اهمیت موضوع
اهمیت این بحث از سه جنبه قابل بررسى است:
اول؛ در دهه اخیر اقبال چشمگیرى به مباحث غربشناسى و کسب آگاهى از روند تحولات فکرى در مغرب زمین بهویژه تحولات نوظهورى که در سده اخیر اتفاق افتاده، ایجاد شده است. این اقبال در سطح دانشگاهها به شکلى و در حوزه هم به صورت دیگرى است.
دوم؛ به این دلیل که القائات نادرستى از طرف دگر اندیشان و نواندیشان مسلمان در ارتباط با پدیدههاى غرب و تولیدات فکرى غرب ارائه شده و همچنین به دلیل اظهارات ناپختهاى که در الگوگیرى از غرب دارند، حاصل کلامشان این است که ما براى به سامانرسیدن کارمان باید به غرب توجه داشته باشیم. توجه به غرب مبتنى بر این است که نوگرا و تجدیدنظرخواه باشیم و این در صورتی است که تحولى در همه زمینهها ایجاد شود؛ از جمله تحول در برداشتها و معرفتشناسى دینیمان. نتیجه این مىشود که گذر از تمدن غرب و مدرنیته، بهترین راه به سوى آیندهاى روشن و درخشان است!
تعریف پست مدرنیسم
در بررسى مفهوم پستمدرنیسم مطالب پر فراز و نشیبى را مىتوان ارائه کرد.
بعضى معتقدند که پستمدرنیسم را نمیتوان تعریف کرد؛ چون مکتب خاصى نیست، و ابتدا و انتهایى ندارد.
اما افرادى هم سعى کردهاند به گونهاى مسائل پست مدرنیسم را تعریف کنند. این تعاریف را مىتوان به سه بخش طبقهبندى کرد:
بخش اول: تعاریفى که پستمدرنیسم را جریانى میداند که همان راه مدرنیسم را به صورت جدیدتر و جدىتر ادامه مىدهد (یک جریان فعال، مثبت و پیشرونده). از این تعریف، تعبیرى ارائه شده که به جنبه اثباتى نگاه کرده و بیان نموده که پست مدرنیسم همان روند رو به رشد مدرنیسم را به شیوه جدیدترى ادامه داده است. یک تحول جدید تحت عنوان پستمدرنیسم رخ داده؛ زیرا این تحول ویژگىهاى خاص خودش را دارد و بر اساس این ویژگىها از دوره قبل از خودش (مدرنیسم) متمایز مىشود؛ به همین سبب، عنوان پستمدرنیسم را به آن داده، یعنى مرحلهاى که بعد از مدرنیسم است.
بخش دوم: جنبه «ویرانگرى» براى مدرنیسم دارد و به نوعى مىگوید: خیر، پستمدرنیسم ویرانگر بنیان فکرى مدرنیسم است. «پست مدرنیسم مقاومت»، «پستمدرنیسم ترک کننده»، که در برابر جریان فکرى مدرنیسمى که حدود چهارصد و اندى سال بر غرب حاکم بود، مقاومت به خرج داده و در اثر این مقاومت یک طرز تفکر جدید شکل پذیرفته که نامش پستمدرنیسم است. دوباره نیز «پست» مفهوم بعدیت زمانى را دارد.
تعریف سوم: براى بعضى از افراد، مدرنیسم به گونهاى تفسیر مىشود که گویا دچار یک سرى نوسانات، بحرانها و خللها، مفاسد، آفات و آسیبهایى شده و پستمدرنیسم جهت سامانبخشى به مدرنیسم عمل مىکند و براى مدرنیسم جنبه احیاگرى دارد و این گروه پست مدرنیسم را نوعى جریان اصلاحطلبانه در راه مدرنیسم مىبیند که در واقع احیاگر همان جریان مدرنیسم است.
براى مفهوم اول (پستمدرنیسم اثباتى) افرادى مانند «جیمسن» چنین نظرى را ارائه دادند و (پست مدرنیسم ویرانگر) از طرف یکى از مهمترین تئوریسینهاى پستمدرنیسم در غرب یعنى آقاى ژانفرانسواهارد ارائه شده، و در مجموع این تعاریف در نقاطى با یکدیگر مشترک هستند.
از جمله اینکه به هر نوعى از پست مدرنیسم برداشت کنیم، همه اینها در دامان مدرنیسم پرورش پیدا کردهاند.
گروهى به اشتباه اصل پستمدرن را اصل کاهش تضادها، اصل صلح و مدارا و اصل آسانگیرى دانستهاند؛ اما با توجه به ویژگىهایى که براى این طرز تفکر ذکر مىکنیم، هنوز نمىتوان این مکتب را یک مکتب نامید یا نام یک دوره فکرى بر آن نهاد؛ زیرا ثباتى ندارد و همان گونه که عرض شد مؤلفههاى مکتب بودن را هم ندارد تا نام مکتب بر آن گذاشته شود. لذا همان تعبیر گروهى از تحلیلگران درباره پستمدرنیسم را ارائه مىدهیم و مىگوییم این یک طرز تفکر است.
در مجموع وقتى ویژگىهاى پستمدرنیسم را بررسى مىکنیم به این حقیقت پى مىبریم که پستمدرنیسم سعى کرد راه سومى را در قبال دو راه دیگرى که مورد تجربه غرب بوده انتخاب کند. حدود ده قرن مغرب زمین حاکمیت دین را در دوران قرون وسطى تجربه کرد و در پایان دچار بحرانهایى شد، بهخاطر اینکه دین مسیحیت از درون تهى بود، هم از جنبه علمى و آگاهى بخشى نسبت به مسائل جهانبینى، خداشناسى، انسانشناسى، راه و راهنماشناسى و هم از جنبه عملى نتوانست تئورى عملى محکمی ارائه بدهد. در اقتصاد، کشور دارى، حکومت و... در هیچ کدام از این ساحتها نتوانست از جنبه عملیاتى، تئورى خوبى ارائه دهد و غرب را با بحران مواجه کرد.
نتیجهاش هم همین بحران بىدینى و به انزوا کشیدن دین است. این تجربهای سهمگین براى مغربزمین بود. تجربه دیگرى حدود چهارصد و اندى سال در مغربزمین رخ داد و مورد توجه اذهان عمومى و روشنفکران مغربزمین قرار گرفته که به تجربه حاکمیت تکنولوژى، علم و تکنولوژى و تجربه علمگرایى که آن هم نتوانست فرشته نجاتى براى مغربزمین باشد اشاره دارد.
پستمدرنیستها در اندیشه انتخاب راه سومى بودند تا بتوانند نویدى براى مردم مفلوک مغرب زمین ارائه دهند که مردم را از دین، مبرّا و جدا کنند.
ولى اصل مطلب این است که ادعاها تا چه حدّ به واقعگرایى نزدیک است و این معانى و مفاهیمى که در اذهان تئوریسینهاى پستمدرنیسم وجود دارد تا چه حدّ به منصه ظهور رسیده است؛ عکس این مسأله به دلیل بحرانهایى که متعاقبا ذکر خواهیم کرد به منصه ظهور رسید. بحرانهاى مربوط به خویشتن، انسانیت و انسانیت گم شده در پستمدرنیسم؛ در صورتى که دوره مدرنیسم هنوز تا حدّى درگیر افکار کانت و دکارت و دیگران بود.
و افکار نیچه و دیگران وجود داشت، که به نوعى انسانیت را مطرح مىکردند، اما این انسانیت گم شد.
بحران مبادلات کلامى یکى از بحرانهاى بسیار ویرانگرى است که در اثر طرز تفکر پستمدرنیسم در مغرب زمین جاى خاص خود را یافت.
«بحران مبادلات نوشتارى» که نه نوشتار توانست سندیت و حجیت داشته باشد و نه گفتار. اینها انواع بحرانهایى است که اضافه بر بحرانهاى دوره مدرنیسم در مغرب زمین در اثر این طرز تفکر به منصه ظهور رسید و لذا ما نمىتوانیم این ادعا را بپذیریم.
پیشینه طرح پستمدرنیسم در غرب
پیشینه طرح پستمدرنیسم در مغرب زمین به دهه چهلم میلادى برمىگردد. در سال 1934 اولین مطالب توسط «آرنولد توین بى» ارائه شد. وی در اندیشه ایجاد فضایى پس از مدرنیسم بود، اما ویژگىهاى این فضا را تعیین نکرد؛ زیرا تنها این مطلب به ذهنش خطور کرد و این لفظ را به کار برد و مجددا در سال 1939 این لفظ تکرار شد. سپس در دهه 1960 این اندیشه بهعنوان یک تولید اروپایى به آمریکا سرایت کرد؛ اندیشه پستمدرنیسم. و بیشتر از جانب فیلم سازان سینما و هنرپیشگان و منتقدان سینما و هنر در نیویورک تحت عنوان «سینما یا هنر پست مدرن» بهوجود آمد؛ هنرى که داراى جلوه خاصى باشد (بر خلاف آن جلوههایى که در عصر مدرنیسم داشت) و بر اساس آن اندیشههاى پست مدرن عمل کند، این هم آنجا مطرح شد و سپس در دهه هفتاد جاى پاى خاص خود را در محافل علمى و آکادمیک غرب پیدا کرد و براى اولین بار توسط «ژان فرانسواهارد» و بعد از آن «میشل فوکو» و دیگران مطرح شد.
ویژگىهاى ساختارى پست مدرنیسم
با توجه به اینکه نمىتوان وضعیت برجستهاى را ایجاد کرد که به نحوى بتواند جنبه شکلى و ساختارى یک دوره را از دوره خود متمایز کند، مشکل بتوان ساختار پستمدرنیسم را معرفى نمود که از چه ساختار و شکل و شمایلى برخوردار است.
زمانى که مىخواهند ویژگىهاى دوره مدرنیسم را بیان کنند، به گونهاى ویژگىها را بیان مىکنند که از عهد رنسانس متمایز مىشود. و زمانى که مىخواهند ویژگىهاى دوره رنسانس را بیان کنند، آن را از دوران قرون وسطایى متمایز مىکنند. اما بعد از گذشت چند دهه، هنوز نمىتوان ساختار و شکل خاصى بهدست آورد که صریحا بگوید از این قسمت یا از این سال، پستمدرنیسم آغاز مىشود.
مثلاً زمانى که در دهه مدرنیسم، ویژگىهاى این دوره را ذکر مىکردند، مىگفتند: سرعت و وسعت در تحول و همچنین تحولاتى که در محتواى این نهادهاى اجتماعى صورت پذیرفته، همه اینها از ویژگىهایى است که مدرنیسم را از دوران قبل متمایز مىکند. اما در دوره پست مدرنیسم نمىتوانیم به این صورت شاهد تمایزات باشیم؛ مگر بر اساس آن ایدهاى که گروهى ارائه دادهاند در تعریف اثباتى بگوییم که این جریان روند رو به رشد همان مدرنیسم است و طبعا همان ساختارهاى مدرنیسم را دارد؛ یک سرى تحولاتى است که عمیق و صریح انجام مىپذیرد و جوامع بشرى را تحت تأثیر قرار مىدهد. اگر به این صورت بپذیریم، این ادامه همان راه مدرنیسم است.
ویژگىهاى عنصرى و محتوایى پست مدرنیسم
پست مدرنها در هر زمینهاى، سلسله نظراتى را مطرح و اعلام مىکنندکه ما از این موضع سخن مىگوییم.
این ویژگىهاى عنصرى و محتوایى در شش مورد ذکر میشود:
1. نفى کلیت و جامعیت از هر طرز تفکر و اندیشه. در واقع مخالفت با کلىگرایى و کلىسازى. اینها تعابیرى است که خود آنها استفاده مىکنند. مىگویند: ما فکرى که بتواند جهانى باشد و ایده جهانى بدهد، نداریم.
2. به انکار هویت منسجم فرد و جامعه انسانى مىپردازند. مىگویند: انسان بریده از زمان گذشته و آینده است؛ انسان، انسان حال است. اگر از نیوتن سخن مىگویند، از قوانین حرکت صحبت مىکنند، دیگر نیوتن آنجا حضور ندارد. و اگر از شکسپیر صحبت مىکنند از ادبیات او صحبت مىکنند و دیگر خود شکسپیر حضور ندارد. شکسپیر متعلق به زمان گذشته بوده، و تمام شده است. این تو هستى که شکسپیر جدیدى بر اساس برداشتى که از نقطه نظرات شکسپیر در ذهنت ایجاد شده، مىسازى، یعنى تو اگر بخواهى مىتوانى مثل شکسپیر فکر کنى. بنابراین آن شکسپیر دیگر نیست، تو مىتوانى یک شکسپیر جدید بیافرینى.
سؤال این است که عوارض این مسأله چه خواهد شد؟ و چه بحرانهایى ایجاد مىشود؟ بحران انسانیت، بحران شخصیت که همه ثبات را نفى مىکند.
3. اعلان پایان بىاعتبارى ایدئولوژى. طبعا زمانى که ما معتقد به یک ایده جهان شمول نشویم، نمىتوانیم چیزى را که بر مبناى یک سرى ایدههاى جهان شمول پایهریزى مىشود بپذیریم و لذا ایدئولوژى خاصى ندارد. هر عصرى، هر فردى و هر مکانى ساختار فکرى خاص خودش را دارد و متعلق به زمان خاص خودش است. دیگر نمىتوان به آن صورت به یک ایدئولوژى پایبند بود.
4. انکار حقیقت ثابت و عینى. اگر هم چیزى هست، حقایق متکثرى است که در اذهان افراد شکل مىپذیرد. ما حقیقت ثابت عینى نداریم. در این زمینه ژانفرانسواهارد از تعبیرى استفاده مىکند که در عصر مدرنیسم خیلى رایج بوده است. مىگوید: ما حقایقى داریم که وابسته به زمان گذشته هستند، در زمان حال حضور دارند و در آینده هم آثارى بر این حقایق مترتب است. یعنى چیزى که وراء منقولات است.
5. از جمله ویژگىها برخورد انتقادآمیز نسبت به هر نوع معرفتشناسى است. اصلاً روحیه انتقادى، ویرانگر است.
6. در نهایت اینکه اگر هم پستمدرنیسم را یک مکتب بدانیم، یک مکتب التقاطى است. از هر سویى مسألهاى را گرفته و با پردازش آن ساختار فکرى جدیدى ایجاد کرده و لذا چیز نابى به نظر نمىرسد که بگوییم یک اندیشه خالص است و ابتدا و انتهاى آن مشخص باشد. ممکن است که جزئى از آن از مکتب بودا گرفته شود و در معنویت بودایى وارد شده باشد، به همین دلیل است که در اندیشههاى پستمدرنیسم (بخصوص در بستر دین)، آموزههاى دین تا حدّى مطرح است.
بهایى به دین (به نوعى از دین) داده مىشود. دلیل مسأله همین است که خواستهاند.
از هر مجموعهاى، مسألهاى را برداشت کنند و به نحوى یک معجونى بیافرینند که خود آنها هم در تفسیرش ماندهاند.