تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۴:۳۹  ، 
کد خبر : ۲۱۷۷۶۷

پست مدرنیسم (بخش اول)


اهمیت موضوع
اهمیت این بحث از سه جنبه قابل بررسى است:

اول؛ در دهه اخیر اقبال چشمگیرى به مباحث غرب‏شناسى و کسب آگاهى از روند تحولات فکرى در مغرب زمین به‌ویژه تحولات نوظهورى که در سده اخیر اتفاق افتاده، ایجاد شده است. این اقبال در سطح دانشگاه‏ها به شکلى و در حوزه هم به صورت دیگرى است.
دوم؛ به این دلیل که القائات نادرستى از طرف دگر اندیشان و نواندیشان مسلمان در ارتباط با پدیده‏هاى غرب و تولیدات فکرى غرب ارائه شده و همچنین به دلیل اظهارات ناپخته‏اى که در الگوگیرى از غرب دارند، حاصل کلامشان این است که ما براى به سامان‌رسیدن کارمان باید به غرب توجه داشته باشیم. توجه به غرب مبتنى بر این است که نوگرا و تجدیدنظرخواه باشیم و این در صورتی است که تحولى در همه زمینه‏ها ایجاد شود؛ از جمله تحول در برداشت‏ها و معرفت‏شناسى دینیمان. نتیجه این مى‏شود که گذر از تمدن غرب و مدرنیته، بهترین راه به سوى آینده‏اى روشن و درخشان است!
تعریف پست مدرنیسم
در بررسى مفهوم پست‏مدرنیسم مطالب پر فراز و نشیبى را مى‏توان ارائه کرد.
بعضى معتقدند که پست‏مدرنیسم را نمی‌توان تعریف کرد؛ چون مکتب خاصى نیست، و ابتدا و انتهایى ندارد.
اما افرادى هم سعى کرده‌اند به گونه‏اى مسائل پست مدرنیسم را تعریف کنند. این تعاریف را مى‏توان به سه بخش طبقه‏بندى کرد:
بخش اول: تعاریفى که پست‏مدرنیسم را جریانى می‌داند که همان راه مدرنیسم را به صورت جدیدتر و جدى‏تر ادامه مى‏دهد (یک جریان فعال، مثبت و پیش‏رونده). از این تعریف، تعبیرى ارائه شده که به جنبه اثباتى نگاه کرده و بیان نموده که پست مدرنیسم همان روند رو به رشد مدرنیسم را به شیوه جدیدترى ادامه داده است. یک تحول جدید تحت عنوان پست‏مدرنیسم رخ داده؛ زیرا این تحول ویژگى‏هاى خاص خودش را دارد و بر اساس این ویژگى‏ها از دوره قبل از خودش (مدرنیسم) متمایز مى‏شود؛ به همین سبب، عنوان پست‏مدرنیسم را به آن داده، یعنى مرحله‏اى که بعد از مدرنیسم است.
بخش دوم: جنبه «ویرانگرى» براى مدرنیسم دارد و به نوعى مى‏گوید: خیر، پست‏مدرنیسم ویران‏گر بنیان فکرى مدرنیسم است. «پست مدرنیسم مقاومت»، «پست‏مدرنیسم ترک کننده»، که در برابر جریان فکرى مدرنیسمى که حدود چهارصد و اندى سال بر غرب حاکم بود، مقاومت به خرج داده و در اثر این مقاومت یک طرز تفکر جدید شکل پذیرفته که نامش پست‏مدرنیسم است. دوباره نیز «پست» مفهوم بعدیت زمانى را دارد.
تعریف سوم: براى بعضى از افراد، مدرنیسم به گونه‏اى تفسیر مى‏شود که گویا دچار یک سرى نوسانات، بحران‏ها و خلل‏ها، مفاسد، آفات و آسیب‏هایى شده و پست‏مدرنیسم جهت سامان‏بخشى به مدرنیسم عمل مى‏کند و براى مدرنیسم جنبه احیاگرى دارد و این گروه پست مدرنیسم را نوعى جریان اصلاح‏طلبانه در راه مدرنیسم مى‏بیند که در واقع احیاگر همان جریان مدرنیسم است.
براى مفهوم اول (پست‏مدرنیسم اثباتى) افرادى مانند «جیم‏سن» چنین نظرى را ارائه دادند و (پست مدرنیسم ویرانگر) از طرف یکى از مهم‏ترین تئوریسین‏هاى پست‏مدرنیسم در غرب یعنى آقاى ژان‏فرانسواهارد ارائه شده، و در مجموع این تعاریف در نقاطى با یکدیگر مشترک هستند.
از جمله این‌که به هر نوعى از پست مدرنیسم برداشت کنیم، همه این‏ها در دامان مدرنیسم پرورش پیدا کرده‏اند.
گروهى به اشتباه اصل پست‏مدرن را اصل کاهش تضادها، اصل صلح و مدارا و اصل آسان‏گیرى دانسته‏اند؛ اما با توجه به ویژگى‏هایى که براى این طرز تفکر ذکر مى‏کنیم، هنوز نمى‏توان این مکتب را یک مکتب نامید یا نام یک دوره فکرى بر آن نهاد؛ زیرا ثباتى ندارد و همان گونه که عرض شد مؤلفه‏هاى مکتب بودن را هم ندارد تا نام مکتب بر آن گذاشته شود. لذا همان تعبیر گروهى از تحلیل‏گران درباره پست‏مدرنیسم را ارائه مى‏دهیم و مى‏گوییم این یک طرز تفکر است.
در مجموع وقتى ویژگى‏هاى پست‏مدرنیسم را بررسى مى‏کنیم به این حقیقت پى مى‏بریم که پست‏مدرنیسم سعى کرد راه سومى را در قبال دو راه دیگرى که مورد تجربه غرب بوده انتخاب کند. حدود ده قرن مغرب زمین حاکمیت دین را در دوران قرون وسطى تجربه کرد و در پایان دچار بحران‏هایى شد، به‌خاطر این‌که دین مسیحیت از درون تهى بود، هم از جنبه علمى و آگاهى بخشى نسبت به مسائل جهان‏بینى، خداشناسى، انسان‏شناسى، راه و راهنماشناسى و هم از جنبه عملى نتوانست تئورى عملى محکمی ارائه بدهد. در اقتصاد، کشور دارى، حکومت و... در هیچ کدام از این ساحت‏ها نتوانست از جنبه عملیاتى، تئورى خوبى ارائه دهد و غرب را با بحران مواجه کرد.
نتیجه‌اش هم همین بحران بى‏دینى و به انزوا کشیدن دین است. این تجربه‌ای سهمگین براى مغرب‏زمین بود. تجربه دیگرى حدود چهارصد و اندى سال در مغرب‏زمین رخ داد و مورد توجه اذهان عمومى و روشنفکران مغرب‏زمین قرار گرفته که به تجربه حاکمیت تکنولوژى، علم و تکنولوژى و تجربه علم‏گرایى که آن هم نتوانست فرشته نجاتى براى مغرب‏زمین باشد اشاره دارد.
پست‏مدرنیست‏ها در اندیشه انتخاب راه سومى بودند تا بتوانند نویدى براى مردم مفلوک مغرب زمین ارائه دهند که مردم را از دین، مبرّا و جدا کنند.
ولى اصل مطلب این است که ادعاها تا چه حدّ به واقع‏گرایى نزدیک است و این معانى و مفاهیمى که در اذهان تئوریسین‏هاى پست‏مدرنیسم وجود دارد تا چه حدّ به منصه ظهور رسیده است؛ عکس این مسأله به دلیل بحران‏هایى که متعاقبا ذکر خواهیم کرد به منصه ظهور رسید. بحران‏هاى مربوط به خویشتن، انسانیت و انسانیت گم شده در پست‏مدرنیسم؛ در صورتى که دوره مدرنیسم هنوز تا حدّى درگیر افکار کانت و دکارت و دیگران بود.
و افکار نیچه و دیگران وجود داشت، که به نوعى انسانیت را مطرح مى‏کردند، اما این انسانیت گم شد.
بحران مبادلات کلامى یکى از بحران‏هاى بسیار ویرانگرى است که در اثر طرز تفکر پست‏مدرنیسم در مغرب زمین جاى خاص خود را یافت.
«بحران مبادلات نوشتارى» که نه نوشتار توانست سندیت و حجیت داشته باشد و نه گفتار. این‏ها انواع بحران‏هایى است که اضافه بر بحران‏هاى دوره مدرنیسم در مغرب زمین در اثر این طرز تفکر به منصه ظهور رسید و لذا ما نمى‏توانیم این ادعا را بپذیریم.
پیشینه طرح پست‌مدرنیسم در غرب
پیشینه طرح پست‏مدرنیسم در مغرب زمین به دهه چهلم میلادى برمى‏گردد. در سال 1934 اولین مطالب توسط «آرنولد توین بى» ارائه شد. وی در اندیشه ایجاد فضایى پس از مدرنیسم بود، اما ویژگى‏هاى این فضا را تعیین نکرد؛ زیرا تنها این مطلب به ذهنش خطور کرد و این لفظ را به کار برد و مجددا در سال 1939 این لفظ تکرار شد. سپس در دهه 1960 این اندیشه به‌عنوان یک تولید اروپایى به آمریکا سرایت کرد؛ اندیشه پست‏مدرنیسم. و بیش‌تر از جانب فیلم سازان سینما و هنرپیشگان و منتقدان سینما و هنر در نیویورک تحت عنوان «سینما یا هنر پست مدرن» به‌وجود آمد؛ هنرى که داراى جلوه خاصى باشد (بر خلاف آن جلوه‏هایى که در عصر مدرنیسم داشت) و بر اساس آن اندیشه‏هاى پست مدرن عمل کند، این هم آن‌جا مطرح شد و سپس در دهه هفتاد جاى پاى خاص خود را در محافل علمى و آکادمیک غرب پیدا کرد و براى اولین بار توسط «ژان فرانسواهارد» و بعد از آن «میشل فوکو» و دیگران مطرح شد.
ویژگى‏هاى ساختارى پست مدرنیسم
با توجه به این‌که نمى‏توان وضعیت برجسته‏اى را ایجاد کرد که به نحوى بتواند جنبه شکلى و ساختارى یک دوره را از دوره خود متمایز کند، مشکل بتوان ساختار پست‏مدرنیسم را معرفى نمود که از چه ساختار و شکل و شمایلى برخوردار است.
زمانى که مى‏خواهند ویژگى‏هاى دوره مدرنیسم را بیان کنند، به گونه‏اى ویژگى‏ها را بیان مى‏کنند که از عهد رنسانس متمایز مى‏شود. و زمانى که مى‏خواهند ویژگى‏هاى دوره رنسانس را بیان کنند، آن را از دوران قرون وسطایى متمایز مى‏کنند. اما بعد از گذشت چند دهه، هنوز نمى‏توان ساختار و شکل خاصى به‌دست آورد که صریحا بگوید از این قسمت یا از این سال، پست‏مدرنیسم آغاز مى‏شود.
مثلاً زمانى که در دهه مدرنیسم، ویژگى‏هاى این دوره را ذکر مى‏کردند، مى‏گفتند: سرعت و وسعت در تحول و همچنین تحولاتى که در محتواى این نهادهاى اجتماعى صورت پذیرفته، همه این‏ها از ویژگى‏هایى است که مدرنیسم را از دوران قبل متمایز مى‏کند. اما در دوره پست مدرنیسم نمى‏توانیم به این صورت شاهد تمایزات باشیم؛ مگر بر اساس آن ایده‏اى که گروهى ارائه داده‏اند در تعریف اثباتى بگوییم که این جریان روند رو به رشد همان مدرنیسم است و طبعا همان ساختارهاى مدرنیسم را دارد؛ یک سرى تحولاتى است که عمیق و صریح انجام مى‏پذیرد و جوامع بشرى را تحت تأثیر قرار مى‏دهد. اگر به این صورت بپذیریم، این ادامه همان راه مدرنیسم است.
ویژگى‏هاى عنصرى و محتوایى پست مدرنیسم
پست مدرن‏ها در هر زمینه‏اى، سلسله نظراتى را مطرح و اعلام مى‏کنندکه ما از این موضع سخن مى‏گوییم.
این ویژگى‏هاى عنصرى و محتوایى در شش مورد ذکر می‌شود:
1. نفى کلیت و جامعیت از هر طرز تفکر و اندیشه. در واقع مخالفت با کلى‏گرایى و کلى‏سازى. این‏ها تعابیرى است که خود آن‌ها استفاده مى‏کنند. مى‏گویند: ما فکرى که بتواند جهانى باشد و ایده جهانى بدهد، نداریم.
2. به انکار هویت منسجم فرد و جامعه انسانى مى‏پردازند. مى‏گویند: انسان بریده از زمان گذشته و آینده است؛ انسان، انسان حال است. اگر از نیوتن سخن مى‏گویند، از قوانین حرکت صحبت مى‏کنند، دیگر نیوتن آن‌جا حضور ندارد. و اگر از شکسپیر صحبت مى‏کنند از ادبیات او صحبت مى‏کنند و دیگر خود شکسپیر حضور ندارد. شکسپیر متعلق به زمان گذشته بوده، و تمام شده است. این تو هستى که شکسپیر جدیدى بر اساس برداشتى که از نقطه نظرات شکسپیر در ذهنت ایجاد شده، مى‏سازى، یعنى تو اگر بخواهى مى‏توانى مثل شکسپیر فکر کنى. بنابراین آن شکسپیر دیگر نیست، تو مى‏توانى یک شکسپیر جدید بیافرینى.
سؤال این است که عوارض این مسأله چه خواهد شد؟ و چه بحران‏هایى ایجاد مى‏شود؟ بحران انسانیت، بحران شخصیت که همه ثبات را نفى مى‏کند.
3. اعلان پایان بى‏اعتبارى ایدئولوژى. طبعا زمانى که ما معتقد به یک ایده جهان شمول نشویم، نمى‏توانیم چیزى را که بر مبناى یک سرى ایده‏هاى جهان شمول پایه‏ریزى مى‏شود بپذیریم و لذا ایدئولوژى خاصى ندارد. هر عصرى، هر فردى و هر مکانى ساختار فکرى خاص خودش را دارد و متعلق به زمان خاص خودش است. دیگر نمى‏توان به آن صورت به یک ایدئولوژى پایبند بود.
4. انکار حقیقت ثابت و عینى. اگر هم چیزى هست، حقایق متکثرى است که در اذهان افراد شکل مى‏پذیرد. ما حقیقت ثابت عینى نداریم. در این زمینه ژان‏فرانسواهارد از تعبیرى استفاده مى‏کند که در عصر مدرنیسم خیلى رایج بوده است. مى‏گوید: ما حقایقى داریم که وابسته به زمان گذشته هستند، در زمان حال حضور دارند و در آینده هم آثارى بر این حقایق مترتب است. یعنى چیزى که وراء منقولات است.
5. از جمله ویژگى‏ها برخورد انتقادآمیز نسبت به هر نوع معرفت‏شناسى است. اصلاً روحیه انتقادى، ویرانگر است.
6. در نهایت این‌که اگر هم پست‏مدرنیسم را یک مکتب بدانیم، یک مکتب التقاطى است. از هر سویى مسأله‏اى را گرفته و با پردازش آن ساختار فکرى جدیدى ایجاد کرده و لذا چیز نابى به نظر نمى‏رسد که بگوییم یک اندیشه خالص است و ابتدا و انتهاى آن مشخص باشد. ممکن است که جزئى از آن از مکتب بودا گرفته شود و در معنویت بودایى وارد شده باشد، به همین دلیل است که در اندیشه‏هاى پست‏مدرنیسم (بخصوص در بستر دین)، آموزه‏هاى دین تا حدّى مطرح است.
بهایى به دین (به نوعى از دین) داده مى‏شود. دلیل مسأله همین است که خواسته‏اند.
از هر مجموعه‏اى، مسأله‏اى را برداشت کنند و به نحوى یک معجونى بیافرینند که خود آن‌ها هم در تفسیرش مانده‏اند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات