تاریخ انتشار : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۲۰  ، 
کد خبر : ۲۱۷۶۴۴
گفت‌وگو با دکتر احسان شریعتی:

روشنفکری و روحانیت، از بیدارگری تا بنیادگرایی


اصغر زارع
* کنش میان روحانیون و روشنفکران، یکی از مهم‌ترین مباحث تاریخ جدید ایران است. این کنش، اگرچه در مواردی هم‌دلانه بود، ‌اما گاهی هم، چالشی بوده است. دو طیف، در عین حال که جایگاه و نقش دیگری را نفی کند، ‌بی‌رحمانه به نقد دیگری می‌پردازد. ارایه تز اسلام منهای روحانیت نه اوج عرصه کارزار که یکی از جلوه‎های چنین چالشی است. اگر به پیشینه تاریخی این بحث نگاه کنیم، می‌بینیم چیز جدیدی نیست. سابقه تاریخی حداقل پنجاه ساله دارد من می‌خواهم در ابتدا به صبغه تاریخی این چالش در ایران معاصر بپردازید اگر نیاز باشد از اروپا شروع کنید. به نظر می‌رسد در بررسی این پیشینه، اندیشه‌ها و شخصیت دکتر شریعتی بیش از هر کس دیگری، رخ‌نمایی می‌کند.
** برای ورود به این بحث، باید نگاهی کوتاه به پیشینه مناسبات و نحوه تعامل روشنفکران و روحانیان در عرصه اجتماعی و سیاسی داشت. از زمان مشروطه که دوران مدرن ایران شروع می‌شود، همیشه در صف رهبری مبارزات، هم روشنفکران و هم روحانیونی حضور داشته اند؛ در زمان‌هایی که این دو گروه همسو شده‌اند، جنبش‌ها به موفقیت دست یافته‌اند و آنگاه که میانشان اختلاف افتاده، عقب‌گردهایی پیش آمده است. روحانیت مشروعیت دینی و حمایت مردمی را داشته؛ چنانکه به قول ستارخان (به نقل از کسروی)، «ما (مجاهدین) حکم علمای نجف را اجرا می‌کنیم!» روشنفکران اما ابتکار فکری، کارشناسی طرح و برنامه و زبان‌های بین‌المللی و مکاتب نو را می‌شناخته‌اند و دستاوردهای عصر جدید را منتقل می‌کردند؛ هر چند در میان اقشار محدودتری مخاطب داشته‌اند، اما نقش کیفی و مؤثری ایفا کرده‌اند.
از اواخر مشروطه، اما، بین بخش‌هایی از روحانیان و بخش‌هایی از روشنفکران اختلافات تشدید شد. از نمادهای این مخالفت‌ها به صورت نمادین می‌شود از نقش امثال شیخ فضل الله نوری از سویی و امثال سید حسن تقی زاده از دیگر سو نام برد. فقهایی که نگران سرانجام و سکولار شدن نهضت بودند. چه بسا اکثریت علمای درجه اول مثل آخوند خراسانی (و مکتب نجف)، که مرجعیت عام و تام داشتند و شاگردش آیت الله نائینی که در اندیشه پاکسازی دین و آگاهی بخشی به مردم را در کتاب «تنزیه المله و تنبیه الامه» به صورت تزی نو بودند،با نهضت همراهی کردند. اما سوء مفاهمه‌ها کم نبودند، وقتی که مفاهیم جدیدی مانند ملت، قانون، مشروطه و جمهوری، آزادی و.. به فرهنگ خودی وارد و ترجمه می‌شدند، اعوجاجات و تحریفاتی در تعاریف به وجود می‌آمد که به سوءتفاهمات پیرامون بدیل جایگزین دامن می‌زد و اصطکاکات و تنش‌هایی را موجب می‌شد. در یک طرف روشنفکرانی یافت می‌شدند که با اصل دین و اسلام و به تبع آن با روحانیت مشکل داشتند و در طرف دیگر روحانیونی که با نظام‌های جدید حقوقی- سیاسی مشکل داشتند. اینها دو قطب را می‌ساختند و ظن و گمان متقابل را تشدید می‌کردند. دنباله این اختلافات را در ادوار بعد، هم در نهضت ملی و هم در انقلاب اسلامی باز می‌بینیم. پس باید در ریشه دید که روشنفکران چه درکی از نقش دین و نهاد دینی داشتند و روحانیون چه برداشتی از تجدد و روشنگری و روشنفکری دوره جدید و این بحث مستقل و مفصلی است.
* به نظر می‌رسد در چنین زمینه‌ای، اندیشه‌های دکتر شریعتی بیش از هر چیز رخ‌ نمایی کند؛ آیا تز اسلام منهای روحانیت، محصول این اختلافات است؟ آیا واقعا به مثابه یک پروژه از سوی روشنفکران علیه روحانیون مطرح بوده یا به عنوان انگی علیه روشنفکران؟
** فرمول بندی «اسلام منهای روحانیت» که به نام شریعتی معروف شده، دقیقا همان تعبیر شریعتی نیست. غالبا اینگونه تصور می‌شود که این قالب، یکی از محورهای کاری و فکری دکتر شریعتی بوده است که به طور رسمی‌در سخنرانی یا کتاب‌های وی بیان شده است. در حالی که اصل این تعبیر، در یک نامه خصوصی به کار رفته که دکتر به پدرش استاد محمدتقی نوشته و پس از شهادت او این نامه‌ها در جلد اول مجموعه آثار در اروپا منتشر شده‌اند. در جواب استاد که نگرانی‌هایش درباره موج تبلیغاتی علیه او و ارشاد را با دکتر درمیان گذاشته بود، می‌نویسد که روشنفکران فردا اسلام علی‌وار و مشی حسین وار را انتخاب کرده . پس از انقلاب، با توجه به اهمیت نقش روحانیون در حاکمیت، برخی گروه‌های سیاسی از این فرمول شعارهایی ساختند و به اقداماتی مغایر با مشی و اندیشه دکتر مبادرت ورزیدند؛ البته واکنش تند برخی از روحانیون در برابر آن «منهائیون» و خلاصه کلیه این پارامترهای گوناگون، به ویژه پس از دکتر و پس از انقلاب، دست بدست هم دادند و موجب شهرت این «تز» شدند!
* یعنی می‌فرمایید شریعتی دیدگاهی غیر از آنچه بدان شهره است، در مورد نهاد روحانیت داشت؟
** شریعتی همواره گفته که اگر بخواهیم نهاد روحانیت را درست و علمی‌تحلیل کنیم، باید چند بعد و برش را مد نظر گیریم: یکی سنت حوزوی است که دکتر آن را دارای نقاط قوت می‌داند و نقاط قوت آن را در رساله «مکتب» (درباره نظام آموزشی سنتی و مدرن) برشمرده و حتی ازسیستم آموزشی سنتی حوزه به خاطر آزادی‌های انتخاب اساتید و مواد درسی و تساوی در گزینش دانشجو و.. ستایش کرده، هرچند در محتوای آموزه‌ها قائل به اصلاح ریشه‌ای از طریق بازگشت به منابع اصلی چون کتاب و سنت و بهره گیری از دستاوردهای علم و زمان بوده است. این یک کار تحقیقاتی رسمی بود، هنگامی‌که از تدریس در دانشگاه محروم شد، به عنوان یک طرح تحقیقاتی-پژوهشی انجام داد. همچنین در سمیناری که در حسینیه ارشاد برگزار شد، در همین مورد به شبهات و تنش‌هایی که ایجاد شده بود، همراه با چند تن از روحانیون (مانند صدر بلاغی و شبستری و..) و پدر و شخصیت‌های دیگر، پاسخ گفته است.
در آنجا او حرکت خود را مدافع و مصلح این «نهاد» با بازگشت به رسالت و مسوولیت اصلی و راستین «نهضت» علم و علما معرفی می‌کند. همچنین در برابر روشنفکران دین و روحانیت-هراس از نقش ضد-استعماری، ضد-استبدادی چهره‌های بزرگ روحانی از صدر مشروطه بدین‌سو دفاع می‌کند. مجموعه این تحلیل‌های گوناگون نشان می‌دهد که شریعتی تحلیلی جامع یا چندجانبه از این نهاد و انتظاری والا از نقش علمای «روشنفکر» ارایه می‌دهد. با این توضیح که روشنفکر نیز در تعریف او به «جهت دار» بودن برمی‌گردد و می‌تواند شامل هر قشری (اعم از کارگر، روحانی، تحصیل‌کرده جدید و..) باشد.
* یعنی شریعتی منکر روحانیت نیست؟
** دقیقا. پروژه روشنگری یا پیرایشگری که از جمال تا اقبال و تا شریعتی دنبال شده، متکی به نهاد رسمی نبوده است. در این پروژه، دین از منظر جدید فلسفی برای جامعه بازاندیشی شده روشنفکران وارد حوزه دینی می‌شدند و نظر می‌دادند. در همین زمینه، شریعتی در تاریخ اسلام بحثی دارد که ما اصلا نهادی مثل کلیسا نداریم. اگرچه ضرورت علم و علما (یا فقه و فقها) در قرآن نیز آمده است. چون در روحانیت مسیحی، کلیسا فقط یک تشکیلات نیست، بلکه در زمینه نظری هم دگم و «دکترین» رسمی- قدسی دارد و دفتر «انکیزیسون» یعنی تفتیش یا تصفیه عقاید را اداره می‌کند و هنوز هم دایر است. در تاریخ مسیحیت از همان آغاز تشکیل کلیسا تاکنون، بارها و بارها بسیاری از عقاید مورد تکفیر واقع شدند. کلیسا در مورد همه چیز، موضعی شرعی دارد که به طور رسمی‌از بالا ابلاغ می‌شود. شریعتی می‌گوید؛ یکی از قوت‌های اسلام این است که همچون مسیحیت، دکترین رسمی‌ندارد، بنابراین حوزه علمی‌آن از آزادی فراوان فکری در ابراز عقاید و نظرات و کلام در طول تاریخ برخودار بوده است.
* اما شریعتی در جایی می‌گوید، اصلا واژه «روحانیت» در اسلام اظهار نظر می کند.
** بله. در مورد خود واژه هم نظر می‌دهد. نکته مهم این است که «سنت» (آداب و رسوم فرهنگی) یک کشور نباید با «دین» (جهان بینی) اشتباه گرفته شود. الان به اشتباه تصور می‌شود سنت ما با دین ما یکی است. در حالی که دین ما متنی بنام قرآن و یک سنت یا سیره ضمیمه دارد که متدلوژی تحقق اولی است. دکتر می‌پرسید نهاد و واژه روحانیت در قرآن و سنت کجاست؟ در قرآن اظهارات تندی درباره روحانیت‌های مسیحی و یهودی و.. در کنار تجلیل از بنیانگذاران این ادیان (و گاه روحانیون آنها) داریم. بنابراین اسلام نمی‌خواهد سرنوشتی مشابه مسیحیت در مکتب خودش تاسیس شود. این تحلیل شریعتی برمی‌گردد به مفهوم علم و فقه به معنای قرآنی و ضرورت اجتهاد به لحاظ دینی. در این مورد بحث‌های فراوانی با علمای وقت دارد مثلا نامه‌اش درباره نظریه مرحوم صدر به مرحوم حجتی کرمانی که پیشنهاد علم و زمان را می دهد.
به طور کلی شریعتی به عنوان روشنفکر موصوف به صفت روشنفکر مذهبی از منظر روشنفکران مسلمان و نه از منظر دینی، نظر می‌دهد. هرچند برای نهاد علمی و سنت حوزوی هم ارزش جدی قائل است، در کنار همه انتقادات مختلف سیاسی و اجتماعی از این نهاد از منظر سیاسی به مماشات‌ها، می‌تازد و البته افرادی را تجلیل می‌کند مانند آیات عظام خمینی و طالقانی و...
* گفته می‌شود که شریعتی، سخنان تندی درباره برخی از علمای طراز اول صد سال اخیر دارد که این سخنان در قالب نقدهای سیاسی و علمی‌نمی‌گنجد.
** باز هم «آقای می‌گویند»؟ کدام علما؟ بله، در همان نامه‌ها به پدر در مورد برخی انتقادات تند فکری یا سیاسی مطرح کرده است که مثلا دلمشغول چه مسایلی بوده‌اند؟ یا چرا در مساله فلسطین و... سکوت کرده‌اند؟ اما باید افزود که منظور شریعتی حتی طرح انتظار ویژه‌ای از این نهاد نیست. زیرا او مخاطب خود را دانشجویان و جوانان و... به طور کلی مردم می‌داند. این مطالب شریعتی نباید مورد سوء تفاهم و برداشت‌های ضدو نقیض از او شود. برخی شریعتی را «ضد-روحانی-گرا» می‌پندارند (آنتی کلریکالیست به معنایی که مثلا در انقلاب فرانسه به وجود آمد به دلیل همکاری‌هایی که کلیسا با نهاد سلطنت و فئودالیسم در برابر مردم و انقلاب داشت). انقلاب فرانسه به همین دلیل خصلتی ضد-دینی، ضد-روحانی یافت و به آنارشیسم «نه خدا، نه-ارباب» و جنگ داخلی با روحانیون و دهقانان در ایالت وانده انجامید. در همین مورد هم بحثی دارد زیر عنوان «اگر پاپ و مارکس نبودند». به طور خلاصه، منش و اندیشه و مشی شریعتی به نظر بنده نه تنها «آنتی-کلریکالیست» نیست، بلکه تنها راه تعالی و رستگاری علمای عالم راستین در شرایط کنونی ایران و جهان اسلام است. به همین دلیل هم در میان طلاب و چهره‌های «روحانی» مبارز و مردمی، یعنی آزادیخواه و عدالت طلب، بیشترین علاقه و مطالعه را تاکنون برانگیخته است. سال گذشته که خودم در یک نمایشگاه کتاب مطبوعات حاضر شدم، دیدم که غرفه‌های حوزوی بیشترین استقبال را از بحث و خاطره شریعتی می‌کنند! به خلاف تصوری که مدعی است شریعتی بین روحانیون تفکیک و دسته بندی درستی قائل نشده، او (شاید به دلیل برخاستن از خانواده‌ای «روحانی» و آشنایی از نزدیک با این قشر)، درباره تک تک چهره‌های تاریخی روحانی از ملک المتکلمین دوره مشروطه گرفته تا نهضت ملی و امثال زنجانی و طالقانی و...، به طور کلی روحانیونی که درگیر مسایل ملی و اجتماعی بودند، سخن گفته و نوشته است.
و حتی نسبت به روحانیونی‌که بر سر منابر با او درگیر می‌شدند و تعابیر تندی علیه او بکار می‌بردند، هیچ‌وقت پاسخ‌گویی شخصی و توهینی نداشت و به مجموع اتهامات آنها هم جز در همان سمیناری که در حسینیه ارشاد برگزار شد، نپرداخت. تعابیر تند نامه‌های خصوصی هم ملاک نیستند. اصولا، دکتر نویسنده صاحب سبکی بود که «طنز» در آن جایگاه خاصی داشت. به هرحال چهره‌های حاشیه‌ای مسلما مورد نقد او بودند و اسناد هم نشان می‌دهند که گاه دستگاه سیاسی گذشته این مناقشات را تشدید و هدایت می‌کرده است تا جامعه را به بحث‌های انحرافی بکشاند و تنش‌ها را بیفزاید و همسویی نیروها را در آن دوره مانع شود. البته معنای این حرف این نیست که برخی از روحانیون برجسته هم با او مساله نداشته‌اند یا او دل خونی از خودی‌ها نداشت! اما سطح بحث‌ها و برخوردها، لااقل به صورت رسمی و در ظاهر امر، در سطح دیگری بود.
* از شریعتی به عنوان منتقد جدی دو قطب متجدد و سنتی یاد کردید و گفتید او حتی به روش اسلاف خود مانند اسدآبادی و عبده هم نقد داشت. بدیل شریعتی در این میانه چه بود؟
** شریعتی راه سومی‌ را میانه مسجد سنت و میخانه مدرنیته معرفی می‌کند. یا راه چهارمی اگر بر سنت، بنیادگرایی را هم بیفزاییم.. راه شریعتی، به تعبیر امام موسی صدر راه چهارمی‌است که از سیدجمال آغاز و تاکنون پی گرفته شده است و می‌توان از آن با نام‌هایی چون دین پیرایی، رفرماسیون، نوزایی، رنسانس یاد کرد که نوعی از سرگرفتن و بازبینی و ساختارگشایی و بازسازی و تصفیه منابع، از سرآغاز با آغازی نو یا آغازی دیگر است. پوینده این راه می‌کوشد زنگارها و ساختارها را بزداید و به سرچشمه‌ها دست یابد. متدی که مشابه روشی است که در تاریخ فلسفه از‌هایدگر تا دریدا بنام ساختارگشایی مطرح بوده است.
شریعتی می‌گوید باید بیشتر به مردم تکیه کنیم این انتقادی است که به سید جمال و عبده دارد که خواستند از بالا شروع کنند: یا سلاطین را مثل سید اصلاح کنند یا مثل عبده علما را اصلاح. بنابراین کمبود کار فکری مشابه اقبال، بعد از عبده، سبب شد که پس از رشید رضا و بناء و.. چهره‌هایی چون سیدقطب و مودودی بعد از اقبال، چرخشی عجیب به سمت بنیادگرایی ایجاد شود از نوع نو-حنبلی و وهابی و طالبانی و...
* مساله اسلام منهای روحانیت علاوه بر حوزه روشنفکری، ردپایی نیز در عرصه سیاست و حکومت دارد. به عنوان مثال تلاش‌هایی از سوی کارگزاران فرهنگی نظام سابق از جمله تاسیس «سپاه دین و دانش» و تاسیس «دانشکده معقول و منقول یا الهیات» که به نظر می‌رسد به نوعی اقدام جهت حذف روحانیت از حوزه آموزش و پیاده کردن نوعی اسلام منهای آخوند بود. آیا اصلا چنین برداشتی از نحوه تعامل رژیم سابق با روحانیت را تلاشی برای تحقق همان تز اسلام منهای روحانیت نمی‌دانید؟
** نه! مناسبات متقابل میان نظام گذشته و نهاد روحانیت در ادوار و فاز‌های مختلف تاریخی طی نیم قرن گذشته یکسان نبود. در آغاز رضاخان تظاهر مذهبی و سنتی داشت تا پایگاه توده‌ای کسب کند (در مراسم عاشورا در هیات‌های سینه زنی حضور پیدا می‌کند، گل به سر می‌مالد و..). سپس، وارد یک دوره مدرنیزاسیون خشن شکلی سبک آتاترکی (علیه لباس و حجاب و..) شد. پس از اشغال ایران و تبعید او، در دهه بیست جو سنتی به صحنه بازگشت. در دهه سی، در هراس از کمونیسم و نهضت ملی دو قطب به یکدیگر نزدیک شدند. اما در دهه چهل، پس از «انقلاب سفید» باز در برابر هم قرار گرفتند. تا اینکه اوج اختناق در دهه پنجاه به همسویی همه نیروها علیه آن نظام و سقوطش انجامید.
پس سیاست روحانی زدایی مورد اشاره شما می‌تواند ناظر به دو دوره مدرنیزاسیون رضاخانی دومین دهه و دوره انقلاب سفید محمدرضایی دهه چهل باشد (که آمریکایی‌ها می‌خواستند توسط دکتر امینی این اصلاحات را انجام دهند، شاه گفت خودش این کار را می‌کند).
در اجرای این طرح، دوباره با روحانیت اصطکاک پیدا می‌کند که در مشهد با آیت‌الله قمی و در تهران با آیت‌الله خمینی شاخص می‌شود.
اما برخی از روحانیون هم بودند که در کنار حکومت بودند (و حتی وابستگی هم از نظر مالی به آن دستگاه داشتند). آیت الله امام خمینی هنگامی‌که اعتراض را شروع کرد چه بسا گرایش ایشان نماینده اکثریت نبود و مخالفانی در حوزه داشت که خود ایشان هم با عناوین مختلف مثل مقدس مآبان به اینها اشاره دارد.
در حین انقلاب اسلامی 57 بود که روحانیون همچون مردم به انقلاب پیوستند و پیروز شد و تمامیت روحانیت پشت سر ایشان آمدند و ایشان سخنگوی روحانیت شد.
اینکه می‌فرمایید در زمان گذشته مثلا کارگزاران فرهنگی نظام دنبال اسلام منهای روحانیت بودند، این طور نبود. به عکس، آنها به دنبال نوعی «هویت گرایی» شبه ناسیونالیستی بودند و تز بازگشت به خویش تمدنی داشتند که از مولفه‌های آن یکی هم دین و روحانیت بود. «سنت گرایان» چون نصر و «هویت اندیشان» مانند فردید هم از این‌رو به رسانه‌ها دعوت شدند تا این نیاز را تئوریزه کنند، شایگان «آسیا در برابر غرب» را نوشت و نراقی «آنچه خود داشت» را. البته یک گرایش افراطی هم از روشنفکران بودند که بازگشت به ایران باستان را با برگزاری جشن‌های دو هزار و پانصد ساله و.. منهای اسلام پی می‌گرفتند که در اقلیت بودند (امثال شجاع الدین شفا و نشر آثاری چون بیست و سه سال و...، اما همانطور که دکتر نصر در مصاحبه با جهانبگلو می‌فرمایند در مجموع، به دنبال «سلطنتی اسلامی» بودند! پس به دین و نهاد هم توجه داشتند به این عنوان که دین هم از مولفه‌های قومی‌و ملی ماست. در سمیناری برای گفت‌وگوی تمدن‌ها متفکران معنویت گرای اروپا مانند کربن و گارودی و..، را هم به ایران دعوت کردند. از اساتید روحانی دعوت به تدریس در دانشگاه الهیات شد. در مجموع حتی عناصر ملی و قومی و فرهنگی و مذهبی از نوع سنتی مانند فولکلریسم و.. را دامن می‌زدند و فرح که نماینده گرایش اصلاحی بود به خصوص به این کارها، بازگشت به سنت و هویت، علاقه خاص داشت (انواع هنر سنتی و نقاشی سقاخانه‌ای و... گرایش غالب آن دوران را نشان می‌دهد). الان هم برخی از روشنفکران آن دوران به شریعتی (و آل احمد و صمد و سایر روشنفکران منتقد) می‌تازند که اینها بودند که بساط ما را به هم زدند (نگا. «در جست‌وجوی امر قدسی» دکتر نصر، مصاحبه دکتر طباطبایی با همشهری و خاطرات دکتر نراقی در بسیاری از مصاحبه‌ها). یعنی با گلایه می‌گویند روشنفکران مذهبی آمدند و جلوی تفاهم مدرن و سنتی را گرفتند. درنتیجه، از سویی دستاوردهای تجدد که از زمان مشروطه بدست آمده بود مثل نظام عرفی حقوقی-قضایی و آموزشی-دانشگاهی، نظامی- ارتش و.. از بین رفتند و از سوی دیگر به معنویت روحانیت هم به دلیل ورود به کار اجرایی دولتی لطمه وارد آمد. می‌بینید که استدلال ظاهر محکمی‌دارد، اما، آیا مسوولیت‌ها براستی متوجه «مسوولان» وقت و امر است یا روشنفکران «غیرمسوول»؟
* به طور کلی تفکر چپ‌گرایانه اسلامی تا چقدر در رشد بنیادگرایی تاثیری داشته است؟
** بنیادگرایی سنتزی بین همه گرایش‌های قبلی است و همزمان همه را درهم می‌کوبد. مبحث بنیادگرایی مشابه مبحث اقتدارگرایی و فاشیسم در اروپاست. راست‌ها می‌گویند این پدیده از چپ آمده، چون برخی از رهبران فاشیسم مثل موسلینی منشعبین چپ سوسیالیست بودند.
چپ‌ها می‌گویند این پدیده محصول افراطی و سرکوبگرترین گرایش بورژوازی در دوران تشدید بحران اوست؛ بنابراین از راست برآمده است. فراسوی این ارزیابی‌ها، اگر از منظر بی‌طرفانه علمی به دقت بنگریم، می‌بینیم که این جنبش‌ها هم از چپ و هم از راست بهره می‌گیرند و بر فراز آن دو موازنه منفی می‌سازند.
ناسیونال-سوسیالیسم، در حالی که از هر دو وام می‌گیرد، هم سوسیالیسم را از بین می‌برد و هم ناسیونالیسم را. بنیادگرایی از نوگرایی و سنت‌گرایی وام می‌گیرد و هردو را هم می‌کوبد. گفتمانش چند جانبه و دچار ابهام ذاتی است و معلوم نیست الان دارد چپ می‌زند یا راست. گاه از عقاید چپ می‌گیرد مثل عدالتخواهی و گاه از راست مثل سنت گرایی. بنیادگرایی قالب و مدل وجامه ملی- قومی هم می‌تواند بپوشد، مثل پان اسلاویسم و.. ایرانیسم که زمان شاه می‌خواستند نوعی ایدئولوژی بنیادگرایانه ملی-نژادی یعنی گفت باستانی بسازند. به این نتیجه رسیدند که ما خود اندیشه بومی داریم و از مدرنیسم غربی تنها تکنولوژی را می‌گیریم اما مردمسالاری و حقوق بشر و... را نه. از اردوی چپ هم نه عدالت اجتماعی را بلکه نظام تک حزبی بلوک کمونیستی را آوردند.
یک گونه امروزی بنیادگرایی همین القاعده و طالبان هستند. اینها از یک طرف با امپریالیسم و صهیونیسم درافتاده‌اند و دارند می‌جنگند و از سوی دیگر با بدیلی که در کشورهایی چون افغانستان و... ارایه می‌کنند مشکلات عدیده‌ای برای ملت‌های مسلمان ایجاد کردند که نه از رحمانیت اسلام در آن خبری است و نه از آزادی و عدالت. سران اینها تحصیلکرده‌های غرب هستند و از همه وسایل پیشرفته و ابزارها و روش‌های مدرن الکترونیک و انفورماتیک استفاده می‌کنند. خود بن لادن و بسیاری از متهمان یازده سپتامبر ظاهرا از فارغ التحصیل‌های دانشگاه‌های اروپا و آمریکا بودند.
در این میان، جریان نواندیشی یا دین پیرایی که نمادهای آن از سیدجمال تا شریعتی باشند، پروژه دیگری دارند: اینکه ما چگونه می‌توانیم هم گذشته خود را بازنگری و هم از روش‌های جدید استفاده کنیم و این ترکیب تازه هیچ نسبتی با بنیادگرایی ندارد، زیرا معطوف به آینده در راه است و نه گذشته درگذشته. شریعتی به بنیادگرایی نرسید چون در زمان او به این صورت گسترش نداشت. چون بنیادگرایی بعد از شریعتی به وجود آمده است. مشخصاتی که شریعتی از تشیع صفوی و نقد عوامل انحطاط یا تسلط اندیشه سازشکارانه در جوامع اسلامی‌می‌دهد، به دوران ماقبل بنیادگرایی مربوط است.
آنچه فعلا در مورد بنیادگرایی مطرح است مجموعه‌ای از چند دیسکورس و گفتمان است. بنیادگرایی برخلاف سنت‌گرایی حتی از نوگرایی هم استفاده می‌کند برای به دست گرفتن حکومت ابزارهای جدید را شناخته و به کار می‌برد.
آنها می‌گویند اگر این ابزارها را ندانیم، نمی‌توانیم دین را احیا بکنیم. در سنت‌گرایی بحث عدالت اجتماعی و مبارزه با استکبار نیست این تفکرات بیشتر در چپ مذهبی بوده است افرادی مانند نخشب که می‌گفتند خداپرستان سوسیالیست هستند اینها کارهای جوده السحار را ترجمه کردند و تعبیر خداپرست سوسیالیست را شریعتی به کار برد.
* مجله یادآور در شماره اخیر خود گفت‌وگویی با آیت الله مصباح انجام داده است. ایشان در مورد شریعتی حرف‌هایی زده که جامعه شناسی خوانده و از غرب آمده بود و بدون اطلاعات علمی‌قرآن را تفسیر می‌کرد و همچنین می‌خواهند بگویند فرقان دست پروده اندیشه شریعتی و بازخورد سیاسی تز اسلام منهای روحانیت بود. پاسخ شما چیست؟
** دکتر شریعتی قرآن و اسلام‌شناسی را از آغاز نوجوانی درمحضر پدرش، عمو و محیط علمی و حوزوی و خانوادگی پیرامون خود آموخته بود و در اروپا نیز روش‌های علمی و تاریخی و نقادی متون را در شرق و ایران و اسلام شناسی نزد اساتیدی چون ماسینیون و برک و..، بر دانش دینی و ادبی قبلی خود افزوده بود و نیازی به کسب مجوز از کسانی در سطح پایین‌تر از اساتید نامبرده نداشت.
چهره‌هایی چون استاد مطهری از وی درخواست مقاله در مورد تاریخ اسلام و سیره پیامبر می‌کردند که نمونه‌ای از آنها دو مقاله «از هجرت تا وفات» و «سیمای محمد» در مجموعه «محمد خاتم پیامبران» است که در سال 1347 به مناسبت آغاز پانزدهمین قرن بعثت از سوی حسینیه ارشاد منتشر شد (و نویسندگان دیگرش، شخصیت‌هایی چون علامه طباطبایی، مرتضی مطهری، سیدابوالفضل مجتهد زنجانی، سیدحسین نصر، سید جعفر شهیدی، محمدجواد باهنر و اکبرهاشمی‌رفسنجانی وعطاءالله شهاب پور بودند). درباره فرقان هم در مصاحبه با همین مجله در همان شماره با ارایه اطلاعات خود بی‌ربطی موضوع را با اندیشه ومشی دکتر نشان داده‌ام.
* اما اعتراضاتی فراتر از نقد از سوی همین طیف‌ها بر او می‌شد.
** بله. بدون چنین جوسازی تبلیغاتی نمی‌شد ارشاد را به تعطیل کشاند و شریعتی را به زندان افکند.
* در خود حرکت فکری و آثار دکتر شریعتی در آن دوران درکنار قوت‌ها، کاستی‌هایی نمی‌بینید؟
** این نکته درست است که مثلا وقتی می‌خواهیم فلسفه، کلام، فقه و عرفان، یعنی آنچه علوم ومعارف اسلامی نامیده می‌شود را نقد کنیم، باید آن را به طور دقیق از درون بکاویم که در کجاها به تصلب کشیده شده‌اند.
شریعتی به دلیل موقعیت تاریخی و سرعت کاری که داشت وقت نکرد این مهم را به سرانجام رساند. می‌دانیم که او همه آثارش را در دهه سوم زندگی‌اش تولید کرده است.
در شرایطی هم می‌نوشت که فضا شکننده و ناسالم بود. من شاهد بودم همیشه تحت تعقیب ساواک و دیکتاتوری آن زمان بود نصف شب که در می‌زدند فکر می‌کردیم ساواک حمله کرده است. دست‌نوشته‌ها را جمع می‌کردیم بیاندازیم خانه همسایه. چون سوءاستفاده می‌کردند و می‌خواستند او را لکه دار کنند. در حسینیه ارشاد در پایان همه جلسات می‌گفت ممکن است این آخرین جلسه باشد و مجبورم همه حرف‌هایم را با شتاب بگویم. او وقت تحقق پروژه «چه باید کرد» را نیافت. ارشاد تعطیل شد و او مخفی شد و به زندان افتاد و خانه نشین شد و.. هجرت کرد و به شهادت رسید و پروژه‌اش نیمه تمام ماند. می‌خواست بعد از خروج از ایران تعقیب کند که نشد. یا اصلا در همین بحث علوم و معارف و احادیث و روایات خطاب به آقای حکیمی‌می‌گوید که شما حق دارید آثارم را ویرایش کنید و آنها را از منظر منابع (اخبار و احادیث و روایات) نقادی کنید. بنابراین شریعتی روشنفکری بود که رویش به همه انتقادات باز بود و تزها و نظریاتش را پیاپی مطرح می‌کرد که برخی‌شان طبعا نیازمند بحث و تفحص و پژوهش بیشتری بودند. او در جامعه و جوانان آن دوران یک تحرک و تحول فکری بزرگ آفرید.
او می‌گفت؛ حقیقت را فدای مصلحت نمی‌کنم. کانون نشر حقایق از روز اول با همین رسالت آمده بود که حقیقت دین و منابع اصلی یعنی قرآن و سنت را بگیریم و به مدد دستاوردهای علم و زمان اصول و قواعدی را به عنوان متدلوژی استخراج کنیم. بنابراین پروژه سنگینی بود که وقت نشد به اتمام برسد. اما طرح این خطوط فکری و کاری تحرک‌آمیز بود.
حوزه‌ها هم انتقاداتی داشتند که برخی جواب گرفتند. اما امروز بحث فرق می‌کند انتقادات امروزی از جنس انتقادات آن روز نیستند.
ما تجربه حکومت 30 ساله دینی داریم باید قبل از هر چیز رابطه سنت‌گرایان با بنیادگرایان روشن بشود. یعنی مثلا آنها که از منظر همان بحث‌های سنتی به شریعتی انتقاد دارند باید دانست بعد بدیل فکری خودشان چیست. الان ما در این حکومت با روش‌های سنتی که نمی‌توانیم امور را اداره کنیم. بنابراین در زمینه‌های مختلف باید اجتهادهایی انجام شود تا تحولاتی صورت گرفته بگیرد.
بسیاری از مسایل مستحدثه پیش آمده که باید اجتهاد کنند و بتوانند امور را پیش ببرند والا پیش نمی‌رود. در مجموع روش جدیدی در جمهوری اسلامی به وجود آمده که روحانیت هم از نظر فکری در معرض نیازهای ملی و دولتی قرار گرفته‌اند و از آن انتظار شده که بتواند به نیازهای نظام پاسخ دهد.
الان می‌بینیم که در بحران‌های فعلی از انقلاب فرهنگی تاکنون در سطح تولیداتی که در زمان دکتر شریعتی شده بود، هنوز وجود ندارد.
انقلاب زمانی شد که برنامه‌ای روشن برای تاسیس حکومت نبود. البته تمهیداتی شد که قانون اساسی از آن در آمد و از جمهوری‌های متعارف برگرفته شد و با فرهنگ اسلامی‌درآمیخت.
هنوز برخی‌ها به بحث‌هایی در مورد شریعتی که پیش از انقلاب بوده، می‌پردازند به اصطلاح اینها دارند بر اساس سیاست‌های قدیم فرهنگی بحث می‌کنند که می‌شود گفت بحث‌های پیشا انقلابی است و از کار افتاده محسوب می‌شود.
این بحث‌ها نشان می‌دهد که صاحبان‌شان هنوز نتوانسته‌اند با نسل جدید و تحولات پس از انقلاب همراه شوند و بتواند مسایل را درست‌تر تحلیل کنند.
یکی از نمادها و نمایندهایش همین بحث‌هایی است که برخی مطرح می‌کنند و هر از چندی موجب جنجال می‌شود. ایشان عنوان کرده‌اند: «من خواسته‌ام شریعتی بیاید و مناظره کنیم.» من شخصا چنین چیزی آن زمان از دکتر و دوستان نشنیده‌ام.
ما معمولا در مورد رفتار تک‌تک چهره‌های روحانی می‌شنیدیم روابط اینها را می‌دانستیم ولی چنین موردی را نشنیده بودم.
* در مورد حلقه نصر، شایگان، فردید و نراقی پیشتر اشاره شد. حالا می‌خواهیم بدانیم این اندیشه که در فضای دینی موثر است، چه بازخوردی در فضای سیاسی دارد؟
** بحثی که اخیرا مطرح شده ظاهرا ربطی به نظریات روشنفکران در دوره‌های گذشته ندارد.
* پس دلیل چنین بحث‌هایی چیست؟
** به ظاهر به دلیل رفتارهای متناقض گروه‌بندی جدید باشد. نیرویی که مصالح عرفی کشوری یا بین‌المللی را قاعدتا باید بیشتر در نظر داشته باشد نمی‌تواند به همه ملاحظات سنتی پایبند بماند، مثلا در گذشته بحث حضور بانوان در استادیوم‌های ورزشی و.. دیدیم که تنش اصطکاکی پیش آورد. یا همین بحث «مکتب ایرانی»و... اینها همه مجموعه حساسیت‌هایی را نشان می‌دهند که مسوولان می‌کوشند آرامش کنند. پس این بحث نظری نیست و به روشنفکران برنمی‌گردد.
* به اصلاح‌طلبان و وقایع بعد از انتخابات چطور؟
** گمان نمی‌کنم ربطی به نیروهایی که به حاشیه و پیرامون رانده شده‌اند داشته باشد. چون نیروهای ‌جدید به این نتیجه می‌رسند که باید امر دولتی، ملی و سیاسی را در برابر ملاحظات و مصالح شرعی تقویت کرد.
* الان پتانسیل کنش دینی را در جامعه چگونه ارزیابی می‌کنید؟
** برای برون‌رفت از وضع فعلی به نظر ما باید برگردیم به «از سرگیری» سرنمون یا گفتمان، پارادایم یا دیسکورس، یا طرح کلی و پروژه پیش از انقلاب روشنفکران مذهبی مانند شریعتی‌ها و به طور کلی روشنفکران ملی و بومی ما، از صدر مشروطه تاکنون که یکبار هم که شده، مورد استقبال جامعه مدنی و پذیرش جامعه جهانی ملل واقع شد. معنای این ازسرگیری تکرار و درجا زدن نیست. جهان وجامعه تغییر کرده‌اند و نسل وعصر ما بینش و سخن نو می‌طلبد.
در زمان شریعتی هنوز گرایش «بنیادگرایانه» با این گستره وجود نداشت (البته در این اصطلاح هم می‌شود مناقشه کرد و معلوم نیست آنچه غربی‌ها به آن بنیادگرایی می‌گویند ودر علم کاتولیک انتگریسم یا پروتستان فاندامنتالیسم می‌نامند، در حوزه اسلام و ایران با همان مصداق و مفهوم صادق باشد. به همین خاطر خود به این پدیده، نام‌های گوناگونی چون اسلامیسم یا هویت‌گرایی یا اسلام‌سیاسی می‌دهند که هیچ‌کدام مفهوم واژه‌های روشنی نیستند).
* یعنی مدل و مساله ایران با تمام دنیا فرق می‌کند؟
** بله. هم مسایل ایران فرق می‌کند و هم بر دیگران تاثیر می‌گذارد. مسایل فکری-سیاسی مطرح در ایران اهمیت جهانی دارد. ایران به عنوان کشوری که آغازگر نوعی انقلاب دینی در عصر جدید بود، مورد توجه همه جهان است. ما خودمان در درون کشور متوجه اهمیت این بحث‌ها نیستیم. فکر می‌کنیم این بحث‌های داخلی بین چند چهره فرهنگی و سیاسی است.
در حالی که ایران در دنیا به عنوان یک سرزمین تاریخی و آزمایشگاه عقاید مطرح است. بسیاری از روشنفکران غربی که می‌گویند انقلاب اسلامی‌از ایران شروع شد و آسیب‌شناسی یا راه‌حل معضلات آن هم از ایران شروع می‌شود. ما خودمان را در آن سطح بالایی که انتظار است بازاندیشی اساسی نمی‌کنیم. پاسخ جنوب در برابر شمال به‌جای شرق و غرب سابق.
* مثلا چه بحران‌هایی؟
** خیلی ساده تحلیل کنیم. شعار انقلاب این بود: نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی. منظور از نه شرقی نه غربی یعنی اینکه در شرق و در اردوگاه سوسیالسیتی به نام عدالت آزادی نبود و در غرب به نام آزادی عدالت نبود بلکه استثمار و استعمار بود. با این شعار گفتیم جامعه‌ای بسازیم که در آن آزادی و عدالت توامان باشد. همزمان ادعای کمونیسم برای عدالت و ادعای لیبرالیسم برای آزادی در دعوی ما صادق باشد. نظامی ‌بسازیم که خوبی‌های هر دو طرف را داشته باشد نه نظامی‌که آسیب‌های دو طرف را جمع آورد.
این خطری است که نظام پس از انقلاب را همواره تهدید کرده است. اگر در جامعه خود نگاه کنیم ما هنوز شکاف‌های طبقاتی و مسایل اجتماعی و معیشتی داریم. وقتی مقایسه می‌کنیم با همین کشورهای سرمایه‌داری وحشی، حتی در حوزه عدالت که شعار آنها نیست، بسیار پایین‌تر هستیم. الان اگر کسی یک بیماری پیدا کند باید هزینه سنگینی بدهد در حالی که در غرب همه شهروندان بیمه‌اند. از این مثال بگیرید تا همه بحث‌های طبقاتی و اجتماعی دیگر. مشکل معیشتی مشکل اول ماست.
* این مباحث اجتماعی چقدر به مباحث دینی و به طور مشخص به مسلمانی مربوط می‌شود؟
** روشنفکرانی مانند شریعتی می‌گفتند برای اینکه دین و معنویت تحقق پیدا کند پیش‌شرط‌هایی لازم است. جهان زیستی می‌خواهد که عدالت و آزادی در آن باشد، والا در جامعه‌ای مثل هند اگر چه خودآگاهی‌های فردی و درونی زیاد است، اما چون جامعه از نبود توسعه و سعادت دنیوی رنج می‌برد، جلوی تحقق معنویت در سطح بیرونی- اجتماعی گرفته می‌شود.
بنابراین ما باید از توجه به امر دنیوی سیاست و اجتماع عبور کنیم. تا به دین، عرفان، اخلاق و معنویت برسیم. از سوی دیگر، باید ببینیم خود امر قدسی و معنوی که ذات امر دینی است، چقدر تحقق پیدا کرده است؟ در جوامع غربی یک گرایش عمیق به بازگشت امر قدسی و تعالی به وجود آمده است.
بازگشت «امر دینی»، از بحث‌های جدی از دهه هفتاد به بعد است. اما تا به امروز بازگشت امر دینی به دو صورت خود را نشان داده: یکی به صورت بازگشت به بنیادگرایی‌های مختلف دینی و قومی‌،مثل انواع «پان» گرایی‌های مذهبی- سنتی و قومی. یکی هم دین در سطح و معنای خیلی عمیق معنوی با بازخوانی قدیمی‌ترین متون مقدس اساطیری و باستان و متون عرفانی که این بازگشت به معنویت به معنای حقیقی و استعلایی کلمه است.
یعنی بشر جدید از خلاء معنوی رنج می‌برد، از «پسا»هایی مانند پساصنعتی و پست‌مدرنیسم و... «پایان»‌هایی مانند پایان تاریخ و انسان و... یعنی عصری که ایدئولوژی‌ها و انقلاب‌های مدرن به بحران و بن‌بست رسیده‌اند به سمت گفتمان تازه پیچیدگی و ناباوری به فراروایات روشنگری و... نقب زده‌اند و در این وضعیت، متفکران غربی به هنر و اسطوره و دین به معنای عرفانی کلمه رو می‌آورند. برخلاف شمال، در جنوب اما داستان فرق می‌کند.
بحران معیشتی و عقب‌ماندگی اجتماعی از سویی و پارادوکس بحران اخلاقی- معنوی از سوی دیگر، باعث رفتارهای متفاوت و دین‌گریز شده‌اند! در این تجربه 30ساله باید باز اندیشید که آیا گرایش به امر قدسی و معنوی زیادتر شده یا رو به کاهش یافته؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات