* در شرایط فعلی جامعه با امواجی از نظرات، مطالبات و اعتراضات نسل جوان روبهرو است که گاه به صورت مقابله یا حداقل تفاوت قابل اعتنا با خواستههای نسل میانسال خود را نشان میدهد و با واژههایی مثل دینگریزی، نوگرایی، بحران هویت و یا گسست نسلی به آن پرداخته میشود. آیا جنابعالی بین نسل جوان امروز و نسل میانسال این گسست را میبینید؟
** در ابتدا لازم است ریشه و دلیل اینگونه مطالبات و بحرانهایی را که با عناوین مختلف از آن یاد میشود، بیابیم. به طور کلی در جامعه ما، مسائل و مشکلاتی وجود دارد که از ابتدای انقلاب تاکنون درباره آنها تأمل عالمانه نشده است. یعنی آنطور که باید برای رفع معضلات جامعه دلسوزی نکردهایم و خصوصاً برای نسل جوان برنامهریزی نداشتهایم.
نسل جوان به لحاظ فکری و اجتماعی نیازهای خاص خود را دارد، از نظر رفاهی میخواهد راحت زندگی کند، در زمینه تحصیل، شغل، ازدواج، مسکن و دیگر امور میخواهد تأمین باشد که نیست. از طرف دیگر این نظام، نظامی تحت نام دین بوده است و در تعریف دین، در نحوه استفاده و کاربرد دین در جامعه، در مسائل فرهنگی و برخوردهای اجتماعی ـ سیاسی حکومت با نسل جوان و به طور کلی مردم، به شایستگی عمل عمل نکردهایم. خوب همه اینها برای بحرانزایی کافی هستند.
البته به این موضوع از زاویه دیگری نیز میتوان نگاه کرد. این زاویه که نسل میانسال، دورهای از عمرش را که دوره تکوین شخصیت انسان است، در پیش از انقلاب و در فضایی که از نظر فرهنگی به دور از تب و تاب و در یک آرامش نسبی بوده، سپری کرده و شخصیت او با تعالیم مذهبی و ارزشهای سنتی شکل گرفته و با همین شاکله وارد دوران انقلاب و پس از آن شده است.
اما نسل جوان ما در دوره در هم ریختگیها به دنیا آمده و در این 23 سال همواره با دستاندازهایی مواجه بوده، از یکسو خود را در برابر گرایشات سنتی در خانواده و بخشی از اجتماع روبهرو میبیند و از سوی دیگر متأثر از تغییر و تحول زمانه است که برای او مطالبات خاص ایجاد میکند و این مطالبات و خواستهها نیز در مجموع از سوی دستگاه حاکمه و متناسب با روحیات جوانی از او پاسخ داده نمیشود و همین یک خلأ و فاصلهای را، اگر نه یک گسست و شکاف، بین دو نسل ایجاد میکند.
* از نظر ساختاری چه اشکالی در ساز و کار اداره جامعه، پس از انقلاب وجود داشته است که ما نتوانستیم به مطالبات نسل جوان پاسخ دهیم؟
** فکر میکنم، ریشه اصلی در همان تفاوتی است که در زمینه شکلگیری شخصیت این دو نسل، وجود دارد و برای هر یک بینش و خواستههایی را ایجاد کرده است. جوان امروز با مسائل و مشکلاتی روبهرو است، که در دوران جوانی نسل میانسال، وجود نداشت. چه به لحاظ فرهنگی و اجتماعی و چه به لحاظ اقتصادی، نه این که جوانان آن دوره با مشکلاتی مواجه نبودند. بلکه منظور این است که مسائل و معضلات امروز از نظر کمی و کیفی زیادتر و پیچیدهترند و میتوان گفت نسل میانسال آمادگی لازم برای مواجهه با این مسائل را نداشت.
نکته دیگر این است که اصولاً دولتها نمیتوانند بدون توجه به خواست مردم، برای آنها فرهنگسازی کنند و این امر که آنها بخواهند چیزی را به مردم تحمیل کنند، چه به لحاظ علمی و چه تاریخی و چه از نظر اجتماعی و تبعات آن، کار نادرستی است.
ما در دوره پس از انقلاب شاهد بودهایم که دستگاههای حاکمه به گونهای برای فرهنگسازی اصرار ورزیدهاند. آنها معتقد بودهاند که میخواهند فرهنگ دینی و فرهنگ مبتنی بر دین اسلام را ترویج کنند و از این بابت لطمات زیادی را به دین اسلام وارد کردهاند. البته همانطور که قرآن میفرماید، ماهیت دین محفوظ است و با این دخالتها تغییر نمیکند، اما علمکرد مدعیان دینی میتواند در باور و اندیشه مردم نسبت به دین مؤثر باشد. یعنی مردم عینیت و تجسم دین را در مدعیان دین جستجو میکنند و چگونگی عمل آنها را با اصل دین منطبق میکنند، ولو این کار اشتباه باشد.
امروز نسل جوان با تعلیمات و نظراتی در بعضی از نمایندگان و متولیان دین برخورد میکند که با انتظارات و نگاه او به زندگی کاملاً متفاوت است. این یکی از اصلیترین ریشههایی است که بستر بسیاری از بحرانهای اجتماعی پس از انقلاب را فراهم آورده است.
در زمان پیامبر اسلام(ص) و همه انبیاء(س) میبینم که خداوند در کتب الهی با مردم به گونهای سخن میگوید که مردم خود مستقیماً دین را و شریعت را درک میکنند و نیازی به این که دیگران دین را و آیات الهی را برای آنها تفسیر کنند، نبوده و این موضوع را تاریخ نشان میدهد. پیامبر اسلام(ص) آیات را برای مردم تلاوت میکرده و آنها هم آن را میفهمیدند و اصولاً دینی که مردم آن را نفهمند، به درد نمیخورد.
البته ما نمیتوانیم با توجه به فاصله زمانی نسبت به مبدأ دین، منکر لزوم بحثهای تخصصی دینی و فقهی شویم. مسلماً همه نمیتوانند بروند و احکام را استخراج و استنباط کنند و همینطور بحثهای کلامی و فلسفی نیاز به تخصص و متخصص دارد. ولی شناخت کلی از دین به هر حال به عهده خود مردم است. ضمن آن که افراد عالم حق دارند، بلکه وظیفه و تکلیف دارند که با ارائه مباحث تخصصی و یا ارشاد مردم، سطح علمی و فرهنگی جامعه را ارتقاء ببخشند و این با تحمیل تفاوت دارد.
یعنی ما نمیتوانیم یک باور دینی خاص را که برداشت ما از دین است، به مردم و به جوانان تحمیل کنیم. چنین شیوهای تبعات منفی زیادی دارد و مهمترین آن این است که پرسشگری در جامعه جرم محسوب میشود و کسی نمیتواند ابهامات و شبهاتی را که در ذهن او مطرح شده است، بیان و پرسش کند، چرا که متهم به ناباوری و بیدینی میشود و متاسفانه در مدارس و در دانشگاهها از این برخوردها زیاد داشتهایم و همین موجب عدم شکوفایی فرهنگی جامعه میشود و تولید بحران مینماید.
یکی دیگر از اشکالات ریشهای و ساختاری ما پس از انقلاب به مسائل اقتصادی برمیگردد. به رانتخواریها، سوء استفادههای اقتصادی کسانی که ارتباطات ویژهای با افراد ذینفوذ در دستگاه حاکمه داشتهاند، به عدم توزیع عادلانه ثروت و فرصتها در میان اقشار مختلف مردم و نیز به بیتوجهی به شایستگیها و استعدادها که موجب فرار مغزها از کشور شده و متأسفانه حکومت برای این ضایعه بسیار بزرگ آنطور که شاید و باید تدبیری نیندیشیده است.
ما جامعهای داریم که از نظر هوشمندی در سطح بالایی است و همین هوشمندی در جوانان ما این انتظار را به وجود میآورد که زندگی و جامعه بهتری را طلب کند و از آزادی و حقوق شهروندی خود بهرهمند باشد. بدیهی است که وقتی به تناسب هوشیاری خود، مشاهدات خود را از یکسو، با انتظاراتش از سوی دیگر مقایسه میکند و این بیتوجهیها نسبت به شایستگیها و لیاقتها را میبیند، برآشفته میگردد.
* این بیگانگی نسل جدید را با مبانی فکری و اعتقادی نسل جوان و دوران انقلاب و عدم شناخت جوانان امروز را نسبت به تاریخ معاصر، به ویژه رویدادهای قبل و بعد از انقلاب اسلامی در اثر چه میدانید؟ چگونه میتوان پذیرفت انقلابی با آن اهداف، چنین محصولاتی داشته باشد؟
** بر جامعه ما تفکر خاص سایه افکنده که تلاش میکند یک قشریگرایی و سطحینگری را در همه امور بر مردم تحمیل کند. مشخصاً درباره دین طوری برخورد میشود که توجهی به ماهیت و عمق دین مبذول نگردد. این سایه گسترده فکری که متاسفانه از نظر قدرت در جامعه غلبه دارد، از مردم انتظار دارد که به قشر خارجی دین باور داشته باشد و حتی باور هم نداشته باشد، بلکه به آن تظاهر کند.
ما طی این سالها ندیدهایم که عنایتی به ماهیت دین و درک عمیق مردم نسبت به دین شده باشد که مردم آنچه را که میخواهیم به آن عمل کنند، بفهمند. البته تحقق چنین امری مستلزم پذیرش برخورد آراء و افکار و مناظره و گفتگو است که میبینیم این فرصتها را سد کردهاند و این اقدامات را تقبیح کردهاند. یعنی برای طرح برداشتهای مختلف از دین که در واقع غور در دین و تعمق در آن است، در جامعه ما بستر مناسب فراهم نشده است.
این که دین اسلام امروز مساوی با فقه و فقاهت تلقی میشود، عامل بزرگی برای قشرینگری در دین اسلام است. ما میدانیم که فقه مرز حلال و حرام را تعیین میکند، به ما حدود و ثغور را نشان میدهد که چه کاری را باید و کدام را نباید انجام دهیم. آیا این همه دین است؟ خیر. این تنها پوسته و سطح دین است.
گو این که آثاری از عمق و ماهیت دین در فقه وجود دارد. ولی متأسفانه ماهیت دین از سوی تفکر صاحب قدرت در جامعه ما و البته نه از سوی اندیشمندان و متفکران، به فراموشی سپرده شده است. به هر حال همانطور که گفته شد، دین از مقوله تحمیل خارج است و مقولهای اعتقادی است، یعنی انسان مختار است که در ذهن و باور خود کنکاش کند و بخواهد چیزی را بپذیرد یا نه.
کار متفکرین دینی این است که زمینهای را به وجود آورند که باطن و ماهیت دین را در معرض ذهن انسانها قرار دهند تا آنها با جوهر و اهداف اصلی دین آشنا شوند و احکام و مقررات آن را فهم کرده و بپذیرند و با میل و رغبت اجرا نمایند. برای این کار ما نیازمند امنیت و آرامش اجتماعی برای بحث و گفتگو هستیم که با وجود مشکلات ایجاد شده، چنین امری به سادگی میسر نیست.
ما میبینیم که آنچه از دین به جوانان ارائه داده میشود، عمدتاً در این قالب قرار میگیرد که مثلاً با اجبار در نماز جماعت شرکت کنند یا حجاب را به این شکل رعایت نمایند. البته ما با نماز یا حجاب موافقیم، اما اعتقاد داریم که عملی شدن این احکام توسط مردم و جوانان با تحمیل صرف امکانپذیر نیست و برخوردهایی که در این زمینه صورت گرفته، برخوردهای دقیق و ظریف و کارایی نبودهاند. ما در مقوله حجاب برخوردهای افراطی داشتهایم، گاهی چادر را اجباری کردهایم، گاهی استفاده از رنگهای خاص را اجباری کردهایم، گاهی به شکل و جنس آن حساسیت غیر ضروری نشان دادهایم.
در کوچه و خیابان برخوردهای نامناسبی با جوانان شد، در امور شخصی مردم تجسس و دخالتهای ناروا صورت گرفت و همه اینها آثار منفی در باور و ذهن جوانان به جا گذاشت.
ما اگر به همین فقه که احکام را برای ما بیان میکند، مراجعه کنیم، خلاف عملکردی را که تاکنون در جامعه بوده، مشاهده میکنیم. فقه ما این رفتارها را تأیید نمیکند و با این تحمیلها، مداخلات و تجسسهایی که در این دو دهه وجود داشته، واقعاً مخالف است.
خوب این کارها شده و آثار منفی خود را هم به دنبال داشته و امروز لازم است افراد دلسوز و کارشناس برای اصلاح این رویه و جبران گذشته، چارهای بیندیشند.
در مقوله تاریخ نیز همین مشکل وجود دارد. یعنی ارادهای وجود دارد تا یک باور خاص و نگرش محدودی نسبت به تاریخ را به جامعه تحمیل کند. به طوری که درباره تاریخ گذشته و مخصوصاً تاریخ معاصر نمیتوان به راحتی اظهارنظر کرد. چرا که عدهای حتی به بعضی امور تاریخی کشور هم حساسیت دارند.
مثلاً اگر بخواهیم درباره دکتر مصدق صحبت کنیم، به نوعی متهم میشویم. در حالی که او یک شخصیت تاریخی است و مسائل مهم و مؤثری را در تاریخ ما به خود اختصاص داده است، ولی شاهدیم که در مورد او حساسیتهای نابجایی وجود دارد و عدهای تلاش میکنند رویدادهای تاریخی را به میل و سلیقه خود تفسیر کنند و آنها را تغییر بدهند.
البته میتوان گفت تاریخ از علوم نقلی است و در علوم نقلی همیشه اختلاف وجود دارد. اما تلاش برای تغییر آنچه که در تاریخ ثبت شده و این که بخواهیم فقط برداشت ویژهای را از رویدادها تبیین و تحمل کنیم، موضوع دیگری است و همانند تحمیل یک برداشت خاص از دین است. به هر صورت ایجاد محدودیت در عرصه اندیشه و باور در هر زمینهای که باشد دین، تاریخ، علوم انسانی، جامعهشناسی و غیره با علم و خواست و انتظار انسان هماهنگی ندارد و برای جامعه مشکلسازی میکند.
* خوب. حالا چه باید کرد، برای اصلاح از کجا باید شروع کرد و اولویتها کدامند؟
** ریشه و اساس جدی بحرانها و مشکلات ما، مسأله تحمیل است. ما باید از تحمیل باور دست برداریم و تا این مسأله را حل نکنیم، مشکلات ما ادامه خواهد یافت.
* تحمیل اندیشه امری است که از فرهنگ استبدادی ناشی میشود و در جامعه ما مسألهای مزمن و ریشهدار است. برای رفع مشکلاتی که به آنها اشاره کردید، چه انتظاری از زیرمجموعههای حکومت مثل آموزش و پرورش، وزارت علوم و یا گروههای سیاسی و مطبوعات میتوان داشت؟
** همین تلاش که برای باز کردن فضای سیاسی ـ اجتماعی جامعه صورت گرفته، تلاشی مثبت و موثر است. اما تا مردم برای اعتقادات خود آزاد نباشند، کار جدی نمیتوان انجام داد.
قانون اساسی ما میگوید: تفتیش عقاید ممنوع. آیا واقعاً به این اصل عمل میکنیم؟ و یا هرکس برای کار کردن، درس خواندن، حتی برای زندگی کردن تفتیش میشود! جوانی که برای اشتغال به جایی مراجعه میکند و درباره عقایدش از او پرسش میکنند، اگر بخواهد عقاید واقعی خود را بگوید، ممکن است نتواند به آن شغل دست پیدا کند، در حالی که کار کردن حق مسلم شهروندی یک فرد است و هیچ ارتباطی هم با عقاید او ندارد.
سالیان سال جوانان ما برای تحصیل در دانشگاه با این مشکل مواجه بودند. به محله آنها مراجعه شده و پرسیدهاند آیا او به نماز جمعه میرود یا خیر. در مورد مسائل عقیدتی و سیاسی و اعتقادشان به ولایت فقیه مورد تفتیش واقع شدهاند.
حالا ما امروز میخواهیم این مسائل را حل کنیم. بدیهی است که حل شدن این مسائل در گرو باز کردن جامعه از این جهات است و این که بپذیریم تحمیل و زور هیچگاه نتیجه ایدهآل را به بار نمیآورد. زیرا اگر چنین بود، انبیا برای این کار به ما اولی بودند که دین خدا را بر بندگان او تحمیل کنند. آیا چنین کردند؟
آنها که با پشتوانه خداوند برای هدایت مردم آمدند، از این کار خودداری کردند چرا که مسائل عقیدتی اصلاً تحمیلپذیر نیست و اگر کسی قلباً چیزی را باور نداشته باشد در فضای فشار، مجبور به دروغ میشود و پیداست که این عمل در درازمدت چه آثار مهلکی را از نظر اجتماعی و اخلاقی برجا میگذارد.
من راهحل اساسی را برای اصلاح امور در این میدانم که روی مفهوم تحمیل در جامعه ما خط بطلان کشیده شود، مگر در تسلیم آن تفکر خاص بشود و صاحبان آن تفکر هم اگر به واقعیات توجهی بنمایند، نباید از تسلیم مردم در مقابل خود خشنود باشند. چون جامعه تسلیم، یعنی جامعهای که در اندیشه و انتظارات خود پویایی ندارد و مرده است.
تاریخ گواه این امر است که تحولات در جامعه موضوعی اجتنابناپذیر است و حیات و رشد جوامع هم نتیجه این پویایی است و عدهای بیهوده تلاش میکنند تا مانع این تحولات بشوند و یا آنها را به تأخیر بیندازند و یا این تحولات را به سمت و سوی غیرطبیعی خود هدایت کنند. گو این که هر گروهی حق دارد برای بقای خود کوشش کند. اگر این کوشش در چارچوب مسائل فکری باشد، ایرادی ندارد، لکن چنانچه با سوءاستفاده از قدرت و برای جلوگیری از ایجاد تحولی که خواست مردم میباشد، صورت گیرد، امری مذموم و محکوم به شکست است.