ترجمه: سرویس خارجی سلام
اما، این تجربه نتوانست مانع اشتباهات فاحش دیپلماسی شوروی در عرصه بینالمللی گردد. مثلاً گرومیکو، که خود قبلاً سفیر شوروی در آمریکا بود، آن چنان درباره ماهیت سیاستهای آمریکا و واقعیتهای جامعه این کشور دچار اشتباه بود که به دوبرینین دستور داد تا در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال 1968 آمریکا، برای پیروزی «هیوبرت همفری» بر رقیبش «ریچارد نیکسون» به وی پیشنهاد کمک مالی نماید. در این زمان، مسکو ریچارد نیکسون را یکی از پیشتازان جنگ سرد میدانست. دوبرینین در کتاب خود میگوید که اگر این دستور عملی میشد، دیر یا زود افشاء میگردید و تأثیری معکوس بر جای میگذاشت. خوشبختانه هم دولت شوروی و هم حزب دمکرات «هیوبرت همفری» این پیشنهاد را رد کردند.
عملکرد «لتونید برژنف» خود بهترین دلیل برای عواقب سوء تصدی درازمدت پستهای دولتی است. دوبرینین، از عملکرد برخی دیگر از دیپلماتهای شوروی چون «گئورگی آرباتف» تقدیر میکند. آرباتف «در سالهای آخر زمامداری برژنف، ادامه کار یک دبیرکل سالخورده و از کارافتاده را برای حزب کمونیست و دولت شوروی بسیار زیانبار توصیف کرده و در این مورد هشدار داده بود. به گفته دوبرینین، در جریان اجلاس «وین» با شرکت کارتر، برژنف فقط توانست از روی متن از قبل آماده شده صحبت کند و در مذاکرات شرکت نماید. حتی پاسخ او به برخی سئوالات نیز از روی متن کتبی قرائت میشد. مترجمین برژنف با پاسخهای احتمالی او به سئوالات کارتر به خوبی آشنائی داشته و وی را در یافتن پاسخ مناسب یاری میکردند: «بدیهی است که تحت چنین شرایطی، هرگونه عمل و تفکر خلاق از دولتمردان شوروی سلب میشد و این امر، استدلال دوبرینین را مبنی بر اینکه دیپلماسی آمریکا میتوانست در دوران برزخ تشنجزدایی، امتیازات بیشتری از شوروی بگیرد، بسیار تردیدآمیز میسازد.
در این شرایط چندان جای تعجب نیست که رهبران شوروی نتوانستند قانون اساسی آمریکا را بدرستی درک کنند. جنجال «واترگیت» آنها را مات کرد. مناقشات پایدار میان دولت و کنگره آمریکا بر سر مسائل سیاست خارجی نیز برای ایشان شگفتآور مینمود. مفهوم «مدیر اجرایی ارشد» که از خود ارادهای ندارد، طی دوران زمامداری استالین رشد کرد و نضج گرفت. شگفتزدگی دولتمردان شوروی از رویدادهای فوق، به علت محدودیت شدید جریان اطلاعات، حتی در بالاترین سطح کشور بود - به گفته دوبرینین طی دوران زمامداری برژنف، اغلب اعضای دفتر سیاسی حزب کمونیست، برای کسب اخبار جهان خارج، تنها به روزنامههای دولتی «پراودا» و «ایزوستیا» مراجعه میکردند. آنها در مذاکرات دیپلماتیک نیز تنها با افراد انگشت شماری چون «گرومیکو» و «یوری آندروپوف» رئیس «کا.گ.ب» مشورت مینمودند. به نظر میرسد که صلح میان اعضای حکومتی شوروی، تنها با از خود گذشتگی و عدم مداخله در حوزه حاکمیت یکدیگر، حفظ میشد. مثلاً «گرومیکو» روابط با آمریکا را در شرایطی هدایت میکرد که افراد انگشتشماری با وی همکاری میکردند. او به کارکنان وزارتخارجه شوروی دستور داده بود که ذهن خود را به مسائل بیهوده داخلی از قبیل فعالیت نارضیان مشغول نکنند. وزیر خارجه شوروی، هیچ تصور روشنی از ابعاد و فعالیتهای نیروهای مسلح کشورش نداشت زیرا وزیر دفاع، گزارش خود را مستقیماً تسلیم برژنف میکرد. دوبرینین مدعی میشود که در مذاکرات مربوط به کنترل تسلیحات و کاهش نیروی مسلح با آمریکا، دولت شوروی، اغلب به ما آمار و ارقام غربی استناد میکرد.
اگرچه این عملکرد، خوشایند الیگارشی حاکم بود، اما هزینه سیاسی فوقالعاده سنگینی برای کشور بدنبال داشت. اگر خواننده، گفتههای دوبرینین را باور کند، آنگاه سیستم سیاسی واشنگتن برای او به عنوان سمبل سیستم مشورتی و دمکراتیک جلوه خواهد کرد. «کا.گ.ب» و بخش روابط بینالمللی حزب کمونیست به ریاست «بوریس پونوماریف» طراح اصلی دخالت دخالت شوروی در آنگولا و اتیوپی بودند. آنها در این مورد، هیچ مشورتی با وزارتخارجه شوروی انجام ندادند. انگیزه ایشان برای این اقدام. «اندیشه ساده اما بنیادین همبستگی بینالمللی بود که انجام وظائفی معنی میداد که در مبارزه ضدامپریالیستی بر دوش شوروی نهاده شده بود.» به نوشته دوبرینین «رهبران شوروی، نسبت به پیامد اعمال خویش در عرصه بینالمللی، هیچگونه نگرانی نداشتند. چندین بار فرصت دست داد تا در جلسات دفتر سیاسی حزب درباره این جلسات بگویم اینکه به شکایات و اعتراضات آمریکا هیچ توجهی نمیشد.»
تصمیم مداخله در افغانستان نیز توسط تعداد انگشت شماری از اعضای دفتر سیاسی حزب گرفته شد. آنها معتقد بودند که عملیات نظامی در افغانستان، به همان سادگی مداخله نظامی سال 1968 در چکسلواکی خواهد بود. به نظر دوبرینین، بی عملی و انفعال «جانسون» در برابر حوادث «پراگ» این باور را در مسکو تقویت کرد که واشنگتن در موارد مشابه نیز قادر به هیچ اقدامی نخواهد بود. به گفته دوبرینین «این طرح، با مخالفت ستاد ارتش روبرو شد. نظامیان شوروی به خوبی با مقاومت افعانها آشنا بودند. اما، وقتی افسران ارتش نگرانی خود را با «دیمیتری اوستینوف» وزیر دفاع وقت شوروی در میان گذاشتند، او پرخاشگرانه به ایشان گفت که «بهانهتراشی را کنار بگذارند» و آنها نیز سرانجام به اراده روسای خود گردن نهادند.»
دوبرینین، رهبران غرب را به خاطر تصور کودکانهشان در مورد اینکه حمله شوروی به افغانستان ممکن است بخشی از یک طرح بزرگتر این کشور برای تسلط بر منابع نفتی خلیجفارس باشد، به استهزا میگیرد. اما، این برخورد او حداقل به دو دلیل بیپایه و اساس است: اولاً اگر چنین طرحهایی وجود میداشت به احتمال قریب به یقین، دوبرینین به عنوان یک عضو ساده کمیته مرکزی، از آن بیاطلاع بوده است. از این گذشته، دوبرینین بر وی حوادث مشابهی چون استقرار موشک در کوبا، تهاجم به چکسلواکی، و مداخله در آنگولا، اتیوپی و افغانستان، چشم فرو میبندد. به علاوه، خود دوبرینین اعتراف میکند که طی دوران خدمت خویش هیچگاه مستقیماً اطلاعاتی را از وزارت دفاع دریافت نکرده است. ثانیاً، دوبرینین میپذیرد که شوروی از ناحیه تمایلات «توسعهطلبانه» خود به شدت صدمه دید. این تمایلات، شوروی را در مناقشاتی درگیر ساخت که آینده آنها غیرقابل پیشبینی بود. بعید نبود اگر شوروی میتوانست جای پای خود را در افغانستان محکم کند، منافع امنیتی جدیدی را برای خود در جنوب در نظر میگرفت.
توهم مشروعیت
دوبرینین در کتاب خود، با مسائل بسیار دو پهلو برخورد میکند. وی خود را مدافع تمامی گرایشات حسنه در شوروی سابق و بر کنار از گرایشات رذیله میداند: مخالفت با اعمالی چون استقرار موشک در کوبا، رفتار غیرانسانی با ناراضیان و یهودیان، و تهاجم به چکسلواکی و افغانستان. به نظر او، سرنگونی هواپیمای مسافربری کره بر فراز خاک شوروی، یک «اشتباه احمقانه» بود. معهذا، وی رهبران غرب را نیز به خاطر ارتکاب اعمال مشابه، مورد سرزنش قرار میدهد. این امر ممکن است خواننده را در مورد بیطرفی نویسنده، دچار توهم کند. اما، واقعیت این است که چنین قضاوتی حاکی از بیاطلاعی دوبرینین از ماهیت مناسبات بینالمللی است و نه بیطرفی او.
هدف اصلی دیپلماسی از نظر دوبرینین، چانهزنی میان دولتهاست. آنطور که از متن کتاب برمیآید، ایدهآل او، بازگشت ناپذیر ساختن روند تشنج زدایی بود. زیرا در این فرآیند، مشروعیت شوروی نیز به مشابه قدرتی بزرگ که همپایه ایالات متحده است، به کرسی مینشیند. او، به هر جنبش یا احساسات مردمی که سد راه فعالیت جدید دیپلماتیک شود، با بیمیلی و سوءظن مینگرد. به همین دلیل، ناراضیان شوروی و حامیان غربی آنها در نظر دوبرینین، جدی گرفته نمیشوند و پافشاری یهودیها در ترک شوروی و ابراز تمایل علنی آنها به این امر، «فقط وضع را بدتر میکند». آنچه جای تعجب دارد اینکه دوبرینین در کتاب خود بندرت از اروپای شرقی یا لهستان نام میبرد. اما میپذیرد که در دوران زمامداری «جانسون»، مسکو تمایلی به کاهش نیروهایش در اروپای شرقی نداشت زیرا مطمئن نبود که بتواند با نیرویی اندک، ثبات را در شرق اروپا حفظ کند.»
مشکل این برداشت آن است که تا زمان طلوع دمکراسی، دیپلماسی در خلاء عمل نمیکند. جنبشهای مردمی، بخش از فرآیند بینالمللی هستند، خواه این امر به مذاق دیپلماتها خوشایند باشد یا نباشد. دیدگاه دوبرینینی به جهان، نگرش یک بوروکرات است: جهان توسط رهبران هوشیار و نخبه اداره میشود. این دیدگاه، بویژه در برخورد نویسنده با دوران زمامداری گورباچف، به وضوح مشاهده میشود.
فروپاشی اتحاد شوروی، به نظر نویسنده یک تراژدی قابل اجتناب بود. این تراژدی، نتیجه عملکرد رهبرانی بیصلاحیت اما، بلندپرواز بود. گورباچف و همدست «شیطان صفتش» الکساندر یاکوولف دست به اصلاحاتی گسترده زدند بدون اینکه پیامدهای چنین اصلاحاتی را در نظر بگیرند. چهرهای که دوبرینین از گورباچف ترسیم میکند با چهرهای که رسانههای گروهی غرب از وی ارائه میدهند، بسیار تفاوت دارد: «تلاش گستاخانه او برای جلب همکاری غرب به فروپاشی پیمان ورشو و ارتش شوروی انجامید. ارتشی که تا آن روز، ارتش پیروز و افتخارآفرین جنگ جهانی دوم نامیده میشد، در حالی به میهن بازگشت که گویی از اروپای شرقی بدور انداخته شده است. این است میراث به دور افتخار گورباچف! روسها هرگز او را نمیبخشند زیرا در ازای موافقت با وحدت آلمان، بهائی از غرب طلب نکرد.»
اگر گورباچف نمیبود «همه دستاوردهای مثبت سیستم شوروی حفظ میشد و کمبودها و اشتباهات بزرگ گذشته نیز با یک برنامهریزی دقیق، بتدریج برطرف میگردید. بدین ترتیب اتحاد شوروی در ردیف دمکراتیکترین کشورهای جهان قرار میگرفت.» اما، گورباچف تا آخرین روزهای زمامداریاش فاقد یک سیاست خارجی منسجم، متوازن و محکم بود.
مشکل اصلی نگرش دوبرینین نیز در همین جاست. او نمیتواند درک کند که چرا شوروی با تمامی قدرت نظامیاش نمیتوانست شریک برابر کشورهای دمکراتیک غرب باشد. شاید حق با او باشد که فروپاشی شوروی قابل اجتناب بود اما، اعتقاد او به حل معجزهآسای معضلات و بیماریهای سیستم شوروی و استمرار قدرت نظامی این کشور، خطای محض است - دوبرینین، سالیان دراز مقیم خارج از کشور بود و از واقعیتهای زندگی در شوروی و اروپای شرقی خبر نداشت. او نیز مانند مستخدمین دولت تزاری، نتوانست درک کند که چرا مردم بر علیه امپراتوری شوروی و حکومت اربابانش قیام کردند. آنچه که از مطالعه کتاب قطور دوبرینین برای خواننده حاصل میشود، اعتقاد وی به تئوری «خنجر از پشت» برای توضیح فروپاشی اتحاد شوروی است. باید منتظر ماند و دید که این تئوری تا چه حد میان نخبگان روسیه طرفدار پیدا میکند. اما در هر حال، این تئوری، تئوری بسیار خطرناکی است و باید امیدوار بود که هرگز به نظر غالب مردم روسیه تبدیل نشود.