تاریخ انتشار : ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۱:۱۵  ، 
کد خبر : ۲۱۷۹۴۲

جنگ نفت، نطفه نظم نوین آمریکایی


یکی از پیامدهای جنگ خلیج‌فارس در سال 69 و 70، تکمیل فروپاشی «نظم قدیم جهانی» و مقدمه استقرار «نظم نوین جهانی» بود. نظم نوین ادعایی جورج بوش رئیس‌‌جمهور آمریکا بود که متعاقب ورود تانکهای عراقی به کویت در تاریخ 11 مرداد 69 مطرح شد.
بوش بعد از حمله عراق به کویت اهداف و اصول سیاست خارجی خود را چنین بیان کرد «خروج فوری و بی‌‌قید و شرط عراق از کویت، بازگشت دولت مشروع کویت، تضمین امنیت و ثبات در منطقه خلیج‌فارس و حفاظت از شهروندان آمریکا». وی در ادامه هدف پنجم خود را نظم نوین جهانی ذکر کرد. بوش برای تفسیر و توضیح بیشتر این عبارت چنین گفت: نظم نوین جهانی به معنای تسلیم حاکمیت ملی‌و از دست دادن منافع خویش از روی غفلت نیست.
این عبارت در واقع به معنای راههای جدید همکاری با دیگر ملل جهان برای خنثی کردن تجاوز و کسب تعهد مشترک میان ملتهای کوچک و بزرگ در راستای اصولی که روابط ما را مستحکم میکنند است نظیر حل و فصل صلح‌آمیز مناقشات، همبستگی علیه تجاوز و رفتار عادلانه با خلقها و...
حال واقعاً نظم نوین جهانی در عمل چنین معنی پیدا کرد یا نه؟ اگر انسان کمی واقع‌بین باشد مسلماً جواب منفی خواهد داد چرا که در همه زمانها اینگونه بوده که قدرتهای قوی براساس منافع خویش قدم برمیدارند تاریخ گواهی میدهد که همیشه اگر منافع خودشان در خطر افتاده تجاوز صورت داده‌اند و تجاوز خود را توجیه کرده‌اند. ولی همواره تجاوز دیگران را مغایر با قوانین بین‌المللی می‌دانستند.
آیا حمله آمریکا به پاناما شاهدی بر این مدعا نیست؟ آمریکا با چه مجوزی به پاناما حمله میکند و رئیس‌‌جمهور آن را دستگیر و محاکمه میکند؟ آیا غیر از این بود که وی سد راه آمریکا بود و منافع آمریکا را به خطر انداخته بود آیا بحران خلیج‌فارس و حضور آمریکا در منطقه واقعاً معطوف به عقب راندن عراق و دفع تجاوز بود؟ شاید یکی از دلایل توجیهی این باشد و مورد قبول هم واقع گردد ولی آیا واقعاً مسئله حفظ منافع نبود؟
بوش جنگ خلیج‌فارس را نخستین آزمون نظم نوین خواند و این نظم را بر پایه صلح و ثبات و عدالت و آینده روشن بنا نهاد آیا شواهد بی‌عدالتی در جهان هویداست یا عدالتخواهی؟ آیا پیامد بحران و دخالت آمریکا ثبات بود یا بی‌ثباتی؟ شق دیگر عبارت نظم نوین با فروپاشی شوروی سابق معنی پیدا کرد.
وقتی آمریکا خود را یکه‌تاز و قدرت برتر جهان می‌بیند نظم نوین را ابزاری برای پیشبرد منافع میداند و با استفاده از این عبارت است که توانسته است نهادهای بین‌المللی را در راستای منافع خویش هدایت کند، در این رابطه آقای «ویلیام پناف» استدلال میکند که نظم نوین جهانی ممکن است آمریکا را در استفاده از نهادهای بین‌المللی در عین تعقیب منافع ملی‌اش قدرتمندتر سازد و این سندی است برای آنچه که گفته شد.
با فروپاشی ابرقدرت شرق (شوروی) تمام اذهان به این سو گرایش پیدا کرد که آمریکا تنها ابرقدرت و یکه‌تاز جهان است و آمریکاست که حرف اول و آخر را میزند با اینکه هنوز روسیه و اوکراین دارای چندین هزار کلاهک اتمی هستند و قدرت هستی شناخته میشوند.
جنگ خلیج‌فارس محرز و آشکار ساخت که آمریکا آنقدر هم که تصور میرفت قدرتمند نیست چرا که دولت بوش خطرات اقتصادی زیادی را در جنگ خلیج‌فارس به جان خرید با اینکه از این جنگ سود برد ولی از نظر اقتصادی داخلی مشکلات فراوانی را در پیش‌رو دارد و مدتهاست که شاهد ظهور قدرتهای دیگر اقتصادی در جهان همچون ژاپن و آلمان است پس آنقدرها هم جهان گرایش به تک‌قطبی شدن ندارد.
بار اصلی هزینه‌های هنگفت جنگ را کشورهای ثروتمند اقتصادی چون ژاپن، آلمان و... متحمل شدند و اگر جنگ به سود آمریکا تمام نمی‌شد بی‌اعتمادی نسبت به قدرت نظامی آمریکا هم حتمی بود، همانگونه که در مورد قدرت اقتصادیش هست.
یکی از اثرات جنگ خلیج‌فارس این بود که ثابت کردن جهان سوم اکنون دیگر نمی‌تواند در میدان نظامی با غرب رقابت کند، در این اواخر در اذهان این تصور بوجود آمده بود که کشورهای جهان سوم با دستیابی به سیستم‌های جدید و تکنولوژی پیچیده‌، ممکن است توانایی مقابله با جهان غرب را بیابند ولی در پی این بحران ثابت شد که جهان سوم هنوز توانایی برابری با قابلیتهای تکنولوژیکی غرب را به دلیل فقدان اطلاعات پیشرفته، مدیریت، کنترل و تربیت و آموزش نیرو متخصص ندارد. رهبری عراق تصور میکرد بعد از اقدام به این عمل میتواند آرامش را در منطقه ایجاد کند.
بعثیها فکر میکردند در غرب هیچ واکنش مهمی صورت نخواهد گرفت یعنی در غرب همان آرامش قبلی حکمفرما خواهد بود ولی عکس این تصورات تجلی کرد به این دلیل که صدام نتوانسته بود تشخیص دهد، اقدام به تجاوز به خودی خود یک مناقشه جدید است نه ابزاری برای حل یک مناقشه تاریخی. صدام فکر میکرد بخاطر شکست آمریکا در جریان جنگ ویتنام دیگر این کشور اقدام به لشکرکشی و تهاجم نمیکند در حالیکه اگر فقط مسئله نفت را هم مدنظر قرار میداد، تا حدی می‌توانست رفتار آمریکا و غرب را پیش‌بینی کند.
صدام بگونه‌ای اذهان حکام کشورهای عرب را شکل داده بود که گویی جنگ وی با ایران بخاطر کنترل انقلاب اسلامی و نفوذ نکردن این انقلاب در کشورهای عربی است و میگفت جنگ ایران با عراق به خاطر منافع اعراب است.
یکی دیگر از پیامدهای این جنگ افول قدرت صدام و ضعف کشورش در منطقه بعنوان ژاندارم منطقه بود.
با توجه به مطالب گفته شده یکی از مباحث مهمی که بعد از بحران خلیج‌فارس مطرح شد و پایه‌ریزی آن را باید از همین تاریخ دانست مسئله «نظم نوین جهانی» بود، چون یکی از مباحث این تحقیق مسائل سیاسی این بحران است ناگزیر هستیم که به این نظام توجه کنیم، حال این به این معنی نیست که از آن ستایش و تمجید بعمل آوریم یا نفی کنیم برای اینکه تاثیر حمله عراق به کویت و پیدایش بحران خلیج‌فارس و تاثیر این بحران به نظام بین‌الملل را بازگو کنیم مجبور هستیم که نگاهی کوتاه به نظام بین‌الملل قدیم داشته باشیم.
نظام قبلی از جنگ جهانی دوم معنی پیدا کرد و شکل گرفت، هنگامی که غبار ناشی از جنگ ویرانگر جهانی فرو می‌نشست معلوم بود که چه کشورهایی ضعیف شده‌اند و چه کشورهایی هستند که از این به بعد اظهار وجود خواهند کرد و معلوم بود که بعد از جنگ جهانی دوم دو کشور از بقیه نیرومندتر هستند و بعنوان بازیگران اصلی نظام بین‌المللی وجود خواهند داشت و دیدیم که چنین هم شد، دو کشور آمریکا و شوروی که در خلال جنگ دوم جهانی در کنار یکدیگر علیه اشغالگران نازی می‌جنگیدند بعد از جنگ هر کدام رهبری سیاسی - اقتصادی و نظامی جناحی خاص در جهان را بر عهده گرفتند.
پس از پایان جنگ دوم جهانی شاهد نظام دوقطبی در روابط بین‌الملل بودیم و تا بحران خلیج‌فارس این نظام کماکان بر جهان حاکم بود. اما فراز و نشیبهای این نظام از دهه 1360 قابل توجه است. تحولاتی که نشانه‌هایی از تغییر نظام دوقطبی در خود داشت یکسوی این نظام در دست غول کمونیسم بود که سرمایه‌داران را دشمن خود می‌پنداشت و از آن سو نظام آمریکایی کاپیتالیست قرار داشت که میکوشید با دخالت نظامی و حمایت از گروهای ضدانقلاب در نظامهای نوپای کمونیستی آنان را سرنگون کند.
وقتی سخن از دو قطب است خبر از تضاد میدهد و هرگز مفهوم مشارکت و همکاری را به دنبال ندارد بلکه برعکس از وجود رقابت و خصومت ناپایدار آنان خبر میدهد. برخورد دو نظام دوقطبی میتوانست برای جهان فاجعه‌آمیز باشد.
ابتدا آمریکا بود که به بمب اتمی دست یافت و این اطمینان خاطری برای غرب بود و برگ برنده‌ای علیه شرق، ولی شوروی هم چهار سال بعد یعنی در 1328 به بمب اتمی دست یافت و از این به بعد نوعی توازن قوا در ژستهای هر دو بوجود آمد که میتوانست بسیار خطرناک باشد ولی این دو با توجه به جنگ جهانی دوم که به اندازه کافی ویرانیهایی را به همراه داشت عاقلتر از آن بودند که به صرف داشتن بمب اتمی به زورآزمایی در میدان جنگ بپردازند.
هر یک برای کسب امتیازات سیاسی و گسترش محدوده خود دست به اقداماتی میزدند ولی هرگز وارد جنگ گرم نشدند. در عوض دشمن خود را به کشورهای دیگر انتقال میدادند و واقعیت عموم جنگهای این دوره خصومت آمریکا و شوروی در قالب جنگ سرد بود. جنگ سرد تا پایان دهه 1360 ادامه داشت و گاه گرمی جنگ سرد به حدی میرسید که دنیا در هراس از شروع نبردی میان دو ابرقدرت به سر میبرد.
همچون بحران موشکی کوبا، تا این مرحله نظام بین‌المللی نظامی دوقطبی با محتوای نظامی و توام با جنگ سرد بود. اما عواملی چند باعث شد که شرق و غرب متوجه شوند باید از رقابت نامحدود تسلیحاتی دست بردارند. از دید قطب شرق مخارج تسلیحاتی به جایی رسیده بود که باید متوقف میشد چرا که عامل اصلی در بحران اقتصادی شوروی همان عامل نظامی بود.
حتی شوروی در کشور ضعیف و همسایه خود یعنی افغانستان دیگر نمی‌توانست پیروزی قاطع نظامی بدست آورد و این سؤال به اذهان متبادر شد که چرا نمی‌بایست این مخارج سنگین در درون صرف بازسازی اقتصادی شود؟
از سوی دیگر آمریکا هم به این مسئله پی برده بود چرا که قدرت اقتصادی ژاپن را در صحنه جهانی می‌دید و با آن کشور بر سر مسائل اقتصادی چانه می‌زد و حتی ژاپنیها بودند که پوئن می‌گرفتند و مسائل را با تمسخر نگاه می‌کردند ژاپن این نشانی از یک قدرت نوپا بود و خبر از عصر تازه‌ای در روابط بین‌ا‌لملل میداد، لذا دو ابرقدرت به این نتیجه رسیدند که در آینده حرف اول را اقتصاد میزند و توان نظامی در مرحله بعد است، در همین راستا اروپا در برابر دو ابرقدرت قد علم کرده بود و کشورهای جهان سوم دیگر تسلیم محض دو ابرقدرت نبودند و تلاش در رسانیدن حرفهای خود به گوش جهانیان داشتند با این مشکل دو ابرقدرت بر ‌آن شدند که بجای تضعیف یکدیگر را در جهت بهره‌برداری متقابل اقتصادی دنیا یاری دهند.
سرانجام با ظهور گورباچف آخرین ضربه به پیکر نظام دوقطبی متضاد وارد آمد و نظام کهن برچیده شد. بحران خلیج‌فارس و جنگ نفت در واقع تکمیل‌کننده حرکت برچیده شدن این نظام بود.
در نظام آینده، تهدید نظامی و جنگ سرد جای خود را به رقابتهای اقتصادی میدهند. شرق دست کمک به سوی سرمایه‌داران غربی دراز کرده و با دریافت دلار به اقتصاد خود رونق می‌بخشد. در این نظام دیگر کمتر کسی حسرت داشتن موشکهای قاره‌پیما هسته‌ای آمریکا و روسیه را میخورد چرا که چشمها به سوی ژاپن و آلمان است چون نیروی اقتصادی خوبی دارند و این آمریکاست که از ژاپن میخواهد تا دروازه‌هایش را به روی کالاهای آمریکایی باز کند و این روسیه است که از آلمان تقاضای کمکهای اقتصادی میکند تا مردمش را سیر کند و این ضعف اقتصادی باعث میشود امتیاز بیشتری بدهد چون در اقتصاد عقب‌تر است و هر کسی در اقتصاد عقب‌تر است ضعیف‌تر است حتی اگر زرادخانه‌هایش پر از موشک باشد.
آمریکا در بحران جنگ نفت در هر مرحله با مقامات شوروی در تماس بود و مرحله به مرحله با همکاری و هماهنگی آنها کارهای خود را پیش میبرد اگر قطعنامه‌ای را میخواست صادر کند ابتدا حمایت شوروی را طلب میکرد و یا برای اعزام نیرو به منطقه ابتدا با مقامات شوروی مشورت میکرد و حمایت آنان را خواستار میشد، و حال آنکه اگر این اعزام در شرایط پیش از پایان جنگ سرد بود حتما حساسیت شوروی را به دنبال میداشت ولی چون بحران در زمان تفاهم دو ابرقدرت روی داد چندان برای شوروی حساسیت‌‌برانگیز نبود.
در این بحران صحبت از عواقب این تجاوز بود نه احتمال برخورد دو ابرقدرت و یا صحبت از موافقت و یا مخالفت دو ابرقدرت. در این بحران دو ابرقدرت در تلاش بودند که اجازه ندهند صدام برای روابط دو کشور خطرناک شود. پس با توجه به شواهد موجود تنها مسئله سکوت شوروی در مقابل لشکرکشی آمریکا مطرح نیست بلکه همکاری نزدیکی هم در این مورد وجود داشت.
در این راستا صریحترین صحبت را از گراسیموف که در سفر به آمریکا گفته می‌بینیم، وی گفته است: «عراق فکر میکرد شوروی در این حمله از او حمایت میکند ولی آن زمان که ما با آمریکا مخالفت می‌کردیم گذشت.» پس اگر صدام با این دید که شوروی از او حمایت خواهد کرد به کویت حمله نمود سخت در اشتباه بود.
نکته دیگر نفعی است که ابرقدرتها و بویژه آمریکا در منطقه می‌جستند که بیشتر نفعشان تسلط سیاسی و استراتژیک به منطقه و چاههای نفت بود. بدون شک اگر آمریکا نفعی نداشت چنین اصراری هم برای حضور در خلیج‌فارس نداشت. با مروری بر وقایع دیپلماتیک بعد از بحران خلیج‌فارس متوجه می‌شویم که در هیچ مرحله‌ای از این بحران مسئله مقابله آمریکا و شوروی مطرح نبوده است.
در واقع تکمیل تغییر نظام بین‌ا‌لملل از حالت خصمانه و جنگ سرد نیاز به یک میدان آزمایش بسیار جدی و موثر داشت که این میدان جایی جز بحران خلیج‌فارس و حمله عراق به کویت نبود. توافق کلی دو ابرقدرت در مورد این حمله و محکوم کردن آن نشان داد که دو ابرقدرت آزمایش مربوط به دوستی خود را با موفقیت به پایان رسانده‌اند.
بحران خلیج‌فارس گذشته از اثراتی که بر نظام بین‌ا‌لمللی داشت یک واقعیت دیگر را هم ثابت کرد و آن اینکه ابرقدرتها واقعا به پایان دادن جنگ سرد و نزدیک شدن به یکدیگر نیاز داشتند و حقیقتا در تلاش بودند خود را از ورشکستگی ناشی از مخارج کمرشکن تسلیحاتی رهایی بخشند، شوروی با اقتصادی درمانده و آمریکا با 220 میلیارد کسر بودجه راهی جز کاستن از مخارج نظامی نداشتند، البته وضع شوروی به حدی وخیم بود که این تدبیر کاری نشد و کم‌کم رو به اضمحلال رفت و نهایتا منجر به تجزیه این کشور شد.
هم‌اکنون آنچه که در ظاهر امر به نظر میرسد اینست که جهان حالت تک‌قطبی به خود گرفته و این روند ادامه می‌یابد. ولی آنچه مسلم است این است که قدرتهای جدیدی در بعد نظامی، ‌اقتصادی و حتی مذهبی در حال ظهور هستند. قدرتهایی همچون اروپای متحد و ژاپن، تشکیل نیروی نظامی مشترک آلمانی - فرانسوی و بالاخره پدیده رشد یابند حرکتهای اسلامی در آسیا و آفریقا نوید ظهور قطبهای جدید در عرصه قدرت است.
با این حال جورج بوش «نظم نوین جهانی» را چنین تعریف می‌کند. «جهانی که در آن قانون در روابط ملتها حاکم است و یک سازمان ملل معتبر نقش حفاظت از صلح و امنیت را براساس وعده‌ها و آرمانهای بنیانگذاران خود ایفا می‌کند.»
با توجه به تعریف فوق‌الذکر «نظم نوین جهانی» از دیدگاه آمریکا عبارتست از حاکمیت «قانون آمریکایی» بر روابط ملتها که در آن یک «سازمان ملل معتبر» آمریکایی به دبیرکلی «پطروس غالی» وظیفه تنبیه هر «خطاکار» نسبت به «قانون آمریکایی» را به عهده داشته باشد و در صورت وجود تهدید یا ضرورت، بتواند بوسیله سربازان آمریکایی - امکانات نظامی - اقتصادی و تکنولوژیک لازم را در جهت تحقق خواستهای آمریکا به کار گیرد.
از طرفی با توجه به تلاش اروپا برای تبدیل شدن به یک ابرقدرت جدید (طرح اروپای متحد) آمریکا برای پیاده نمودن نظم نوین خود و در نتیجه سلطه بلامنازع اقتصادی، ‌سیاسی و ایدئولوژیکی بر جهان دارای فرصت زیادی نیست و زمان برای انجام این امور محدود است و لذا لازم است دست به دگرگونیهای سریع و شتابزده در جهان با ابزارهای سیاسی،‌ اقتصادی و در صورت لزوم نظامی بزند به همین سبب میکوشد تا قبل از «اتحاد اروپا» و تداوم فزاینده پویایی اقتصادی ژاپن و بعهده گرفتن مسئولیتهای سیاسی، نظامی جدید از سوی این کشور، خواستهای شیطانی خود را در جهت سلطه به جهان تحت عنوان «نظم نوین جهانی» و در غالب کوتاه‌ترین مدت ممکن عملی ساخته و تمام مواضع کلیدی جهان را در اختیار گیرد و در صورت موفقیت چه بسا بتواند مانع تولد ابرقدرتهای جدید یاد شده شود. آمریکا در تعقیب این استراتژی تلاش خود را به حل نهایی «چهار معضل بزرگ» معطوف کرده است.
1- چگونگی تعریف اروپا توسط کشورهای اروپایی
2- آینده جمهوریهای تازه استقلال یافته در شوروی سابق
3- چگونگی سازماندهی منطقه‌ای اقیانوس آرام
4- وضع خاورمیانه و دنیای اسلام
بطور خلاصه آمریکا مصمم است با استفاده از فرصت محدود، آینده جمهوریهای تازه استقلال یافته شوروی سابق را به نفع خود و در جهت سلطه جهانی خویش رقم بزند بر خاورمیانه و جهان اسلام تسلط همه‌جانبه داشته باشد، بوسیله انگلیس مانع از شکل‌گیری اروپای متحد شود و جلوی ظهور ژاپن بعنوان یک ابرقدرت اقتصادی - سیاسی جدید را سد کند تا منافع استراتژیک و «تفوق آمریکا» را در جهان امکان‌پذیر و محفوظ سازد.
جنگ خلیج‌‌فارس اولین آزمایش پیروز در جهت استقرار نظم نوین آمریکایی به شمار می‌رود در واقع پیروزی مطلق نظامی آمریکا یک آزمایش موفق و یک تحول کیفی بسیار مهم در جهت تحقق اهداف این کشور برای بلعیدن جهان بود این تحول کیفی همراه بود با سیاستهای انفعالی بسیاری از کشورهای جهان شوروی سابق، چین، ژاپن و اروپای منهای انگلیس علیرغم آگاهی نسبت به نتایج این پیروزی، در تسریع روند سلطه اقتصادی آمریکا بر جهان و خاورمیانه، موضعی انفعالی در برابر بحران گرفتند و زمینه برای استقرار نظم نوین آمریکایی را مهیا کردند.
شکی نیست که آمریکا در منطقه خاورمیانه و خصوصا خلیج‌فارس به دنبال تحقق سه هدف عمده است که عبارتند از:
1- کنترل کامل منابع انرژی 2- تثبیت رژیم صهیونیستی 3- نابودی اسلام انقلابی و کانونهای تشنج در منطقه که نتیجه آن تسلط کامل به این منطقه ژئواستراتژیک است، آمریکا با نیل به هدف اول نه تنها درصدد است به بقیه اهداف خود در منطقه دست یابد. بلکه با کنترل شیرهای نفت میخواهد گلوگاه اقتصادی اروپا و ژاپن را نیز در دست گیرد و به این ترتیب در حل دو معضل بزرگ خود که قبلا ذکر گردید در این دو منطقه از جهان، ابزار نیرومندی بدست آورد.
با توجه به این امر میتوان درک کرد که چرا وزیر خارجه پیشین آمریکا «جیمز بیکر» از آغاز تا پایان بحران خلیج‌فارس حدود 40 سفر به منطقه خلیج‌فارس و خاورمیانه داشته است در حالی که مجموع سفرهای وی به سایر منطقه سه‌گانه معضل‌‌خیز با این عدد قابل مقایسه نیست.
پیروزی در جنگ خلیج‌فارس آمریکا را به دو هدف از اهداف مطمع‌نظر خویش در منطقه خاورمیانه و خلیج‌فارس بسیار نزدیک کرد. با نابودی قدرت نظامی عراق و کشاندن دولتهای عرب مرعوب و بیدفاع به پای میز مذاکره با اسرائیل میرود تا یکی از مهمترین اهداف خود یعنی تثبیت رژیم صهیونیستی را به نتیجه قطعی برساند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات