تاریخ انتشار : ۰۱ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۹:۱۸  ، 
کد خبر : ۲۱۷۵۸۲
تشریح دلایل استعفای عسگراولادی از کابینه میرحسین موسوی

گروه براندازان در نخست‌وزیری

مقدمه: یکی از موضوعات پرحاشیه در تاریخ معاصر ایران، اختلافات موجود در میان کابینه میرحسین موسوی بود. شکافی که منتهی به استعفای چند وزیر مخالف وی از یک سو و تمایل رئیس جمهور وقت به عدم معرفی موسوی برای دوره دوم ریاست جمهوری خود از سوی دیگر شد. یکی از شاخص‌ترین وزیران مستعفی عسگر اولادی است که طی این سالها نحوه ورود خود به وزارت بازرگانی را بازگو کرده و دلایل استعفای خود را نیز به طور سربسته بیان کرده بود ، اما چندی قبل عابدی جعفری که پس از عسگراولادی به وزارت بازرگانی رسید در گفت‌وگویی با پنجمین ویژه‌نامهرمز عبور روزنامه ایران ضمن بیان برخی مطالب نادرست ابراز عقیده کرد که آن جمله معروف امام خمینی(ره) که شما توانایی اداره یک نانوایی را هم ندارید مربوط به عسگراولادی است که بعد از استعفای وی از وزارت بازرگانی مطرح شده است. اشاره وی به سخنانی از امام خمینی(ره) است که در دیداری که در بیست و سوم شهریور سال 63 با مسئولان آستان قدس رضوی داشتند، جملاتی را بدین شکل بیان فرمودند که «اینها سلطنت‌طلبند و می‌خواهند سلطنت را در این جا دوباره برگردانند، یا بازی خورده‌اند از آنهایی که می‌خواهند این کشور را دوباره به باد بدهند و تحت سلطه آمریکا قرار بدهند، می‌فهمند اینها چه می‌کنند؟ [...]شمایی که نمی‌توانید یک شهر را اداره کنید، اگر نانوایی یک شهر را به شما بدهند نمی‌توانید اداره‌اش کنید، چطور می‌گویید که چرا دولت نمی‌دانم چه نکرده، چه نکرده؟...» (صحیفه امام، ‌ج 19، ص: 68) به نظر می‌رسد اشاره امام بدون ذکر نام درباره گروهگ نهضت آزادی است. گروهک نهضت آزادی در آن ایام با صدور بیانیه‌ای به بهانه نقد عملکرد به تخریب ابعاد مختلف نظام اسلامی و دفاع مقدس پرداخته بود. بیان سلطنت‌طلبی به نظر اشاره به رویکرد مشهور کسانی است که می‌گفتند «شاه سلطنت کند،‌ نه حکومت»‌ و بی‌شک حضرت امام، ‌مبارزی که 13 سال از عمر خود را به دلیل مبارزه علیه شاه صرف نمود و سلطنت‌طلب معرفی نمی‌نماید. خاصه آنکه در موارد متعددی امام بر مواضع و عملکرد او صحه گذاشتند. به عنوان نمونه در اوج اختلافات وی با نخست‌وزیر وقت بنیانگذار کبیر انقلاب در ابتدای حکم او، وی را چنین توصیف نمودند: «جناب آقای حبیب‌الله عسگراولادی را که سوابق طولانی با اینجانب دارند و ایشان شخص صالح و کارآمد متدینی هستند...» و یا بعد از استعفای ایشان در دیدار هیأت دولت اشاره فرمودند «آقای عسگراولادی که ایشان هم نظیر آقای مرحوم عراقی از اول نهضت همراه بود و زحمت کشید، و من او را مرد بسیار صالحی،‌ بسیار فداکاری می‌دانم.» از همان ایام برخی به بهانه اینکه امور نان و غلات از زیرمجموعه‌های وزارت بازرگانی است، منظور از این عبارت امام(ره) را عسگراولادی می‌دانستند و اخیراً هم مجدداً عابدی جعفری در آن مصاحبه و برخی مصاحبه‌های دیگر به تکرار این برداشت نادرست پرداخت. روزنامه ایران نیز از باب فراهم نمودن مواجهه دیدگاه‌ها برای یافتن حقیقت آن را منتشر ساخت. با توجه به تداوم همراهی عابدی جعفری با میرحسین موسوی در سال‌های اخیر، اتهامات وی موجب شد تا برای شنیدن آن سوی ماجرا از زبان فرد مورد اتهام قرار گرفته از سوی جانشین رئیس ستاد انتخاباتی مهندس موسوی در انتخابات 88، تلاش بیشتری نمایم و در نهایت این فرصت با همکاری روابط عمومی حزب مؤتلفه اسلامی دست داد. مرور خاطرات حبیب‌الله عسگراولادی از آن ایام و چگونگی ورود و خروج از وزارت بازرگانی خواندنی است.

رفتن من به وزارت بازرگانی به این شکل بود که با شهید لاجوردی در زمان زندان احادیث اقتصادی و کتاب‌های چهارگانه‌ شیعه و مسائل اقتصادی را دنبال می‌کردیم، ذهنیت اقتصادی داشتیم که بعد از انقلاب مقداری معروف شد.
در آن زمان بحث شد که یا عسگراولادی یا شهید لاجوردی و یا شهید اسلامی بیایند و مسئولیت وزارت بازرگانی را بپذیرند، من و شهید لاجوردی نپذیرفتیم و شهید اسلامی پذیرفت اما بنی‌صدر اجازه نداد که ایشان وزیر شود و شهید اسلامی به عنوان معاون وزیر در وزارت بازرگانی مشغول فعالیت شد.
در دوره اول انتخابات مجلس نماینده بودم و به عنوان نایب رئیس انتخاب شدم، در آن زمان جریان هفتم ‌تیر رقم خورد و شهادت بزرگانمان اتفاق افتاد و شهید رجایی بعد از فرار بنی صدر نامزد ریاست جمهوری شد. بنده،آقای شیبانی و آقای زواره‌ای هم نامزد انتخابات شدیم که من به عنوان رزرو شهید رجایی نامزد ریاست جمهوری بودم و در بحث‌هایی که مطرح می‌شد، بحث‌های اقتصادی و بازرگانی کشور را در تبلیغات انتخاباتی بیان می‌کردم، البته هر کس از من می‌پرسید که ما به شما رأی دهیم یا رجایی، من می‌گفتم خودم به رجایی رأی می‌دهم.
روزی که قرار بود شب از تلویزیون صحبت کنم منافقین من را جلوی درب منزل ترور کردند و من را خدا نجاتم داد با اینکه بالای 60 فشنگ مصرف کردند اما خداوند مرا حفظ کرد و فقط دستم آسیب‌دید.
خونریزی شدیدی داشتم و فردا شب آن روز که باید از تلویزیون به عنوان نامزد ریاست جمهوری صحبت می‌کردم از روی تخت بیمارستان سوم شعبان صحبت کردم، شرایطی برای من پیش آمده بود که بعضی حسودان نمی‌توانستند تحمل کنند، کوشش کردم هر کسی از من می‌پرسد بگویم به شهید رجایی رأی می‌دهم، شهید رجایی رأی آورد و رئیس جمهور شد و بعد شهید باهنر را نخست‌وزیر کرد.
بعد از سه روزکه تازه نایب رئیس مجلس شده بودم، شهید باهنر به عیادت من آمد و گفت که ما با شهید رجایی به این نتیجه رسیده‌ایم که شما مسئولیت وزارت بازرگانی را بپذیرید، من گفتم که شما وضعیت جسمی من را می‌بینید از سوی دیگر من نماینده امام(ره) در کمیته امدادهستم، نمی‌توانم بپذیرم، همچنین تازه به عنوان نایب رئیس مجلس انتخاب شده‌ام و مشغول فعالیت هستم و نمی‌توانم بپذیرم، شهید باهنرمقداری صحبت کرد و گفت: ما در شرایط جنگ قرار داریم و باید بپذیری و نایب رئیسی مجلس را کنار بگذاری، من گفتم: متأسفانه نمی‌توانم بپذیرم و قرار شد به همراه شهید رجایی سه نفره به دیدار آیت‌الله هاشمی رفسنجانی برویم.
در دیدار آقای هاشمی که ایشان به عنوان رئیس مجلس و من نایب رئیس ایشان شده بودم، شهید رجایی شروع به صحبت کردن کرد و گفت: ما می‌خواهیم خرمشهر را آزاد کنیم، احتیاج داریم انبارهای ما پر از کالا شود و ما نه ریال و نه دلار داریم و قحطی می‌آید. ما به آقای عسگر اولادی می‌گوییم مسئولیت وزارت بازرگانی را بپذیرند و ایشان نمی‌پذیرند.
آقای هاشمی به من گفت نظرت چیست، گفتم من نماینده امام هستم و بدون اجازه امام که نمی‌توانم بپذیرم و در ثانی شرایط، شرایطی تازه است که تازه من کارهای مجلس را تحویل می‌گیرم آنجا لنگ است. آقای هاشمی گفت درست می‌گویید آقای رجایی روضه‌ای ‌خواند. آقای هاشمی گفت من از امام اجازه می‌گیرم و بعد شما مسئولیت را بپذیرید که همینطور شد.
در وزارت بازرگانی نه من داوطلب بودم و نه می‌خواستم این کار را انجام دهم. آقای هاشمی هم به شهید رجایی گفت اگر ایشان وزیر بازرگانی شد باید به او اختیار دهی و شهید رجایی قبول کرد و این شروع رفتن من به وزارت بازرگانی بود.
شهید رجایی واقعاً به من در وزارت بازرگانی اختیار داد و در طول مدت کوتاهی که ایشان رئیس جمهور و شهید باهنر نخست‌وزیر بود بنده بهترین دوران وزارت بازرگانی را داشتم. در جلسات هم مانند آقای بهزاد نبوی و برخی اعتراضاتی می‌کردند که شهید رجایی جواب آنها را می‌داد و شهید باهنر می‌گفت من به او این اختیارات را داده‌ام.
در وزارت بازرگانی سعی کردم که از همه کسانی که آنجا کار می‌کردند استفاده کنم، آقای عابدی جعفری را به عنوان معاون بازرگانی داخلی منصوب کردم و گفتم در کارت اختیار داری، آقای آل اسحاق را به عنوان معاون خرید و آقای نهاوندیان را معاون برنامه‌ریزی کردم. تا اینکه آقای عابدی جعفری علیه بازاری‌ها در معاونت بازرگانی کاری کرد که من جای ایشان را با آقای نهاوندیان عوض کردم آقای نقره کار شیرازی و آقای سعیدلو این‌ها هم بودند، به آقای کاظم پور اردبیلی که قبل از من مسئولیت وزارت را داشت گفتم شما هرسمتی بخواهی من حرفی ندارم اما فکر می‌کنم قائم‌مقام وزیر باشید، ایشان فکر کرد و نپذیرفت و بنده آقای هدایت زاده را به عنوان قائم مقام خود معرفی کردم.
روزی در سوریه به همراه معاونین خرید دولت که می‌کردیم یک معاون بسیار جوان داشتم، آقای عظیمی فر معاون وزیر بازرگانی سوریه آمد با او صحبت کرد و به من به خصوصی گفت این معاون شما وارد است اما شما خیلی جرأت دارید که جوان اینچنینی را گذاشته‌اید. گفتم هر کجا کسری دارد بگو جوان بودنش که جرم نیست. جوان‌ترین معاون من از خود افراد وزارت بازرگانی بود. اما در زمانی که دیدم در مقابل بازار قرار گرفته و از طرف آقای عابدی جعفری تخریب می‌شود، وی را به معاونت برنامه ریزی و آقای شفیق را به معاونت بازرگانی داخلی‌ آوردم که انصافاً مرحوم شفیق هم در مدتی که آنجا بود خیلی خوب کار کرد. من یک نفر را در بین معاونین خارج از مجموعه بردم و آن آقای شفیق بود و بقیه از خود مجموعه وزارت بازرگانی بودند. رجایی و باهنردر حادثه 8 شهریور شهید شدند و اصرار همه ما بر این بود که آیت‌الله مهدوی کنی نخست وزیری را بپذیرد و من هم یکی از واسطه‌ها بودم. در دوره آیت‌الله مهدوی وضع ما در وزارت بازرگانی اندکی بهتر شد. شناخت آقای مهدوی نسبت به شهید باهنر و رجایی نسبت به من بیشتر بود، ایشان چند ماهی تا انتخابات ریاست جمهوری بودند و مقام معظم رهبری رئیس جمهور شدند.
آقا، رئیس جمهور که شدند اولین کار این بود که بخواهند نخست وزیر انتخاب کنند. ایشان گفتند من آیت‌الله مهدوی را معرفی نمی‌کنم جدی هم ایستادگی کردند و وقتی از ایشان سؤال شد چرا قبول نمی‌کنید فرمودند ایشان نخست وزیر شوند آن وقت من به ایشان باید دستور دهم، من به آیت‌الله مهدوی نمی‌توانم دستور دهم.
البته آقای ولایتی نیز مطرح شد، در مجلس موافقتی نبود. ایشان آقای موسوی را معرفی کرد.
در این بحث یک یادگاری از شهید آیت بگویم که در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی برای وزارت خارجه صحبت بود، پیشنهاد آقای مهندس موسوی آن زمان مطرح شد. هرکدام موافق و مخالف در مجلس صحبت کردند، آقای آیت و دکتر سید محمود کاشانی و زواره ای و برخی خیلی تند علیه موسوی صحبت کردند. عده ای نیز با ایشان موافقت کردند وقتی خواستند رأی بگیرند من هم رأی مثبت به آقای موسوی به عنوان وزیر خارجه دادم.
شهید آیت به قدری عصبانی شد به من گفت تو به موسوی رأی دادی، اولین کسی که قربانی این موسوی می‌شود تو هستی، ایشان یک پیش بینی کرد که اولین قربانی موسوی تو هستی.
مقام معظم رهبری هم چون در زمانی که مخفی بودند منزل پدر آقای موسوی می‌رفتند و با ایشان به عنوان یک دانشجو و یک عضو مثبت ارتباط داشتند. تعدادی هم که از نزدیکان مخالفت کردند. مقام معظم رهبری فرمودند من ایشان را از نزدیک شناخت دارم و ایشان را معرفی کرد و آقای میرحسین موسوی رأی آورد. از روزی که آمد سعی کرد که کار ما را در وزارت بازرگانی فلج کند. یک گروه که به ریاست آقای عابدی جعفری برای وزارت بازرگانی برانداز درست کرد، من به غیر از عابدی جعفری کسی دیگر را نام نمی‌برم اما جریانی پیش آمد که من اینها را در دفتر نخست وزیر دیدم که جمعاً در براندازی و تخریب من حضور داشتند.
در این شرایط بود که آقای عابدی جعفری گفت من معاونت برنامه ریزی را نمی‌پذیرم و برای سامان براندازی نشست. به چند وسیله به ایشان تذکر دادم که الان ما در رابطه با هم مسئولیتی داریم و کالا‌های زیادی خریده ایم با اینکه پول نداشته‌ایم نسیه خریده‌ایم، آورده‌ایم و انبارها پر است و آن وقتی است که باید در جبهه پیروز شویم. الان وقت این کارها نیست.
روز اول که می‌خواستم به وزارت بازرگانی بروم به شهید رجایی گفتم که من 6 ماه به وزارت بازرگانی می‌آیم. قبل از 6 ماه ایشان شهید شد و آیت الله مهدوی من را معرفی کرد و من نمی‌توانستم بگویم با شما همکاری نمی‌کنم و در این مسئولیت ماندم.
پس از آن هم که آقای موسوی آمد مقام معظم رهبری به من فرمودند که ادامه بده و بپذیر و این 6 ماه من به 2 سال طول کشید. من در دولت آقای رجایی رئیس سازمان اوقاف بودم که شأن معاونت نخست وزیر بود. اما در دولت شهید باهنر است که برای وزارت بازرگانی رفتم. یک روز در دفتر بازرگانی نشسته بودم. از دفتر نخست وزیر تماس گرفتند و گفتند فوری بیا و نخست وزیر با شما کار فوری دارد. من رفتم و یکی از کسانی که آنجا بود راهنمایی کرد خیال کرد بچه‌های بازرگانی که آنجا هستند من با اینها کار دارم، من را به جلسه آنها راهنمایی کردند و من دیدم آقای عابد جعفری و برخی کادرهای بازرگانی آنجا نشسته اند. اسم دیگران را نمی‌گویم زیرا برخی از آنها به اشتباهشان پی بردند و خودشان را اصلاح کردند.
آقای عابد جعفری خیلی ناراحت شد و اینکه چه کسی گفته به جلسه اینها بیایم. گفتند شما دعوت شده اید گفتم بله، گفتند توسط چه کسی من هم پاسخ دادم توسط آقای موسوی، شخصی از دفترآقای موسوی آمد و گفت قرار ملاقات شما در دفتر دیگری است و ملاقات انجام شد اما جمع برانداز‌ها را در آنجا دیدم.
موضوع دیگری هم هست که موضوع گندم، آرد و نان و همین مسئله‌ای که آقای جعفری عابدی چندی پیش گفته اند.بنده شاید برای یک سال و نیم گندم تهیه کرده بودم مقداری را در بندرعباس پیاده کرده بودند و مقداری در کشتی بود. آقای بهزاد نبوی آن وقت در بسیج اقتصادی بود. معاون نخست وزیر و ریاست بسیج اقتصادی را داشت. کامیون کم داشتیم، ایشان کامیون‌ها را به خط کرد که بیشتر مواد اولیه صنعتی را بیاورد. گندم اجازه نداد بیاید. ما در نزدیک ماه رمضان بودیم و هرچه با آقای موسوی و آقای نژاد حسینیان که وزیر راه بود صحبت کردیم فایده‌ای نداشت و مسئله اصلی در دست بهزاد نبوی بود زیرا سازمان غله و شرکت آرد و نان از دوستان بهزاد نبوی بودند. اینها، راه ورود گندم و آرد را بستند. آقای عابدی جعفری خودش در این ماجرا سر نخ فتنه است و نگذاشتند ما آرد و گندم را وارد کنیم و در ماه رمضان در نانوایی‌ها دچار مشکل شدیم. بعضی از افراد صنف نانوا هم فریب اینها را خوردند. سر و صدا راه انداختند.
آقای نژاد‌حسینیان آدم خوبی است اما از بهزاد نبوی رو دست خورد و کامیون‌ها را جوری تنظیم کرد که به وزارت بازرگانی و به گندم و آرد و نان نرسد و شاید این فتنه خیلی مخربی بود. ممکن بود نتوانند کنترل کنند و مردم به یک شورش و اعتراضی دست بزنند. وضع نان در ماه رمضان خیلی بد بود اما آیا جامعه مدرسین و یا بنده این کار را کردیم، نه، در مصاحبه گفتم که به ما کامیون ندادند زیرا گندم و آرد بود اما کامیون ندادند که بیاوریم.
نکته دیگر که باید عرض کنم بعد از بنده تا یک سال ونیم و حدود دو سال احتیاج به واردات نداشتیم زیرا انبار‌ها پر بود و تعدادی کشتی‌ آکنده از کالا در دریا بود. این هم قابل مطالعه است و حتی می‌توانید از صنعتگران بپرسید. من تعداد زیادی ماشین‌های صنعتی وارد کردم، مقدار زیادی مواد اولیه، مقدار زیادی قطعات، آقای توکلی می‌گفت تا 2 سال احتیاج نبود و در کارگاه‌های کوچک با دستگاههای صنعتی شروع به کار شد زیرا در هند و چین و مقداری در پاکستان مطالعه کرده بودم که صنایع بزرگ نمی‌تواند اشتغال را در کار بالا ببرد. صنایع بزرگ از صنایع کوچک تشکیل می‌شود. این را هم می‌توانید وقتی از وزارت بازرگانی آمدم بیرون بپرسید که وضع چگونه بود حتی گندم و آرد و نان مطلقاً نیاز نداشتیم و فقط نیاز به کامیون داشتیم. حتی من پیشنهاد کردم به آقای نژاد حسینیان که وزیر راه بود که اجازه دهید ما به این رانندگان ماشین بفروشیم، راننده زیاد داریم شما ماشین را به شرکت‌های دولتی می‌دهید. این ماشین‌ها را به اینها بدهید چون جای دیگری تصمیم گرفتند مطلقاً ایشان راهگشایی نکرد. ما نمی‌توانستیم کامیون بخریم و یا در اختیار نداشتیم. کالا فراوان داشتیم.
در کمیته صنفی یک دادگاهی وجود داشت و روحانی تندی در این دادگاه بود. خیلی با بازاری‌ها شماتت می‌کرد و من به ایشان گفتم این کار شما در زمان جنگ بسیار مضر است و این کار را نکن و آقای موسوی ایشان را دید و گفت شما همه، از جمله وزیر بازرگانی رامی توانید بازداشت و محاکمه کنید. من در هیأت دولت وقت گرفتم و گفتم شما همچنین حرفی زده اید ؟ درست است ؟ گفت بله گفتم وزیر را دادگاه صنفی بازداشت کند؟ گفت اگر چاره ای نباشد. گفتم من وزیر شما نیستم و من وزیر مجلس ام شما نمی‌توانی بگویید وزیر من و مقداری کش مکش در جلسه انجام شد اما به این آقای روحانی دادگاه گفتم شما مواظب باش که اگر به این سمت بروی که بازار را اذیت کنی قابل تعقیب هستی، الان مسئله جنگ مطرح است و بازار دارد به جبهه به هر صورتی کمک می‌کند.
موضوع دیگر اینکه آقای موسوی برای سرکشی به همدان رفت و در آنجا سخنرانی کرد و کیفر خواستی را علیه من به عنوان نخست وزیر مطرح کرد و آن اینکه وزیر بازرگانی ندانم کاری کرده و آنقدر کالا خریده که تعداد زیادی کشتی روی آب داریم.
این خبر که منتشر شد گفتم شما که نبودید ولی آن شخصی که مرا به وزارت بازرگانی دعوت کرد شهیدان رجایی و باهنر و آیت‌الله مهدوی کنی بودند اینها به من اختیاری دادند که کالا باید باشد. پیش بینی برای جلوگیری از قحطی بود که شهید رجایی گفت، من جواب را دادم و بعد استعفا کردم. البته این استعفای ما ریشه اش در چند وزیری بود که با هم بودیم.
آقایان ناطق، ولایتی، نبوی، توکلی و بنده یک جلسه خدمت امام(ره)رفتیم، جلسه بی‌سابقه‌ای شد، آنجا آقای نخست وزیر و رئیس جمهور صحبت کرد، آقای ناطق هم وقت گرفت وصحبت کرد و مقداری انتقادات ما چند نفر را به سمع امام(ره) رساند. آقای موسوی خیلی عصبانی شدند مقام معظم رهبری تذکر دادند که این چه کاری بود که شما کردید. جواب تقدیم شد که نخست‌وزیر نمی‌خواهند که ما باشیم. دارند زیر پای ما را جارو می‌کنند.
امام در جلسه‌ای که بودیم فرمودند که فکر نکنید دولت جمهوری اسلامی یعنی یک نخست وزیر، چند وزیر، دولت جمهوری اسلامی نباید تضعیف شود. گفتیم چه کنیم خودش و یارانش کارشکنی می‌کنند، نامه نوشتیم و گفتیم اجازه دهید ما چند نفر استعفا دهیم.
نامه ای در روز احیای ماه رمضان خدمت امام(ره) نوشتیم، امام پس از اینکه مطالعه فرمودند پیغام دادند، آقای ناطق هم پیغام را گرفتند که همه تان با هم مصلحت نیست استعفا کنید. اما هرکدام از شما نمی‌گذارد باشید استعفا کنید. بنده و آقای توکلی در جلسه ای که داشتیم به این نتیجه رسیدیم که باید استعفا دهیم و در جلسه هم مطرح کردیم و بعد هم استعفا کردیم از استعفای من مقام معظم رهبری ناراحت شدند. چون رئیس جمهور بودند من را خواستند و گفتند چرا مشورت نکردی؟ گفتم این فرد(میر حسین موسوی) راه مشورت را بسته است. الان با یکسری برانداز در وزارت بازرگانی دارد طوری کار می‌کند برای اینکه من و مدیریت من را بکوبد. فرمودند از دولت بیرون نرو. یک وزارت دیگر را بپذیر من عرض کردم تصمیم ندارم. فرمودند از دولت بیرون نروید و وزارت بهزیستی را بپذیرید که آنجا با کار امدادتان یکی است.
گفتم ما از نظر اعتقادی پشت سر امام زمان‌مان نماز می‌خوانیم چون معصوم است. پشت سر شما به دلیل اینکه عدالت شما فوق‌العاده است نماز می‌خوانیم ما باید پشت سر نخست وزیر هم بتوانیم نماز بخوانیم. من دیگر نمی‌توانستم پشت سر ایشان نماز بخوانم و ایشان رئیس من باشد و نمی‌توانم بپذیرم. مقام معظم رهبری البته نگرانی شان را ابراز کردند اما بعداً که خود ایشان شناختشان نسبت به آقای موسوی به درجه دیگری رسید، موضوع فرق کرد اما آن روز رضایت نمی‌دادند که من استعفا کنم و رضایت نمی‌دادند که من پست دیگری را نپذیرم، اما آن روز امام(ره) ولی فقیه ما بودند و در جواب ما چند نفر فرموده بودند که شما هر کدامتان احساس می‌کنید که کار شکنی برای شما است که نمی‌توانید کار کنید استعفا دهید و ما استعفا کردیم. رفتن من به وزارت بازرگانی سه علت داشت: 1‌- قرار بود 6 ماه باشم و مدت 2 سال شده بود و این زمان بر خلاف قولی که گرفتم عمل شده بود. 2- مرکزیت دولت وقت آن زمان می‌خواست به وسیله ابزاری، من را مورد هجمه قرار دهد اما مدیریت بازرگانی کشور را مورد هجمه قرار می‌داد و من نباید می‌گذاشتم. 3- اگر کسی می‌خواهد جایی خدمت کند باید ببیند که مافوق او می‌خواهد خدمت کند یا نه و دریافت من این بود نخست وزیر به وسیله عواملی نمی‌خواست من در وزارت بازرگانی خدمت کنم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات