تاریخ انتشار : ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۲:۱۹  ، 
کد خبر : ۲۱۷۳۹۴

قیام ملت‌های عرب و افق‌های پیش‌رو

سبحان محقق اشاره: خاورمیانه و شمال آفریقا که از اواسط زمستان گذشته یکباره با خیزش های مردمی علیه رژیم های محافظه کار و استبدادی مواجه شد، ابتدا گمان می رفت که مردم به زودی طعم پیروزی نهایی خود را خواهند چشید و نظام های جدیدی را براساس اراده خود و در چارچوب ارزش های دینی ایجاد می کنند. اما، با ورود متغیرهای جدید به عرصه منازعه و قیام، شرایط پیچیده شد؛ هواپیماهای ناتو از 11 فروردین وارد فضای لیبی و در جنگ این کشور وارد شدند؛ حدود 1000 نظامی سعودی به همراه شماری از نیروهای اماراتی به بحرین رفتند تا قیام مردم این کشور را سرکوب کنند در مصر و تونس نیز مردم هر چند از یوغ رژیم های خودکامه آزاد شدند، ولی تا دستیابی به آرمان های خود فاصله زیاد دارند. مطلب ذیل با بررسی زوایا و جوانب مختلف بحران پیچیده جاری منطقه، گمانه های احتمالی آتی برای کشورهای خاورمیانه و جایگاه آمریکا را مورد توجه قرار می دهد. البته، توجه اصلی نویسنده به تحولات لیبی است. سرویس خارجی

احتمالا مخاطبان مشتاق هستند بدانند قیام سراسری کنونی ملت های عرب به کجا می انجامد و این کشتی گرفتار توفان، در کدام ساحل بالاخره پهلو می گیرد.
این دغدغه که فکر میلیون ها نفر را به خود مشغول کرده است، به خاطر گستردگی قیام در منطقه ای است که همه به اهمیت ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک آن واقف هستیم و می دانیم که تحولات جاری اگر به نتیجه دلخواه مردم برسد، هرگونه نظم جهانی آتی را تحت تاثیر قرار خواهد داد.
شاید در روزهای نخست وقوع قیام در تونس و سرایت آن به مصر و سایر کشورهای عربی در زمستان گذشته، بسیاری از تحلیلگران مسلمان و غیرغربی، نسبت به این تحولات نگاه خوشبینانه ای داشتند و پیروزی فوری ملت های عربی بر حاکمان محافظه کار مستبد را حتمی می دانستند و معتقد بودند که آمریکا در مقابل یک عمل انجام گرفته، قرار خواهد گرفت و مجبور می شود به وضعیت جدید و خواست توده های عرب تمکین کند. ولی اکنون که مردم تونس هم به خواسته های انقلابی خود نرسیده اند، آمریکا و ناتو در لیبی و عربستان و امارات در بحرین مداخله کرده اند و «علی عبدالله صالح» نیز تظاهرات میلیون ها یمنی را در کناره گیری از قدرت نادیده می گیرد، احتمالا این تحلیلگران موضع خوشبینانه خود را رها کرده اند و سعی می کنند تحولات تازه را در تحلیل ها و پیش بینی های خود مدنظر قرار دهند.
لیبی از جمله کشورهایی است که پس از تونس و مصر و یمن، با قیام گسترده مردمی علیه «معمر قذافی» مواجه شد و شعله های این قیام آن قدر وسیع و پر حجم بود که در همان روزهای نخست قیام، همه فکر می کردند که قذافی راهی جز فرار از کشور و یا خودکشی ندارد، و اگر چنین واقعه ای رخ می داد، مردم لیبی با صرف کمترین هزینه مادی و تلفات انسانی، به دستاورد بزرگی می رسیدند و این پیروزی به احتمال زیاد ملت های الجزایر، مراکش، اردن، عمان و کویت را نیز وارد صحنه می کرد و این رژیم های محافظه کار و وابسته با چالش های جدی مواجه می شدند.
اما، همان طور که می دانیم تحولات به سمت دیگر رفت و اوضاع این کشور به شدت پیچیده شد. جان کلام اینکه اکنون با یک بحران چند وجهی در لیبی مواجه هستیم و به آسانی نمی توان تحولات آتی در این کشور و منطقه را پیش بینی کرد.
سه جبهه با انگیزه‌های متفاوت
قیام ملت های عرب از تونس تا مصر بر تاکتیک تظاهرات خیابانی مبتنی بود، در تونس همین تاکتیک اعتراضات توده ای به فرار «زین العابدین بن علی» انجامید و در مصر نیز «حسنی مبارک» را از اریکه قدرت به زیر کشید.
اجرای تظاهرات خیابانی سه حسن بزرگ داشت؛ 1) تلفات انسانی و تخریب زیرساخت های مدنی و نظامی را به حداقل می رسانید، 2) خواسته توده ها را در مقابل دیدگان همه به نمایش می گذاشت و مشروعیت نظام حاکم را زیر سؤال می برد و 3) بهانه را برای مداخله قدرت های خارجی تحت هر عنوانی مثل مبارزه با تروریسم و طالبان و یا حمایت از مردم در مقابل نظام حاکم می گرفت.
اما تحولاتی که مشخصاً در لیبی و سپس در بحرین رخ داد، تاکتیک تظاهرات خیابانی را به چالش کشید و احتمالا بخشی از توده های عرب را نسبت به کارآمدی این تاکتیک دلسرد کرد.
در لیبی ابتدا مردم با تأسی به مصری ها و تونسی ها، توانستند شهر مهم «بنغازی» را از سلطه حکومت خارج کنند و قیام های مردم در «مصراته»، «رأس لانوف» شماری از شهرهای شمالی نتیجه داد و کم کم تظاهرات مردمی به طرابلس، پایتخت لیبی کشیده شد و شرایط را برای دیکتاتور این کشور بسیار سخت کرد، به طوری که بسیاری از رسانه های خبری فرار قذافی از لیبی را گزارش کرده بودند.
تاکتیک تظاهرات خیابانی دقیقاً زمانی به حاشیه رانده شد که قذافی در مقابل معترضان سرسختی نشان داد و از همه توان نظامی خود مثل هواپیماهای جنگنده، هلی کوپترهای هجومی، کشتی های جنگی و... علیه آنها استفاده کرد و نتیجه فوری این حملات وحشیانه، ورود کشور لیبی به یک جنگ داخلی تمام عیار بود؛ مردمی که تا اوایل اسفند گذشته زندگی آرام داشتند و حتی وقوع هرگونه درگیری را حتی در خواب نمی دیدند، الان گلوله های توپ و تانک و بمب های هواپیماها بر سر آنها می بارد و شرایط سخت جنگی را تحمل می کنند و صدها هزار نفر از آنها نیز آواره شده اند.
قساوت های قذافی به دست کشورهای عضو سازمان آتلانتیک شمالی (ناتو) نیز بهانه داد و آنها را هم از 11فروردین وارد معرکه کرد.
در هر حال، اکنون سه جریان در لیبی درگیر هستند که انگیزه های متفاوتی دارند؛ قذافی به فکر تثبیت حکومت خویش و نابودی مخالفان است؛ اکثریت مردم لیبی فعلا یک خواسته مشترک دارند و آن، رهایی از یوغ حکومت استبدادی قذافی است. اما، غربی ها که زیر پرچم ناتو وارد معرکه شده اند، هنوز نتوانسته اند از منافع خود در لیبی، تعریف درستی ارائه دهند. آنها هر چند در ظاهر شعار واحدی را سرمی دهند و می گویند که برای حمایت از مردم لیبی در برابر حملات قذافی، وارد معرکه شده اند، اما مواضع متناقضی دارند و حتی بر سر نحوه جنگیدن در لیبی نیز با هم اختلاف دارند؛ مقامات آمریکا که از هزینه های سرسام آور یک جنگ سوم واهمه دارند و از اعتراضات داخلی می ترسند، سعی می کنند در جنگ لیبی یک نقش کاملا حاشیه ای داشته باشند و رهبری عملیات را به ناتو بسپارند؛ فرانسوی ها که در کنار ناتو، نقش پررنگی را در جنگ لیبی دارند، با لشکرکشی زمینی به لیبی مخالف هستند و این اقدام را مغایر با قطعنامه 1973 شورای امنیت سازمان ملل می دانند. انگلیسی ها در این میان، موضع خود را از زبان «ویلیام فاکس» وزیر دفاع این کشور اعلام کردند و گفتند که قصد ندارند رژیم قذافی را براندازند! این موضعگیری ها پس از آن اعلام شد که فرستادگان قذافی و فرزندش «سیف الاسلام» به طور پنهانی طی هفته گذشته با مقامات واشنگتن و لندن دیدار کردند و با آنها مذاکرات محرمانه داشتند.
واقعیت این است که انقلاب لیبی مثل سایر قیام های کنونی عربی مقامات غربی را غافلگیر کرده است؛ آنها با قذافی مشکلی نداشتند و خصوصا طی سال های اخیر با وی مراودات دوستانه ای داشته اند. اما این انقلاب همه چیز را خراب کرد؛ زیرا دولت های اروپایی و آمریکا اگر با یک نفر در لیبی سروکار داشته باشند، بهتر می توانند منافع خود را تأمین کنند و شکل گیری یک دولت اسلامی و مردم سالار در لیبی، هر چند هم که نیم بند باشد، غربی ها را به دردسر می اندازد.
تردید اروپا و آمریکا
برای مردم لیبی در صورتی این انقلاب دستاورد دارد که قذافی از قدرت به زیر کشیده شود و یک حکومت اسلامی- مردم سالار جایگزین شکل بگیرد و کشور نیز به ثبات برسد.
اما، این اهداف آرمانی، برای لیبیایی ها ممکن است به آسانی دست یافتنی نباشد؛ زیرا آنها اولا، از فقر رهبری انقلاب به شدت رنج می برند و ثانیا، پای غربی ها نیز در کشور آنها باز شده است.
در مورد عامل بازدارنده نخست باید گفت که توده های معترض لیبیایی نه تنها رهبر متشخص و برجسته ندارند، بلکه حتی فاقد یک گروه پیشتاز انقلابی هستند.
با نگاهی اجمالی به پیشینه کسانی که رهبری مبارزه علیه قذافی را برعهده گرفته اند، می توان به این خلأ پی برد؛ به عنوان مثال، «مصطفی عبدالجلیل» که رهبری شورای ملی انتقالی لیبی را در «بنغازی» برعهده دارد، کسی است که سال ها مسئولیت دستگاه قضایی رژیم قذافی را برعهده داشته است.
همین مسئله فقدان رهبری و شخصیت های انقلابی پیشگام، فرصت بسیار مناسبی را نیز برای قدرت های غربی فراهم کرده است. رهبران واشنگتن، لندن و پاریس احتمالاً الان بر سر سه گزینه در مورد لیبی، میان خود تبادل نظر می کنند؛ 1) قذافی همچنان قدرت را در دست داشته باشد، 2) قدرت به یکی از فرزندان قذافی منتقل شود و او نیز به تبعیدگاه (مثل صربستان و یا امارات که این روزها بر سرزبان است) برود و 3) قدرت به یکی از چهره های مورد اعتماد غرب انتقال یابد. «مصطفی عبدالجلیل»، وزیر دادگستری سابق، و یا «موسی کوسا»، وزیر خارجه فراری از لیبی و سایر چهره های مشابه، می توانند در اجرای این سناریو نقش آفرینی کنند.
نظریه استدراج
همان طور که می بینیم و تحولات جاری، خصوصاً کنفرانس لندن در 29 اسفند نشان داده است، سران آمریکا و ناتو به تنها چیزی که در مورد لیبی فکر نمی کنند، شکل گیری یک نظام مردم سالار در این کشور است.
اما، مواضع مردم لیبی در مقابل خواسته های غرب چه می تواند باشد؟ آیا آنها به یک حکومت فرمایشی تحت نفوذ غرب رضایت می دهند؟ و آیا آنها فقط نسبت به شخص قذافی حساسیت دارند و یا اینکه در پی تحولات ساختاری در عرصه سیاسی هستند؟
برخی با انگشت گذاشتن روی سطح آگاهی مردم، نظریه استدراج را مطرح می کنند؛ به اعتقاد آنها، آگاهی و به دنبال آن، مطالبات مردمی، حالت پلکانی دارد؛ توده های لیبیایی (مثل سایر جوامع عربی) تاکنون قصد داشتند که حکومت خودکامه را براندازند و از دست قذافی خلاص شوند. اما از این پس، وقتی که می بینند آمریکایی ها در امور داخلی آنها مداخله می کنند جبهه مبارزه خود را گسترده تر می کنند و علاوه بر مبارزه با قذافی، به مقابله قدرت های غربی نیز می روند. به عبارت دیگر، از مبارزه با استبداد داخلی، یک قدم فراتر می روند و استعمار را نیز به چالش می کشند. علاوه بر این، جریانی که بتواند این انقلاب را رهبری کند نیز به مرور زمان شکل می گیرد.
احتمال بروز جنگ منطقه‌ای
یکی از گمانه ها در مورد آینده انقلاب های عربی، وقوع یک جنگ گسترده جدید در منطقه خاورمیانه است، یعنی کم و بیش مشابه چیزی که ما هم اکنون در لیبی و بحرین شاهد آن هستیم.
وقوع جنگ در شرایطی محتمل است که آمریکا و اروپا احساس کنند که واقعاً دارند می بازند و پیروزی نیروهای مردمی و ضد غربی در کشورهای منطقه قطعی به نظر برسد.در این صورت، موجودیت اسرائیل به خطر می افتد و خطرات و پیامدهای جهانی تحولات خاورمیانه، برای آمریکا و غرب بسیار سنگین خواهد بود.
بنابر این، بعید نیست که قدرت های غربی و اسرائیل سناریوهای خطرناکی را برای منطقه تدارک ببینند که توجه به کم و کیف و چند و چون این سناریوها، بررسی های جداگانه ای را می طلبد. توطئه طرح ریزی و اجرای جنگ منطقه ای برای ما ایرانی ها، پدیده ای کاملاً ملموس و آشناست و می دانیم که چه طور غربی ها پس از وقوع انقلاب اسلامی در سال 1357، جنگ هشت ساله را توسط صدام بر کشورمان تحمیل کردند.
وقوع جنگ منطقه ای این فرصت را به رژیم های محافظه کار عرب می دهد که مخالفان داخلی خود را به شدت سرکوب کنند و زمینه هرگونه اعتراضات خیابانی را از بین ببرند.
آمریکا نمی‌تواند
هرچند وقوع یکباره قیام های مردمی در کشورهای عربی، همه را غافلگیر کرد، ولی انگیزه هایی که باعث این خیزش عمومی شد، یکباره در دل توده ها ایجاد نشد؛ مردم از حکام و خانواده های فاسد حاکم دلزده شده اند؛ از حقارت و حلقه بگوشی آنها در مقابل آمریکا و قدرت های اروپایی به تنگ آمده اند؛ به ارزش ها و اعتقادات دینی خود بازگشته اند؛ از بی تحرکی کشورهای عربی درمقابل جنایات روزمره سران اسراییل در سرزمین های اشغالی فلسطین و محاصره مردم بی گناه نوارغزه خشمگین هستند؛ یکه تازی آمریکا و ناتو در عراق و افغانستان و پاکستان را برنمی تابند و می خواهند از رخوت و زبونی کنونی در مقابل غرب خارج شوند و در سرنوشت کشور و جامعه خود و تحولات جهانی نقش داشته باشند.
اینها و بسیاری از موارد ناگفته دیگر، انگیزه هایی نیستند که یکباره در دل مردم منطقه نقش بسته باشد، بلکه حاصل بصیرت و آگاهی آنهاست.
لذا، شانس آمریکا برای مصادره انقلاب مردم در لیبی، مصر، تونس، بحرین، یمن و دیگر کشورهای عربی بسیار اندک است. هرگونه تحول در ساختار سیاسی خاورمیانه، برای آمریکا و اروپا پیامدهای پرمخاطره ای خواهدداشت.
لیبی با صدور روزانه بیش از یک میلیون و 600 هزار بشکه نفت به خارج، مخزن طلای سیاه در شمال آفریقاست. صدور نفت از عربستان به خارج، به حدود 9 میلیون بشکه در روز می رسد و بروز هرگونه اخلال در روند این صادرات، برابر دولت ها و شرکت های غربی یک فاجعه محسوب می شود. قدرت در یمن اگر به دست انقلابیون بیفتد و «علی عبدالله صالح» اگر قدرت را ترک کند، کنترل تنگه حیاتی «باب المندب» برای غرب به خطر می افتد. پیروزی بحرینی ها بر «آل خلیفه» نیز برای آمریکا به یک کابوس می ماند و واشنگتن مجبور می شود که ناوگان پنجم خود را از بحرین برچیند. اهمیت جایگاه ژئوپلیتیک مصر نیز بر کسی پوشیده نیست و شکل گیری یک نظام مستقل و مردمی دراین کشور، به احتمال زیاد همه معادلات منطقه ای آمریکا و اسراییل را به هم می ریزد.
چه خواهدشد؟
همه مواردی که در بالا ذکر شد، در صورتی رخ خواهد داد که انقلاب های عربی به شکل آرمانی به اهداف خود برسند. اما، این موضوع که در آینده واقعا چه رخ خواهد داد، امر دیگری است.
به نظر می رسد چیزی که اکنون عملا جریان دارد، نه جنگ تمدن ها (به تعبیر هانتینگتون) بلکه جنگ مفاهیم است؛ جوامع عربی بدون هرگونه تنگ نظری، علاوه بر تکیه به ارزش های اسلامی و بومی خود، خواستار مردمسالاری هستند. به عبارت دیگر، آنها با سلاحی به جنگ با حکومت های خودکامه و استبدادی در داخل و ایالات متحده و قدرت های غربی آمده اند که آمریکا تاکنون خود را منادی و پرچمدار آن می دانست. اگر اکنون یک بار دیگر نطق های «جرج بوش»، رئیس جمهور سابق آمریکا را مرور کنیم، می بینیم که وی هجوم ارتش این کشور و متحدان آن به افغانستان و عراق را تحت عنوان گسترش دموکراسی در خاورمیانه توجیه می کرده است.
اما، اکنون مردم خاورمیانه با همین مفهوم وارد صحنه شده اند و می خواهند حکومت های محافظه کار وابسته به آمریکا را برچینند.
جالب است که مقامات واشنگتن و لندن در این جنگ مفاهیم، هیچ راهی جز نشان دادن چهره واقعی خود را ندارند؛ کنفرانس لندن تشکیل می دهند تا در آن سرنوشت آتی لیبی را رقم بزنند، ولی به نمایندگان مردم لیبی اجازه نمی دهند که در این کنفرانس شرکت کنند! به عربستان چراغ سبز نشان می دهند تا برای سرکوب مردم بحرین به این کشور نیرو اعزام کند؛ در مقابل سرکوب روزانه انقلاب مردم یمن توسط علی عبدالله صالح کاملا ساکت هستند.
به هر حال، اوضاع خاورمیانه از یک جنگ مفاهیم پردامنه خبر می دهد و چنین احساس می شود که ما در آغاز راه هستیم؛ مردم مصر و لیبی و تونس و... از مطالبات حداقلی خود برنمی گردند و با مفاهیم دینی و عرفی (مثل مردمسالاری) به جنگ آمریکا می روند و به نظر می رسد که جبهه مقابل از لحاظ مفهومی خلع سلاح است و دیگر نمی تواند زیر نقاب دموکراسی و یا مبارزه با تروریسم، به کشورها حمله کند و به مطامع خود برسد.
آمریکا یا باید شکست را بپذیرد و سپر بیندازد و یا برای توسعه طلبی، از زور عریان بهره بگیرد و مثلا رئیس جمهور ایالات متحده علناً بگوید که در پی تسلط بر نفت خاورمیانه است و به همین خاطر، اعتراضات ملت های منطقه را سرکوب می کند.
بدین ترتیب، در آینده نه چندان دور ملت های عربی بر رژیم های خودکامه پیروز می شوند و طرح «خاورمیانه بزرگ» آمریکا (و اسرائیل) اصولا موضوعیت خود را از دست می دهد. ایالات متحده مجبور است منطقه را ترک کند و یا دست به ماجراجویی های خطرناک بزند. هر چند بعید به نظر می رسد که سران کاخ سفید یک بار دیگر جنگ را در خاورمیانه تجربه کنند، ولی اسرائیل که بزرگ ترین بازنده تحولات جاری است، برای کشاندن آمریکا و منطقه به یک جنگ تازه، همه توان خود را به کار خواهد گرفت.
در صورتی که خاورمیانه وارد جنگ جدیدی شود، این جنگ به احتمال زیاد در درون کشورها و میان رژیم های خودکامه و مردم این جوامع شعله ور خواهد شد. لیبی فعلی مثال خوبی برای این نوع جنگ است. اما، نبردهای احتمالی آتی با جنگ لیبی یک فرق دارد؛ در لیبی ناتو به ظاهر جانب مردم را گرفته است؛ اگر جنگی در عربستان و بحرین و اردن و... شعله ور شود، قدرت های غربی و اسرائیل به کمک نظام های خودکامه می آیند و به آنها برای سرکوب مردم کمک می کنند.
روش دیگری که احتمالا غرب به کار می گیرد و در انتظار منطقه خواهد بود، نگه داشتن کشورهای قیام کرده در شرایط برزخی است؛ این مورد به وضوح در تونس و مصر قابل مشاهده است؛ یعنی مردم خود را از دست دیکتاتور حاکم خلاص کرده اند، ولی هنوز به اهداف ایده آل خود نرسیده اند.
اگر شرایط برزخی ماه ها و سال ها ادامه داشته باشد، این حسن را برای غرب دارد که می تواند مردم انقلابی را دلزده و خسته کند و آنها را در شرایط معیشتی دشوار قرار دهد. در چنین شرایطی، احتمال می رود که توده ها از ایده آل ها و آرمان های انقلابی و ضدآمریکایی خود دست بکشند و به هر شرایطی که تنها اسباب معیشتی را برای آنها فراهم کند، رضایت دهند.
مردم سایر کشورهای در شرایط انقلاب نیز با مشاهده وضعیت برزخی ملت های انقلابی و یا جنگ های داخلی خانمانسوز، احتمالا ترجیح می دهند که ساکت بمانند و از خود کنش و اعتراضی بروز ندهند.
اکنون شبکه های غربی و رسانه های مسلط روی همین نقطه ضعف مانورهای زیادی می دهند؛ به عنوان مثال شبکه «بی .بی. سی» اخیرا گزارشی را از مصر پخش کرد که طی آن، مردم (شماری از مصاحبه شوندگان) اعلام می کردند از قیام خود پشیمان هستند چون در زمان «حسنی مبارک» در مقایسه با الان شرایط بهتری داشتند.
واقعیت این است که کشورهای عربی از لحاظ اقتصادی و زیرساختی، به شدت وابسته به غرب هستند؛ ملت های این جوامع سال ها و بلکه دهه ها به تنعم و آسایش در سایه فروش نفت به غرب عادت کرده اند.
کشوری مثل مصر به مدت سه دهه است که پس از رژیم اسرائیل، دومین دریافت کننده کمک های نقدی و غیرنقدی از ایالات متحده است. قطع یکباره این کمک ها، مسلما اثرات منفی بلافصلی را برزندگی روزمره مردم دارد و آمریکا هم سعی می کند از این نقطه ضعف بهره ببرد.
درهرحال، «سرعت» یک عامل کلیدی و سرنوشت ساز برای قیام های عربی است؛ غربی ها نیز با علم به این موضوع، همه تلاش خود را به کار گرفته اند که روند این تحولات کند شود. اگر این روند کند شود و نارضایتی داخلی در کشورهای عربی افزایش یابد، دراین مرحله است که آمریکا می تواند از طریق اهرم های مالی و اقتصادی، کشورهای سرکش را رام و آنها را از پتانسیل های انقلابی تهی کند.
لذا، همان طور که می بینیم، بحران جاری در خاورمیانه، پیچیده و چند وجهی بوده و این تحولات ممکن است رنگ و لعاب های متفاوتی بگیرد؛ رنگ و لعاب هایی که با یکدیگر فرق دارند.
جمع‌بندی
بدون شک قیام عمومی امت عربی، در تاریخ تحولات سیاسی منطقه و جهان، یک نقطه عطف است؛ اگر حادثه 11 سپتامبر سال 2001، آغاز لشکرکشی آمریکا به خاورمیانه محسوب می شود و در سیاست خارجی این کشور یک نقطه عطف محسوب می شود، قیام عربی نیز پیامدهایی به گستردگی جهانی خواهد داشت و به احتمال قوی، نظم موجود پس از جنگ سرد را به چالش می کشد.
نکته حائز اهمیت این است که این خیزش هرچند بسترش جوامع عربی بوده است، ولی رنگ و لعاب قومیتی ندارد، چون هیچ جریان ملی گرای عربی آن را رهبری نمی کند. این خیزش بیشتر ویژگی دینی و اعتقادی دارد و متعلق به دنیای اسلام است و حتی در سطح بین المللی، جریان جوامع عقب نگه داشته شده در مقابل جوامع صنعتی است.
مهمترین دستاوردهای خیزش جاری را می توان به ترتیب ذیل ذکر کرد:
1) جریان القاعده و طالبان و دکترین عقیدتی، سیاسی و مبارزاتی آنها به حاشیه رانده شده است،
2) آمریکا در جنگ مفاهیم خلع سلاح و جبهه ها شفاف تر شده است
3) جهان یک قدم به سمت تغییر نظم و یا جنگ گسترده نزدیک شده است،
4) اختلاف میان شیعه و سنی در قیام کنونی جایگاهی ندارد و از این بابت، برای جامعه و امت اسلامی یک نقطه قوت محسوب می شود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات