات و راست دینی و سنت کلیسایی را خوب محکم میکند و حتی به آن شکل میدهد، درست است که نسبت به خیلی از متفکران قبل از خود نوآور است اما خوب او در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم آن شکلهای سنتی و راست دینی کلیسایی را مشخص میکند و تا قرن سیزدهم آگوستینیان جریانی محافظهکار هستند.
در مقابل، کسانی که خط بوئیتوس را دنبال میکنند معمولاً به جریان اصلاحطلب وابستگی دارند. اگر بخواهیم از آگوستینیان نام ببریم بعد از قرن نهم و دهم مثلاً پترس دامیانی و در قرن دوازدهم شخصیتهایی مثل برنارد قدیس، متفکران سن ویکتور و متفکران سیتو که اینها کاملاً آگوسینیاند و خط آگوستین را دنبال میکنند، در یک کلام محافظهکارند. اما متفکرانی مثل آبلارد و آکاردوس از بوئیتوس بسیار تاثیر پذیرفتند.
نه این که اینها بوئیتوسی صرف هستند ولی میتوانیم تأثیرپذیری و کاربرد عقل و عقلگرایی و فلسفه و منطق را در آثارشان ببینیم. این دو خط تاریخیاند ولی جالب این است که در تمام قرون وسطی این خط محافظهکار است که قدرت اعتقادی ـ سیاسی و اجتماعی را دارد و معمولاً آنهایی که انتقاد میکنند و طرفدار کاربرد عقلانیت یونان در مسائل کلامی هستند در اقلیت هستند. در قرن دوازدهم کاملاً میتوانیم این دو جریان را از هم تمییز بدهیم.
* شما مشخصاً چه ایرادهایی را به هر یک از این دو جریان وارد میدانید. با توجه به شناختی که از شرایط اجتماعی ـ اقتصادی، فکری و سیاسی این عده دارید کدام تفکر (موضع روشنفکری یا احیاگری، اصلاحگری) را مناسبتر میدانید؟
** من اصلاً هیچ وقت فکر نکردهام که کدام بهتر و کدام بدتر است. یعنی همیشه اینها را با این عنوان مطالعه میکردم که وجود هر دو جریان برای جامعه و ساختار فکری و اجتماعی آن لازم بوده است.
یعنی محافظهکارها به نوعی نظم و ثبات را در نظر میگرفتند و اصلاحگرها یا روشنفکرهای دینی یک مقدار به جامعه پویایی میدادند و به نظر من هر دو اینها لازم بودند. ما نباید یک چیز را فراموش بکنیم. تفاوت تاریخ غرب با تاریخ ما در این است که ما اگر برای کلیسا هر عیبی را در نظر بگیریم یک حسن داشت به نام ثبات و قانونمندی. یعنی کلیسا با آن شبکه و سازمان عظیمی که داشت همه چیز را تحت نظارت خودش داشت و در آن دوره یک نوع امنیت فکری و اجتماعی برای جامعه ایجاد کرد.
ولی اگر با جامعه خودمان مقایسه کنیم میبینیم که هر وقت جامعه ما یک مقدار ثبات و پویایی پیدا میکرد از طرف اقوام و همسایگان مورد تجاوز قرار میگرفت و ثبات جامعه به هم میریخت. در تاریخ ما همیشه اینطور بوده است که هرگاه که یک حاکم نسبتاً کاردان داشتیم یک نوع حرکت در جامعه ایجاد میشد و هر وقت حاکم کاردان از بین میرفت و یا دورهاش تمام میشد دوره بینظمی و هرج و مرج ایجاد میشد.
اما ما اینها را در قرون وسطی مشاهده نمیکنیم. یعنی از قرن پنجم و ششم که کلیسا قدرت را به دست گرفت یک نوع حرکت روبه جلو در غرب به وجود میآید و همیشه کلیسا به افراد جامعه یاد میدهد که قانونمند باشند. پاپها و اسقفهای اعظم عوض میشدند. شاهان عوض میشدند ولی قانونمندی و نظم باقی میماند و این باعث میشد که واقعاً یک حرکت رو به جلو از قرن ششم ـ یعنی از زمانی که در قرن پنجم امپراطوری روم سقوط میکند ـ وجود داشته باشد.
البته تا یکی دو قرن از بینظمی بعد از سقوط امپراطوری رومی تا جایگزین شدن نظم جدید، یک دوره گذار همراه با ناهنجاریهای فرهنگی وجود داشت ولی بعد از آن دیدیم که جامعه غربی از همه جهات پیشرفت میکند و کلیسا برای این جامعه نظم به ارمغان میآورد. به نظر من همیشه در قانونمندی جامعه غربی بعد از دوره رنسانس محققان یک چیز را فراموش میکنند، یعنی نظم از دوره رنسانس به بعد که از آسمان نمیافتد بلکه این نظم را کلیسا از قبل ایجاد کرده است.
البته این کلیسا از این جهت بسیار وابسته است به نظم و قانونمندی رومی که در تاریخ بسیار معروف است. نباید این مطلب را فراموش کنیم که کلیسا تا جایی که سازمانش به خطر نمیافتاد اجازه میداد که عدهای بتوانند انتقاداتی بکنند و حرکاتی انجام دهند ولی به محض این که سازمان خود را در خطر میدید بسیار خشن میشد و کشتارهای عظیمی انجام میداد. بنابراین ما همیشه از بدی کلیسا نگوییم بلکه حسنهایی هم داشت که هیچ جامعهای در آن دوره نداشت.
اگر به شکلگیری مدارس دقت کنید شما از قرن ششم میبینید که مدارس دارند شکل میگیرند. بعد این مدارس پیشرفت و گسترش مییابند و در قرن سیزدهم به اوج خود یعنی تأسیس دانشگاهها میرسند.
ما هیچ وقت در کشورهای اسلامی این روند را نداشتیم و در غرب این مدارس متولی دارند و درست است که افراد متولی در طول زمان عوض میشوند ولی قانون سر جایش است و این به نظر من برای غرب یک موهبت بود. متأسفانه ما وقتی قرون وسطی را بررسی میکنیم این امر را در نظر نمیگیریم.
* آقای دکتر به قرن سیزدهم میرسیم؛ قرنی که نطفه تمدن و دوره جدید در آن شکل میگیرد. فکر میکنید چه شرایطی پیش میآید که ما کم و بیش به فردی به نام توماس میرسیم که به نظر میرسد مهمترین متفکران آن دوران است؟
هرچند که ما از اینجا دچار تحریف و بدفهمی شدهایم و با تکیه بر این دو فیلسوف مطرح قرون وسطی یعنی توماس و آگوستین از بسیاری از فلاسفه دیگر مثل آبلارد و دون اسکوترس غفلت کردهایم ولی نقش و اهمیت توماس به هیچ عنوان قابل انکار نیست. پروژه فکری او را از این دریچه و از این نظر، یعنی روشنفکری و احیاگری ـ چون ما میدانیم او پروژه فلسفی و کلامی هم دارد ـ شما چگونه ارزیابی میکنید؟
** ببینید. اواخر قرن دوازدهم مخصوصاً نیمه دوم این قرن یکباره دو چیز این آرامش کلیسا را در غرب به هم میریزد. یکی ظهور گروههای مخالف حاکمیت کلیسا در غرب است و دیگری هجوم فرهنگهای یونانی و اسلامی به غرب. در اینجا متفکر یا روشنفکر غربی در برابر این دو مسئله باید جایگاه خودش را مشخص کند. ببینید شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی باعث میشود که در خود غرب عدهای با یک قرائت دیگر از مسیحیت که به قرائت ثنوی و مانوی بسیار نزدیک بود با کل نظام کلیسایی مقابله کنند و به حذف کلیسا و پاپ از لحاظ فیزیکی بیندیشند.
البته اینها نبودند که نبرد فیزیکی را شروع کردند، بلکه فقط اعتقادات و نظرات خودشان را رواج میدادند و وقتی که کلیسا احساس خطر کرد به نوعی جنگهای صلیبی را علیه اینها به راه انداخت که بسیار خونین بود. کلیسا دست خوانین و فئودالها را باز گذاشت برای از بین بردن این افراد. این از لحاظ عملکرد سیاسی و اجتماعی متولیان کلیسا. ولی روشنفکر یا متفکر غربی فقط به حذف فیزیکی نمیاندیشد بلکه به جایگاه آنها و راهحل آن مسئله هم میاندیشد.
مسئله دیگر این است که یکباره ترجمههایی از آثاری میشود که به زبان عربی است. آثار فلسفی، علمی و به میزان بسیار کمتری آثار ادبی، به دنبال آن از زبان یونانی ترجمه میشود. متفکر یا روشنفکر غربی با این دو جریان مواجه میشود و باید راه و جهتش را انتخاب کند. آیا میخواهد از کلیسا و غرب ببرد یا میخواهد این مفاهیم جدید را هم وارد جمعبندی خودش کند؟
اینجاست که در قرن سیزدهم کسانی یکباره ظهور میکنند که این سنتزها را انجام میدهند و باعث میشوند که این جریانات به بستر واحدی بیفتد. در حاکمیت و هویت مسیحی و کلیسایی غرب، مسئلهای که خیلی جالب است دو جریان عمدهای است که در قرن سیزدهم در اواخر قرون وسطی رهبری فکری غرب را در دست میگیرند، یعنی دو فرقه دومینیکی و فرانسیسی که در ارتباط با بدعتگذاران شکل میگیرند.
اینان میخواستند اصلاح را به درون کلیسا بیاورند. جریان دومینیکی میخواست با عقلانیت فلسفی این اصلاح را انجام دهد و جریان فرانسیسی میخواست با عقلانیت عرفانی، عشق و حرکت قویتر اجتماعی این مسئله را حل کند ولی هر دو جریان به جریان روشنفکری ـ فکری در درون کلیسا تبدیل میشوند و رهبری جریان کلامی را به دست میگیرند و در کنارش وضعیت خودشان را هم با متون و مسائل و موضوعاتی که از جهان اسلام و جهان یونانی وارد تمدن غرب میشود، مشخص میکنند.
از اینجاست که قرن سیزدهم شکل میگیرد. ما بعضی مواقع شخصیتهایی را فراموش میکنیم که به نظرم نقش کلیدی دارند، شخصیتی مثل آلبرت کبیر. او شخصیتی بود که موقعیت زمانهاش را درک کرد و متوجه شد غرب از لحاظ علمی و فکری از جهان اسلام و جهان یونانی عقبتر است و حتی بحثهایی را که بدعتگذاران مطرح میکردند، درک کرده بود.
او آمد و اعلام کرد که باید این مسائل را در تمدن خودمان بپذیریم، هضم کنیم و سنتزهای جدیدی ایجاد کنیم. خود آلبرت درست است که موسس نظام جدید فلسفی نیست ولی میبینیم که معلم دو تن از بزرگترین متفکران غرب میشود. معلم توماس آکویینی که جریان تویسم و مابعدالطبیعه را در غرب شکل میدهد و معلم اکهارت که با او یک جریان و تفکر دیگری به وجود میآید که به فلسفه آلمانی منتهی میشود.
به نظر من انتلکتوئل واقعی در این دوره آلبرت کبیر است. کسی که آمد و این دو جریان را تحلیل کرد، نقاط قوت و ضعف جریان خود و جریانهای دیگر را دید و سعی کرد که سنتز جدیدی را رواج بدهد. هرچند که موفق نشد اما باعث شد که دانشجویان و شاگردانش این کار را انجام بدهند.
* ما البته از دریچه مشکلات و مسائل خودمان به مسائل نگاه میکنیم. یعنی به عنوان افراد و فرهنگی که از یک تمدنی جدا از تمدن غرب آمدهایم و میخواهیم به زندگی عادی و فکریمان سرو سامان بدهیم، از یک طرف عقبماندگی حاد تمدن غرب را شاهد هستیم و از طرفی نیازهای خاص خودمان را داریم، علاوه بر این که در منظومه جدیدی زندگی میکنیم که خیلی وقتها مسائل مشکلات و حتی امیدهایمان با مسائل، مشکلات و امیدهای انسان غربی مشترک است اما بالاخره وضعیت و مسیر خاص تاریخی داریم.
قرن سیزدهم از لحاظ ویژگیها و خصایصش به دورهای که الان ما داریم زندگی میکنیم خیلی شباهت دارد. به هر حال این مشکلات را داریم، عقب مانده هستیم و میخواهیم به یک معنا راه سومی که توماس آن را مطرح کرد ارائه بکنیم ولی ما کاملاً آشفتهایم؛ از این لحاظ که عقلانیت ما وضعیت مشخصی ندارد و از طرفی هم ضرورتهای بیرون را نمیشناسیم. از این لحاظ توجه به سنتزی که مسیحیان و غربیان در قرن سیزدهم انجام دادهاند، برای ما مهم است.
** در قرن سیزدهم یک سنتز وجود ندارد بلکه چند سنتز وجود دارد که به جمعبندی میرسند و شکل میگیرند. یک جمعبندی، متعلق به سنت توماس است. او میخواهد یک نظریه کلامی جدید ارائه بدهد که بروز هم باشد. یعنی از ارسطو، ابنرشد، ابنسینا و... استفاده کند اما روح مسیحی و ساختار مسیحیاش را نگه دارد که تاریخ نشان میدهد که موفق شده است. یعنی مقبولیتی که تا امروز به عنوان یک نظریه رسمی پیدا کرده و توانسته یک جریان فکری باشد که امروز هم در تاریخ کلیسای کاتولیک جریان غالب است.
باز هم تکرار میکنم توماس پرطرفدارترین فیلسوف در غرب تا به امروز است یعنی بعد از 8 قرن توانسته نه تنها دوام بیاورد بلکه طرفداران زیادی هم داشته باشد؛ در قرنی که نظریات فلسفی 5 سال هم طول نمیکشند که کهنه میشوند و به تاریخ میپیوندند این نظریه هنوز به تاریخ نپیوسته ولی در کنار آن هم یک سنتز وجود دارد که بعضی مواقع مغفول است و آن جریان آکسفورد است. یعنی نظریه علمی و تجربی و تجربهگرایی درست در زمان توماس در آکسفورد وجود دارد.
مثلاً راجر بیکن از متفکران این حوزه جملهای دارد و میگوید کسانی که میخواهند علم بخوانند حتماً باید یونانی و عربی بدانند. اینها رفتهاند زبان یونانی و عربی یاد گرفتهاند. این جریان یک سنتز دیگری را شروع میکند که سنتز آکسفورد و راجر بیکن به سنتز انگلوساکسون منتهی میشود. در قرن چهاردهم ویلیام اکامی این طریق را ادامه میدهد. با نظریۀ تجربیش به ساختار مابعدالطبیعی اسکولاستیک حمله میکند و با نظر آراء اجتماعی ـ سیاسیاش سازمان کلیسا و مرجعیت دنیوی آن را مورد نقد قرار میدهد.
ادامۀ این روند نزد متفکران پروتستان انگلیسی قرون هفدهم و هجدهم میلادی به خوبی مشاهده میشود و جریان توماس به جریان ماوراالطبیعه و جریان اکهارت به فلسفه آلمانی منتهی میشود. این سنتزهایی است که آن متفکران ارائه میکنند. بنابراین کلیسا در این دوره زیاد هم یکپارچه نیست. درست است که راجر بیکن مجبور شد 12 سال به زندان برود و اکهارت نیز به خاطر یکسری نظریاتش محکوم شد و اکام نیز برای حفظ جانش به دربار امپراطور لویی باواریایی پناهنده شد.
اما این جریانها ادامه پیدا کرد و ابتر باقی نماند، افرادی همچون بوناونتو را در قرن سیزدهم جریان محافظهکار ابنسینایی را روزآمد میکنند. در این امر از فیلسوفانی همچون ابنسینا و ابنرشد بهره میبرند. عدهای نیز که با نهضت ترجمۀ متون عربی ابنسینا را به عنوان راهنمای خود پذیرفته بودند با نزدیک کردن آراء او به نظریات اوگوستینوس مقبولیت عام میپذیرند.
جریان آگوستینی محافظهکار به یک جریان متجدد تبدیل میشود با بهرهای که از ابنسینا و دیگران میبرد و پشت سر اینها باز هم مادنس اسکوتوس را داریم که باز هم سنتز جدیدی بین ارسطو و مخصوصاً ابنسینا ایجاد میکند که بسیار ابنسینایی است و دوباره از مسائل کلامی، طبیعت و... با روش نوین سخن میگوید. در این قرن ابنرشدیان لاتینی، نظام فکری ابنرشد را دربست پذیرفتند و اگر بخواهیم از اصطلاحات امروزی استفاده کنیم، باید بگوییم که «شرقزده» شدند.
کلیسا به شدت با این گروه مخالفت کرد و در انتها اینان نتوانستند به عنوان یک مکتب فلسفی در قرون بعد به حیات فرهنگیشان ادامه دهند. شاید فقط مخالفت کلیسا علت عدم موفقیت تاریخشان نبود. به نظر میرسد که استفادۀ بیش از حد از آراء ابنرشد و خروج از سنت کلامی رایج در آن دوره و عقلگرایی بیش از حدشان برای آن عصر پذیرفتنی نبود. ولی با این حال بسیاری از مورخین غربی پذیرفتهاند که ریشههای عقلگرایی قرون بعد را باید نزد ابنرشدیان لاتینی جستوجو کرد.
یک مسئله دیگر را هم عرض کنم که کلیسا و محافظهکاران در این دوره برای دریافت متون عربی و یونانی بسیار مقاومت کردند؛ چرا که ابنرشد و ارسطو همیشه مورد سانسور قرار میگرفتند و جالب است که در ابتدای قرن میگفتند آثار ارسطو باید سانسور بشود و نباید خوانده شود ولی به حدی فشار اجتماعی زیاد بود که بعد از 50 سال، خواندن ارسطو در دانشگاه اجباری شد و اگر کسی ارسطو را نمیخواند به او مدرک دانشگاهی نمیدادند و این نشان میداد که کلیسا چقدر تحت فشارهای فکری و اجتماعی عقب نشست.
به نظر من پویایی جامعه غربی را در همین قرن سیزدهم باید جستوجو کرد و مهمترین کلمهای که میتوانیم به اینها بگوییم کلمه روشنفکر است. اینها نظریات جدید را به طور خاص نپذیرفتند بلکه در تمدن خودشان وارد و حل کردند. اگر ما امروز توماس، اسکوتوس و راجر بیکن را میخوانیم بسیاری از مفاهیم ارسطویی، ابنسینایی و ابنرشدی را در آنها ببینیم ولی توماس، ابنسینا، ارسطو و... نیست.
بلکه اینها خودشان صاحب نظر و فلسفه و جمعبندی جدید هستند ولی اتفاق جالبی که در قرن چهاردهم میافتد این است که اسکولاستیک و آن نظم کلیسایی تبدیل به نهاد شد و دیگر پویایی خودش را ادامه نداد. قرن چهاردهم قرن انتقاد از اسکولاستیک است. در این قرن اومانیستها کم کم در دانشگاه پاریس شکل میگیرند. در ایتالیا نیز ظهور میکنند. در قرن چهاردهم روشنفکران غربی جلو انحصارگرایی و تمامیتخواهی اسکولاستیک را میگیرند و جالب این است که از قرن چهاردهم دیگر متفکران بزرگ از دانشگاهها خارج میشوند.
در ابتدای قرن سیزدهم آنها بودند که دانشگاهها را ایجاد کرده بودند. اما از قرن چهاردهم به بعد مفاهیم اجتماعی، سیاسی و کلامی از دانشگاه بیرون میآمد و در قرن پانزدهم به تدریج رنسانس شکل میگیرد و مجامعی در ایتالیا و نقاطی دیگر وجود دارد که خارج از حاکمیت کلیسا است و دانشمندان آنجا جمع میشوند و اصلاحگرها ـ حالا من نمیخواهم بگویم اصلاحگرها همه مذهبی بودند ـ فعالیتهای فرهنگی خود را ادامه میدهند. اما این اصلاحات و مسائل روشنفکری در تمام زمینههای اجتماعی، سیاسی و دینی خودش را نشان میدهد.
* آقای دکتر! دو مؤلفه از قرن سیزدهم به بعد خیلی پررنگ است. اول پیوند این تفکرات با مؤلفههای اجتماعی و سیاسی و دیگری تنوعی که مشاهده میشود. یعنی دو مؤلفه که به نظر میرسد هر سنتزی به آن نیازمند است و شما سعی کردید به هر دو این مؤلفهها بها بدهید.
ما الان که از دریچه تاریخ به آن دوره نگاه میکنیم ممکن است بگوییم که یک متفکر و روشنفکر نه تنها محصول دوره خودش است بلکه بر دوره خودش تأثیر هم میگذارد.شما کار این روشنفکران را چقدر آگاهانه میدانید. ببینید یک دوره تاریخی تبعات ناخواسته دارد. مثلاً رنسانس و مدرنیته تبعات ناخواسته قرون وسطی بود.
ممکن بود آکویناس و اسکاتوس خواهان این دوره جدید و مدرنیته به این معنای جدیدش نباشند ولی مجموع حوادث و دلایل این فرآیند را به وجود آورده است. سؤال من این است که اینها چقدر به این وظیفهای که داشتند و انجام میدادند واقف بودند. چون روشنفکر برخلاف متفکر نگاه درجه دوم به کار خودش هم میاندازد و نه تنها بازیگر عرضه تفکر است بلکه نظارهگر هم است.
میبینید این کاری که میکند ممکن است چه تبعات ناخواستهای داشته باشد. روشنفکر از این جهات شخصیت ذوجوانب و چند جنبهای است. میخواهم بپرسم که توماس چقدر به اهمیت و تبعات کاری که ممکن بود ناشی از کارش باشد فکر کرده بود؟
** توماس خودش را وقف کلیسا و ایمانش کرده بود. توماس را نباید در حد کسی که میخواست نظام فکری و اعتقادی کلیسا را بر هم بریزد دانست، ولی توماس کسی بود که به ارزش مسائل و موضوعات و مفاهیم غیر دینی پی برده بود و این خیلی مهم بود. او فهمیده بود که مفاهیم و مسائلی است یا افرادی هستند خارج از مسیحیت که اینها هم به نکات مهمی پی بردهاند.
توماس این آگاهی تاریخی را داشت و از این آگاهی تاریخیاش به خوبی استفاده کرد. توماس کسی بود که نقد تاریخی میکرد. اولین کسی بود که بررسی کرد و برگشت به آگوستینوس و دید که او خیلی افلاطونی است و این امر را اعلام کرد. آن زمان اصلا کسی نبود که فلاسفه و فلسفه را به این صورت بررسی کنند. چیزی که ما متأسفانه آن را هیچ وقت نداشتهایم و هنوز هم در آن ضعیف هستیم، ولی این که آیا توماس فکر میکرد روزی به جایی برسد که فرضاً سازمان فکری یا ساختار فکریاش به خارج از کلیسا برود من فکر نمیکنم [اینطور باشد]. او کاملاً وقف کلیسا است اما اوکام فرق میکند.
اوکام همانجور که در مسائل کلامی حوزه ایمان یا حوزه دین را از حوزه فلسفه و علم جدا کرد و برای فلسفه و علم هم نوعی ثبات و استقلال قائل بود از لحاظ سیاسی هم در مقابل پاپ ایستاد و با حاکمیت سیاسی پاپ مخالفت کرد و علناً از حاکمیت سیاسی امپراتوران و پادشاهان حمایت کرد. یعنی کسی بود که فلسفهاش را در زندگی سیاسیاش به کار برد ومن فکر میکنم که اوکام میدانست چه کار میکند و میدانست اگر موفق بشود یک عصر جدیدی را ایجاد خواهد کرد.
البته در آثارش این را نمیتوانیم ببینیم، ولی از نوع تفکر و اندیشهاش مشخص بود که به کجا دارد میرسد. من فکر میکنم اکهارت هم آگاه بود که دارد از چارچوب اتوریته کلیسا خارج میشود ولی توماس نه. اصلاً در مخیلهاش نمیگنجید که از این سنتهای کلیسای کاتولیک خارج شود.
* فکر میکنید روشنفکر دیار ما، روشنفکری که در دوره خیلی حساسی هست و به این معنا باید این سنتز را انجام دهد از دوره قرون وسطی به خصوص متفکران و روشنفکران آن دوره چه مؤلفههایی میتواند بیاموزد؟
** من فکر میکنم اگر ما نیمه اول قرن سیزدهم را مطالعه کنیم خیلی راهگشاست، چون این قرن زمانی بود که جنگهای صلیبی رخ داد. اما در این قرن افرادی پیدا میشوند که سعی میکنند سنت خودشان را بیابند و با اخذ از تمدنهای دیگر پویا کنند، نترسیدهاند و یا این که از طرف سنتگرایان خیلی مورد حمله قرار گرفتند اما رفتند و مطالعه کردند، دانشگاهها را ایجاد کردند و سنتزهایی را ایجاد کردند که تا امروز هم راهگشاست. خصوصاً نیمه اول قرن سیزدهم که مطالعه کردن این دوره و درس گرفتن از آن به نظر من خیلی مهم است و من فکر میکنم دوره ما از این جهت خیلی شبیه به آن دوره است.
در دورۀ اصلاحات، در قرن شانزدهم میلادی، مطالعۀ لوتر و اراسموس نیز بسیار مفید است. این دو، دو بینش مختلف از اصلاح داشتند. لوتر اصلاحگر بنیادگرا و مخالف علوم نظری و عملگرایی که گاهی هم خشن عمل میکرد و غایتش خروج از کلیسا بود. در مقابل اراسموس روشنفکر، اومانیست که با توجه به مسائل فرهنگی و صلحطلبیاش در نظر داشت اصلاح را در درون کلیسا ادامه دهد. هردو از سازندگان دنیای جدیدند.