عبدالکریم سروش از اعضای اتاق فکر 5 نفر فرقه سبز که به دلیل نقش ویژهاش در پاکسازی گروههای چپگرا در سالهای اولیه پیروزی انقلاب، به رغم تغییرات مبنایی در تفکراتش، هنوز هم مورد غضب اپوزیسیون قرار دارد؛ چندی پیش برای عقب نماندن از قافله، طی نامهای که منحصراً در اختیار تلویزیون دولتی انگلیس(بی بی سی) قرار داد، ادعا کرد که مأموران امنیتی ایران، دامادش را بازداشت و تحت فشار قرار دادهاند و دامادش که اکنون در یکی از کشورهای اروپایی به سر میبرد، به دلیل همین فشارها به این باور رسیده که خدایی وجود ندارد!
به گزارش جوان آنلاین، سروش در نامه خود به بی بی سی، بدون آنکه مشخصات درست و دقیقی از داماد خود ارائه داده و یا مشخص کند که چطور بعد از مدتها این موضوع به یاد او افتاده تا در بی بی سی افشا کند، مدعی شده که ماموران داماد وی را تحت فشار قرار دادهاند تا اعتراف کند که زن او -دختر سروش- فردی هرزه است! سروش در عین حال تاکید کرده که دامادش اکنون در یکی از شهرهای اروپایی است و در تماس تلفنی با او تصریح نموده که «خدا نیست»!
با توجه به سوابق دکتر سروش که ابتدا دیدگاههای خود را از زبان دیگران مطرح و پس از چند سال معلوم میشود، نظرات خود وی بوده است؛ باید احتمال داد که داستان سرایی جدید سروش صرفاً برای طرح گزاره «خدا نیست» است. سروش که در یک سراشیبی انحطاط امروز به نقطهای رسیده که قرآن مجید -کلام ا...- را ساخته و پرداخته پیامبر(ص) میداند، احتمالاً اکنون در مسیر انحطاطی خود به انکار خداوند رسیده است اما مطابق معمول درصدد برآمده تا ابتدا عقیده جدید خود را به صورت آزمایشی از زبان فرد دیگری بیان کند و سپس خود به صراحت آن را بیان نماید.
این احتمال از آنجایی تقویت میشود که داستان آقای سروش درباره دامادش، ماهها پس از وقوع داستان، از زبان او بیان میگردد. در شرایطی که رسانههای فتنه سبز و حامیان خارجی آن برای هجمه تبلیغاتی به جمهوری اسلامی ایران، حتی کشتههای خیالی خلق میکنند و برای آنها مجلس ترحیم میگیرند و در شرایطی که رسانههای آمریکا و انگلیس حتی بازداشت یک زن خائن به همسر و قاتل را در دورترین نقاط ایران رصد کرده و تبدیل به یک پروژه سیاسی- تبلیغاتی سنگین میکنند، کدام عقل سلیم میپذیرد که بازداشت و شکنجه داماد دکتر سروش - با در نظر گرفتن شهرت و وابستگی عمیق سروش به سرویسهای امنیتی آمریکا و انگلیس-از چشم تیزبین(!) رسانههای ضدانقلاب و غربی پنهان مانده باشد و پس از ماهها توسط شخص سروش افشا شود؟!
مضافاً اینکه به رغم فرار دکتر سروش به خارج کشور، خانواده و فرزندان وی مدتها در ایران ساکن بوده و تاکنون هیچ حرف و حدیثی مبنی بر تحت فشار قرار گرفتن آنها از سوی هیچ رسانهای در داخل و خارج منتشر نشده است. پسر دکتر سروش- با نام سروش دباغ- نیز در دانشگاههای تهران فعالیت نموده و پای ثابت مصاحبههای نشریات روشنفکری از جمله مهرنامه است؛ اما اکنون که آقای سروش این قدر اهل دلسوزی برای خانواده شده، به نحوی که از شدت ناراحتی از فشار خیالی بر داماد خود، به این نتیجه رسیدهاند که «تاکنون حتی یزید را هم لعنت نکرده، اما الان بر جمهوری اسلامی لعنت میفرستم!» خوب است از ظلم و ستم فراموش ناشدنی خود بر نزدیکترین عضو خانوادهاش -یعنی همسر نخست و مادر فرزندانش- هم یادی بکند شاید احتمالاً به این نتیجه برسد که لعنتی نیز بر خود بفرستد!
برای این که موضوع روشنتر شود، مسأله را از زبان سرکار خانم مرضیه حدیدچی(دباغ) از اعضای دفتر امام خمینی(ره) و انقلابیون قدیمی پی میگیریم. وی در گفت و گویی که در سالگرد ارتحال حضرت امام(ره) با «جوان» داشت، ابعادی از بسترهای انحراف فکری- سیاسی دکتر سروش را این گونه برشمرد:
«آن آدمی را که من در انگلیس میشناختم، از نظر دینی و مذهبی آدم موجه و مقیدی بود. البته همسر ایشان بسیار زن فهیم، متدین، متقی و ایثارگری است. خانه ایشان جایی بود که بچه مسلمانها میرفتند و سؤالاتشان را میپرسیدند و ایشان راهنماییشان میکرد.در روزهای یک شنبه در جلسهای که در مسجدی برگزار میشد، میآمد و صحبت و بحث میکرد و انصافاً خیلی هم خوب بحث میکرد. من با همان اطلاعاتی که از قرآن داشتم، میفهمیدم که خیلی خوب بحث میکند و بچهها واقعاً از ایشان استفاده میکردند. انقلاب که پیروز شد و به ایران آمدیم، ایشان همچنان دنبال مسائل انقلاب و اسلام بود.»
عضو دفتر امام(ره) در پاسخ به این سؤال که سروش به چه دلیل تغییر کرده و به سرنوشت امروزین خود دچار شد، گفت: «علتش به نظر من، منشی ایشان بود. یک خانم توانست همه چیز آقای سروش، حتی زن و فرزندانش را از او بگیرد و این نه تنها برای ایشان پیش آمد که برای خیلیها ممکن است پیش بیاید. وقتی «من» انسان بزرگ میشود و خدا در شعاع «من» قرار میگیرد، خداوند انسان را وا میگذارد و آن وقت انسان به اشکال مختلف آلوده میشود.»
مرضیه حدیدچی(دباغ) در ادامه به خاطره دیگری در رابطه با دکتر سروش اشاره کرد و اظهار داشت: «یک روز هم در جایی بودم، یک عده از بچههایی که در انگلیس ایشان را میشناختند، شروع کردند به دفاع. من ناراحت شدم و مسائلی را که میدانستم، از جمله اینکه میخواهد همسرش را به خاطر خانم دیگری طلاق بدهد و مسائل دیگر را برایشان توضیح دادم. فردا در مجلس برادران حراست آمدند و گفتند دو تا آقا بیرون مجلس با شما کار دارند. من میخواستم به کمیسون بروم، ولی رفتم بیرون که ببینم این آقایان چه میگویند. یکیشان از همان بچههای آمریکا بود که او را میشناختم و یکی دیگر هم از نوچههای آقای سروش بود.گفتند:آقای سروش پیغام داده که شما نمیخواهید پایتان را از کفش ما در آورید؟ گفتم: جواب بدهید که اتفاقاً شما کفش ما را پوشیدهاید. ما هیچ وقت کفش ایشان را نخواستهایم، چون کفش ایشان لیاقت ندارد که ما بخواهیم پا توی کفش ایشان کنیم. ایشان یک روز تفسیر قرآن میکند و در روز دیگر همسرش را که این همه سکوت کرده و در غربت سختی کشیده تا ایشان درس بخواند و مادر بچههای اوست، مزد دستش را این جوری میدهد. به ایشان بگویید که ما ساکت نخواهیم نشست و از حقوق این خانم به هر شکلی که شده بتوانیم دفاع خواهیم کرد».
خانم دباغ در ادامه به ذکر خاطراتی از مشاجرات خود با دکتر سروش به دلیل اهانت وی به حضرت امام(ره) پرداخت و گفت: «از سفر تحویل نامه امام(ره) به گورباچف برگشته بودیم، یکی از آقایان تلفن زد و گفت آقای سروش هم شب منزل ما هستند، شما اگر بیاید میتوانیم کمی درباره مسائل صحبت کنیم. من بعد از اتمام کمیسیون مجلس، به منزل این بنده خدا رفتم. در را بازکردم و میخواستم به اتاق خانمها بروم و نماز مغرب و عشاء بخوانم و بعد بیایم به جلسه. دکتر سروش که جلوی پنجره ایستاده بود، برگشت و گفت: نامه پیر مرد را دادید؟ آخر این پیرمرد، شما را به کمونیستها نزدیک کرد؟ خیلی عصبانی شدم و گفتم: این کلام واقعاً از دهان شما درآمد؟ و رو کردم به صاحبخانه و گفتم: من در مورد این مسائل با کسی مزاحی ندارم و از همان جا برگشتم و حتی نمازم را هم آنجا نخواندم. خانم صاحبخانه فردای آن روز زنگ زد که: شما مهمان ما بودید، چرا از حرف ایشان دلگیر شدید؟ گفتم: به خاطر آن جلسه آمده بودم و اصلاً نمیتوانستم تحمل کنم.